سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » یاد آر/ امروز سالروز شهادت آن «بسیجی واقعی» است...
» هفدهم اسفند؛ روزی که همت از جزیره مجنون به سوی خدا پر کشید

یاد آر/ امروز سالروز شهادت آن «بسیجی واقعی» است

چکیده : ابراهیم همت رفت تا شناسایی کند و برگردد ولی در سه‌راهی مرگ در جزیره مجنون راه کج کرد رو به آسمان. حاج همت که به او لقب «سیدالشهدا» داده بودند بالاخره در ۱۷ اسفند ۱۳۶۲ پس از یک عمر مبارزه و رشادت آرام گرفت. شک نکنید اگر ابراهیم همت به شهادت نرسیده بود همینک یا در اوین بود یا تازه دوران محکومیت خود را به پایان رسانده بود. این سرنوشت همه کسانی است که از مردم گفتند و آزاده زندگی کردند...


کلمه – گروه دفاع‌مقدس: هر کسی را برای شناسایی فرستاده بود، برنگشت. ۱۴ روز از عملیات خیبر می‌گذشت و نیروهای عراق جزیره را شبانه‌روز زیر آتش داشتند. آتشی که گاه بوی خردل و طعم گاز تاول‌زا می‌داد.

همت بی‌تاب بود. به مرتضی قربانی- فرمانده لشکر۲۵ کربلا- گفت: «یکی دو نفر را بفرستند خبر بیاورند تا ببینم اوضاع چه شکلی است.» قربانی گفت: «من هیچکس را ندارم، هرکس را فرستادم رفت و برنگشت.»

حاجی سری تکان داد و راه افتاد سمت جزیره. قبل از راه افتادن جمله ای گفت که هیچوقت از یاد نمی‌رود: «مثل اینکه خدا ما را طلبیده»

ابراهیم همت رفت تا شناسایی کند و برگردد ولی در سه‌راهی مرگ در جزیره مجنون راه کج کرد رو به آسمان. حاج همت که به او لقب «سیدالشهدا» داده بودند بالاخره در ۱۷ اسفند ۱۳۶۲ پس از یک عمر مبارزه و رشادت آرام گرفت.

معلمی که لباس رزم پوشید

همت پیش از جنگ و انقلاب معلم بود. شغلی که به ظاهر باید آرام می‌نمود، اما او آرامش را بر خود حرام کرده بود. برای تدریس شهر را انتخاب نکرد، رفت به روستاها آنجا که کمتر کسی پیشقدم می‌شود. رفت تا به شاگردانش درس زندگی و آزادگی دهد.

در آن دوران او کوشید دانش‌آموزان را با افکار انقلابی آشنا کند و همین امور سبب شد که چندین نوبت از طرف ساواک به او اخطار شود. گوشه و کنار، حرفهای نیش‌دار او به گوش حکومت رسید و خبر اخطار ساواک در پرونده تازه گشوده‌اش، ثبت گردید. پایش که به شهر قم باز شد و با علما نشست و برخاست کرد، دیگر فقط یک معلم نبود؛ بلکه در مساجد و محافل خصوصی هم سخنرانی می‌کرد و همین، ساواک را به تعقیب او کشاند. سخنان و افکار او مأمورین شاه را به تعقیب وی واداشته بود، به گونه‌ای که او شهر به شهر می‌گشت تا از دستگیری در امان باشد. نخست به شهر فیروز آباد رفت و مدتی در آنجا تبلیغ کرد. پس از چندی به یاسوج رفت. موقعی که در صدد دستگیری وی برآمدند به دوگنبدان عزیمت کرد و سپس به اهواز رفت و در آنجا سکنی گزید. با بالا گرفتن انقلاب ۱۳۵۷، به شهرضا بازگشت و سازمان‌دهی تظاهرات مردمی را بر عهده گرفت. در پایان یکی از راهپیمایی‌ها، قطعنامه آن را قرائت کرد و شایع شد که حکم اعدامش را صادر کرده‌اند و همین مسئله، او را تا روز پیروزی انقلاب در مخفی‌گاه‌ها نگه داشت.

انقلاب که پیروز شد آخر راه همت نبود. او پس از تشکیل سپاه در شهرضا اواخر سال ۱۳۵۸ به خرمشهر و سپس به بندر چابهار و کنارک (در استان سیستان و بلوچستان) رفت و به فعالیت‌های آموزشی پرداخت.

او در خرداد سال ۱۳۵۹ با اوج‌گیری غائله کردستان به آن خطه رفت و پس از سر و سامان دادن به آن دیار با احمد متوسلیان به خوزستان رفت و آنجا یکی از کسانی بود که حماسه آزادسازی خرمشهر را رقم زد.

چند روز پس از آزادی خرمشهر به همراه احمد متوسلیان به جنوب لبنان عزیمت کرد. اشتباه یکی از فرماندهان سپاه که گمان می‌برد خرمشهر که آزاد شد حال نوبت قدس است. از همین‌رو دو فرمانده مهم لشگر را به لبنان فرستاد. اما امام خمینی در سخنرانی‌ای آن جمله معروف «راه قدس از کربلا می‌گذرد» را گفت و به فرمانده سپاه تلویحا نظرش را گفت.

ابراهیم همت به محض شنیدن این سخنان به ایران بازگشت و در جای اصلی خود یعنی جبهه ایران مستقر شد.

