نامهی یک زندانی سیاسی به وزیر بهداشت: آیا شما وزیر بهداشت «زندانیان» نیستید؟
چکیده :محمدرضا عالیپیام، شاعر و طنزپرداز زندانی، در نامهای از زندان رجاییشهر به وزیر بهداشت، نسبت به نحوهی رسیدگی بیمارستانها به بیماران اورژانسی اعتراض کرد....
محمدرضا عالیپیام، شاعر و طنزپرداز زندانی، در نامهای از زندان رجاییشهر به وزیر بهداشت، نسبت به نحوهی رسیدگی بیمارستانها به بیماران اورژانسی اعتراض کرد.
به گزارش کلمه، این شاعر حامی جنبش سبز که در سال های ۹۱ و ۹۲ نیز مدتی را در بند ۳۵۰ زندان اوین گذرانده بود، از اوایل سال جاری به علت سرودن و انتشار یک شعر انتقادی در زندان به سر می برد.
این شاعر طنزپرداز پس از متهم شدن در دادگاه انقلاب به مواردی همچون «توهین به مقدسات قرآن و امام زمان»، «توهین به امام خمینی و مقام رهبری»، «فعالیت تبلیغی علیه نظام جمهوری اسلامی ایران» و «توهین به رئیسجمهور و مسوولین نظام»، مرداد امسال به ۱۵ ماه زندان دیگر محکوم شد.
او که با تخلص “هالو” به سرودن اشعار طنز و انتقادی شهرت دارد، قبل از رفتن به زندان ویدئویی را از خود منتشر کرد که در آن می گفت بهانه محکوم شدنش به حبس، اشعاری است که پیش از آن هم به خاطر آنها محاکمه شده و حکم گرفته بود.
وی بخشی از دادگاه خود ر اینگونه روایت کرده: “گفتم آقای قاضی! این امر مختومه است. برای یک شعر نمیشود یک نفر را دو بار محاکمه کرد. گفت اون بار شاکیات سپاه بود، این بار شاکیات پلیس امنیت است! گفتم اینطور که نمیشود؛ من بابت یک شعر چند بار باید بروم زندان؟ گفت همینه که هست!”
متن کامل نامهی این زندانی را که در صفحهی شخصیاش منتشر شده، در ادامه بخوانید:
وزیر محترم بهداشت و درمان
جناب آقای دکتر هاشمی
من محمدرضاعالی پیام، فیلمساز ممنوع کار و شاعر طنز پرداز متخلص به هالو به عنوان زندانی سیاسی این نامه را از زندان رجایی شهر، بند دو، سالن شش، برای شما مینویسم.
هر چند قبلن نیز طی نامههایی از شما دعوت کرده بودیم سری به این زندان بزنید و از نزدیک شاهد وضعیت بهداشتی و درمانی و تغذیهای ما باشید که چه والذاریاتی است. نمیدانم وقت شما ایجاب نکرد، یا زندانیان جزء جمعیت کشور به حساب نمیآیند، یا سلامتی آنها مهم نیست، یا شما وزیر زندانیها نیستید، یا شاید اصلن نامههای ما به دست شما نرسیده است. اما این نامه را نه برای توصیف وضعیت بهداشتی زندان، که به عنوان شکایت از مسئولین و کارکنان بیمارستان امام خمینی مینویسم، هرچند امید رسیدگی نمی رود.
در تاریخ ۶ دیماه من با ۵۸ سال سن که علاوه بر فشار خون و آرتروز، مبتلا به بیماری صرع میباشم، ساعت ۹ صبح دچار حملهی عصبی و تشنج شدم همبندان مرا به سرعت به درمانگاه زندان رساندند. در آنجا ضمن معاینه از من نوار قلب گرفتند و اعلام نارسایی کامل خون به قلب کردند که پس از وصل یک سرم با آمبولانس به بیمارستان امام خمینی اعزام گردیدم.
