سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » پای درد دل مردم در آخرین روز: حرف‌ها زیاد است، اما رای دادن شوخی نیست...
» گزارش میدانی خبرنگار کلمه از واکنش عمومی به انتخابات

پای درد دل مردم در آخرین روز: حرف‌ها زیاد است، اما رای دادن شوخی نیست

چکیده :می شد «امید» را در شهر بهتر از این حفظ کرد. می شد حرمت انتخابات را بیش از این حفظ کرد تا صندوق رای و انتخابات برایشان یک شوخی سالانه نباشد. اما تندروها اگر بتوانند، همین صندوق رای را هم می خواهند از مردم بگیرند. ولو با این شیوه که از احتمال اثرگذاری ناامیدشان کنند. آنها در قدرت طلبی خود جدی هستند....


کلمه – شهرزاد موسویان:

درد مردم را فهمیدن کار سختی نیست. اگر یک ساعت همین وقت را یک کاندیدایی که می خواهد به مجلس برود با مردم می گذراند، مفهوم کاندیدا شدن و توقع مردم از مجلس و دولت و حکومت را بهتر درک می کرد.

اخبار امیدوار کننده هم هست و هم نیست. برخی یک سر ناامیدند و برایشان فرقی هم ندارد لیست اصلاح طلب باشد یا اصولگرا. باز اگر بتوانی کسی را با کلی توضیح و تفصیل راضی کنی، از جمله مهمترین دلایل رضایتش یا حداقل اینکه حرفت را قبول کند و با این بگوید رای نمی دهد یا مردد است، پذیرش خطر تندروهاست.

کاش تندروها بدانند این مردم از صدای مرگ گویانی که یک سر در مجلس نهم بلند بود، چقدر خسته شده اند. کاش بدانند که از نام دلواپسان دلواپس می شوند و چه میزان این نام برایشان رعب آور است.

پای درد دل مردم: از یأس تا بدبینی، از بیکاری تا نداری

من اگر جای یک کاندیدا بودم. خودم تبلیغاتم را برمی داشتم و به میان مردم می رفتم و به همین بهانه حرف های شان را می شنیدم.

آن وقت تازه می فهمی درد مردم چیست. تازه می فهمی فرقی نمی کند دارا باشد یا ندار. این مردم دلزده و بی اعتمادند. اما نه همه. یکی می گوید جواهرسازی است با درآمد ماهانه ۶-۷ میلیونی، و رای نمی دهد. آن دیگری به محض اینکه متوجه می شود می خواهی برگه تبلیغ را به دستش بدهی، صدایش به آسمان می رود که: نان واسه خوردن ندارم… و کاملا میتوانی درد نداری اش را حس کنی. جواهرساز وقت می گذارد به حرف زدن و کلی آسمان و ریسمان بافتن برای آنکه بگوید به این سیستم بی اعتماد است، و آنکه درد نان دارد به قدری عصبانی است که با دست دستت را کنار می زند و می رود. دست هایی که از این دست کم در شهر نمی بینی.

جواهرساز که برخی دلایل رای دادن و خطر جنگ در صورت بازگشت تندروها را می شنود، می گوید ساده اید؟ اینها کلی هزینه می کنند تا تبلیغ جنگ شود و بعد هم کلی هزینه تا جنگ نشود. شهروند دیگری هم از جنگ استقبال می کند که بگذار بشود بلکه وضعمان بهتر شود.

جوان شهرستانی وقتی لیست را می بیند می گوید شناسنامه ام شهرستان است وگرنه رای می دادم، و با این حال برای تبلیغات سهیم می شود. آن دیگری هم اینطور استقبال می کند که چه خوب، می خواستم بروم پرینت بگیرم یا بنویسم.

شهروندان زیادی به محض شنیدن عنوان لیست اصلاح طلب از آن استقبال می کنند. خانم میانسالی با افتخار از رای دادن می گوید که تنها راه مدنی است و آن دیگری که می گوید هنوز تصمیم قطعی را نگرفته و باید فکر کند. جوانی می گوید هنوز شک دارد که رای اش شمرده شود و آن یکی که آن را تعیین سرنوشتش می داند.

اگر کاندیدایی میان مردم می رفت، در زمان باقی مانده شاید برای بی اعتمادی این مردم راه چاره ای می اندیشید. چون این جمله را هم زیاد از مردم می شنید که دلتان خوش است، اسم ها آنجا آماده است، لیست ها مشخص است، به رای من و شما نیست و اینها همه نمایش است… و جملاتی مشابه این. حتی برخی از آنها که راضی به رای دادن اند هم جملاتشان با این مطلع و پایان همراه است که اگر رای مان را نشمرند. اگر رای مان را بخورند. اگر ….

درد مردم، درد نان، درد اشتغال

اگر کاندیدای محترمی خودش ستاد مردمی می شد و با مردم روزگار تبلیغاتش را می گذراند، بی هیچ دوربین و تیم و همراهی می فهمید درد مردم مان از همه درد نان است و درد اشتغال، که در میانشان از این دو جمله فراوان می شنوی. هم از مرد جواهرساز که می گوید پسر فوق لیسانسم بیکار است، و هم جوانی که می توانی درد بیکاری را از برافروخته شدن رگ های پیشانی اش حس کنی.

این جمله فراوان در میان مردم شنیده می شود که: آنها که رفته اند مجلس، برایمان چه کار کرده اند؟ قبلی ها چه گلی به سرمان زده اند؟ یا پیرمردی که ابایی ندارد که بلند بگوید: رهبرش چه کار کرده که حالا نماینده اش بخواهد کاری کند.

