سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » تراژدی علی شرفی و رویای سیاست‌ورزی بدون خشونت/ یادداشتی از سیدضیاء نبوی...

تراژدی علی شرفی و رویای سیاست‌ورزی بدون خشونت/ یادداشتی از سیدضیاء نبوی

چکیده :شاید اگه افراد به روحیات و احوالات خودشون و اطافیانشون بیشتر دقت می‌کردند که همه ما آدم‌ها، در اون لحظه‌ای که چیزی برای از دست دادن نداریم و یا نقطه اتصالی به دنیای دیگران احساس نمی‌کنیم و یا آخرین بارقه‌های امید در وجودمون خاموش شده تا چه حد خطرناکیم و چقدر نیازمندیم که موعظه‌های عدم خشونتی رو برای خودمون تجویز کنیم....


کلمه – سیدضیاء نبوی:

۱- بهمن ماه سال ۱۳۸۹ بود که اتفاق افتاد… در اوج بهار عربی و زمانی که کشورهای تونس و مصر انقلاب‌های به ظاهر موفقی رو پشت سر گذاشته بودند و باقی ملت‌های عرب هم برای تکرار چنین تجربه‌ای بی‌تاب و بی قرار نشون می‌دادند. در بحبوحهٔ همین تحولات بود که چند تا از رسانه‌های اپوزسیون عربی برای مردم عرب اهواز هم فراخوان تظاهرات دادند و یک روز رو به عنوان «روز خشم» معرفی کردند. روزی که مردم عرب می‌بایست به هر وسیله‌ای که شده، صلح آمیز یا خشونت آمیز دست به اعتراض می‌زدند و حاکمین اشغالگر فارس! رو از منطقه بیرون می‌ریختند! روزی که البته شلوغی‌های پراکنده‌ای رو در محله‌های عرب نشین اهواز به همراه داشت اما خب اونچه که مورد نظر رسانه‌های مزبور بود هرگز عملی نشد. ظاهرا افراد خیلی زیادی نبودند که این فراخوان رو جدی بگیرند و شاید اگه نبود ماجرای تراژیک «علی شرفی» و دوستانش، من هم خیلی وقت پیش اون قضیه رو فراموش کرده بودم اما اون اتفاق افتاد. یعنی هشت تا جوون عرب که روز خشم رو جدی تلقی کرده بودند، چهار تا موتورسیکلت و چهار تا اسلحه تهیه کردند، و به دل خیابون زدند و به سمت نیروهای نظامی تیراندازی کردند. در نتیجه این تیراندازی‌ها یکی از مامورین نیروی انتظامی کشته و چند نفر هم زخمی شدند. اون هشت جوون اما سرنوشت‌های متفاوتی داشتند، نیمی از اون‌ها از کشور فرار کردند و نیمی بازداشت شدند. اینطوری بود که من با علی و دوستانش در زندان کارون اهواز آشنا شدم.

۲- اولین برخورد من با علی در جریان یک مشاجره درون اتاق بود. یادمه با یکی از هم پرونده‌ای‌های علی در مورد تماشای برنامه‌های غیرعربی تلویزیون بحثم شده بود و اون در واکنش به من حرف‌هایی به زبان عربی زد که توهین آمیز بود. توهینی که البته به علت زبون نفهمی‌ام متوجهش نشدم اما واکنش شدیدی که اهالی اتاق به اون نشون دادند و مجادلات و مشاجراتی که بعد از اون شکل گرفت نشان از عمق ماجرا داشت. به هر حال دقایقی از اون ماجرا نگذشته بود که علی به سراغم اومد و به خاطر رفتار هم پرونده‌اش عذرخواهی کرد. البته در طی صحبت‌هاش که با لهجهٔ غلیظ عربی و فارسی نه چندان روانی بیان می‌شد، سعی می‌کرد که همزمان با نقد ذهنیت و رفتار تعصب‌آمیز دوستانش، کمی هم من رو متوجه شرایط سختی و دشواری بکنه که این بچه‌ها از درونش بیرون اومدند و بزرگ شدند. حرف‌هاش از جنس تلاش‌های وساطت گونه و میانجی‌گرانه برای ارتباط تفاهم آمیز میان عرب و عجم بود، تلاشی که البته خود من در طی ایام تبعید زیاد به کار بسته بودم و متاسفانه با روح حاکم بر اتاق زیاد سازگاری نداشت. به هر حال من جواب صحبت‌های علی رو با کمی شوخی و خنده دادم و یه چیزی تو این مایه‌ها بهش گفتم که مهم نیست، من که نفهمیدم چی گفت اگه می‌فهمیدم هم غیرت ناراحت شدن نداشتم!! نیم ساعت بعد هم توی هواخوری وقتی چشمم به طرف مشاجره‌ام افتاد، به سمتش رفتم و باهاش روبوسی کردم و گفتم «من دلم نمی‌خواد با هیچ کس قهر باشم، اینکه حق با کی بود یه بحث دیگه‌س!»

