تا همهجا سبز شود، باز دل خوش میکنیم
چکیده :تو و رهنورد اسیر صحنهآرایی خطرناک نشدید، فریاد سکوت ما شدید تا بیست و پنج بهمن ۸۹ که بر در خانهتان قفلی زدند و پنجرهها را با میلههای آهنین محصورتان کردند. چند ماه که از آن روز گذشت، در آن روزها که ما سکوت بودیم، خبر آمد که شما دو نفر ماهها دور از هم هر یک در اتاقی جداگانه محبوس بودید و سالهای بعد شاید روزی برسد که بفهمیم در سکوت ما بر شما چه گذشت....
کلمه – ریحانه طباطبایی:
«موسوی، موسوی، سکوت کنی خائنی» یادت هست؟! این شعار ما بود در آن سال «بلوا»، در آن روزهای پر از دلهره و تشویش که مخاطب قرارت دادیم و خواستیم که صدایمان شوی و تو پس از بیست سال سکوت، فریاد ما شدی.
تو و رهنورد اسیر صحنهآرایی خطرناک نشدید، فریاد سکوت ما شدید تا بیست و پنج بهمن ۸۹ که بر در خانهتان قفلی زدند و پنجرهها را با میلههای آهنین محصورتان کردند. چند ماه که از آن روز گذشت، در آن روزها که ما سکوت بودیم، خبر آمد که شما دو نفر ماهها دور از هم هر یک در اتاقی جداگانه محبوس بودید و سالهای بعد شاید روزی برسد که بفهمیم در سکوت ما بر شما چه گذشت.
تو سکوت نکردی اما ما؟! نمیدانم چه کردیم؟! صادقانه بگویم، دستهایمان خالی بود و درونمان وحشتزده، سکوت بودیم و به هم نگاه میکردیم. فقط با خبرهای گاه و بیگاه از شما بود که این سکوت تبدیل به زمزمهای میشد و بعد دوباره سکوت. یخ زده بودیم، رویا داشتیم مانند آن پسرک درون داستان «تسیتوی سبزانگشتی» دستانمان را در خاک، در هوا، در میان صورتکان اخمو، در صفحه تلویزیون و هرجایی که قفل و حصاری بود فرو کنیم تا همه جا سبز شود. اما نمیشد، آن پسرک مال قصهها بود و در دنیای آدمهای واقعی جای هیچ انگشتی سبز نمیشود.
جای انگشتان ما فقط آبی میشد در سکوت انفرادیها و اتاق بازجوییها. شاید در دل هرکدام آرزو داشتیم چون تو بودیم، میایستادیم تا پایان قصه، حتی اگر بر در خانههایمان قفل میزدند و پنجرهها را میبستند. ته سکوت ما فریادهای گاه و بیگاه شد؛ در روزهای بهاری ۹۲ «حصر باید بشکند»، در رأی ۲۴ خرداد ۹۲ و در شب ۲۵ خرداد و پایکوبی شبانهمان، روی آن کاغذی که پسرک نوشته بود «موسوی رأیت را پس گرفتم»، در ۱۶ آذرهایمان و در همین اسفند که باز دل خوش میکنیم شاید این بار جای انگشتانمان سبز شود.