خیبر که آغاز شد در روزهای نخستین آن حمید باکری یار دیرین خود را از دست داد. انگار می‌دانست او هم در این مجنون پاگیر می‌شود. می‌گفتند هر لحظه آماده بود و در آن آخرین دقایقی که عازم سه‌راه مرگ می‌شد گفت که این بار خدا طلبیده است.

با اکبر زجاجی عازم شد به منطقه. آنجا که جزیره شمالی به جزیره جنوبی پیوند می‌خورد بر اثر اصابت گلولهٔ توپ در نزدیکی‌اش همراه با معاونش اکبر زجاجی به شهادت رسید.

فرمانده لشگر ۲۷ محمدرسول‌الله را از لباس‌اش شناسایی کردند، او بی‌سر بود

سردار جعفر جهروتی زاده یکی از فرماندهان هشت سال دفاع مقدس است که در کتاب خاطرات خود با عنوان” نبرد درالوک” چگونگی شهادت حاج ابراهیم همت را در ۱۷ اسفند ۶۲ در عملیات خیبر به زیبایی توصیف می کند:

وقتی حاجی در حال بازگشت به طرف قرارگاه بوده تا در آن جا فکری به حال خط مقدم بکند در همان سه راهی مرگ به شهادت می رسد. پس از رفتن حاج همت به سمت عقب یکی دو ساعتی طول نکشید که خط ساکت شد. همان خطی که حدود یک ماه لحظه ای درگیری در آن قطع نشده بود و این سبب تعجب همه شد. ما منتظر ماندیم. گفتیم شاید باز هم درگیری آغاز شود.

صبح فردا هوا روشن شد اما باز هم از حمله دشمن خبری نشد. اطلاع نداشتیم که چه اتفاقی افتاده است. بی خبر از آن بودیم که در جزیره سری از بدن جدا شده و حاج همت بی سر به دیدار محبوب رفته و دستی قطع شده همان دستی که برای بسیجیان در خط آب آورد. جزیره با شهادت حاجی از تب و تاب افتاد. بالاخره زمانی که اطمینان حاصل شد از حمله عراقی ها خبری نیست، تصمیم گرفتم به عقب برگردم.

در حالی که به عقب برمی گشتم در سه راهی چشمم به پیکر شهیدی افتاد که سر در بدن نداشت و یک دست او نیز از بدن قطع شده بود. از روی لباسهای او متوجه شدم که پیکر مطهر حاج همت است اما از آنجا که شهادت ایشان برایم خیلی دردناک بود همان طور که به عقب می آمدم خود را دلداری می دادم که نه این جنازه حاج همت نبود. وقتی به قرارگاه رسیدم و متوجه شدم که همه دنبال حاجی می گردند به ناچار و اگر چه خیلی سخت بود اما پذیرفتم که او شهید شده است.

شب همان روز بدن پاک حاجی به عقب برگشت و من به قرارگاه فرماندهی که در کنار جاده فتح بود رفتم. گمان می کردم همه مطلع هستند اما وقتی به داخل قرارگاه رسیدم متوجه شدم که هنوز خبر شهادت حاجی پخش نشده است. روز بعد متوجه شدم که جنازه حاجی در اهواز به علت نداشتن هیچ نشانه ای مفقود شده است. من به همراه شهید حاج عبادیان و حاج آقا شیبانی به اهواز رفتیم. علت مفقود شدن جنازه حاج همت نداشتن سر در بدن او بود.

چند روز قبل از شهادت حاج عبادیان مسئول تدارکات لشکر یک دست لباس به حاجی داده بود و ما از روی همان لباس توانستیم حاجی را شناسایی کنیم و پیکر مطهر ایشان را به تهران بفرستیم “.

این پایان راه همت نبود

این پایان حق طلبی و مبارزه شهید همت نبود. او همه آموزه‌های خود را به نسلی داد که ۲۶ سال پس از او در خیابان‌های تهران نام او را فریاد زدند و گفتند: «بسیجی واقعی، همت بود و باکری»

همت نشان داده بود که قابل مصادره نیست. شاید از همین‌رو در بهشت‌زهرا دفن نشد. او را به زادگاهش بردند و در خاک مادری‌اش به خاک رفت. قبری که در بهشت‌زهرا و در کنار شهدا مصطفی چمران، عباس کریمی و رضا چراغی دیده می‌شود تنها قبر نمادینی است.

او پیش از این درس آزادگی را داده بود. انگار این روزهای ما را پیش از این دیده بود. برای همین آن وقت که حکومت خواست سالهای متمادی نام‌اش را با عملکرد خود گره بزند، او با آنچه در خانواده خودش به یادگار گذاشته بود، نشان داد خط فاصله پررنگی با حکومت دارد.
برای همین بود که دلواپسان و تندروها نامی از همت نمی‌برند. اسمی از فرمانده بزرگ لشکر ۲۷ محمدرسول الله نیست.

و وقتی فریادهای اعتراض ۸۸ بلند شد، اقتدارگرایان دیدند خانواده همت کنار مردمی قرار دارند که حق را طلب می‌کنند، سیل تهمت‌ها و افتراها را نثار زنی کردند که از کردستان در جبهه و در کنار همسرش رشادت کرده بود.

شک نکنید اگر ابراهیم همت به شهادت نرسیده بود همینک یا در اوین بود یا تازه دوران محکومیت خود را به پایان رسانده بود. این سرنوشت همه کسانی است که از مردم گفتند و آزاده زندگی کردند.


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.