سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » وقتی زمان در نگاه بهت‌زده من و مادر گره خورد و ایستاد/ خاطره‌ی دختر میرحسین از زندان اختر...
» خاطرات سال‌های وبا در ذهن خانواده‌های زندانیان سیاسی

وقتی زمان در نگاه بهت‌زده من و مادر گره خورد و ایستاد/ خاطره‌ی دختر میرحسین از زندان اختر

چکیده :دختر میرحسین و رهنورد در یادداشتی از خاطره‌ای می‌گوید که توانسته برای لحظاتی زندگی مادر خود را در حصر ببیند و نگاه بهت‌زده‌ای که در خلوت غریبانه خویش ترانه آزادی زمزمه می‌کرد: در بین اینهمه وسایل که تا سقف رویهم ریخته شده بود و غبارهای معلق و بهت من، زن ریز نقشی که روی زمین نشسته بود و از بین آن همه وسایل بدون انتظار هیچ حادثه‌ای به دنبال تکه سیمی می‌گشت. ...


دختر میرحسین موسوی و زهرا رهنورد در یادداشتی کوتاه از خاطره‌ای ناب می‌گوید که توانسته است برای لحظاتی زندگی مادر خود را در حصر ببیند و نگاه بهت‌زده‌ای که در خلوت غریبانه خویش ترانه آزادی زمزمه می‌کرده است.

فرزند این دو محصور سبز در این یادداشت از حسی می‌گوید که خانواده‌های زندانیان سیاسی تجربه می‌کنند و تبیین آن سخت است وقتی در دل این حفره نفس می‌کشی.

به گزارش کلمه، زهرا موسوی نوشته است:

زندان داستان عجیبیه. تمام زندگی رو عوض می‌کنه. آدم‌ها رو، روندها رو، مفاهیم رو.

تا زندانی‌ای هست، اون‌ها که اسیر نیستن اما به زندانی نزدیکند، می‌شن آزاد. این یعنی آزادی از یک مفهوم فکری فلسفی عقیدتی سیاسی که قبلا دغدغه‌اش از چشم‌اندازی دیگر در پس هر فکر و نفس و آرزو و مطالعه و زندگی بود، تبدیل می‌شه به یک موضوع عینی ملموس: تجربی‌تر، شخصی‌تر، نزدیک‌تر، خیلی نزدیک‌تر، یک دوگانه تازه از آزاد و اسیر.

زندان داستان عجیبیه اما خانواده زندانی شدن آن‌هم زندانی سیاسی، آنهم در ایران ما واقعا خاصه! همه‌ی زندگی عوض می‌شه. زندان اینجا یک حادثه است نه یک مکان خاص. معنیش این نیست که مثلا آدم می‌شکنه یا می‌بره معنیش یعنی اینکه آدم به طرز فجیعی دل داره! بعد از اون حادثه گویی همه چی برای خانواده زندانی سیاسی در کابوس اتفاق میافته. کابوسی در سال‌های وبایی که گریبانگیرن. مثل هذیون‌های یه تب طولانی. آدم نفس می‌کشه راه میره میخنده حرف میزنه و مینویسه و میخونه. شاید نقاشی میکنه، آهنگ گوش میده و فیلم می ببینه، چه بسا سفر بره. شاد و غمگین میشه. دوسته، قهر میکنه. دوست میداره و دوست داشته میشه. اما همه چی، همه ی این واقعیت‌ها، ورم کرده و غیرواقعیست! جز خاطرات لحظه لحظه سال‌های وبا… سال‌های سیاه وبا.

من یک خانواده زندانی سیاسی‌ام ، سبز با کوله باری از همه این حس‌ها و اتفاقات بیشمار

از میون خاطرات این سال‌ها اما من چند صحنه رو هرگز از خاطر نمی‌برم.

