اینجا سردشت است؛ تقاطع «هیروشیما» و«حلبجه»
چکیده : مطابق گزارشی که نهادهای رسمی منتشر کردهاند و در اختیار «وقایعاتفاقیه» قرار گرفته است، سردشت در طول جنگ تحمیلی، ۶۹ بار با حمله موشکی و توپخانهای روبهرو شده است. در سال ۶۵ این شهر، ۱۷ هزار و ۸۸۰ نفر جمعیت داشته که با احتساب ۵,۶ درصد رشد در سال ۱۳۶۶ یعنی در سال حمله شیمیایی به این شهر، جمعیتش حدود ۱۸ هزار و ۸۰۰ نفر بوده است و در زمان حمله شیمیایی ۴۲ درصد جمعیت شهر آسیب دیدهاند...
روزنامه وقایع اتفاقیه:
«توجه! توجه! علامتی که هم اکنون میشنوید، اعلام خطر یا وضعیت قرمز است و معنی و مفهوم آن این است که حمله هوایی انجام خواهد شد. محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید.» صدای آشنا از رادیو پخش شد. غوغایی شده و هرکسی سی خودش بود. پدر دلهره داشت و مادری نگران در پی فرزند بود…
بچهها کله ظهر داشتند توی سراشیبی کوچهها، بازی میکردند. کاک اردلان از سراشیبی کوچه بالا میآمد و به خانه میرفت. خانهای که آن بالا بود؛ بالاترین نقطه تپه که خانههای دیگر پاییندست آن ساخته شده بود. بچهها همیشه از او میترسیدند. نه اینکه آدم بدی باشد، نه؛ هیبتی داشت که بچهها از آن حساب میبردند. اردلان، سبیلهای از بناگوش دررفتهای داشت و چشمانی درشت که هیبتی مردانه به او میداد. هر وقت که به خانه میآمد و بچهها در حال بازی بودند، نگاهی از روی ناراحتی به آنها میکرد و تشری میزد. بچهها هم بساط بازی را جمع میکردند و میگفتند: «نخود نخود هر که رود خانه خود» آن روز اما طور دیگری بود، نه حوصله داشت که با بچهها سر به سر بگذارد و نه…، از کنار بچه گذشت و حتی لبخندی هم به آنها زد…
ساعت از دو گذشته بود. کاک اردلان روی ایوان دراز کشیده و صدای بچهها که در سراشیبی کوچه بازی میکردند، به گوش میرسید. همه بچههای این شهر در سراشیبی کوچهها بازی میکنند. سراشیبی کوچههای شهری که بر دامنه کوه و تپهها، از دل خاک سربرآورده است. شهری روی سراشیبیها؛ «سردشت».
کاک اردلان روی ایوان دراز کشیده و روژین دست و صورت بچهاش را در آب حوض میشست. همه چیز در لحظهای بههم ریخت. آژیر قرمز که پخش شد، اوضاع طور دیگری شد. روژین بچه را مثل یک کتاب زد زیر بغل و اردلان از روی ایوان جستی زد. توی زیرزمین نمناک، روزنهای از نور بیرون، به داخل میتابید. اردلان به روژین دلداری میداد که: چه شده زن؟! مگه دفعه اوله که توی این شهر بمباران میبینی؟! ایندفعه هم مثل دفعههای دیگه.
نه، دفعه اولی نبود که سردشت بمباران میشد، ۱۰ بار، ۵۰ بار، صد بار! حسابش از دست در رفته بود. باد توی شهر میپیچید و با سرشاخه درختان بازی میکرد. شهر شلوغ شده و انگار توی یک لحظه همه چیز از حرکت ایستاد. صدای هواپیماها، نزدیک میشد، صدا توی زیرزمین هم میپیچید. صدای نخستین انفجار که آمد، همه چیز با دفعات قبل فرق داشت. اینبار دفعه اول بود. بوی تند سیر، توی فضای شهر پیچید.
باد بازیاش گرفته بود؛ از لای درختها میگذشت و توی کوچهها پرسه میزد. از این طرف میرفت و از آن طرف درمیآمد. راه سراشیبیها را گرفته بود و بالا میرفت. سراشیبیهای سردشت، مقاومت میکردند، اما انگار توفیری نداشت. سراشیبیهایی را گاهی تند، گاهی کند، گاهی ایستاده و گاهی سینهخیز، بالا میرفت. باد بوی تند سیر میداد؛ به خانه کاک اردلان که رسید، از روی دیوار توی حیاط پرید. بوی تند سیر توی زیرزمین پیچید…
داستان تکراری یک شهر
داستان کاک اردلان و روژین، داستانی تکراری در شهر سردشت است. داستانی است که ریشه در جنگ دارد و شهری که نیمی از شهروندانش آسیب مستقیم از جنگ دیدهاند و زخمی یا شهید شدهاند. روزی، پس از ۳۰ و اندی سال گذشته از جنگ، وارد سردشت شدیم؛ سردشتی که هنوز هم بوی تند سیر را میشود از روی چهره شهر، استشمام کرد!
