رمزگشایی از پیامی که بانو رهنورد از حصر فرستاد
چکیده :ذره ذره آب شدن شمع _ شبیه آنچه بر محصورین میرود _ سوای بعد عاطفی ماجرا محتوایی سیاسی دارد. روشن کردن، آگاه نمودن و برای این راه هزینه دادن و جان عزیز را هدیه کردن. مردگی در بیان دهخدا نه به معنای جسد بیروح شدن بلکه سوختنی است که در شرایط تیره و تاریک راه شمعهاست....
کلمه – بهار توکلی:
ساعد باقری شاعر سبزو نامدار در نوشته ای درباره دیدارشب گدشته خود جمعی از اهالی انجمن شعرا با مادر سالخورده دکتر رهنورد، خانم نواب صفوی گفته است که دکتر رهنورد وقتی منوجه میشود دوستان انجمن شعرا به دیدار مادرش رفتهاند پیغام داده است که به آنها بگوید یاد آر ز شمع مرده یاد آر! از سوی دیگر دختران که شاهد این گفتوگوی تلفنی در حصر خانگی بودهاند روایت کردهاند که مادر پس از این گفتوگو گفته است که اما روحمان زنده است زندهتر از همیشه.
شرح ماجرا از بیان ایشان چنین است:
تلفن زنگ خورد. از اقبال جمع، خانم رهنورد امکان گفتوگو با مادر یافته بودند و خانم کاظمى، توضیح دادند که دوستان شاعر به عیادت مادر آمدهاند. چیزى گفت که دل ما را آتش زد و نقل کردنش دشوار است. گفت از قول ما به دوستان بگویید: یاد آر ز شمع مرده یاد آر!
اما این سوال مطرح میشود که بانوی صبر و مقاومت که خود دستی برقلم دارد، شعر میسراید و با شعر و ادب آشناست پس از سالها تلاش برای احقاق حقوق زنان، با سابقه طولانی مبارزه با ستم ستمکاران و بعد از اینهمه مدت حصر و آن پیامهای جست و گریخته از که زنی قهرمان و ایستاده بر آرمان را در برگهای تاریخ ثبت نموده چرا برای هم مسلکان، از بین ابیات و اشعار که به طبع در یاد دارد این بیت را برگزیده است؟
شاید باید این جواب را در اصل این شعر و شاعر آن جستجو کرد. شاعر این مسمط علی اکبر دهخدا، مولف لغتنامه دهخدا از مفاخر ادبیات ایران است. به واسطه این لغتنامه به حق میتوان او را از نامدارترینهای پاسداران ادب و فرهنگ ایران دانست. از دیگر سو این مرد بزرگ سابقهای طولانی در مبارزه با ستم و استبداد داشت و به همین دلیل نیز مدتی را در تبعید گذراند. این شعر را علی اکبر دهخدا برای میرزا جهانگیر خان شیرازی (صوراسرافیل) سردبیر رونامه صوراسرافیل و به دنبال به توپ بستن مجلس و کودتای محمد علی شاه سرود. اگر مطالعه ای در مورد این روزنامه و گروهی که به واسطه آن کشته شده یا تبعید شدهاند، باشد تلاش آن برای روشنگری وضع موجود و مقابله افراد و نهادهای استبداد خواه را خیلی خوب میشود دریافت.
به نظر میرسد شباهت فضای این روزها به زمان سرودن آن مسمط که اگرچه مجلس به توپ بسته نشده اما مفهوم انتخاب به شدت مورد هجوم و در حال استحاله به انتصاب در پوشش انتخاب است از دلایل این باشد. ذره ذره آب شدن شمع _ شبیه آنچه بر محصورین میرود _ سوای بعد عاطفی ماجرا محتوایی سیاسی دارد. روشن کردن، آگاه نمودن و برای این راه هزینه دادن و جان عزیز را هدیه کردن. مردگی در بیان دهخدا نه به معنای جسد بیروح شدن بلکه سوختنی است که در شرایط تیره و تاریک راه شمعهاست. از سوی دیگر مخاطبان اول این پیغام دوستان ادبآشنای همفکری هستند که دور مادر ایشان جمع بودهاند و مخاطبانش خیلی خوب متوجه صحبتهایش هستند و نیز این که او به خوبی ارزیابی کننده آنچه به واسطه حقطلبی و مبارزه با استبداد هم در قالب پاسدار ادب و هنر هم موقعیت سیاسی بسیار ویژه بانوی محصور تحمل میکند، هست.
