گلایههای سارا عبدالملکی از مسئولان به خاطر بیتوجهی به بانوان ورزشکار
چکیده :بانوان فوتسالیست که قهرمان شدند برایشان چه کار کردند؟ چند وقت پیش که مسابقات راگبی برگزار شد دخترها با یونیفورم مدرسه بازی میکردند، با همان کفش ها، نه گرمکن داشتند نه چیز دیگری، با این وضع کلی هم منت سر ما میگذارند که انگار چه خبر است. وقتی در تیم ملی بودیم عین یک بچه مدرسه ای با ما رفتار میکردند، مگر ما بچه بودیم؟ میآمدند و میگفتند به آقایان تیم ملی سلام ندهید، این چه طرز برخورد است؟ ما همه ورزشکاریم و همه در یک جبهه میجنگیم....
روزنامه قانون در گزارشی نوشت: سارا عبدالملکی، همان بانوی راگبی بازی است که از یک تصادف وحشتناک جان سالم به در برد. حدود یک هفته بعد از تصادف وقتی به بیمارستان رفتم اوضاع جالبی نداشتند و هنوز خبری از کمک های مردمینبود. وقتی به او گفتم حالت چطور است، گفت راستش را بگویم؟ خوب نیستم. او که این روزها مشغول فیزیوتراپی و کار درمانی است همراه با خانواده اش به دفتر روزنامه قانون آمد تا پاسخگوی سوالات مان باشد. گفت وگویی که نخستین بار پس از آن تصادف انجام شده؛ گفت وگویی درباره روزهای بعد از آن اتفاق. سارا عبدالملکی همراه با مادر، پدر و برادرش روبه رویم نشستند و پاسخگوی سوالاتم بودند، این گفت و گوی جالب را میخوانید.
حال و هوای این روزهای سارا عبدالملکی چطور است؟
بهتر شده ام، قبلا اصلا نمیتوانستم بدون کمک بنشینم، الان رکوردم ۲ دقیقه و ۳۰ ثانیه است، دردهایم یک هفته است خیلی کمتر شده، کاردرمانم میگوید این تمرینات مال افرادی است که ۶ ماه است کار را شروع کرده اند.
مادرش: هنوز هم وقتی روی ویلچر مینشیند درد دارد، کمر درد زیادی دارد.
هنوز چیزی از آن ماجرا به یاد ندارید؟
نه متاسفانه، هیچ چیزی به خاطر ندارم.
آخرین صحنه هایی که به یاد میآورید چه چیزهایی هستند؟
آخرین صحنه هایی که یادم میآید در بیمارستان است، تا یکماه اول که به هوش آمده بودم فکر میکردم دارم خواب میبینم، من خیلی از این خواب ها میبینم، چند وقت قبل از این تصادف هم خواب دیده بودم که پاهایم را از دست داده ام به مادرم هم گفته بودم. فکر میکردم دوباره دارم خواب میبینم. بعد از آنکه یک مقدار به خودم آمدم دیدم نه، خواب نیست واقعیت است، آخرین چیزی هم که به یادم میآید پمپ بنزین کرمانشاه است بعد هیچ چیزی به یاد ندارم و دوباره یادم میآید که در بیمارستان بودم و چشم هایم را باز کردم، میخواستم از روی تخت پایین بیایم که نتوانستم، خیلی تلاش کردم که پایین بیایم و فقط توانستم دو تا شست های پایم را تکان دهم، دوباره چیزی به یاد نمیآورم تا اینکه یک روز بیدار شدم و به مادرم گفتم مامان چی شده؟ من چرا اینجا هستم؟
(خطاب به مادرش) شما چه چیزی به او گفتید؟
من گفتم تصادف کردی، گفت کجا تصادف کردم؟ گفتم کرمانشاه، گفت چرا رفته بودم کرمانشاه؟ یعنی حتی به یاد نداشت که چرا به کرمانشاه رفته است، برای او توضیح میدادم که چرا رفته، بعد میپرسید الان کجا هستم؟ میگفتم در بیمارستان، بعد دوباره میخوابید و بیدار میشد و دوباره همه چیز را میپرسید. بعد از گذشت ۲۰ روز تا یکماه کم کم هوشیارتر شد.
