ردصلاحیت یار همراه شهید باکری: حالا چند مرده حلاجی آقامصطفی؟
چکیده :صادق درویش در یادداشتی کوتاه با اعلام این خبر که صلاحیت سردار مصطفی مولوی برای انتخابات مجلس از تبریز، تایید نشد، مینویسد: سردار لشکر سرافراز عاشورا، جانباز ٧٠ درصد، رفیقِ مهدی... تو که چند بار تا مرز شهادت رفتی و برگشتی؛ چند مردهحلاجی با این همه زخم و ترکش در بدنات... حیفِ تو که پروندهات زیر دست این شورای نگهبان رفت....
صادق درویش در یادداشتی کوتاه با اعلام این خبر که صلاحیت سردار مصطفی مولوی برای انتخابات مجلس از تبریز، تایید نشد، مینویسد: سردار لشکر سرافراز عاشورا، جانباز ٧٠ درصد، رفیقِ مهدی… تو که چند بار تا مرز شهادت رفتی و برگشتی؛ چند مردهحلاجی با این همه زخم و ترکش در بدنات… حیفِ تو که پروندهات زیر دست این شورای نگهبان رفت.
به گزارش کلمه، ردصلاحیتهای گستردهی اصلاحطلبان و تحولخواهان طی دو روز گذشته نه تنها موجی از اعتراض را در سطوح مختلف بهوجود آورده که تعجب همه را نیز برانگیخته است. چهرههای موجهی که پیش از این یا در ارکان مختلف نظام به خدمت مشغول بودند و یا در انقلاب و جنگ حضور داشتند، تنها به این دلیل که در حلقهی کوچک انحصارطلبان حضور نیافتهاند، صلاحیتشان احراز نشد.
سردار حاج مصطفی مولوی، جانشین شهید مهدی باکری در لشکر عاشورا از جمله رزمندگانی است که از اوایل تشکیل سپاه به این نهاد پیوست و علیرغم اینکه بارها در عملیاتهای مختلف همچون طریق القدس والفجر ۸ و کربلای ۵ بهشدت زخمی و شیمیایی شد ولی تا آخرین روزهای جنگ در جبهههای دفاع مقدس حضور داشت.
مصطفی مولوی از اول تاسیس تیپ و بعدها لشکر عاشورا در کنار شهیدان مهدی و حمید باکری بود. شهید مهدی باکری علاقۀ بسیار به او داشت و شهید حمید باکری همیشه تعریف میکرد که ما در لشگر بدون آقا مصطفی نمیتوانیم کاری بکنیم.
او که در انتخابات ریاست جمهوری ۸۸ ریاست ستاد میرحسین موسوی در آذربایجان شرقی را بر عهده داشت، اسفند سال گذشته در گفتوگو با اعتدالپرس میگوید: با توجه به شناختی که از میرحسین داشتم و درخواست ایشان و حمایتهای حضرت امام در دوران نخست وزیریشان و اداره خوب کشور در زمان دفاع مقدس این مسئولیت را قبول کردم.
متن دردنامهی صادق درویش را دربارهی سردار حاج مصطفی مولوی با هم میخوانیم:
خیلی سال است که این عکس را دیدهام و همیشه محو صلابت مهدی شدم و هیچ وقت از خودم نپرسیدم فرد کنار دستِ او کیست؟ فکر میکردم یا بیسیمچی یا راننده مهدی است.
از فضای عکس (قایق و نیزار) احتمال میدهم که یا عملیات خیبر باشد یا بدر. توفیری هم ندارد برای مهدی باکری؛ در خیبر برادرش شهید شد و لابد شنیدهاید که رخصت نداد تا جنازهی او را از جزیره برگردانند و یکسال بعد در بدر، خودش در هورالعظیم شهید شد. نه جنازه برادرش حمید برگشت و نه جنازه خودش که در آبهای دجله تکه تکه شد. برادر دیگری هم داشتند به نام علی، که به دست ساواک کشته شد از قضای غریبِ این روزگار، جنازه او را هم به خانوادهاش ندادند.
امروز فهمیدم او که کنار مهدی نشسته، نه بیسیمچی و نه پیک بلکه سردار مصطفی مولوی است. جانشین لشکر ٣١، معاون مهدی و خلاصه آچارفرانسه لشکر آذربایجانیها… همو که حمید باکری میگفت: اگر آقا مصطفی نباشد ما هیچ کاری نمیتوانیم کنیم.
با شروع جنگ در سوسنگردِ مظلوم، روبروی ارتش زرهی عراق ایستاد و جنگید. در طریقالقدس، خیبر، والفجر٨ و کربلای۵ مجروح شد و هر بار قرص و محکمتر از قبل بر میگشت به جبهه. بعد از جنگ هم مثل رفیق و فرماندهاش مهدی، روی خوش از سپاه ندید و رفته رفته بیرون آمد. بعدها شد رییس ستاد انتخاباتی میرحسین موسوی در سال ٨٨ و نشان داد رزمنده واقعی، نخستوزیر جنگ را تنها نمیگذارد.
همه اینها را نوشتم به بهانهی این خبر یکخطی: صلاحیت مصطفی مولوی برای انتخابات مجلس از تبریز، تایید نشد.
در کتاب “به مجنون گفتم زنده بمان” که روایتهایی از مهدی باکری است، مصطفی مولوی خاطره اولین برخوردش با مهدی را نوشته، وقتی او را نمیشناخت و مهدی ازش خواست در خالی کردن باری که پشت وانت بود کمک کند. فکر کرد رانندهست؛ به مهدی گفته بود: “کمتر بخور نوکر بگیر؛ تو رانندهای نه من” میگفت: همیشه به شوخی در هر کاری که گره میخورد مهدی به من میگفت: “دیدی بالاخره کم خوردم و نوکر گرفتم؟! حالا نوبت توست که معلوم کنی چند مرده حلاجی”
حالا چند مردهحلاجی آقامصطفی؟ سردار لشکر سرافراز عاشورا، جانباز ٧٠ درصد، رفیقِ مهدی… تو که چند بار تا مرز شهادت رفتی و برگشتی؛ چند مردهحلاجی با این همه زخم و ترکش در بدنات… حیفِ تو که پروندهات زیر دست این شورای نگهبان رفت.