یک گروه پزشکی متخصص، برنامه داشتند تا به سردشت بروند. ۳۵ سال بعد از جنگ و ۲۸ سال بعد از حمله شیمیایی به این شهر. برنامهشان این بود تا بازماندگان آن حمله شیمیایی را «ویزیت» کنند. باروبندیل را بستیم و همراهشان شدیم. هوای سردشت، هوای خوبی است. حالت را جا میآورد با آن طبیعت چشمنوازش. اینجا انگار باد آرام و قرار ندارد. میوزد و گاهی شوخیاش میگیرد.
باد بازیاش گرفته بود؛ میرفت لای پرچمهای توی میدان و انگار آنها هم خوششان آمده بود؛ پرچمها خود را داده بودند دست باد. کرشمه میکردند و ناز. پرچمهای ریشریش شده، زلفهایشان را داده بودند دست باد. وسط میدان، روی بلندی که همه شهر زیر پایت بود.
نشانی درست است. باید روی سراشیبی راه بروی. برخلافش و خودت را بکشی آن بالا. بالای آن بلندی، تا برسی به میدان. به میدان پرچمهای ریش ریششده! از آن دور، ساختمانی آجرنما، خودش را به رخ میکشد. اینجا «کلینیک تخصصی مصدومان شیمیایی سردشت» است. اینجا تقاطع «هیروشیما» و «حلبجه» [حلبچه نه] است. اینجا که قدم میزنی، انگار روی تقاطع تاریخ، قدم میزنی.
باد و پرچم با هم میرقصیدند، گویی عشقبازی میکردند، اما نه، پرچمهای ریشریش، چندسالی است که رقص یادشان رفته، دارند شیون میکنند و دل ریششدهشان را مدام به نمایش میگذارند. روی تقاطع «هیروشیما و حلبجه» که بایستید، انگار صدای شیون چند صد هزار آدم را باد، به همان راحتی که بوی سیر را به این طرف و آن طرف میبرد، به گوشتان میرساند. قالب تهی میکنید و لبهایتان خشک میشود و ترک میخورد! حالا این پرچمها جایی ایستادهاند که تحمل ایستادن در آنجا برای هر آدم چنان سخت است که در یک لحظهاش موی سپید میکند و زَهره میترکاند! اینجا سردشت است، تقاطع هیروشما و حلبجه!
خبر آمدن پزشکها چند روزی است که توی شهر پیچیده، مرد و زن، پیر و جوان انگار به انتظار نشسته بودند تا کسی، خبری از آنها بگیرد. آمده بودند خود را به دکترها نشان بدهند. یکی لکهای بزرگ روی صورتش داشت، یکی چشمهایش سرخ و بیرون زده است. یکی هم مدام خودش را میخاراند. اینها بازماندگان عملیات شیمیایی سال ۶۶ هستند؛ حمله شیمیایی به سردشت.
سردشت شهری است در مرز آستان آذربایجان غربی، استان کردستان و کشور عراق. شهری که در ۷ تیر ۱۳۶۶، چهار بار از سوی هواپیماهای رژیم بعث عراق، با حملات شیمیایی مواجه شد. مادهای که در این حمله مورد استفاده قرار گرفت، گاز خردل بود؛ مادهای قهوهای رنگ با بویی شبیه بوی سیر!
سردشت امروز حدود ۱۲۰ هزار نفر جمعیت دارد اما در آن سالهای جنگ، جمعیتش، کمتر از ۲۰ هزار نفر تخمین زده میشد. آن روز در حمله شیمیایی به سردشت، حدود هشت هزار نفر مصدوم شدند و ۱۳۵ نفر هم بر اثر آسیبهای حاصل از گاز خردل، به شهادت رسیدند اما اینها، تمام آسیبهای موجود نیست. آن آسیبها، هنوز هم ادامه دارد؛ آسیبهایی که سبب شد «کلینیک تخصصی مصدومان شیمیایی سردشت» تأسیس شود. چون میزان صدمات ناشی از حمله شیمیایی به سردشت، آنقدر زیاد بود که مشکلات بسیاری زیادی برای ساکنان این شهر به وجود آورد. «کلینیک» اینجا ساخته شد اما دردی از مردم شهر دوا نکرد، اهالی شهر، دل پری از این «کلینیک» دارند: معمولا درش بسته است و کسی در آن ویزیت نمیشود مگر اینکه هر از گاهی، گروهی از سوی یکی از نهادها یا سازمانها به شهر بیایند و در این کلینیک به روی مصدومان باز شود.
