دو روایت از یک بسیجی واقعی که در مجنون ماند و زنده نماند
چکیده : در تاریخ جنگ، اسفند را با خون سرداران نوشتهاند. خیبر و بدر و کربلای ۵ حمید و مهدی باکری، همت و عباس کریمی و حسین خرازی را در اسفند گرفتند و چه نوروزهایی ساختند برای آنان که ماندند. این جشن خون و شهادت با نام باکری شروع میشود و با یاد باکری دیگر به پایان میرسد. مهدی باکری یک سال پس از برادرش حمید که در خیبر به شهادت رسید، در بدر به برادرانش پیوست. حمید در جزیره مجنون ماند، برای همیشه و مهدی در اعماق دجله...
کلمه – گروه دفاع مقدس: اصرارها و التماسها فایده نداشت، مهدی خیال برگشت نداشت. او یک کلام گفت میمانم. کدام فرماندهی را دیدهاید که بچههایش را تنها میانه این جنگ که از زمین و آسمان آتش میبارد، تنها میگذارد؟ نرفت و ماند. احمد کاظمی و محمود دولتی خوب میدانستند که جوابشان چیست ولی حرفشان این بود این جبهه فرمانده میخواهد.
نیروهای عراقی با محاصره کامل سربازان تحت امر باکری در جزیره مجنون در حال زدن تیر خلاص به سربازان مجروح باقیمانده بودند، او میتوانست با عبور از دجله و پیمودن فاصله۷۰۰ متری که میان خط اول و خط دوم حمله جان خود را نجات دهد. اما تا آخر ماند، تا سالیان سال بعد مردم همچنان نام او را در خیابان فریاد کنند و بگویند: «بسیجی واقعی، همت بود و باکری».
او بارها در طول زندگی ثابت کرده بود که چرا باید نام باکری زنده بماند.
دو روایت از بسیجی واقعی؛ مهدی باکری
روایت اول: یک روز برای کسب اطلاع از کمبود های انبار به آن قسمت سرکشی میکرد. وقتی مشغول بازدید از وضعیت انبار بود، مسئول انبار«حاج امرالله» که آقا مهدی را از روی قیافه نمی شناخت، رو به او کرد و با صدای بلند گفت: جوان! چرا همین کنار ایستاده ای و نگاه می کنی؟ بیا کمک کن تا این گونی ها را به انبار ببریم. اگر آمدهای این جا کار کنی، باید پا به پای بقیه این بارها را از کامیون خالی کنی! فهمیدی بابا؟
کتف مهدی باکری از قبل مورد اصابت تیر قرار گرفته بود و نمیتوانست زیاد از آن کار بکشد. با این وصف، مشغول به کار شد. نزدیک ظهر، یکی از بچه های سپاه برای دادن آمار به حاج امرالله به آن جا آمد. حاج امرالله به او گفت: یک بسیجی پرکار امروز به کمک ما آمده. نمیدانم از کدام قسمت است. می خواهم بروم و از فرمانده اش بخواهم که او را به قسمت ما منتقل کند.
و به آقا مهدی اشاره کرد. آن سپاهی که او را میشناخت، به سرعت به کمک آقا مهدی رفت و به حاج امرالله گفت: آخر میدانی او کیست؟ این آقا مهدی باکری است. فرمانده لشگر خودمان.
حاج امرالله و دیگر بسیجی ها به طرف او رفتند، آقا مهدی بدون این که بگذارد آنها حرفی بزنند، صورتشان را بوسید و گفت: حاج امرالله! من یک بسیجیام، همین!
روایت دوم: چند روز بود که صبح زود تا ظهر پشت خاک ریز می رفت و محور عملیاتی لشگر را تنظیم می مرد و روی منطقه تا جایی که برایش امکان داشت، کار را بررسی می کرد. هوای گرم جنوب؛ آن هم در فصل تابستان، امان هر کسی را می برید. یکی از همین روزها نزدیک ظهر بود که آقا مهدی خاک ریز به طرف سنگر بچه ها آمد و با آب داغ تانکر، گرد و خاک را از صورت پاک کرد و سر و صورتش را آبی زد و وضو گرفت و به داخل سنگر رفت. آقا رحیم که برای تنظیم گزارش برای ارایه در جلسه بود، با آمدن آقای باکری سر پا ایستاد و دیده بوسی کردند. در همین حین آقا رحیم متوجه لب های خشک آقا مهدی شد. رحیم به سراغ یخچال رفت و یک کمپوت گیلاس بیرون آورد، در آن را باز کرد و به آقا مهدی داد. آقا مهدی خنکی قوطی را حس کرد، امروز به بچه ها کمپوت داده اند؟
آقا رحیمم گفت: نه آقا مهدی! کمپوت، جزء جیره امروزشان نبوده.
باکری، کمپوت را پس زد و گفت: پس چرا، این کمپوت را برای من باز کردی؟
رحیم گفت: چون حسابی خسته بودید و گرما زده میشدید. چند تا کمپوت اضافه بود، کی از شما بهتر؟
آقا مهدی با دل خوری جواب داد: از من بهتر؟ از من بهتر، بچه های بسیجی هستند که بی هیچ چشم داشتی میجنگند و جان میدهند.
رحیم گفت: آقا مهدی! حالا دیگر باز کردهام. این قدر سخت نگیر، بخور.
آقا مهدی گفت: خودت بخور رحیم جان! خودت بخور تا در آن دنیا هم خودت جوابش را بدهی.
شهادت تنها میتوانست پاداش خوبیهای مهدی باشد
از مهدی باکری نوشتن سخت است. برای نوشتن از آنچه او بوده و کرده است واژه کم میآید. صدای تیرهای خلاص عراقی میآمد. همه به او التماس میکردند که برگرد و در خط دوم بمان. ولی این درخواست هر بار با جواب منفی او روبرو میشد تا اینکه تیری شلیک شد. تیر مستقیم بر بدناش نشست ، با اینکه او بارها در عملیاتهای قبلی مجروح شده بود اما ین بار تیر کاری بود. مهدی باکری در ۲۵ اسفند ۶۳ در میانه عملیات بدر بر اثر اصابت تیر مستقیم سربازان عراقی به شهادت رسید.
در این هنگام در حالی که یاران او سعی در انتقال پیکرش بوسیله قایق به عقب را داشتند قایق هدف اصابت شلیک مستقیم آر پی جی یکی از سربازان عراقی قرار گرفت و در اروند رود غرق شد. پیکر وی و سایر سربازانش هیچگاه یافت نشد.
در تاریخ جنگ، اسفند را با خون سرداران نوشتهاند. خیبر و بدر و کربلای ۵ حمید و مهدی باکری، همت و عباس کریمی و حسین خرازی را در اسفند گرفتند و چه نوروزهایی ساختند برای آنان که ماندند.
این جشن خون و شهادت با نام باکری شروع میشود و با یاد باکری دیگر به پایان میرسد. مهدی باکری یک سال پس از برادرش حمید که در خیبر به شهادت رسید، در بدر به برادرانش پیوست.
حمید در جزیره مجنون ماند، برای همیشه و مهدی در اعماق دجله.