چه کسی به شما خبر داد؟
کسی خبر نداد چون گوشی هایش را سر صحنه تصادف دزدیده بودند، من ساعت هفت و نیم شب به او زنگ زدم و گفت گردنه آوج را رد کرده ام و تا دو، سه ساعت دیگر میرسم. دوباره هشت یا هشت و نیم زنگ زدم، گوشیاش خاموش شد. من خودم هم بیماری دارم و چون فشارم رفت روی ۲۱، شب تا صبح در بیمارستان بودم. فکر کردم سارا آخر شب به خانه آمده، صبح که به خانه برگشتم دیدم هنوز نیامده، از ۷ صبح به هر دو گوشی اش زنگ زدم تا ۹ و نیم که باز هم خاموش بود. به خواهرزاده ام زنگ زدم و گفتم سارا هنوز نیامده، چه کار کنم؟ سارا وقتی مسابقه هم داشت گوشی اش خاموش نبود به همین دلیل خیلی نگران بودم، خواهرزاده ام راهنمایی کرد و گفت به اداره راه ها زنگ بزن، من شماره اداره راه ها را گرفتم و گفتم آخرین بار با دخترم در گردنه آوج صحبت کرده ام ولی الان خبری از او ندارم، اسم و فامیل و مدل ماشینش را گفتم که گفتند چپ کرده و او را به بیمارستانی در بویین زهرا برده اند. زنگ زدم به آن بیمارستان، گفتند حالش وخیم بوده و به بیمارستان رجایی قزوین برده شده است!
از حس و حال تان در آن لحظات بگویید.
حس و حال که… فقط میگویم خدا نصیب هیچکس نکند، اصلا توصیف شدنی نیست. اول فکر میکردم فوت کرده چون هیچکس جوابم را نمیداد، رفتیم بیمارستان گفتند فوت کرده بود ولی با احیا برگشته، راه کرج تا قزوین برای من یک عمر گذشت. اصلا نمیرسیدیم، اصلا نمیتوانم از حالم بگویم.
(خطاب به سارا عبدالملکی) چرا به کرمانشاه رفته بودید؟
من رفتم برای آنکه با دوستان راگبی ام باشم، میخواستم با آن ها تمرین کنم، در کرج مربی شده بودم و میخواستم بروم کسب تجربه کنم ضمن آنکه برایم فان بود و یک استراحت و تفریحی میکردم. هیچ وقت مسافرتی که واجب نباشد نمیرفتم، اصلا نمیدانم چرا به آن مسافرت رفتم، وقتی هم به آن جا رسیدم حس خیلی بدی داشتم و دوست داشتم سریع برگردم، اصلا دلم راضی نبود که بروم ولی رفتم، اصلا نمیدانم چهشد که رفتم.
الان به گذشته برگردیم به آن سفر میروید؟
(با خنده) من تا وقتی زنده ام دیگر به مسافرت های طولانی نمیروم. چون به هر شهری که میروی حس و حال خاصی دارد، شاید این توصیف خوبی نباشد ولی وقتی به آن شهر رسیدم حس خفگی داشتم. اصلا راحت نبودم، نا آرام بودم، اصلا نمیتوانم توصیفش کنم. از وقتی وارد شهر شدم و بیستون را رد کردم، حالم بد شد. یک فامیلی آنجا داریم که وقتی رفتم خانه شان، حالم خیلی بدتر شد، نمیدانم چه شده بود شاید به خاطر انرژی منفی فامیل مان بود.