پارازیتها چه میکنند
سردشت را گز میکنیم. از سراشیبیهایش بالا میرویم و پایین میآییم. اینجا انگار هنوز هم رد پای جنگ هست، رد پای آن حمله شیمیایی. مردان و زنانی دیده میشوند که رنگ از چهرهشان رفته است. زیر چشمهایشان گود افتاده و در برخی از آنها، آسیبهای پوستی نمایان است. بااینحال شهر فقط از بقایای حمله شیمیایی، رنج نمیبرد. هر سو افرادی را میبینید که به نظر میرسد، ممری برای «معاش» ندارند. یک پای معیشتشان میلنگد و مجبور هستند به سوی مرز حرکت کنند تا شاید در این راه فرصتی برای ادامه، پیدا کنند. اینجا مرز غربی است و کارش با مرز شرقی زمین تا آسمان توفیر دارد. اگر با کسانی که در مرز شرقی کار میکنند، سروکارتان افتاده باشد، دریافتهاید بهراحتی نمیتوانید با آنها ارتباط برقرار کنید. آنها تا ندانند از کجا آمدهاید و به کجا وصل هستید، حرفی برای گفتن با شما ندارند اما اینجا با هر کس که در کار مرز است بنشینید، سفره دلش برای بازگفتن دردها، پهن است و هیچ ابایی از گفتن تنگناهای زندگی مرزی ندارند.
فقر در سردشت، سردستیترین موضوعی است که با آن برخورد میکنید اما این فقر موجب نمیشود مردمان این خطه، بخیل باشند. مهمانشان که بشوید، تمام آنچه دارند را در طَبَقِ اخلاص میگذارند اما گاهی هم محافظهکاری چاشنی کار است. راننده ما که از سوی سازمان میزبان، مأمور رساندنمان به این طرف و آن طرف شد، جوانی بود حدودا ۲۵ساله؛ تازه ازدواج کرده بود، میگفت: میگویند پارازیتهای زیادی در شهر سردشت، منتشر میشود که روی سلامتی ما تأثیر میگذارد بهویژه اینکه همه میگویند امکان ناقص بهدنیاآمدن فرزندانمان هم هست؛ من تا چند وقت دیگر بچهدار میشوم و واقعا از وجود این شایعه نگرانم. نمیدانم باید چه کنم و اساسا تقصیر من دراینمیان چیست؟ بعد شروع کرد به آماردادن از بچههایی که دور و اطرافش افلیج بهدنیا آمدهاند. مرد دنیادیدهای که موی سیاهی در سرو صورتش دیده نمیشد، هم در ماشین بود. او به کردی، حرفهایی به آن جوان زد که نطقش کور شد. دیگر ساکت شد و چیزی نگفت. ظاهرا گفته بود: چرا برای کسی که نمیشناسی از این حرفها میزنی؟
در سردشت گروهی هستند که به آنها مدعی شیمیایی میگویند و نهادهای مربوطه معتقد هستند آنها ادعا میکنند اما هیج مدرکی که نشان دهد تحتتأثیر مواد شیمیایی بودهاند، وجود ندارد. روزی که بالاخره پس از مدتها در «کلینیک» به روی بازماندگان حمله شیمیایی، باز شد، از گوشهوکنار شهر، هر کسی که خبر آمدن تیم پزشکی را شنیده بود، آمد.
پیرمردی بر پشت فرزندش به کلینیک آورده شده بود؛ نمیتوانست راه برود و حتی صحبتکردن هم برای او کار شاقی به حساب میآمد. حسامالدین شریعتی که یکی دیگر از مراجعان بود، میگفت: متولد ۱۳۵۵ هستم، اما چهرهاش، بیشازاین نشان میداد. چشمانش حالت خاصی داشت. سرخ بود و حلقهای از اشک به صورت مداوم در چشمانش دیده میشد.
«مصطفی اسدزاده» از بازماندگان حمله شیمیایی به سردشت است؛ او در روز حمله شیمیایی به سردشت، در عرض ۲۰ دقیقه، ۹ نفر از اهل خانوادهاش را از دست داد و خود و همسرش هم در معرض گاز خردل قرار گرفته و مجروح شیمیایی هستند. او سه دوره عضو هیئت مدیره انجمن دفاع از مصدومان شیمیایی بوده است؛ انجمنی که برای احقاق حق مصدومان آن حادثه، از سال ۱۳۸۰ به بعد کارش را آغاز کرده است.