۳- رابطهٔ من و علی هرگز تا سطح دو دوست ارتقا پیدا نکرد، یعنی نه فرصتش دست داد و نه جنس علائق‌مون جور بود. در واقع اونچه که علی رو بعد‌ها در ذهن من موندگار کرد، سرنوشتش بود، گرچه شخصیتش هم در این میان نقش کمرنگی نداشت! علی تا جایی که من شناختم صمیمی، فروتن، احساساتی و منصف بود. برای منی که عادت کرده بودم نسبت به واقعی بودن شخصیت و طبیعی بودن گفتار و رفتار آدم‌ها توی زندان مشکوک باشم، صداقت و صراحت علی هیچ جایی برای تردید باقی نمی‌گذاشت. توی سومین مکالمه‌مون چیزهایی از زندگی شخصی‌اش می‌گفت که من بعد از سه هزار سال هم حاضر نبودم برای کسی تعریف کنم! وقتی به خاطراتش گوش می‌دادم نمی‌دونستم باید سادگی‌اش رو تقبیح کنم یا به صداقتش احترام بگذارم! به طرز عجیبی رفتار‌ها و صحبت‌هاش عاری از جاه‌طلبی و برتری‌جویی بود، یه جورایی حس می‌کردی پیشاپیش تسلیمه و قصد رقابت با هیچ کسی رو توی دنیا نداره… اینکه این روحیه ش تا چه حد متاثر از تجربهٔ زندانش بود رو نمی‌دونم اما احساس می‌کردم که کلا بیخیال اثبات خودش به دیگران شده! علی احساساتی و عاشق پیشه هم بود، اون هم به شدت!! یعنی از اون دست آدم‌هایی که محرک اساسی و نهایی شون در همهٔ کار‌ها احساسات رمانتیکه و تقریبا تردید ندارم که اگه می‌شد انگیزه‌های ورودش به ماجرای پرونده رو واکاوی کرد، به یک ماجرای عاشقانه برمی خوردیم! صبح روزهای ملاقات علی آروم و قرار نداشت. مدام یه آینه تو دستش بود و ریشش رو مرتب می‌کرد و یا چفیه‌اش رو دور سرش می‌بست و یا دشداشهٔ اطو کشیده‌اش را امتحان می‌کرد! خیلی دلم می‌خواست بدونم این همه به خود رسیدن برای جلب توجه چه کسی در سالن ملاقاته، کسی که البته مطمئنم جزو ملاقاتی‌های خودش نبود! از همهٔ این‌ها مهم تر اما برای من نگاه منصفانه و غیرقومیتی علی به مسائل بند و اتاق بود. اینکه سعی می‌کرد تعصبات قومی رو وارد قضاوت‌ها و تصمیم‌گیری‌هاش نکنه و تا حد امکان به نقش یک آدم منصف و بی‌طرف نزدیک بشه. گرچه دقیقا به واسطهٔ همه اونچه که در بالا گفتم، علی هرگز نمی‌تونست شخصیت کاریزماتیک و موثری داشته باشه و تقریبا هیچ وقت نمی‌شد روی تاثیرش در مسائل اتاق و بند حساب کرد اما خب همون حس همدلی ناشی از نوع نگاه منصفانه‌اش توی اون شرایط خاص برای من غنیمتی بود. علی البته اگه فقط مجموع این خصائل بود، چندان آدم نظرگیری نمی‌شد، حداکثر انسانی خوب و متوسط و خوش اخلاق بود مثل خیلی از آدم‌های جامعه اما خب مساله اینجاست که علی وسط پرونده و ماجرایی بود که به هیچ عنوان با شخصیت‌اش سازگار نبود. اون در رفتار خشونت‌آمیز و وحشتناکی شرکت داشت که با هیچ کجای روحیاتش نمی‌خوند! وقتی به علی نگاه می‌کردی از خودت می‌پرسیدی آیا فاصله بین انسان خوب و خوش اخلاق بودن تا یک تصمیم خشونت بار و قهر آمیز تا این حد کمه؟! کوتاهی این فاصله دقیقا همون چیزیه که اون روز‌ها من رو می‌ترسوند و هنوز هم می‌ترسونه!