هنوز ساعت ۱۲ ظهر نشده بود وارد بیمارستان شدم. روی یک برانکار چرخدار، دستبند به دست و پابند به پا در گوشهی راهرویی قرارم دادند. جایی که تابلو (اورژانس شماره یک) را در رو به رو می دیدم. تا ساعت هفت و سی دقیقه بعدازظهر یعنی حدود هشت ساعت، نه تنها ویزیت نشدم، حتی یک نفر نیامد اسمم را بپرسد. بگوید زندهای یا مرده ای. یک گوشی به قلبم بگذارد. فشارم را بگیرد. نبضم را بگیرد. فقط هر چند وقت یکبار یکی از کادر بیمارستان رد میشد و میگفت این را چرا اینجا گذاشتید، راه را بند آورده است. بعد من را از این طرف به آن طرف میبردند. حتی یکبار به قسمتی که پشت پردهای قرار داشت بردند که خانومی وارد شد و فریاد زد: این را کی آورده اینجا؟ زود ببریدش بیرون.
جناب آقای دکتر هاشمی
در تمام مدت ۸ ساعتی که در بیمارستان بودم از سرما به خود میلرزیدم و یک نفر پیدا نشد که یک پتو روی من بیندازد. این علاوه بر دو ساعتی بود که در آمبولانس لرزیدم. چون موقع حملهی عصبی دوستان مرا با همان لباس داخل بند به بهداری بردند و لباس مناسب فضای بیرون به تن نداشتم. لازم است بگویم آمبولانسی که مرا انتقال داد، فاقد هرگونه امکانات اولیهی پزشکی، حتی اکسیژن بود و به جز مامورین بدرقه، هیچ کادر درمانی همراه ما نبود.
در بیمارستان هیچکس نگفت تو معده هم داری؟ گرسنهات نیست؟ از ساعت ۹ صبح که مرا به بهداری بردند تا ۱۰ و نیم شب که به زندان برگشتم، حتی کیک و آب میوه ای را هم که فرزندم خرید، اجازهی خوردن ندادند. مامورین گفتند: ممنوع است. با احتساب شامی که شب قبل ساعت ۶ بعدازظهر خورده بودم تا ده و نیم شب که بازگشتم، من ۲۸ ساعت و نیم گرسنه بودم.
جناب آقای دکتر هاشمی
سرمی را که ساعت ۱۰ صبح در بهداری زندان به دست من وصل کردند، ساعت ۱۲ تمام شد و هیچکس نبود که آن را از دستم جدا کند. از هر کسی که رد میشد میپرسیدم: آقا این سرم هشت ساعت است تمام شده. کی از دست من باز میکنه؟ یکی میگفت: پرستار و رد میشد. پرستار میگفت: دکتر باید دستور دهد و رد می شد. وقتی پسرم در قسمت پذیرش در مقام اعتراض به خانم شیما حیدری گفت: چرا به پدرم رسیدگی نمیکنید؟ آن خانوم که فهمیده بود من سیاسی هستم، گفت: من اصلن نمی دانم سیاست چی هست.
جناب آقای دکتر هاشمی
طبیعی است که کادر بیمارستان امام خمینی ندانند سیاست چیست. اما آیا نمیدانند معنی بیمار اورژانسی چیست؟ نمیدانند نارسایی خون به قلب چیست؟ نمیدانند تشنج یک بیمار مبتلا به صرع چیست؟ اصلن می دانند بیمار چیست؟ قلب چیست؟ مغز چیست؟ فشار خون چیست؟ خون چیست؟
پس از هشت ساعت معطلی و توهین و تحقیر در گوشهی راهرو، چون فشار دستبند و پابند و سرما و گرسنگی امانم را بریده بود، از مامورین خواستم مرا به زندان برگردانند تا لااقل داروهایم را بخورم. چون آنجا اگر از ناراحتی قلب و مغز نمی مردم، حتمن از سرما و گرسنگی تلف میشدم. در نتیجه ساعت هفت و نیم بیمارستان را بدون هیچ گونه اقدامی از پرسنل و پزشکان ترک کردم.
جناب آقای دکتر هاشمی
اگر وضعیت اعزام یک بیمار اورژانسی و رسیدگی در بیمارستانهای شما این است، بدینوسیله رسمن درخواست میکنم در صورت بروز هرگونه مشکلی برای من مرا به بیمارستان اعزام نکنند و مسئولیت مرگ من یا هر اتفاق ناگوار دیگری برگردن مسئولین پزشکی کشور و در راس همه خود شما خواهد بود.
این نامه را چون نمیدانستم به چه طریق باید به شما رساند، در صفحهی فیس بوکم قرار دادم تا شاید یک آشنا آن را به شما برساند. فایدهای هم دارد؟
والسلام
بااحترام
عالی پیام