اسدزاده حرفهای مسئولان را درباره «مدعیان شیمیایی»رد میکرد. او به «وقایعاتفاقیه» گفت: برای نظر مسئولان احترام قائل هستیم اما آنها اشتباه میکنند و به خطا رفتهاند. مطابق گزارشی که روز هشتم تیر ۱۳۶۶ یک روز بعد از حمله شیمیایی عراق به سردشت، از سوی جمهوری اسلامی ایران و توسط وزیر خارجه وقت (دکتر ولایتی) به سازمان ملل متحد ارسال شده است، هشت هزار و ۳۶ نفر در این حادثه مصدوم و ۱۳۵ نفر شهید شدهاند و با گذشت حدود ۲۸ سال از آن زمان، فقط هزار و ۴۰۰ نفر تحت پوشش نهادهای مربوطه قرار گرفتهاند.
اسدزاده توضیح داد که نهادهای مسئول، مابقی افراد را جزء مدعیان حمله شیمیایی میدانند و با توجه به اینکه گزارش رسمی در آن مقطع از سوی دولت جمهوری اسلامی ایران منتشر شده است، مدعینامیدن مابقی افراد، غیرقابل توجیه است.
اسدزاده در ادامه گفت: کلینیک کارش بهسامان نیست. این کلینیک، هدیه رهبری به اهالی سردشت است اما متأسفانه، روزبهروز با وضعیت بدتری آن را مدیریت کردهاند. کلینیکی که در دو سال اول خوب عمل کرد و برای خودش آزمایشگاه و داروخانه و پزشک متخصص داشت اما بعد از آن در رکودی عجیب و سؤالبرانگیز بهسر میبرد؛ یا تعطیل بود و هست یا دو روز در هفته، با پزشکی معمولی، مصدومان را ویزیت میکرد.
اسدزاده کمتوجهی مسئولان به مصدومان شیمیایی را زیر سؤال برد و به آن نقد کرد: مجلس شورای اسلامی قانونی را مصوب کرده است، تا زمانی که یک نفر هم بهعنوان مدعی وجود داشته باشد باید کمیسیون پزشکی تشکیل و به درخواستهای آنها رسیدگی شود اما این عمل در سردشت به کندی صورت میگیرد و حق عده زیادی از مصدومان شیمیایی، پایمال شده است. متأسفانه کمیسیونها هم وقت کافی درباره معاینه مصدومان شیمیایی صرف نمیکنند بهطوریکه برای سه هزار نفر جمعا حدود هشت ساعت وقت گذاشتهاند که وقتی محاسبه کنید به هر مصدوم، کمتر از ۱۰ ثانیه وقت میرسد. ما بارها این را گفتهایم که بسیاری از مصدومان شیمیایی، از درون فروپاشیدهاند و باید تحت بررسی بسیار تخصصی و طولانی مدت قرار گیرند.
نگاه متخصص
کلینیک پر است و مراجعان از هر سو اینجا آمدهاند؛ یکی برای درمان و اینکه شاید راهی پیش پایش گذاشته تا از دردهایش کاسته شود و دیگری، برای اینکه مدرکی در دست داشته باشد تا به کمیسیون پزشکی ارائه دهد. آنهایی که سالها راه کمیسیون را رفته و برگشتهاند، میگفتند: حتی اگر این مدرکها پذیرفته شود، حداکثر پنج درصد جانبازی نصیبشان میشود، یعنی هیچ.
دکتر سیدهسپیده علوی، متخصص بیماریهای اعصاب و روان است که داوطلبانه به سردشت آمده تا بیماران این شهر را ویزیت کند: بیماریهای ناشی از حمله شیمیایی سردشت، فقط به این زمینه (اعصاب و روان) محدود نمیشود. زمانی که ما بیماران این منطقه را ویزیت میکردیم، به موارد مختلفی از آسیبهایی مانند ترسهای مرضی (فوبیا) و مواردی از این دست، برخوردیم که ناشی از جنگ است. من در بیماران خودم به وفور با افرادی مواجه شدم که هنگام حمله، در خواب بودند و با صدای انفجار بیدار شدهاند یا زیر آوار مانده یا در روی آنها افتاده بود. این گروه الان درحالی زندگی را سپری میکنند که از صدای ترکیدن یک بادکنک یا هر صدای مشابهی میترسند و زیر میز قایم میشوند. بیمارانی را دیدم که از «در» میترسند یا افرادی که به افسردگی حاد و شدیدی دچار شدهاند. یکی از مواردی که در افراد حدود ۳۵، ۳۶ساله به وفور مشاهده کردم که در جریان حمله شیمیایی، کودک بودند، شیوع MS در آنها بود؛ البته نمیتوان به صورت دقیق و از نظر پزشکی این موضوع را به حملات شیمیایی مرتبط کرد اما این احتمال هم وجود دارد که شیوع این بیماری بین افرادی که در آن مقطع کودک بودهاند، به دلیل نوع موادی باشد که در حمله شیمیایی استفاده شده است. بههرحال درباره این موضوع باید تحقیق شود تا بتوان نظر دقیقی ارائه کرد.