سال ۹۱ بود روزی بعد از ماه‌ها بی‌خبری مطلق از والدین – وقتی می‌گویم مطلق یعنی حتی از زنده و مرده هم بی‌خبر – در ایامی که خود شرح جدا دارد، برای ملاقاتی صدایم کردند. پیش از ملاقات در خانه امن مجاور، مامور سر مساله‌ای مصر بود. کیف دستی من! صحبت‌ها تند و توهین‌آمیز شد. درگیر شدیم. من دوان دوان از پله‌ها پایین آمدم وضع اضطراری شد. رییس کم سن و سال پشت سرم می‌دوید و صدایم می‌کرد. گویا به قول خودشان اتفاق خارج پروتکلی بود. به نظرشان آمده بود که با سرو صدایی که هست شاید قصد رفتن به پاستور و فریاد زدن دارم. یا ممکن است صدای ظلمشان زنده بیرون رود. اما این دلواپسی حسن اتفاق شد! با هجوم مامورها به طرف درهای امنیتی و ساختمان ملاقات، درهای خانه محصور بدون زندانبان باز ماند و من در طرفه‌العینی از فرصت استفاده کردم و پریدم داخل خانه. یکسال بیشتر بود از بهشت دور بودم.

چقدر آرام. خانه‌ای که ماه‌ها بود به قول مادرم جز صدای پرنده‌ها، لشکرهای معصوم خدا نشنیده بود. انتظار صدای پایی نبود. انتظار حیاتی. کلیدی که در قفل بچرخد و دختری که در اتاق‌ها صدا کند مامان بابا کجایید؟ کسی خانه هست؟

حس بعد از ظهر آخر تابستان خانه رویاها را پوشانده بود. آدم در وصف حس‌هایش چقدر ناتوان است! کاش آنچه که در ذهن می‌گذرد را همانطور که هست با همه گستره‌اش می‌شد فیلم ساخت. با شکل‌ها، رنگ‌ها، نورها و بوها…

فرش و موکت سیاه شده خانه … انگار پاهایم را از پس سال‌ها پیاده‌روی بر رمل‌های داغ کویر، در چشمه آب خنکی گذاشته باشم که گل‌های کوهستان معطرش کرده باشند. از طبقه بالا صدای زمزمه آرام مادرم می‌آمد. پله ها را چند تا یکی پریدم بالا. دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد؟ ابری که در بیایان بر تشنه‌ای ببارد.

خدایا چقدر این بهشت دلگیر را دوست داشتم! همه جا را در یک نگاه سریع مرور کردم چند سنجاق سر مادر روی لبه‌های آیینه‌ای بی‌قاب. یک شانه کوچک پلاستیکی مردانه روی ریل پنجره کشویی مشرف به راه پله. عبای نماز پدر آویزان به دیوار، قرآن خوشبوی معطرش به عطر پرده خانه خدا روی رحلی کنارش و جانمازی لطیف شبیه خود مادر. دو سه تا میخ که در نبود کمدها، لباس‌ها را به آن آویزان کرده بودند و چند کتاب نامرتب روی‌هم چیده شده و ته هال سیب زمینی و پیاز بدون سبد روی زمین. به نظرم آمد سقف بلند خانه قدیمی کوتاه شده. انگار سقف درست روی سرم بود. سیاه و دودی.

صدا از اتاق انبارخانه بود که درش به هال باز می‌شود. مامورها کلی از وسایل را به آن اتاق آورده بودند. انبوه جعبه‌های خاک گرفته و نامنظم، ملحفه و بالشت، کاغذ، صندلی، میز، قاب‌های عکس، پارچه و لباس و ظرف. رویهم تلمبار.

در بین اینهمه وسایل که تا سقف رویهم ریخته شده بود و غبارهای معلق و بهت من، زن ریز نقشی که روی زمین نشسته بود و از بین آن همه وسایل بدون انتظار هیچ حادثه‌ای به دنبال تکه سیمی می‌گشت، شبیه نگارگری‌های رضا عباسی به چشمم می‌آمد با قلمگیری‌های رها و سرکشش در قلمروی سیال مکان زیستن… مادرم گاهی می‌خواند و گاه خواندنش را با سوت تکمیل می‌کرد:

یه شب مهتاب، ماه میاد تو خواب

منو می‌بره، از توی زندون

مث شب‌پره، با خودش بیرون

می‌بره اون‌جا، که شب سیاه، تا دم سحر، شهیدای شهر

با فانوس خون جار می‌کشن …

زمان در نگاه بهت‌زده مادر و من گره خورد و ایستاد تا قیامت! تا اون یک شبی که ماه میاد بیرون


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.