مصطفی چمران؛ مردی از جنس جنگ و عرفان
چکیده : چمران سرنوشتش را با جنگ عجین کرد. او خود میدانست راهی که انتخاب کرده است جز کشته شدن و شهادت انتهایی ندارد. با این حال مبارزه انتخاب او شد. از ایران تا مصر، از مصر تا لبنان، از لبنان تا ایران و دهلاویه بر زندگیاش نقطه پایان را گذاشت. شاید باور نتوان کرد آنکه لحظهای از جنگ و مبارزه نایستاد و تمام مدت اسلحه بر دست داشت، مولانا میخواند و نقاشی میکشید، مجسمه میساخت و اگر وقتی پیدا میکرد دوربین عکاسی جای اسلحه را میگرفت...
کلمه – گروه دفاع مقدس: نام مصطفی چمران با مبارزه و جنگ گره خورده است. روح ناآرام او جایی میان نبرد و عرفان و درس در نوسان بود. اما در آخر با آنکه مدارج علمی را طی کرد، مبارزه پیروز شد.
چمران سرنوشتش را با جنگ عجین کرد. او خود میدانست راهی که انتخاب کرده است جز کشته شدن و شهادت انتهایی ندارد. با این حال مبارزه انتخاب او شد.
از ایران تا مصر، از مصر تا لبنان، از لبنان تا ایران و دهلاویه بر زندگیاش نقطه پایان را گذاشت. شاید باور نتوان کرد آنکه لحظهای از جنگ و مبارزه نایستاد و تمام مدت اسلحه بر دست داشت، مولانا میخواند و نقاشی میکشید، مجسمه میساخت و اگر وقتی پیدا میکرد دوربین عکاسی جای اسلحه را میگرفت.
اما سهم او از جنگ ایران و عراق تنها هشت ماه بود. همین زمان کافی بود تا گروه جنگهای نامنظم شکل بگیرد و آزادی سوسنگرد رقم بخورد.
او شاگردی امام موسی صدر و مهندس بازرگان و آیتالله طالقانی را کرده بود. مردانی که عشق و عرفان و مبارزه محورهای اصلی زندگیشان بود.
او مبارزه را از ۱۵ سالگی و زمانی که در مسجد هدایت پای درس آیتالله طالقانی مینشست آغاز کرد. چمران از نخستین اعضای انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران بود. در مبارزات سیاسی دوران مصدق، از دوره چهاردهم مجلس شورای ملی تا ملی شدن صنعت نفت شرکت فعال داشت. چمران از مسوولان نهضت مقاومت ملی و عضو جبهه ملی در دانشگاه تهران به شمار میآمد. او به همراه تنی چند از هم فکرانش شاخه نهضت آزادی ایران در خارج از کشور را تأسیس کرد.
زندگیاش چنان فراز و فرود و پر از اتفاق است که نوشتن از او را کمی سخت میکند. در آمریکا وقتی برای تحصیل کارشناسی ارشد رفته بود، مبارزه با استبداد را فراموش نکرد.
عادل عون معروف به ابو یاسر از مبارزین قدیمی لبنانی که از دوستان چمران در مصر و همرزمش در لبنان بوده است میگوید: از چمران در مورد علت ترک آمریکا و آمدنشان به مصر پرسیدم که گفتند: به این دلیل که نمیخواستند در پیشرفت صنایع نظامی آمریکا شرکت کنند و برای کمک به برادران مسلمان در این دوره نظامی شرکت کردهاند. برای من عجیب بود؛ گویا ایشان جزو پنج متفکر مسلمانی بودند که در پروژه گسترش و پیشرفت سلاحهای آمریکایی باید شرکت میکردند. میگفت من از آتش فرار کردهام، گویا ایشان از مرکز علمی که در آن بودند ۲ سال مرخصی گرفته بودند تا به گروههای مبارز بپیوندند.
چمران پس از اتمام تحصیلات و پس از تظاهرات پانزده خرداد توسط خسرو قشقایی به همراه ابراهیم یزدی، رهسپار مصر شد و به تأسیس اولین پایگاه آموزش جنگهای مسلحانه پرداخت. او به مدت دو سال، در زمان جمال عبدالناصر، رئیس جمهور مصر، سختترین دورههای چریکی و پارتیزانی را آموخت و به عنوان بهترین شاگرد این دوره شناخته شد.
اما مصر مقصد او نبود. روح ناآرام او به دنبال مبارزه جدیتری بود. از همین رو وقتی در سال ۱۳۵۰ موسی صدر، در سفری به تهران ضمن ملاقات با مهدی بازرگان، از تشکیل یک مدرسه در شهرصور خبر میدهد و از او معرفی یک مهندس مجرب جهت اداره مدرسه را خواستار میشود. مهندس بازرگان، چمران را معرفی میکند، او بلافاصله این پیشنهاد را قبول میکند و بلافاصله رهسپار لبنان میشود.
هرچند این دوران نقطه عطفی در زندگی اجتماعی و سیاسی چمران داشت اما زندگی خانوادگی او را هم تحت تأثیر قرار داد و خانواده چمران به دلیل امکانات اندک در لبنان به آمریکا برگشتند.