یک مقدار جلوتر بیاییم؛ کلی ستاره به دیدار شما آمدند میدانید که مسبب این اتفاق اول رسانه ها بودند که روزنامه قانون هم در این زمینه پیشتاز بود ولی به هر حال مهراب قاسمخانی هم خیلی در این اتفاق دخیل بود.
من آن زمان را یادم نمیآید ولی به مادرم زنگ زده و صحبت کرده بودند. به هر حال خیلی ممنونم از ایشان که هوای مرا داشت.
حضور این ستاره ها تاثیری در روحیه شما داشت؟
من آن موقع یک مقدار گیج داروهایم بودم، همیشه آرزو داشتم که آرمین زارعی (خواننده زیرزمینی) یا محمدرضا فروتن را ببینم. اگر در حالت عادی بودم خیلی خوشحال میشدم ولی در آن زمان خیلی خوشحال نمیشدم، خوشم میآمد که به ملاقاتم آمده اند ولی هیچچیزی خوشحالم نمیکرد.
ولی روحیه تان عوض میشد.
قطعا همینطور است ولی هیچ چیزی خیلی خوشحالم نمیکرد.
افسردگی داشتید؟
نمیدانم، گیج خواب بودم.
مادرش: هیچکس را نمیشناخت، چشمش را که باز میکرد میگفتم فلانی آمده، لبخند میزد و دوباره میخوابید، انگار حضور هیچکس برایش جالب نبود.
اولین نفر چه کسی آمد؟
مادرش: حاج آقا طالقانی، پیشکسوت کشتی آمده بودند.
حتی ما خبر داریم که شقایق دهقان هم به بیمارستان آمده و جویای احوال شما شده بود.
مادرش: شقایق (دهقان) آمد و با من صحبت کرد. سارا چند روز بود که در بیمارستان بستری شده بود، ما هم باید او را به بیمارستان تهران منتقل میکردیم، او را در آمبولانس گذاشتیم و به تهران آوردیم ولی به هر بیمارستان دولتیای زنگ زدیم گفتند تخت خالی نداریم، حال سارا هم خیلی وخیم بود، دکتر آمبولانس میگفت هر لحظه ممکن است فوت کند چون ریه اش پاره شده بود، ما رفتیم بیمارستان آسیا، گفتیم خدا بزرگ است و پولش جور میشود. خاله صاحب کارم که در صدا و سیما بود بارها به فدراسیون رفت و گفت که از نظر مالی کمک کنید، او ۴ سال در تیم ملی بوده آیا نباید از بیمه استفاده کند؟ فدراسیون گفته بود چون این سفر زیر نظر ما نبوده به ما ارتباطی ندارد، در حالیکه سارا در اردوی تیمملی وقتی میخواست توپ را دریافت کند انگشتش شکست، دو تا چوب بستنی روی انگشتش گذاشته بودند و به خانه فرستاده بودند.
سارا عبدالملکی: چوب بستنی ها را هم خودم گذاشته بودم.
مادرش: دیدم شرایط خوب نیست گفتم ماجرا را خبری کنم بلکه فرجی شود. نه اینکه خانواده نداری باشیم ولی دو ماه قبلش ۷۰ میلیون و ۴۰۰ هزارتومان خرج بیماری من کردیم. واقعا از لحاظ مالی مشکل داشتیم، سارا هم پشت اتاق عمل بود، در نهایت خبر پخش شد.
از روزی که شقایق دهقان به بیمارستان آمده بود بگویید، بهشما چه گفت؟
مادرش: گفت پولی که من و سایر هنرمندان میخواهیم خرج گل و شیرینی کنیم به حساب تان میریزیم خواهش میکنم آن را قبول کنید. راستش خجالت میکشیدم بگیرم ولی چون جان دخترم بود میگفتم بروم دنیا را نابود کنم ولی دخترم سالم بماند. من شماره کارتم را دادم و از دو، سه ساعت بعد از اینکه او رفت پیامک های بانک شروع شد.
