درد دلهای پنج ساله/ دلنوشتهای از زهرا موسوی
چکیده :امید بذر هویت ماست. اگر دل از امیدها بشوییم ناامیدانه خواهیم نشست و نظاره گر آوار فرو ریخته خواهیم ماند. کسی برای بلند کردن ستون های ترک خورده برنخواهد خواست. جامعه و هویتمان خواهد مرد. ناامید که باشیم، هر راه گشوده شونده ای را دشمن می پنداریم و یا از تحول ها گریزان می گردیم... اما اگر واقعیت را نبینیم هم، آن واقعیات تلخ به هم خواهند پیوست و امیدهایمان را اندک اندک خواهند کشت و صحرای سر سبز وجود زنده جامعه را کویر خواهند کرد....
زهرا موسوی در فیس بوک خود نوشت:
مدت طولانیی است که ننوشته ام. ذهنم پر از گفت و گوست در سالگرد حصر اما با خود می گویم …
۲۵ بهمن ۱۳۸۹ ساعت حدودا ۸ شب از یک شماره ناشناس که برای مبادا ذخیره کرده بودند به کوکب، من و نرگس زنگ زدند و بعد از آن تا ماهها بی خبری از مادر و پدر تنها خبر ما بود. هرشب پشت آن درهای بدقواره جمع میشدیم و عزیزانمان را جست و جو میکردیم گاه با صدای بلند اسممان را می گفتیم که بشنوند و دلشان آرام شود گاه چراغی در خانه در پاسخ فریادهایمان که دست جمعی و بلند در شبهای پاستور شرح حال مان را می دادیم، روشن و خاموش می شد و دلمان به آن روشن و خاموشی خوش که زنده اند. حتی زباله های دم در را هم به نشان حیات می گشتیم: یک سفره یک ظرف غذای خاص و آن مامورهای نقاب دار و خشن… کابوس می دیدم و با نگرانی کابوسهایمان را برای هم شرح می دادیم. چه ماههای پی در پی ۶ ماه ۷ و ۸ ماه که ممنوع الملاقات می شدیم تنها برای یک خبر خیلی محدود یک دلنوشته و حتی جواب تلفنی را دادن. مثلا چرا به خانواده امام شرح حال “دروغ” داده ایم. صدای فریاد بازجو در تلفن می پیچید که کذاب تو دروغ گفته ای و پرونده ای تازه برای خود گشوده ای و ما که دلمان در پیش عزیزانمان بود را ترس از پرونده چه بی رنگ بود. ۸ ماه از ما بی خبر بودند، ۶ ماه، ۴ ماه و… و در این مدت تنها صدای تنهایی قرینشان. سر که نه در پای عزیزان بود/ بار گرانیست کشیدن به دوش. سرمان چه سنگین بود
*** *** ***
از رسانه ها در همین حال دروغ بود که شنیده می شد و از بعضی افراد که آخرت را به بهایی ناچیز فروخته بودند: آنها آزادند. آنها خود خواسته اند که در زندان باشند.
باور می کنید؟ حتی تا همین امروز! چه مبارک باد ها و شادی ها از وجدان های نیم خفته: که خدا را شکر وضع بهتر شده. قرار بوده به مسافرت بروند و خودشان گفته اند: نه.
لابد آنها موجوداتی با خلقت مجزا هستند که زندان و قفس و پایمال شدن حقوق خود را خواهان باشند. در این ماهها بارها دستم به قلم رفت تا بگویم سرکار خانم… آقای… به فرض وجود چنین شادی های بسیار عالی! قفس اگر از شهری به شهری رود چه سود؟ پرنده را پرواز در افق ها باید. اما به خود نهیب زده ام که آدمها محدودند و نامحدود را جای دیگر باید جست و جو کرد: الله اکبر
روزگاری امام جمعه ای بی پروای الهی ناقوس این تنهایی را نواخت. مخبر حصر خواستار جدا کردن آنها از مردم شد. از مردم. از خانواده. از حیات سیاسی و اجتماعی. از حقوق انسانی. از زندگی. اراده بر زنده به گور کردنی مدرن بود. حصری بی نمونه مشابه. راستی چقدر سال است که خانه ی کوکب، من و نرگس روی مادر و پدر را ندیده؟ چه ساعتها و روزها گذشته که دیو تنهایی بر خانه اختر ساکن است؟ صدای سکوت آن خانه را که آنقدر بلند است می شنوم از صبح تا شب هر لحظه… اینجا خلا مهربانی است! اما معجزه ای هم در جریان است از ایمان، از امید، از زندگی، از سبز زندگی کردن و سرافراز ایستادگی بودن و خود را از غبارها تکاندن، از اراده، از حس تعهدی عجیب، از دانش و فراست و مدیریت بحران.
