فیلم سبز/ امیر بیگزندی تو، عجب ماه بلندی تو؛ گلستان ساز زندان را، برین ارواح زندانی
چکیده :زنجیر شده بودیم و راه سبز میساختیم و نور درو میکردیم مزرعه رو به ویرانی را. زنجیر شده بودیم تا بدرقه کنیم کاروان عشق و امید را برای «آیندهای روشن». زنجیر شده بودیم تا به در کنیم ابرهای سیاه آسمان ایران را. زنجیر بودیم و نمیدانستند که زنجیر را نمیتوان به زنجیر کشید. زنجیر شدیم و حلقه زدیم شعاع اختر را. لگد زدند، کمر راست کردیم، گلوله زدند، خون دادیم، تهمت زدند، سکوت کردیم، باتوم زدند، جانباز دادیم... اما زنجیرمان با حلقههای نور تنیده در هم بود و پاره نشد....
کلمه: زنجیر شده بودیم. دست در دست یکدیگر و فریاد میزدیم تا میرحسین یک یا حسین دیگر باقی است. زنجیر شده بودیم و راه سبز میساختیم و نور درو میکردیم مزرعه رو به ویرانی را. زنجیر شده بودیم تا بدرقه کنیم کاروان عشق و امید را برای «آیندهای روشن». زنجیر شده بودیم تا به در کنیم ابرهای سیاه آسمان ایران را. زنجیر بودیم و نمیدانستند که زنجیر را نمیتوان به زنجیر کشید. زنجیر شدیم و حلقه زدیم شعاع اختر را. لگد زدند، کمر راست کردیم، گلوله زدند، خون دادیم، تهمت زدند، سکوت کردیم، باتوم زدند، جانباز دادیم… اما زنجیرمان با حلقههای نور تنیده در هم بود و پاره نشد.
هفت سال گذشت از آن روز که آوار دروغ و تهمت متراکم شده در پستوهای نفاق، گریبانمان را گرفت و میلههای سرد سیاه له له به بند کشیدنمان را داشت. هفت سال گذشت و یکی یکی به بدرقه و استقبال زندانیان رفتیم و هنوز فریاد «الله اکبر» و «یاحسین میرحسینمان» خاموش نشده است. هفت سال گذشت از آن روز که فریاد «کرامت انسانی» و «ادب مرد به ز دولت اوست» سرمستان کرد و سماع کنان تا انتهای درخت سبز حقیقت رفتیم و یک به یک رسانه شدیم و کبوتر.
آن ها در خیابان با سایهها جنگیدند و ما ایستاده بر پشت بامها تکبیر آزادی سر دادیم و دعوتی را لبیک گفته بودیم تا بام صداقت، تا سایهسار نجابت، تا مرز ایمان و یقین.
هفت سال گذشت و هرچند خس و خاشاک خواندمان اما با باد روان نشدیم و ریشه در خاک مشتهای گره کردهی رو به آفتابمان را در هوا نگاه داشتیم و دوشادوش میر و شیخمان قد کشیدیم و شاخه دادیم به امید روزی که جوانههایمان گل کنند و نسلهای آینده بر تنهی سخت این درخت یادگاری سرخ بنویسند و آزاد نفس بکشند.
ما آن روز خواندیم: عجب لطف بهاری تو، عجب میر شکاری تو/ دران غمزه چه داری تو؟ به زیر لب چه میخوانی؟
ما روزها و سالها خواندیم: عجب حلوای قندی تو، امیر بیگزندی تو/ عجب ماه بلندی تو، که گردون را بگردانی
ما بعد از آن هر روز خواندیم: به هر چیزی که آسیبی کنی، آن چیز جان گیرد/ چنان گردد که از عشقش بخیزد صد پریشانی
ما هنوز میخوانیم: مروح کن دل و جان را، دل تنگ پریشان را/ گلستان ساز زندان را، برین ارواح زندانی













