یادداشت ناصر صفاریان برای عبدالفتاح سلطانی: صورتت شکسته شد اما تو نشکستی
چکیده :ناصر صفاریان، کارگردان و مستند ساز کشورمان در یادداشتی کوتاه دربارهی عبدالفتاح سلطانی که شب گذشته پس از ۴ سال و ۴ ماه به مرخصی آمده است، نوشته که دیدن عکسش چه میکند با تو. با تو که به خاطرِ این نشکستنِ در عینِ شکستگیِ صورت و جسم، به احترامش میایستی....
ناصر صفاریان، کارگردان و مستند ساز کشورمان در یادداشتی کوتاه دربارهی عبدالفتاح سلطانی که شب گذشته پس از ۴ سال و ۴ ماه به مرخصی آمده است، نوشته که دیدن عکسش چه میکند با تو. با تو که به خاطرِ این نشکستنِ در عینِ شکستگیِ صورت و جسم، به احترامش میایستی.
به گزارش کلمه، صفاریان در این یادداشت با تشریح فضای سلول انفرادی از دیوار نوشتهای مینویسد که در هنگام بازداشت خود دیده است: چند کلمه از زندانیای که لحظه تحویلِ سال را آنجا بوده و دلش میخواسته حتی میتوانسته چند کلمهای با همسرش تلفنی حرف بزند. و دیگری، یک اسم و یک امضا با تاریخ ۱۳۸۸. نامِ آشنا و قابل احترامِ عبدالفتاح سلطانی.
این منتقد سینما که آثاری همچون خواب خورشید و سهگانهی فروغ فرخزاد- سرد سبز، اوج موج و جام جان- را در کارنامهی هنری خود دارد شهریور ماه سال ۹۰ به اتهام همکاری با تلویزیون بیبیسی بازداشت و پس ۲۳ روز با تودیع وثیقه ۲۰۰ میلیون تومانی آزاد شد.
متن این یادداشت که در وبسایت ناصر صفاریان منتشر شده را با هم میخوانیم:
به احترام…
در آن انفرادیِ تقریبا ۱٫۵ در ۲٫۵ مترِ موزاییکپوش که یک نورگیر باریک آن بالا داشت که آمدن و رفتن شب و روز را بفهمی، تنها خودت بودی و یک جلد قرآن، یک عدد مهر، یک روشویی و یک توالت فرنگی فلزی، یک تکه موکت قهوهایِ کثیف که فقط بخشی از زمین را میپوشاند، سه تا پتوی کرمرنگ که بیشتر به قهوهای میزد و یکی برای زیر بود و یکی برای رو و یکی را هم باید لوله میکردی و میشد متکای زیر سرت.
البته آنقدر شبها سرد میشد و آنقدر پتوی دیگری نمیدادند که توی همیشهگرمایی هم از سرِ لرز چارهای نمیدیدی جز این که هر سه را بکشی رویت و بخوابی روی همان موکت قهوهایِ چرکمرده. خوابت اگر میبُرد البته، زیر نورِ آن لامپ مدادیِ پروژکتورمانندی که تمام شب تا صبح روی صورتت بود و شبت را روشنتر از روز میکرد.
در و دیوارِ چهاردیواری کاملا تمیز بود و رنگش روشن بود. بی هیچ نوشتهای و هیچ خط و خشی. طوری که با یک نگاه میشد هر نوشته و نانوشتهای را دید. درست برخلاف آنچه در فیلمها و سریالهای تلویزیونی نشان میدهند. بعد از بازجویی و زمان ورود به راهروی انفرادیها هم بازرسیات میکردند تا چیزی همراهت نیاورده باشی.
پشت کاسه توالت فرنگی، جایی که لبه دیوار کمی جلو آمده بود و شاید پوششی بود برای لوله آب یا تیرآهن یا چنین چیزی، خبری از رنگ جدید و نقاشی تازه نبود. یک تکه از دیوار که توی چشم نبود و دیده نمیشد، با همان رنگ قدیماش مانده بود. احتمالا کارگر نقاش فکر کرده بوده حالا که این گوشه دیده نمیشود، چرا باید زحمت بیهوده بکشد. به لطف این گمان و شاید هم از عمد، چیزی بر آن دیوار مانده بود که آن چهاردیواری را هویت میبخشید. چند کلمه از زندانیای که لحظه تحویلِ سال را آنجا بوده و دلش میخواسته حتی میتوانسته چند کلمهای با همسرش تلفنی حرف بزند. و دیگری، یک اسم و یک امضا با تاریخ ۱۳۸۸٫ نامِ آشنا و قابل احترامِ عبدالفتاح سلطانی.
… و امروز که او، نزدیک به چهار سال و نیم پس از بازداشتِ دوبارهاش به مرخصی آمده، دیدن عکسش چه میکند با تو. با تو که به خاطرِ این نشکستنِ در عینِ شکستگیِ صورت و جسم، به احترامش میایستی.