شرح این قصه مگر چند توان گفت به زبان
ورنه پروانه ندارد ز سخن پروایی
*** *** ***
با خودم می گویم: وجدان را چه کسی بیدار می کند. گاهی هزار کار و فکر فریب دهنده جان آدمی است: اگر حق طلب باشم. ظلم ستیز باشم دست و پای من هم بسته خواهد شد و من ناجی همه مشکلاتم و دنیا از فیض وجودم بی بهره می شود.
باز ته دلم می گویم در این بی مهری ها و در این فرارهای از وجدان حکمتی است و خدا متولی امر انسانهاست و مدام به یاد می آورم که از ته دل باید گفت و عاشقانه و مهربانانه با عاشق ترین باید گفت افوض امری الی الله.
پدر مدام گوشزدمان می کند دنیا فقط حصر نیست. دردهای ما نیست. جهان را از پنجره مشکلی که هست نبینیم. مشکلات زیادند. باید برای رفع آنها کوشید.
*** *** ***
نگاه می کنم رنج های بی شمار خانواده های زندانی از هر سو چه بی شمار. هریک به غمی گرفتار. ۶ سال انفرادی، اعتصاب خشک و تر، بلا تکلیفی ها، بازجویی ها، انتظارات از افراد که یا همکاری کنند یا سالهای عمرشان بسوزد! سالهای عمر انسانها با احکامی هولناک با شماره هایی شگفت درحال سوختن است ۵ و ۷ و ۹ و ۱۲ سال.
از دفتر فلان مسئول به دفتر فلان قاضی رفتن وثیقه خواستن و موجود نبودن. توهین دیدن و به مصلحت و اجبار دم فرو بستن. برای ملاقات از شهری به شهری رفتن و آسیب دیدن. برای یک کتاب، یک لباس، یک دارو به زندانی رساندن هزار بار تلاش و توهین شنیدن. ساعت های کشدار هفته را نگران بودن و منتظر تلفن نشستن. و ملاقات های دردناک، دیدن عزیز از پشت شیشه ها. و گریه های کودکان و بی قراری هایشان و بازی های کودکان نوپای پدر و مادر زندانی در محوطه زندان ها و غریبی های کودکان معصوم از عزیز دربند ..
دوستان مظلوم و حق جوی زندانی ام که جایشان سبز است. مادرانی که همه این سالها مدام مشغول بدرقه دختران و پسران خود به زندان ها، محکمه های ناعادلانه و بازجویی ها بوده اند. همسران تنهایی که هیچ کس جز یک خانواده زندانی متوجه نیست تلخی هر لحظه شان را، تنهایی هایشان را، امرار معاش سختشان را و حس ظلم، حس ظلم، حس ظلم را که این ایام را چگونه می گدراند و غروب های سنگین و گزنده که آزاد باشی و عزیزت گرفتار، و چه واقعیت سیاهی! من قهرمانان زیادی را این سالها دیده ام که راز قهرمانی شان را هیچ کس نمی داند حتی خود زندانی.
*** *** ***
باز نگاه می کنم سفره های خالی چه بسیار از هموطنانمان. گاه در نهادی سازمانی که شرایط جدید لزومش را کمرنگ می کند “فله ای” کارمندها اخراج می شوند و صدای مظلومانه شان از ترس اتهام به جاسوسی بلند نمی شود و تنها گریه هایشان قلب را و روح را می خراشد. گاه داستان خودکشی پدری مادری از فقر یا اخراج کارگران و حقوق های معوقه در این گرانی ها و اگر شاکی شوند زندان، زندان، زندان و مانورهای ضد اغتشاش کارگران هم بر حیرت می افزاید.
چه بد صدا آهنگ رییسی و شخصیتی که می گوید مگر دولت موطف است تا ابد بار همه را به دوش بکشد. یا چه عاطفی فکر می کنید اداره امور با این احساسات که ممکن نیست! یا آن اقتصاددان سیری که می گوید من به کارمندان توصیه می کنم بروند دنبال کارگاه یا حرفه ای که درآمد داشته و بارها از دوش ها برداشته شود! لابد نمی داند که پدرهای زیادی برای خرید نان هم دستشان بسته است. چون سال هاست که در کسوت نخبه جامعه واقعیات را از دور دیده و سواره از پیاده چه خبر دارد؟ رادیو روشن است و اقتصاددانی نظرات شیک را ارائه می دهد و یادم می آید آن ملکه را که بی خیال از غم نان گرسنگان کشورش گفته بود مردم بیسکوییت بخورند! و در پیش چشم نگاه کودک گرسنه که یاد گرفته خواسته هایش را از پدر اخراجی اش نخواهد بزرگ و بزرگ تر می شود همراه با بزرگ شدن نهال وجودی که تمام قامت کوچکش پر از آرزوهای محال است.