در مجموع عجیب نیست که بانویی که به زندانبانانش میگوید اگر ما را به درخت توت خانه هم دار بزنید هیچ چیز عوض نخواهد شد. همانکه بارها گفته حاضر است تا برای آزادی و حق سر بر دار بدهد، اینبار این شعر را برگزیند و سوختن برای روشنگری را استعاره وضع موجود بداند. در حالیکه روزهای انتخابات نزدیک میشود اما جامعه سیاسی کشور مکدر رفتار ضد حق انتخاب حاکمان اقتدار گرا است و در حالیکه او، میرحسین و کروبی برای احقاق همین حق به زندانی غیرقانونی و بیبدیل دچار شده اند در حالیکه در زیر این فضای غبار آلود تیره ذهنها در جستجوی گشودن راهی است و نگاهها به هزار پاره زخمی کشور دوخته شده است و چنان این زخمها و از جمله بارزترین آنها حصر زیادند که گاه کرختی و گاه بیتوجهی به سوی دیگر را ایجاد میشود. در حالیکه دولتمردان از یاد بردهاند که غیر از وعدههای هنگام انتخابات در برابر حیات فردی و سیاسی تک تک افراد جامعه منجمله محصوران به بند گرفتار مسِئولند.
خوب است که در پایان یکبار این شعر را مرور کنیم و به درک درست فضا و این برگزیدن شعر آفرین بگوییم.
یادآر ز شمعِ مرده یادآر
ای مرغِ سحر! چو این شبِ تار
بگذاشت ز سر، سیاهکاری
وز نفحهی روحبخشِ اسحار
رفت از سرِ خفتگان، خماری
بگشود گره ز زلفِ زرتار
محبوبهی نیلگونْ عماری
یزدان بهکمال شد پدیدار
و اهریمنِ زشتخو، حصاری
یادآر ز شمعِ مرده! یادآر!
ای مونسِ یوسف اندر این بند!
تعبیرْ عیان چو شد تو را خواب،
دلْ پُر ز شعف، لب از شکرخند
محسودْ عدو، بهکامْ اصحاب
رفتی برِ یار و خویش و پیوند
آزادتر از نسیم و مهتاب
زان کو همهشام با تو یکچند
در آرزوی وصالْ احباب
اختربهسحرشمُرده یادآر!
چون باغ شود دوباره خرّم
ای بلبلِ مستمندِ مسکین!
وز سنبل و سوری و سپرغم
آفاق، نگارخانهی چین
گلْ سرخ و بهرخ، عرق ز شبنم
تو داده ز کف زمامِ تمکین،
زان نوگلِ پیشرس که در غم
ناداده بهنار شوقِ تسکین،
ازسردیِدیفسُرده یادآر!
ای همرهِ تیهِ پورِعمران
بگذشت چو این سنینِ معدود،
و آن شاهدِ نغزِ بزمِ عرفان
بنمود چو وعدِ خویشْ مشهود،
وز مذبحِ زر چو شد به کیوان،
هر صبح شمیمِ عنبر و عود،
زان کو به گناه قومِ نادان،
در حسرتِ روی ارضِ موعود
بربادیهجانسپرده یادآر!
چون گشت ز نو زمانه، آباد
ای کودکِ دورهی طلایی
وز طاعتِ بندگان خود شاد
بگرفت ز سر، خدا خدایی!
نه رسمِ ارم، نه اسمِ شدّاد
گل بست زبانِ ژاژخایی
زان کس که ز نوکِ تیغِ جلاد
مأخوذ به جرمِ حقستایی
تسنیمِ وصالْ خورده، یادآر