پسر جوانی که گویی من قرار است به واسطه همین پوسترها تمام مشکلاتش را حل کنم، رای اش را مشروط می کند و می گوید:
این برای من نان می شود؟ کار می شود؟ زندگی می شود؟ اگر بگویی می شود به روی چشم من رای می دهم. و بسیاری جوانان دیگر که با شوخی و خنده موضوع را پشت سر می گذارند.

تبلیغات ائتلاف اصولگرایان شهر را فرش کرده

در و دیوار های شهر تهران پوشیده از پوستر های انتخاباتی کاندیداهایی که می خواهند توجه عابران و رهگذران را جلب کنند. اما این بار دیوار ها و کف خیابان ها همه یک رنگ است: زرد تیره.

خانمی که در ایستگاه اتوبوس کنارم نشسته نفس عمیقی می کشد، لبخند می زند و می گوید هوای تهران این چند روز خیلی بهتر شده. بعد بدون اینکه منتظر جواب من باشد می گوید فقط حیف که زیبایی بصری نداریم این روزها.

حدودا سی ساله است، چادر به سر کرده و برآمدگی زیر چادرش نشان می دهد که باردار است. می گویم: راست می گویی تهران شهری خاکستری و دلگیر است.

زن جوان کیسه پر میوه اش را روی پایش می گذارد و می گوید: به آن که عادت کرده ایم، این پوستر های انتخاباتی باز شهر را کثیف کرده اند. آنقدر هم زیاد پوستر چاپ کرده اند که می شود شهر را با اینها فرش کرد.

زن میانسال قد بلندی که شبیه معلم ریاضی دوران راهنمایی ام است و کمی آنطرف تر نشسته می گوید: جالب اینجاست همین ها هم هستند مدام از اقتصاد مقاومتی و صرفه جویی حرف می زنند.

اتوبوس می رسد و همه سوار می شویم. ظاهرا سرتاسر این خیابان فقط اصولگرایان تبلیغ کرده اند. در این دوره از مجلس اصولگرایان با چهار لیست متفاوت وارد انتخابات شدند و ارائه چهار لیست برای جریانی که همواره ادعای اتحاد داشته اعلام شکست است.

لیست اصلی ائتلاف اصولگرایان همان پوستر های بزرگ زرد رنگی است که اسم حداد عادل در صدر آن قرار دارد. نگاهی به اسامی این لیست و البته رنگ زرد پوستر تداعی کننده خزان اصولگرایی در پایان زمستان ۱۳۹۴ است.

در ایستگاه نرسیده به خیابان بهشتی پیاده می شوم، پسر جوانی مشغول چسباندن پوستر مهرداد بذرپاش است. می روم کنارش و می پرسم: بذرپاش را می شناسی.

نگاهم می کند، بعد از مکث کوتاه می پرسد: می خوای بهش رای بدی؟
می گویم: نه
می گوید: به نظر منم بهش رای نده، آدم حسابی نیست.
می پرسم: پس چرا پوسترش را می چسبانی؟
می گوید: چون برای چسباندن اینها حقوق می گیرم، می خواهم پولم حلال باشد.
می گویم: خب پوستر کسانی را قبول داری بچسبان.
با خنده می گوید: آنهایی که من قبولشان داشتم پوستر چسبان نمی خواهند.
می پرسم: چرا می گویی آدم حسابی نیست؟
می گوید: ندیدی لحن حرف زدنش را در مجلس؟

چند قدم که دور می شوم با صدای بلند می گوید: پوسترش را جاهایی می چسبانم که زیاد دیده نشود! همینطور که دور می شدم برایش دست تکان دادم.

اصولگرایان در این انتخابات تلاش زیادی کرده اند که دیوار های شهر را قبضه کنند. البته اینجا و آنجا پوستر اصلاح طلبان و کاندیداهای مستقل هم دیده می شود. اما آنچه به نظر می رسد این است که اصولگرایان در پوستر چسبانی فقط در حال رقابت با خودشان هستند.

به حرمت این نام ها

اگر کاندیدا بودی و در میان مردم می رفتی حتی برای تبلیغ خودت تازه می فهمیدی اگر قرار است رایی بیاوری به واسطه برخی نام هاست.

نام خاتمی اگر چه ممنوع التصویر و ممنوع البیان است اما برای مردم شهر نام آشناست. همین نام کافی است تا برخی از دست هایی که پس می زنندت با شنیدن اینکه این لیست مورد تایید خاتمی است استقبال کنند.

نام هاشمی هم مورد وثوق اکثر آنهایی است که قصد رای دادن دارند، که با دیدن اسامی از آن استقبال می کنند.

خاتمی که برای مردم عزیز است، هاشمی که برای مردم محترم است، و موسوی؛ که جوانی اصرار دارد در صحبت هایش بگوید رای روحانی هم از برکت همین نام بود، و کروبی که در تاریکی پایتخت وقتی به جوانی می گویم که کروبی هم درخواست صندوق کرده تا رای دهد، با احترام دستم را برای گرفتن لیست رد نمی کند، و دختران میرحسین و رهنورد که آراء خاموش زیادی را به صحنه آوردند.

… می شد «امید» را در شهر بهتر از این حفظ کرد. می شد حرمت انتخابات را بیش از این حفظ کرد تا صندوق رای و انتخابات برایشان یک شوخی سالانه نباشد. اما تندروها اگر بتوانند، همین صندوق رای را هم می خواهند از مردم بگیرند. ولو با این شیوه که از احتمال اثرگذاری ناامیدشان کنند. آنها در قدرت طلبی خود جدی هستند. آیا مردم در پاسخ به آنها جدی خواهند بود؟


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.