فدراسیون هیچ کاری نکرد؟
من خودم نمیتوانستم بروم ولی چندین نفر رفته بودند و به هیچ جایی نرسیدند. گفته بودند به ما ربطی ندارد، وزیر بهداشت وقتی آمد گفت ،من نمیدانستم بازیکنان تیم ملی دفترچه بیمه ندارند.
سارا عبدالملکی: ما حتی بیمه ورزشی هم نداشتیم و خودمان هزینه بیمه را میدادیم.
الان هم دفترچه بیمه ندارید؟
سارا عبدالملکی: هیچ دفترچه ای نداریم، اصلا زیر بار نمیروند که بیمه کنند. اول که میگفتند عضو تیم ملی نبوده، بعد که یک مقدار رسانهای شد قبول کردند که عضو تیم ملی هستم.
اول که میگفتند شما برای هندبال رفته بودید.
سارا عبدالملکی: من بازیکن هندبال هم بودم ولی در تیم ملی هندبال حضور نداشتم، سوم دبیرستان که بودم به اردوی تیم ملی هندبال و راگبی دعوت شدم ولی راگبی را انتخاب کردم، الان که فکرش را میکنم میبینم بزرگترین اشتباه زندگی ام را کردم.
به راگبی علاقه داشتید؟
خیلی زیاد، چون زد و خورد داشت دوست داشتم به این رشته بروم.
کلا کتک کاری دوست داشتید؟
(با خنده) بدم نمیآید.
برنامه تان برای آینده چیست؟
من اگر بلند شوم… دکترم میگفت تو هیچ وقت نمیتوانی مثل بقیه راه بروی و در بهترین حالت با عصا میتوانی حرکت کنی. وقتی این حرف را زد به خودم آمدم و گفتم وقتی دکتر اینطوری میگوید من باید خوب شوم و به ورزش برگردم. بعد از آن روز خیلی جدی تر تمرین میکردم.
برای همین هم مربی یک تیم راگبی شدید؟
من این تیم را پارسال هم داشتم، این تیمیبود که یک هفته با آن ها تمرین کردم و اصلا بازی بلد نبودند، امسال یک مسابقاتی بود و تیمم را به این مسابقات بردم، روزی که به من گفتند بیا دوباره سرمربی تیم شو، بلند شدم و رفتم و حس خیلی خوبی داشتم، اینکه با شاگردانم بودم خیلی خوب بود داشتم بال در میآوردم. تیمم هم اول شد و این روحیه خوبی به من داد.
راگبی همان فوتبال آمریکایی است؟
خیلی ها این سوال را میپرسند ولی واقعا این دو ورزش با هم متفاوتند.
امکانات که طبیعتا ندارید؟
در ایران به سایر ورزش ها نمیرسند، این که راگبی است.
خیلی ها میپرسند بانوان چطور میتوانند با آن همه درگیری راگبی بازی کنند؟
من ۵۰ کیلو وزن داشتم ولی بازیکن ۸۰ یا ۹۰ کیلویی را راحت میزدم. یک تکنیک هایی در راگبی هست که میتوان بازیکن حریف را زد. آخرین باری هم که اعزام شدیم من جزو بازیکنان قدرتی بودم، یعنی وزن خیلی تاثیری ندارد، باید بدانی چطور بزنی و چطور زمین بخوری.
از نظر مصدومیت هم باید بگویم آسیب در هر ورزشی وجود دارد مثلا من کتفم در میرود و خودم جا میاندازم.
به خاطر این اتفاقی که افتاد خیلی ها دوست شما شدند. در اینستاگرامتان هم خیلی از دست همتیمیهایتان شاکی بودید.
