ای مونس یوسف اندرین بند
چکیده :خبر آمد نغمهای بر خواندهای که یاد آر ز شمع مرده یاد آر؛ دل رفت و دیده خون شد؛ جان ملتی را بهم بر فشردی، سیل اشک از دیده بر دامان روانه کردی. در آن محنت سرای حصر؛ مونس یوسف تویی، از چه یعقوب وار وااسفاها همی زنی، در این سوی دیوار شهر بی تو همه را حبس می شود، جانشان ملول از ظلم و دیدار روی خوب میر و زهرایشان آرزوست. در حسرت روی ارض موعود، همه بر آن بادیه جان سپرده که به یمن انفاس مسیحاییاتان دوباره جان خواهد گرفت یاد خواهند آورد، نه بر شمع مرده! که چراغ فروزان رهایی و نویدگر صبر و ظفرید. ای مونس یوسف اندرین بند؛ تعبیر یاد آر تو نزد ما آن است که در اختر حصر به سحر اختران سبز بر میشمری تا چون گشت ز نو زمانه آباد...
کلمه – علیرضا کفایی:
خبر آمد نغمهای بر خواندهای که یاد آر ز شمع مرده یاد آر؛ دل رفت و دیده خون شد؛ جان ملتی را بهم بر فشردی، سیل اشک از دیده بر دامان روانه کردی.
در آن محنت سرای حصر؛ مونس یوسف تویی، از چه یعقوبوار وااسفاها همی زنی، در این سوی دیوار شهر بی تو همه را حبس میشود، جانشان ملول از ظلم و دیدار روی خوب میر و زهرایشان آرزوست.
آن زمان که بر داغ نوگلانت سرودی:
زخاک من تراود عطر لاله
ز داغ نوگلان خفته در خون
همان شیران، زنان، مردان شرزه
که رای شان گشت دزدیده به افسون
آن زمان که بانوی سبز مهربانان این دیار؛ خود را بر دار کردی و بانوی بر دار را سرودی:
من آن بانوی سبزم بر دار
نه می گریم نه می ترسم ز بیداد
یلان شرزه اند یاران رعدند
علمدار مصاف داد و بیداد
تو آن بانوی جنبش سبزی که گفت: “من با جنبش سبز نفس میکشم و زندگی میکنم و تبلور تمام آزادیطلبی را که همه عمرم داشتهام، پس از انقلاب اسلامی، در چهره مردمی میبینم که … در کنارشان زندگی کردهام و با آنها در ایام و مراسم و مناسبتها، گمنام یا شناخته شده حضور داشتهام”
کنون که با تن فرسوده و بیمار اندوهکش مردمان سبزاندیش و جورکش همه آمال و آرزوهای این ملت بزرگ هستی، میدانیم،
ای مرغ سحر! چو این شب تار
بگذاشت ز سر سیاهکاری
وز نفخه روحبخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماری
اهریمن زشتخو خواهد شد حصاری
آزاد خواهی شد و سبز خواهی کرد زمان را و همین زمین را؛ سردی دی فسرده خواهد شد و باغ جان شود دوباره خرم، بهار سبز خواهد آمد.
ای همره تیهِ پور عمران
بگذشت چو این سنین معدود
و آن شاهد نغز بزم عرفان
بنمود چو وعدِ خویش مشهود
وز مذبح زر چو شد به کیوان
هر صبح شمیم عنبر و عود
زان کو به گناهِ قوم نادان
در حسرت روی ارض موعود، همه بر آن بادیه جان سپرده که به یمن انفاس مسیحاییاتان دوباره جان خواهد گرفت یاد خواهند آورد، نه بر شمع مرده! که چراغ فروزان رهایی و نویدگر صبر و ظفرید.
ای مونس یوسف اندرین بند؛ تعبیر یاد آر تو نزد ما آن است که در اختر حصر به سحر اختران سبز بر میشمری تا چون گشت ز نو زمانه آباد
وز طاعت بندگان خود شاد
بگرفت ز سر خدا، خدائی
نه رسم ارم، نه اسم شدّاد
گِل بست زبان ژاژخائی
زان کس که ز نوک تیغ جلاد
مأخوذ به جرم حقستائی
پیمانهی وصل خورده یاد آر
و یاد آرند حصر و ستم را؛ یاد آرند نغمه مرغ سحر را که آینده روشن است که سحر نزدیک است.
*اشعار از علامه دهخدا (با تلخیص) و بانوی سبز در حصر دکتر زهرا رهنورد است