۴- من قبل از اینکه با علی هم کلام بشم، داستان پروندهٔ او و دوستانش رو شنیده بودم و در نتیجه پیش از اینکه حرفی ازش بشنوم، چیزی رو در مورد اون به یقین می‌دونستم، اینکه علی و هم پرونده هاش اعدام می‌شن. در واقع اون پرونده از کامل‌ترین مصادیق اتهام محاربه‌ای بود که در طول زندان دیده بودم و وجود عناصری مثل قتل، اسلحه، شلوغی‌های خیابونی و اقدام جمعی در اون پرونده جای تردیدی در مورد خروجی اون باقی نمی‌گذاشت، خاصه اینکه به خوبی می‌دونستم قوهٔ قضائیه در مورد چنین پرونده‌هایی چقدر سخت گیره و مرزهای انعطاف ناپدیری‌اش تا کجاست! این ذهنیت و پیشداوری البته در نحوهٔ ارتباط من و علی تاثیرگذار بود و این تاثیر خاصه در زمانی خودش رو نشون می‌داد که علی سوال‌هایی رو در مورد سیاست، خشونت و قومیت مطرح می‌کرد… یعنی دقیقا همون نقطه‌ای که من به او و دوستانش شدیدا انتقاد داشتم و فکر می‌کردم که جای هیچ مسامحه‌ای در اون وجود نداره! من البته می‌تونستم با خیلی از مشکلاتی که مردم اون منطقه باهاش دست به گریبانند، همدلی کنم، مشکلاتی که به نظرم خیلی از اون‌ها عمومیت هم داشت، اما رفتاری که از علی و دوستانش سرزده بود جای هیچ دفاعی باقی نگذاسته بود! البته خود علی هم در مورد ماجرایی که درگیرش بوده شدیدا تردید داشت و شاید بیشتر از هر زندانی دیگه‌ای که بهش برخوردم نگاهی انتقادی به خودش و رفتاری که مرتکب شده بود می‌انداخت اما خب احساس من این بود که شنیدن این حرف که رفتار او و دوستانش به تمامی اشتباه بوده و فرا‌تر از اون اینکه جنایت به حساب می‌آد، اون هم از زبان من براش خیلی سخت و دردناکه… نوعی بیرحمی درون این صراحت بود که با همهٔ بی‌عاطفگی هام ازم بر نمی‌اومد! نمی‌دونم.. شاید اگه امیدی به زنده موندنش و حس می‌کردم این نقد‌ها ممکنه چیزی رو در زندگیش تغییر بده از گفتنش دریغ نمی‌کردم اما خب اصلا از این خبر‌ها نبود… حکم تجدید نظرش مدت‌ها پیش تایید شده بود و کسی در اجرای حکم تردید نداشت! یادمه یکی از اون روز‌ها دادستان و رئیس دادگستری خوزستان برای بازدید به زندان اومده بودند و من هم از این فرصت استفاده کردم که در مورد علی و دوستانش حرف بزنم.. تلاشم این بود که روی انگیزه‌های این بچه‌ها بیشتر تاکید کنم و نشون بدم که بین انگیزه‌های اون‌ها و افرادی که به نیات منفعت طلبانه مرتکب جرم می‌شن تفاوتی هست. اینکه به هرحال می‌بایست برای انسانی که از سر فهم غلط از سیاست مرتکب اشتباهی می‌شه با فردی که به خاطر منافع شخصی به دیگران صدمه وارد می‌کنه، تمایزی قائل شد و تخفیفی در نظر گرفت. صحبت هام البته طولانی شد و بازدیدکننده‌ها هم در پاسخ چیز روشنی نگفتند که بشه ذهنیت شون رو حدس زد. علی اما توی اون لحظه سرش رو دم گوشم آورد و گفت: «سید فکر نکنم دیگه ما رو اعدام کنند، اما تو رو حتما می‌کشند بالا!» علی البته اشتباه می‌کرد، یک هفته بعد حکم او و دوستانش اجرا شد.