دو نفر از آن ها کاری کردند که خیلی شخصی بود، شاید اگر این کار را نمیکردند من روی ویلچر نمینشستم، من آن پست را گذاشتم چون دو هفته است که فهمیده ام چه بلایی سر من آورده اند. خیلی هم با خودم کلنجار رفتم که ببخشم شان ولی یک روز خیلی عصبانی شدم و به هر دو پیام دادم گفتم دوست دارم ببخشم تان ولی نمیتوانم، آن ها هم گفتند الان یادت افتاده؟ به جای آنکه عذرخواهی کنند خیلی وقیحانه جواب دادند. من هم این پست را گذاشتم تا حساب کار دست شان بیاید.
مادرش: سارا حتی عروسی برخی از هم تیمیهایش هم رفته بود ولی وقتی تصادف کرد طرف فدراسیون را گرفتند تا در تیم ملی به مشکل بر نخورند.
این چه تیم ملیای است که نه امکانات میدهد نه اجازه مصاحبه علیه آن ها را دارید؟
یک چیزی بگویم؟ اگر دوست داشتید چاپ کنید. من آب از سرم گذشته است چه یک وجب چه صد وجب، ورزش مرا از خیلی چیزها دور کرده، کارهایی که دختران هم سن و سال من میکردند را من نکردم چون سرم گرم ورزش بود. من وقتم را صرف ورزش و درسم کردم، ۱۸ ساله بودم که در کلاس های بین المللی داوری شرکت میکردم، همان موقع هم به من میگفتند اصلا به تو نمیخورد ۱۸ ساله باشی چون مثل ۲۸ ساله ها رفتار میکنی، ورزش هم از لحاظ اجتماعی آدم ها را بالا میبرد و هم به آنها شخصیت میدهد.
ولی فدراسیون هیچ امکاناتی به شما نمیدهد، این خیلی دردناک است.
وزارت ورزش این پول را بین همه فدراسیون ها تقسیم میکند و آنها هم به انجمن ها میدهند، این بودجه تا به دست ما برسد چیزی از آن نمیماند. ما حق اردو داشتیم یعنی وقتی اعزام میشویم خارج از کشور باید پول توی جیبی بدهند ولی ما خودمان دلار میخریدیم.
شما قرارداد خوبی نمیبستید؟ خیلی ها میگفتند ۴۰ میلیون قرارداد داشتید.
اصلا چنین چیزی صحت ندارد، من هرچه داشتم از کلاس های مربیگریام میگرفتم. حتی من پارسال برای آنکه به اردو بروم کارم را هم از دست دادم.
چه کاری؟
مربی مهد بودم.
اگر دوست نداشتید به این سوال جواب ندهید؛ شما که از تیمملی پول نمیگرفتید ولی ماشین خوب میگرفتید، مگر پول خرید ماشین را از درآمد تیم ملی نگرفتید؟
حتی یک ریالش را از تیم ملی نگرفتم، بازیکنان تیم ملی در تمام کشورها پول خوبی میگرفتند. در ایران اگر روی من و امثال من سرمایهگذاری کنند مقام میآوریم ولی در ایران نه تنها چیزی به ما نمیدهند بلکه هزینه مان را هم از جیب میگذاریم، وقتی میرویم در اردو تمام فکر و ذکرمان خانواده، کار و خیلی چیزهای دیگر است. ما نیاز به مکمل و تغذیه مناسب داشتیم ولی حتی این هزینه را هم نمیدادند بعد بیایند حقوق بدهند؟ یعنی حتی وقتی به تیم ملی میرفتیم یک فرم پر میکردیم که ما هیچ چشمداشتی نداریم، یعنی باید این فرم را امضا میکردیم.
مادرش: سارا در روزهایی که بازی میکرد از مربیگری پول میگرفت ولی جمعه ها میآمد کنار من و آن جا هم کار میکرد.
شغل شما چیست؟
من در کارگاه بافندگی کار میکردم.
این اتفاق وحشتناک بود ولی در نهایت باعث شد تا با خیلی از ستارهها دوست شوید، به عنوان مثال چند روز پیش با نیروانا قاسمخانی سلفی گرفتید و در اینستاگرام منتشر کردید.