از دستنوشتههای مصطفی چمران در لبنان و پس از آن نشان ارادت زیاد او به امام موسی صدر نمایان است. او ماموریتهای مختلفی که به عهدهاش گذاشته میشود به خوبی به انجام میرساند اما وقتی انقلاب در ایران به مرحلهای حساس نزدیک میشود، به ایران برمیگردد و به توصیه امام خمینی در ایران میماند.
چمران در غائله کردستان نقش مهمی داشت. پس از آن بود که به سمت وزیر دفاع گمارده شد. او در کارنامه سیاسی خود نمایندگی مجلس اول شورای اسلامی را نیز در کارنامه دارد.
چمران از سوی مردم تهران به نمایندگی انتخاب شد و تصمیم داشت در تدوین قوانین و نظام جدید انقلابی، بخصوص در ارتش، حداکثر سعی و تلاش خود را بکند تا ساختار گذشته ارتش به نظامی انقلابی و شایسته ارتش اسلامی تبدیل شود. در یکی از نیایشهای خود بعد از انتخاب نمایندگی مردم در مجلس شورای اسلامی، اینسان خدا را شکر میگوید: «خدایا، مردم آنقدر به من محبت کردهاند و آنچنان مرا از باران لطف و محبت خود سرشار کردهاند که به راستی خجلم و آنقدر خود را کوچک میبینم که نمیتوانم از عهده آن به درآیم. خدایا، تو به من فرصت ده، توانایی ده تا بتوانم از عهده برآیم و شایسته این همه مهر و محبت باشم.»
اما جنگ ایران و عراق چندان مجالی نگذاشت. او که جنگ در صحنه نبرد را بر عافیتنشینی در شهر ترجیح میداد با شروع جنگ به جببه رفت. یکی از کارهای مهم و اساسی او از همان روزهای اول، ایجاد هماهنگی بین ارتش، سپاه و نیروهای داوطلب مردمی بود که در منطقه حضور داشتند.
از رشادتهای او در جبهه بسیار گفتهاند، همچنین از مناجاتهای عارفانه و احوالات عاشقانهاش. میگویند در سال ۱۳۵۹ چمران در نبردی که برای آزادسازی سوسنگرد درگرفته بود، به هدف منحرف کردن دشمن از آسیب رسانی به رزمندگان همراهش، به همراه دو تن از یاران با وفایش، شجاعانه به درگیری با چند تانک و نفربر پرداخت که ماحصل آن فرار نیروهای عراقی از صحنه نبرد با این چریک خستگی ناپذیر بود در حالی که او تنها از ناحیه ران مجروح شد و نیروهای او توانستند خود را به سوسنگرد برسانند؛ او با کامیون هیفائی که از دشمن به غنیمت گرفته بود خود را به بیمارستان رساند و بستری شد؛ اما بیش از یک شب در بیمارستان نماند و پس از آن به مقر ستاد جنگهای نامنظم رفت.
در سحرگاه سیویکم خردادماه ۶۰، ایرج رستمی فرمانده منطقه دهلاویه به شهادت رسید و چمران به شدت از این حادثه افسرده و ناراحت بود. چمران، یکی دیگر از فرماندهانش را احضار کرد و خود او را به جبهه برد تا در دهلاویه به جای رستمی معرفی کند.
به طرف سوسنگرد به راه افتاد و در بین راه مرحوم آیتالله اشراقی و شهید تیمسار فلاحی را ملاقات کرد. برای آخرینبار یکدیگر را بوسیدند و بازهم به حرکت ادامه داد تا به قربانگاه رسید. همه رزمندگان را در کانالی پشت دهلاویه جمع کرد، شهادت فرماندهشان، ایرج رستمی را به آنها تبریک و تسلیت گفت و با صدایی محزون و گرفته از غم فقدان رستمی گفت: «خدا رستمی را دوست داشت و برد و اگر ما را هم دوست داشته باشد، میبرد.»
سخنش تمام شد، با همه رزمندگان خداحافظی و دیدهبوسی کرد، به همه سنگرها سرکشی کرد و در خط مقدم، در نزدیکترین نقطه به دشمن، پشت خاکریزی ایستاد و به رزمندگان تأکید کرد که از این نقطه که او هست، دیگر کسی جلوتر نرود.
ناگهان آتش خمپاره که از اولین ساعات بامداد شروع شده بود و علاوه بر رستمی قربانیهای دیگری نیز گرفته بود، دوباره باریدن گرفت. ترکش خمپاره دشمن به پشت سر چمران اصابت کرد. او را به عقب بردند. بیمارستان سوسنگرد که بعدها نام شهید چمران بر آن گذاشتند. اما کارهای پزشکی نتیجه نداد و مصطفی چمران در سیویکم خرداد ۶۰ به شهادت رسید.
این جملات آخرین کلمات دستنوشته اوست قبل از شهادت: «خدایا! تو را شکر که مرا در آتش عشق گداختی. احساس می کنم این دنیا دیگر جای من نیست. خدایا! به سوی تو می آیم و از عالم و عالمیان می گریزم. تو مرا در جوار رحمت خود سُکنی ده».