۵- وقتی خبر اعدام علی رو شنیدم درست مثل این بود که سیاهچاله‌ای درونم سرباز کرده. حفره‌ای که تمام احساس و آگاهی‌ام رو به درون خودش می‌کشید و چیزی بیرون نمی‌داد! نه می‌تونستم بهش فکر نکنم و نه می‌دونستم که چطوری باید بهش فکر کنم! نه می‌تونستم جلوی احساساتم رو بگیرم و نه می‌دونستم واقعا چه احساسی دارم! با اطمینان می‌تونم بگم هرگزدر تمام زندگی‌ام اینقدر تلاش نکردم که از فکر کردن به موضوعی فرار کنم و در عین حال هرگز در هیچ تلاشی با این فضاحت شکست نخورده بودم! شاید یادآوری همون خاطرات بود که باعث شد موقع خوندن آخرین صفحات کتاب «گودی» نوشتهٔ «جومپا لامیری» اونطور منقلب شم. یعنی لحظاتی که «اودایان» به سمت مرگ قدم برمی داشت در حالی که عاشق بود و زندگی رو دوست داشت اما می‌دونست که دستان آغشته به خونش آینده‌ای رو براش باقی نگذاشته و امیدی به سعادت و رستگاری نیست.. توصیف آخرین ثانیه‌های شعور و آگاهی در وجود انسان شریفی که دلش می‌خواست برای آرمانش مبارزه کند اما خشونتی که در این مسیر با دوستانش به کار برده بود، قصد‌‌ رها کردنش رو نداشت.. کتاب رو بستم، چاره‌ای جز گریه کردن برام باقی نمونده بود. شخصیت واقعی «علی» و شخصیت خیالی «اودایان» نمونه‌های بی‌کم و کاست یک تراژدی بودند… تراژدی در معنای برخورد آشتی ناپذیر میان نیرو‌ها، خواسته و شخصیت هایی که همهٔ طرفین درگیر در اون به یک اندازه همدلی برانگیزند و استحقاق فهمیده شدن دارند. داستان فاجعه بار و غم انگیزی که به سختی می‌شه کسی رو در اون مقصر قلمداد کرد و تکلیف آدمی در مواجههٔ با اون به هیچ وجه معلوم نیست، شاید مسخره به نظر بیاد اما شخصا هر وقت به سرنوشت امثال علی و اودایان فکر می‌کنم، روشن‌ترین احساس درونم، احساس تنفر از چه گواراست!

یعنی دلم می‌خواد این آدم رو از توی گور در بیارم، با دلیل و سند و شاهد محکومش کنم و دوباره توی گور بگذارم! اینکه بهش نشون بدم چه میراث وحشتناکی رو در سیاست بجا گذاشته و ببینه که تبدیل به چه نماد مخرب و خشونت باری شده. در واقع اونچه که امثال چه گوارا رو تا این حد خطرناک می‌کنه پیوند و ارتباطیه که بین دغدغه‌های شریف انسانی مثل عدالت و آزادی از یک سو و رفتار‌های خشونت آمیز و تروریستی از سوی دیگر برقرار می‌کنند. اینکه می‌تونند انسان‌های خوب و شرافتمند رو قانع کنند که دست به جنایت بزنند و آدم بکشند! برای پیدا کردن مصداق و نمونه برای چنین جنایت‌هایی نیاز نیست که راه خیلی دراز بریم. کافیه به همین تاریخ معاصر خودمون و سرنوشت گروه‌های مسلح و انقلابی مثل مجاهدین و فدائیان نگاهی بیاندازیم و ببینیم که چطور این همه آدم نخبه و باهوش و با دغدغه، سرانجام تروریست از آب در اومدند! افرادی که هم می‌خواستند و هم می‌تونستند که مشکلی از مسائل کشور رو حل کنند اما در ‌‌نهایت جز خشونت و کینه و نفرت به بار نیاوردند.. کسی چه می‌دونه که چه تعداد افراد مثل علی و حتی بهتر و خوش اخلاق‌تر و شریف‌تر از علی در بین این گروه‌ها بودند؟ افرادی که در چنبره کج فهمی‌های سیاسی و یا خرافه‌های ایدئولوژیک گیر افتادند و به بیان دقیق کلمه تلف شدند! گاهی به خودم می‌گم آیا این شانس بزرگی نیست که با افراد زیادی از این دست مواجه نشدم؟ آیا همین چند تا آدم برای تمام عمرم بس نیست؟!

۶- چند وقت بعد از اعدام علی و این بار در آستانه انقلاب دوم مردم مصرکه معترضین رو دوباره به خیابون‌ها کشونده بود، خواب عجیبی دیدم! خواب اینکه توی میدان التحریر قاهره‌ام و این در حالیه که لباس گارد ضد شورش تنمه و سپر و باتومی در دست‌هام! شب بود و مردم معترض توی خیابون‌ها لاستیک‌های ماشین و سطل آشغال‌ها رو آتیش زده بودند و با هرچه که بدستشون می‌رسید، اعم از سنگ و چوب وکوکتل مولوتف، نیروهای امنیتی رو هدف می‌گرفتند! میدان التحریر که البته توی خواب خیلی کوچک‌تر از اندازه‌ش توی اخبار تلویزیونی بود، چیزی کم از میدان جنگ نداشت. من اما در این بین سپرم رو انداخته بودم و به تنهایی جمعیت بیست، سی نفره از معترضین رو دنبال می‌کردم و فریاد می‌کشیدم، «برید خونه هاتون، مگه شما‌ها زندگی ندارید؟ مگه کشور امنیت نمی‌خواد؟! مگه چند بار انقلاب می‌کنند؟!!..»

