گزارشی متفاوت از آنچه در ۱۶ آذر دانشگاه تهران گذشت: به یاد آر …
چکیده :اینجا تهران است سال ۱۳۹۴، آذر ماه ۱۳۹۴، این خیابان ها، این مردم و این دانشجویان با تردید و امید منتظرند. مجری می گوید: شما فتنه را بردید، شما احمد زید آبادی را بردید، شما بهاره هدایت را بردید. سالن فریاد می زند: زندانی سیاسی آزاد باید گردد. سلام بر سلاله بازنده میرحسین موسوی، که باخت تا ته مانده انقلاب را نبرید، زهرا رهنورد که باخت تا ته مانده عفت ایران را نبرید، شیخ مهدی کروبی که باخت تا ته مانده هویت را نبرید. سالن فریاد می زند: یاحسین میرحسین، پیام ما روشنه حصر باید بشکنه....
کلمه- شهرزاد موسوی:
شانزدهم آذر ماه ۱۳۹۴ است، خیابان انقلاب، سوز برف پوست صورت را کرخ می کند، درست مانند بهمن ماه ۱۳۸۹، خیابان پاستور… مجری برنامه «تردید و امید» می گوید:
یاد آر خداوند را چنان خورشیدی در تاریکی تاریخ، هنگامی که اختران سوخته به خاک تیره فروریختند سخت.
یاد آر خداوند را در کوچه اختر، ای میرحسین موسوی، آن هنگام که مشت خون آلودت پنجره را در هم شکست تا هوای تازه به حصر آید.
درهای سوخته تاریخ را به یاد آر بر پهلوی زهرا و بگو خدایا اینک منم زنی تنها، زنی تنها در آستانه فصلی سرد، اینک منم زهرا، زهرا رهنورد.
سالن فردوسی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران، پر از دانشجویانی است که فریاد می زنند: پیام ما روشنه حصر باید بشکنه.
مجری برنامه صدایش را بالاتر می برد تا صدایش در میان فریاد های جمعیت شنیده شود: یاد آر انحنای تاریخ را در تبعید هنگام که محمد مصدق بودی، سال های پس از کودتا، تابستان ۳۲ فرارسیده.
یاد آر روشنایی را در تاریکی زندان هنگامی که مصطفی تاج زاده بودی و صدای سیلی اعتراض در راهرو پیچیده بود. زمان به عقب برمی گشت صدای ازدحام دانشجویان در کوی دانشگاه پیچیده بود و تو سوار موتور بودی. زمان به عقب برمی گشت و روزنامه ها توقیف می شد. سلام … سلام ای شب معصوم، ای شبی که چشم های گرگهای بیایان را به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی.
یاد آر گلولهای را که از استخوان گونه ات گذشت سعید حجاریان.
یاد آر گلولهای را که استخوان جناقت را شکست ندا آقا سلطان.
یاد آر ترکشها را در استخوانهای مصطفی چمران، مهدی چمران.
تصویری در کار نیست، اما صدای رسای مجری، از خاطره ها تصویر می سازد تا از جلو چشم تو رژه بروند، تصویر روزهایی که در آنها بوده ای و نبوده ای. مجری خون به صحنه می پاشد: ترکش ها به خمپاره ها و گلوله به تفنگ بازگشت و اصلاحات به عهد قجر بازگشت تا خون به رگ های بریده امیرکبیر بازگردد.
به یاد آر امیرکبیر را، پلی تکنیک را، اصلاحات را، تهران را.
بلند گوی فلزی را، مجید توکلی، وقتی که بر سنگهای سرد سلولت نشسته ای.
دانشجویان یک صدا فریاد می زنند: مجید توکلی به خانه ات خوش امدی.
مادر سهراب با جثه کوچکش، مظلومانه آنجا نشسته و مجری می گوید: به یاد آر سالهای جوانیت را مادر، هنگام که فرزندت را می جوی در صف آزادگان، میان نام های شهیدان، در خوابگاه دانشجویی خون آلود و پس حصار زندان ها، به یاد آر سال های جوانیت را، آن هنگام که آخرین سرباز از جنگ بازگشت اما پسرت نبود.
به یاد آر طنین صدایت را در حسینیه ارشاد، علی شریعتی، هنگام که چراغ های زندان خاموش می شود و در ذهنت تصویر شمعی در تاریکی نقش می بندد. به یاد آر، یاد آر ز شمع مرده یاد آر.
به یاد آر طناب را، سوراصرافیل.
اشک ها جاری می شوند اشک های من، دختری که کنارم نشسته، اشک های مادر سهراب. مگر قلب انسان چقدر تحمل درد دارد؟ مجری باز صدایش را بالا می برد:
به یاد آر دمپایی پلاستیکی را در دادگاه، بهزاد نبوی.
به یاد آر کتابخانه زندان اوین را، عماد الدین باقی.
به یاد آر خس خس سینه ات را در خانه امن، مهدی کروبی. هنگامی که ماشین ها از پل صدر می گذرند هنگام که بر صدر مجلس نشسته ای و نمایندگان پروانه وار می چرخند.
دانشجویان فریاد می زنند: کروبی زنده با موسوی پاینده باد
مجری می گوید:
به یاد آر خطابه هایت را، خطابت به پروانه ها را، محسن میردامادی.
به یاد آر تصاویر ممنوعت را، کلمات ممنوعت را، و خنده ممنوعت را، به یاد ما آر و یاد خود، به یاد بسپار خود را، سیدمحمد خاتمی.