در همهمه اتفاقات سیاسی، آن بچه، پدر مادر آن کارگر زحمت کش و آن مادر رنج کشیده و آن سفره خالی سرد نماینده ای ندارد. کسی صدای اعتراض و سخن اصناف و اقشار جامعه که آموزش و اقتصاد کشور مدیون آنهاست نیست. از خودم سوال می کنم این همه هیجان که گاهی بسیار بیاخلاقانه نمود می یابد برای کیست؟ رسیدن به هرنقطه از هرم قدرت مگر جز برای همه ما مردم با غمها و شادیهای رنگارنگمان نیست پس چرا صدایی شنیده نمیشود که یادی ازمستضعفان دیروز و آسیب پذیران امروز بکند .با کدام وجدان آسوده ای و بیخبری و سیری نسخه برای زندگی ادمها پیچیده میشود؟ و یا در فعل و انفعالات و کنشهای سیاسی این دردمندترین و شریفترین لایه های جامعه چگونه راحت حذف میشوند؟ حتی به تعداد هم که باشد ایا این قریب به نیمی از کشور را کسی بیاد ندارد؟
*** *** ***
روی دیگر چشمان دردمند و پرسشگر مادران شهدا و پرسش های بی پاسخ مانده: بای ذنب قتلت تنها برای دختران به گور خفته اعراب جاهلی نخواهد بود. در وحشت قیامت و در هولناکی بهم ریخته شدن ستونها جهان را به کدامین گناه کشته شدند فراخواهد گرفت.
*** *** ***
تعجب آور است که به بهانه اینکه باید امید داشت و ما تنها به رو به رو را نگاه می کنیم و گذشته گدشته است. اینکه چشم بر جریان سیل وار گذشته در حال و واقعیات تلخی که هست ببندیم، نوعی سادگی است.
حقیقتا امید بذر هویت ماست. اگر در گرماگرم پر تحرک و هیجان ناگوارای سال ۸۸ و بی تجربگی ها این جمله را متوجه نمی شدم معجزه امید را که نشان بلندمرتبگی و عزت و کرامت مردمان صبور کشور هست در سال های پس از آن خوب درک کرده ام و در محضر صبوران دلسوز آموخته ام.
اگر دل از امید ها بشوییم ناامیدانه خواهیم نشست و نظاره گر آوار فرو ریخته خواهیم ماند. کسی برای بلند کردن ستون های ترک خورده برنخواهد خواست. جامعه و هویتمان خواهد مرد. محال است اینهمه تلخی جانگداز را بی امید تحمل کنیم. این است که هر لحظه در دلها سبز شده و از پس هر نامردی و نامردمی به ساختن فردا مشوقمان می شود. ناامید که باشیم، هر راه گشوده شونده ای را دشمن می پنداریم و یا از تحول ها گریزان می گردیم. هر دستاوردی را انکار می کنیم و سختی های کشیده شده برای کسب آن را از یاد می بریم. از شادی اش بی بهره می مانیم. از این رو امید و باور این که خوبی و اصلاح و تحول مثبت ممکن است، ضروری است.
اما اگر واقعیت را نبینیم هم، آن واقعیات تلخ به هم خواهند پیوست و امیدهایمان را اندک اندک خواهند کشت و صحرای سر سبز وجود زنده جامعه را کویر خواهند کرد. جزایر مسمومی که در غفلت به هم می پیوندند. انکار حقایق، قدرت تحلیل درست را از ما خواهند گرفت و در انتخاب راههای بهتر گمراهمان خواهند کرد.
به امید روزهایی که شادی و امنیت و آزادی برای همه باشد. ما با هم برابریم و خواسته هایمان شبیه و نیازهایمان هم. برخلاف قانون نهایی دهکده حیوانات، بعضی ها “برابر تر” نیستند. و باز فکر میکنم به سالهای حصر، که تا چه سالی ادامه خواهد یافت.
من از یادشان هرگز نخواهم کاست …