یادمه صبح فردا که به خوابم فکر می‌کردم، توی مسخرگی و حیرت آور بودنش مونده بودم! یعنی واقعا ناخود آگاه منم به جایی رسیده بود که حتی گارد ضدشورش بودن رو هم توجیه می‌کرد؟ یعنی ممکن بود که روزی در عالم واقع من چنین رفتاری رو تایید کنم و حتی مجری اون باشم؟! حقیقت اینه که بله و این نکته‌ای بود که اگرچه خود آگاه روشنفکر مآبم قصد اعتراف به اون رو نداشت اما ناخود آگاهم درون خواب بدون هیچ شرم و رودربایستی اون رو به تصویر کشیده بود!! البته این نتیجه‌گیری خیلی هم عجیب نبود. وقتی شما به عنوان یک زندانی سیاسی مدت زیادی از حبستون رو با افرادی گذروندید که غالبا اون‌ها به نوعی درگیر خشونت سیاسی بودند، ناخود آگاه نوعی واکنش محافظه کارانه در شما شکل می‌گیره و یاد می‌گیرید که به مقوله امنیت بیشتر از قبل بها بدید. اینکه شاخص امنیت رو در تحلیل‌های سیاسی تون بیشتر از قبل لحاظ کنید و به نهاد‌های متولی امنیت بیشتر از گذشته احترام بگذارید. البته تردیدی نیست که عملکرد نهادهای امنیتی هم می‌بایست مثل هر نهاد دیگه‌ای مورد نقادی قرار بگیده و اون‌ها هم موظند که در برابر افکار عمومی و نمایندگان مردم پاسخگو باشند اما خب این نکته به این معنا نیست که هر انتقادی رو باید جدی گرفت و به هر معترضی باید حق داد! اتفاقا همین انگارهٔ سیاسی کودکانه و رمانتیک که پیشاپیش معترضین و منتقدین رو برحق و نهادهای امنیتی و انتظامی رو محکوم و مقصر می‌دونه است که بسترساز بوجود آمدن علی‌ها و اودایان‌ها می‌شه! افرادی که سیاست رو عرصهٔ نبرد سپاهیان خیر و شر می‌دونند و در ‌‌نهایت تمامی اشتیاق‌ها و امید‌ها و دغدغه‌های آرمان‌خواهانه شون رو در روش خشونت‌طلبانه و کینه‌ورزانه به فنا می‌دن! من البته خیلی خوب می‌دونم که از نظر خیلی‌ها گفتن از این مسائل و مصائب و کلیشه‌های عدم خشونتی، دیگه خیلی کسالت‌آور و حوصله سر بر شده و توضیح واضحات بنظر می‌اد. افرادی که معتقدند اساسا مسئلهٔ ما چیز دیگه است و اصولا خطری از جنس این دست خشونت‌های سیاسی ما رو تهدید نمی‌کنه. من به این آدم‌ها تا حدی حق می‌دم، اون‌ها احتمالا تجربه‌های مزخرفی از جنس من رو نداشتند و براشون پیش نیومده که شام رو با کسی بخورند و بگن و بخندند و دو روز دیگه خبر اعدامش رو بشنوند! اگه اینطور بود شاید جدی‌تر به این سوال فکر می‌کردند که چطور می‌شه راه این سیاست ورزی‌های خشونت طلبانه و کینه توزانه رو بست و مانع از بوجود آمدن چنین مخاطبینی شد. از طرفی اما من با این جمعیت بی‌توجه و ناهمدل خیلی هم همراهی نمی‌کنم. چرا که حس می‌کنم اون‌ها الزاما نیاز به چنین تجربیاتی ندارند تا با مدعاهای بالا همراه بشن. شاید اگه این افراد به روحیات و احوالات خودشون و اطافیانشون بیشتر دقت می‌کردند که همه ما آدم‌ها، در اون لحظه‌ای که چیزی برای از دست دادن نداریم و یا نقطه اتصالی به دنیای دیگران احساس نمی‌کنیم و یا آخرین بارقه‌های امید در وجودمون خاموش شده تا چه حد خطرناکیم و چقدر نیازمندیم که این موعظه‌های عدم خشونتی رو برای خودمون تجویز کنیم.


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.