یک مقدار قبول کردن این موضوع سخت است، خیلی ها کامنت میگذاشتند که پولدار شدی، معروف شدی دیگر چه میخواهی؟ ولی واقعا اگر در شرایط من نباشند مرا درک نمیکنند.
شاید من اگر از اول فلج بودم و حس راه رفتن و کیف کردن از راه رفتن را نداشتم تحملش برایم آسان تر بود ولی من خیلی فعال بودم و تلاش میکردم، یک دفعه این اتفاق رخ داد و من مجبور شدم بنشینم، این اتفاق باعث شد اگر پدر و مادرم نباشند حتی نتوانم تکان بخورم یا حتی اگر تشنه ام شد یک لیوان آب بخورم. اوایل مردم خیلی با روحیه ام بازی میکردند ولی الان شرایط بهتر شده است.
فحاشی هم میکردند؟
اوایل خیلی زیاد بود، فحش میدادند که خودت رفتی چپ کردی که معروف شوی، این معروفیت به چه درد من میخورد؟ تو بیا پاهایت را به من بده و به جای من معروف شو. صد سال نمیخواهم معروف شوم، میگفتند پولدار شدی، این پول به چه درد من میخورد؟
بحث پول شد شاید خیلی ها دوست داشته باشند بدانند مثلا علی دایی چقدر به شما کمک کرد؟
مادرش: میگفتند علی دایی تمام هزینه ها را تامین کرده در حالیکه ایشان هیچ کمکی نکردند. ما پول بیمارستان آسیا را از کمک های مردم (۷۸ میلیون تومان) و ۵۲ میلیون تومان را از طریق وزیر بهداشت تامین کردیم. ما از ۳۰۰ میلیون تومانی که جمع شد ۲۰۴ میلیون تومانش را الان فاکتور داریم. یکی میگفت علی دایی یک میلیارد داده یا دو سال درمانش را او تامین کرده ولی اصلا این صحبت ها صحیح نبوده، علی دایی یک ریال هم به ما کمک نکرد.
وزیر بهداشت نگفته بود همه هزینه ها را تامین میکنم؟
ایشان فقط ۵۲ میلیون تومان پرداخت کردند.
کلا ۳۰۰ میلیون تومان جمع شد؟
مادرش: روزهای اول میرفتم پلا تین میخریدم و کارت میکشیدم نمیدانم دقیقا چقدر جمع شد، شاید ۴۰۰ میلیون جمع شد ولی در آخر و بعد از بیمارستان حدود ۳۰۰ میلیون تومان باقی مانده بود. بعد از بیمارستان ما ۲۰۴ میلیون تومان فاکتور داریم که برای سارا هزینه کردهایم. او هر روز ۸۰۰ هزارتومان هزینه دارد. یک پرستار برای او گرفتهایم که ماهانه یک و نیم میلیون تومان میگیرد چون من دیسک کمر دارم و نمیتوانم به او برسم. ۲۰ روز دیگر باید جراحی شود، چند روز پیش ۵ میلیون برای او هزینه کردیم، همه فکر میکردند که این پول برای ما باقیمانده در حالیکه همه صرف هزینه های سارا شده است.
چه کسی بیش از همه کمک کرد؟
سارا عبدالملکی: از نظر من مهراب قاسمخانی.
نه منظورم از نظر مالی بود. چون یک عده فقط آمدند و گفتند ما کمک میکنیم و رفتند.