میان اشک، خنده به لب بعضی می نشیند، دانشجویان فریاد می زنند: درود بر خاتمی
به یاد آر شانزدهم آذر را، احمد قندچی باش، مهدی شریعت رضوی باش، مصطفی بزرگنیا باش، خون جاری باش بر سنگ فرش دانشگاه و ببین خون را به سنگ فرش.
به یاد ۲۱ آذر ماه را هنگام که می بندد چشمهایت را، محمد مختاری
به یاد آر ظناب را، مقتول را، چاقو را، پروانه اسکندری، داریوش فروهر، محمد جعفر پوینده باش.
نام تمام کشتگان باش در انقلاب و پیش از انقلاب، نام تمام کشتگاه باش در جنگ و پس از جنگ.
به یاد آر کربلای چهار را، در اروند رود، در دجله، ای غواص که می دانستی در جوی حقیر مرواریدی صید نخراهی کرد.
به یاد آر خاکریزها را، هنگامی که سرفههایت به تشنج می افتد.
به یاد آر اشکهایت را، خندههایت را، به یاد آر تردیدهایت را، امیدهایت را، به یاد آر نامت را همه نامهایت را.
به یاد بسپار همین لحظه ها را که نشستهای بر صندلی در شانزدهم آذر ماه ۱۳۹۴ در تالار فردوسی دانشکده ادبیات در دانشگاه تهران.
مراسم ۱۶ آذر امسال در دانشگاه تهران مرور خاطره ها بود، مرور خاطرههایی که اشک به چشمان همه آورد. هاشم صباغیان، عبدالله رمضان زاده و عماد بهاور و …
اینجا تهران است سال ۱۳۹۴، دانشجویان سرود یار دبستانی می خوانند و بهاره هدایت و ضیاء نبوی، یکی همین جا در اوین و آن یکی در زندان اهواز روزهای باقیمانده حبس را می گذرانند، کلیپی از عکس های تاریخی، از دوران مشروطه تا تصاویر ۸۸ و مجری می گوید:
آنکه زندگی را بازی می داند، همیشه دنبال برنده می گردد، برای او سیاست بازیست، اخلاق بازیست، آزادی بازیست، همانطور که عدالت هم بازیچه ای بیش نیست. زندگی اگر بازی باشد، حتما برنده ای دارد. نگاهی به کمپ برنده ها بیاندازیم: هیتلر، استالین، بوش، صدام، مبارک، محمد علی شاه، محمد رضا شاه، رضا شاه و نمونه های دیگر. آنکه زندگی را بازی می داند خود را متعلق به این کمپ می داند، اما زندگی بازی نیست.
اگر دعوا بر سر این است که برنده انتخابات ۸۸ که بود، باصدای بلند می گوییم، برنده انتخابات محمود احمدینژاد بود، اگر زندگی بازی باشد شما برندهاید و برندهترینتان، گل سر سبد آفرینشتان، معجزه هزاره سوم و چهارم و پنجمتان، محمود احمدینژاد است.
شما انتخابات را بردید، همانطور که انقلاب را بردید، برداشتید و بردید.
اول رهبر آن را بردید، رهبر انقلاب، رهبر انقلاب نشده بود تا شما با نامش تجارت کنید، شما تلویزیون را بردید، روزنامه های بزرگ را بردید، اما رهبر انقلاب را تلویزیون رهبر انقلاب نکرده بود، او را روشن فکران رهبر انقلاب کرده بودند، روحانیون دانشجویان، بقال و نجار و دکتر و معلم انتخاب کرده بودند.
اما شما برنده اید، شما جنگ را هم بردید، جنگ برای شما بازی بود. بعد شهادت را بردید، شهادت برای شما بازی بود. شما بسیج را بردید، بسیج برای شما بازی بود. شما مبارزه با استکبار جهانی، شما غزه و رام الله را بردید، چون استکبار جهانی، غزه و لبنان برای شما بازی بود. حوزه را بردید، چون روحانیت برای شما بازی بود.
امروز قرار بود مردی کنار ما باشد که زندگی را بازی نمی داند. او زندگی را به بازی نگرفته است. و اگر زندگی بازی باشد آن مرد عینکی با آن موهای سفید و خنده پنهان معنی دار، پشت آن ریش پرفسوری، بله، اگر زندگی بازی باشد ابراهیم یزدی بازنده است.
اگر زندگی بازی باشد، ما جزو بازنده ها هستیم و خنک آن قمار بازی که مهدی بازرگان بود. خنک آن قمار بازی که مصطفی چمران بود. خنک آن قمار بازی که سعید حجاریان بود. آیت الله حسین علی منتظری که برای دین نگران بود. سید محمد خاتمی که افتخار ایران بود.
سلام بر سلاله بازنده میرحسین موسوی، که باخت تا ته مانده انقلاب را نبرید، زهرا رهنورد که باخت تا ته مانده عفت ایران را نبرید، شیخ مهدی کروبی که باخت تا ته مانده هویت را نبرید.
کل سالن یک صدا فریاد می زنند: یاحسین میرحسین، پیام ما روشنه حصر باید بشکنه.
مجری می گوید: شما فتنه را بردید، شما احمد زید آبادی را بردید، شما مجید توکلی را بردید، شما یاشار دارالشفا را بردید، شما بهاره هدایت را بردید.
سالن فریاد می زند: زندانی سیاسی آزاد باید گردد.
مجری می گوید: برای شما فتنه بازی بود، فتنه را بردید و حالا نفوذ را آورده اید.
اینجا تهران است سال ۱۳۹۴، آذر ماه ۱۳۹۴، سوز زمستان پوست صورت را می سوزاند، این خیابان ها، این مردم و این دانشجویان با تردید و امید منتظرند.