مطابق گزارشی که نهادهای رسمی منتشر کردهاند و در اختیار «وقایعاتفاقیه» قرار گرفته است، سردشت در طول جنگ تحمیلی، ۶۹ بار با حمله موشکی و توپخانهای روبهرو شده است. در سال ۶۵ این شهر، ۱۷ هزار و ۸۸۰ نفر جمعیت داشته که با احتساب ۵,۶ درصد رشد در سال ۱۳۶۶ یعنی در سال حمله شیمیایی به این شهر، جمعیتش حدود ۱۸ هزار و ۸۰۰ نفر بوده است و در زمان حمله شیمیایی ۴۲ درصد جمعیت شهر آسیب دیدهاند.
مصطفی اسدزاده تصریح کرد: دلیل آسیب زیاد در این حملات این است که مصدومان، زمانی آسیب میبینند که در معرض مواد شیمیایی قرار گیرند.
جمعیت سردشت در آن زمان طوری بود که همه با هم رابطه داشتند و هر وقت شهر مورد حمله قرار میگرفت، همه مردم به محل اصابت هجوم میبردند تا کمک کنند و اینبار هم مردم همانکار را کردند در صورتی که کسی نمیدانست بمباران، شیمیایی بوده و بههمیندلیل درصد بالایی در معرض مستقیم مواد شیمیایی قرار گرفتند و آسیبها بسیار بالا رفت.
در شهر که قدم بزنید، به وفور چهرههایی میبینید که طور دیگری است؛ یکی را که میگفتند از بازماندگان حمله شیمیایی است، نشان دادند؛ احوالپرسی میکنی و دست میدهی، لرزههای دستش، به تنت مینشیند و رعشهات میگیرد. برای جوانی که حدود ۴۰ سال دارد، این لرزش دست چنان غیرطبیعی است که زالبودن برای بچهای «اند» ساله. یادآوری آن روز برایش خیلی سخت بود و پرسیدن از آن حادثه سختتر. وقتی درباره آن روز از او پرسیدیم، لحظهای به نقطهای خیره شد، جرأت اینکه او را صدا بزنیم و به خودش بیاوریم، نداشتیم. تصور این است که اگر کس دیگری هم بود، جرأت نمیکرد. گفت و گریهاش گرفت؛ از صحنههایی گفت که تاولهای درشت روی تن مصدومان مانده بود. از خارشهای بدن که عدهای را مجبور کرده بود روی تنشان چنگ بکشند تا گوشتشان زیر ناخنهایشان جمع شود. از نفسهای بریده کودکی که صدای خرناس میداده و همانجا پیش چشم همه جان داده است.
سردشت پر از مصدوم است؛ مصدومانی که تحت آسیب جدی قرار گرفتهاند و مجبور هستند هر روز، ماسک اکسیژن بزنند. برای مصدومانی که آسیب کمتری دیدهاند، تغییر فصلها آنچنان که برای من و شما خوشایند است، خوشایند نیست. یک فصل برای آنها خارش پوست بههمراه دارد و فصل دیگر تنگی نفس، زمانی آبریزش شدید چشم پیدا میکنند و زمانی هم درد سراغشان میآید و آنهایی هم که کمترین آسیب را دیدهاند این روزها دردهای عصبی دارند و مدام با هم دعوایشان میشود. برادر با برادر، خواهر با مادر و همشهری با همشهری مدام کلنجار میروند. به قول اسدزاده، تحقیق و پژوهشی از سوی دانشگاه شاهد در این منطقه انجام شده که نشان میدهد خانوادههایی که در معرض خفیف حملات شیمیایی بودهاند و عضوی شیمیایی به صورت خفیف دارند؛ دعوا و مرافعه بیشتری تجربه میکنند و وضعیت عصبی بدتری دارند.