مادرش: یک نفر آمد و یک چک ۵۰ میلیونی به ما داد و رفت، هیچکس او را نمیشناسد. آمد سلام داد، چک را داد و رفت، اسمش را نگاه کردم نوشته بود آیدین دشتی، دکتر عبیدی ۲۰ میلیون تومان، حاج آقا هدایتی ۲۰ میلیون تومان، مهندس تشکری ۱۰ میلیون تومان و رضا صادقی ۵ میلیون تومان، طالقانی و مهرعلیزاده هم یک میلیون تومان کمک کردند، صنایع غذایی بهروز هم یک خانه برایمان رهن کرده که البته پول رهن مال خودش است ولی اجازه داده ما به تهران بیاییم و نزدیک بیمارستان باشیم. بقیه هزینه ها را نمیدانم چه کسی و به چه مقداری داده است.
یک مقداری به بحث کلان ورزش بانوان بپردازیم. تصمیم ندارید کاری برای بانوان انجام دهید؟
سارا عبدالملکی: من چه کار میتوانم بکنم؟ حتی فرض کنیم من یک تیم زدم از چند نفر میتوانم حمایت کنم؟ همین بانوان فوتسالیست که قهرمان شدند برایشان چه کار کردند؟ چند وقت پیش که مسابقات راگبی برگزار شد دخترها با یونیفورم مدرسه بازی میکردند، با همان کفش ها، نه گرمکن داشتند نه چیز دیگری، با این وضع کلی هم منت سر ما میگذارند که انگار چه خبر است. وقتی در تیم ملی بودیم عین یک بچه مدرسه ای با ما رفتار میکردند، مگر ما بچه بودیم؟ میآمدند و میگفتند به آقایان تیم ملی سلام ندهید، این چه طرز برخورد است؟ ما همه ورزشکاریم و همه در یک جبهه میجنگیم. این چه سطح فکری است که دارند؟ وقتی میخواستند جایی ببرند مربی هایمان شده بودند مسئول حراست. من خودم در هواپیما وقتی از قطر داشتیم بر میگشتیم چیزهایی دیدم که بیا و ببین. کاش از همان اول این چیزها را میگفتم، همه از ترس حرفی نمیزنند ولی برای من واقعا مهم نیست.
این حرف هایی که میزنید ایده آل هاست، برنامه ای برای رسیدن به اهداف تان ندارید؟
من به تنهایی چه کار میتوانم بکنم؟ باید همه بانوان با من همراه شوند و در مسابقات شرکت نکنند، البته میدانم برای خیلی ها مهم نیست ولی تا چه زمانی میخواهیم با این فرهنگ رفتار کنیم؟ ما ورزشکارانی داریم که حتی بچه هم دارند و به تیم ملی میآیند، کسی که از وقت خانوادهاش میزند و به تیم ملی میآید یعنی دوست دارد به جایی برسد، باید کمکشان کنیم که به این مقام برسند. میآیند و میگویند خانم ها بروند آشپزخانه، حضرت علی (ع) در کارهای خانه به خانم شان کمک میکردند، این چیزها را نشنیده اند؟
آشپزی سارا چطور بود؟
مادرش: بد نبود، او همیشه گرفتار بود و اصلا فرصت نمیکرد آشپزی کند. یک روزهایی که در خانه بود غذا درست میکرد. وقتی بچه بود من در قالب خاله بازی به او آشپزی یاد میدادم. الان هم که پدرش و من کلا قید کار را زده ایم چون فرصت نمیکنیم.
علی (برادر سارا) هم ورزشکار بود، ظاهرا او هم از این نداشتن امکانات ضربه خورده است.
مادرش: سارا انگشت کوچک علی هم نمیشد، علی ۵ میلیون تومان میخواست که به مسابقات آسیایی در رشته کیک بوکسینگ برود، به هر دری زدم که پول را جور کنم ولی نتوانستم.
سارا عبدالملکی: علی گفت من بروم ورزش کنم بعد که بزرگ شدم چه کسی هزینه های زندگی را تامین میکند؟ از همان بچگی رفت کار کرد، درس هم نخواند، علی خیلی خوب بود، در ۱۰ ثانیه حریفش را ضربه فنی میکرد ولی به خاطر این مشکلات ورزش را ول کرد و رفت کنار پدرم کار کرد.
مادرش: علی چیزی به اسم دومینداشت، هر مسابقه ای میرفت ورزشکاران حریفش انصراف میدادند، رفتم پیش فرماندار کرج که ۲ میلیون وام بگیرم و او را اعزام کنم، در آخر ۱۰۰ هزارتومان برایم چک نوشتند که از کمیته امداد بگیرم، من هم چک را پاره کردم و گفتم ارزش من خیلی بیشتر از این حرف هاست. علی هم دیگر نرفت سراغ ادامه ورزش. نه اینکه کار نکنیم ولی هرچه کار میکنیم هزینه درمان مان میشود چون من هم مشکلاتی دارم. ۴-۳ سال پیش قطر پیشنهاد داد که علی را بخرد و سالی ۴۰۰ میلیون تومان به او بدهد، خیلی اشتباه کردم که اجازه ندادم برود. من وابستگی خیلی شدیدی به بچه هایم دارم حتی وقتی سارا در اردو بود میرفتم استادیوم آزادی و او را میدیدم.
مشکل شما چیست؟
سارا عبدالملکی: اوایلش اعصاب و روان بود بعد هم سرطان پوست گرفت.
مادرش: سرطان پوست هم یک بیماریای است که نسبت به سایر سرطان ها هزینه های بیشتری دارد، ما بیمه هم نداریم و باید برویم از ناصرخسرو داروهایمان را تامین کنیم.
سارا عبدالملکی: کلا بیماری و مریضی خانواده ما را خیلی دوست دارد، از وقتی بچه بودم همه اش در بیمارستان و دنبال درمان بودیم.(خطاب به مادرش) الان اوضاع شما بهتر شده؟
من هفتم اسفندماه آزمایش مغز استخوان داشتم که نرفتم، سارا که بهتر شد میروم دنبال بهبودی خودم.
الان چقدر از پاهایتان استفاده میکنید؟
سارا عبدالملکی: زانوهایم سفت نمیشود، هیچ حسی ندارم.
برای جبران زحمات پدر و مادر چه برنامه ای دارید؟
سارا عبدالملکی: کاری کرده اند که تا آخر عمر کنیزشان باشم من اصلا خانواده ام را نمیشناختم. تازه فهمیدم پدرم چقدر باحال و برادرم چقدر بامعرفت است و مادرم خیلی زحمت میکشد. پدر و مادر من حقوق ثابتی نداشتند، پدرم کارگر بود، همان موقع هم که این اتفاق رخ نداده بود میگفتم من باید کاری کنم که پدرم تا آخر عمرش هزینه زندگیاش تامین شود؛ یک عروسی خوب برای برادرم بگیرم، یک خانه بگیرم و زندگی مادرم را تامین کنم. الان هم فکرم همان است، دارم برنامه ریزی میکنم که بودجه هایش تامین شود و بروم سراغ کاری که الان نمیگویم چیست. میخواهم کاری کنم که جبران کنم.
مادرش: تو فقط خوب شو، من چیزی نمیخواهم. یک خاطره از دکترش بگویم، او میگفت دو ماه بعد سارا افسردگی میگیرد، روانشناس با او صحبت کرد و گفت سارا اصلا افسردگی نمیگیرد. او مرا روانشناسی کرد، نگران نباشید مشکلی ندارد.
نکته پایانی؟
دو نکته میگویم؛ اول اینکه اگر ورزش را دوست داشتید پیگیر باشید و ولش نکنید.
نکته دوم اینکه خیلی ها به من پیام میدادند که مشکلات زیادی داریم و میخواهیم خودکشی کنیم ولی من به آن ها دلداری میدادم.دوست دارم بگویم بجنگید، باید با همه چیز جنگید. دوست دارم در انتها از مردم، از مسئولینی که در کنارم بودند، پدر و مادر و برادرم و رسانه ها تشکر کنم.













