در ضرورت تحقق آرمان گشایش مرزها
چکیده :وقت آن رسیده که ما نیز اسیر تحلیلها و بازنماییهای تقلیلگرایانه نشویم. در جهانی به پیچیدگی و نزدیکی امروز هیچ کس نمیتواند مشکلاتش را بی شنیدن صدای دیگری حل کند. باید بر «ترس فراگیر» امروزینمان غلبه کنیم. امروز ما به «همنشینی» نیاز داریم...
آرمان ذاکری
۱- پیر بوردیو کتابی دارد به نام «سیه روزی جهان»؛ در دهه ۹۰ و در حالی که مجموعه ای از سیاستهای راستگرایانه در جهان در اوج اجرا قرار داشت، بوردیو به همراه جمعی از پژوهشگران علوم اجتماعی به سراغ کسانی رفت که ذیل سیاستهای دول غربی، «سیه روز» شده بودند، مجموعه گزارشها و مصاحبه های بوردیو در آن کتاب پرده از فاجعهای بر میداشت که در «غرب» در حال رخدادن بوده و هست و به دلیل «بیصدا» بودن «سیهروزان» کمتر دیده شده و میشود.
در این کتاب بوردیو، خود مقالهای دارد با عنوان «نظم اشیاء»، همنام با کتابی به همین عنوان از میشل فوکو که دو دهه قبل به رشته تحریر درآمده بود. بوردیو در این مقاله به سراغ چند جوان حاشیهنشین شهری میرود، «علی» و «فرانسوا»؛ او نشان میدهد که چگونه وحدت در شرایط اجتماعی، علی و فرانسوا را در افکار و کنشها و آرزوها شبیه هم میسازد و اینکه چگونه مفهوم «طبقه اجتماعی»، میتواند خود هویتی باشد که اشکال دیگر هویت را به حاشیه بَرَد. نقش شرایط اجتماعی در برساخت هویتها، این روزها توسط کمتر جریانی در علوم اجتماعی انکار میشود.
۲- بوردیو کتاب دیگری دارد با عنوان «ساختارهای اجتماعی اقتصاد»؛ در این کتاب بوردیو مفهوم «امر اجتماعی تام» را از مارسل موس وام میگیرد تا بگوید که تحلیل هر پدیده اجتماعی میبایست در «کلیت» آن پدیده صورت بگیرد. بوردیو در آنجا در تقابل با اقتصاددانان تقلیلگرایی سخن میگوید که با فروکاستن امر اجتماعی به امر اقتصادی، از دیدن واقعیت اجتماعی در تمامیت خود عاجز میمانند و در نتیجه نمیتوانند تحلیلی از واقعیت اجتماعی ارائه دهند که ابعاد مختلف این واقعیت را در بر بگیرد. همین فروکاست واقعیت اجتماعی به واقعیت اقتصادی است که از نظر بوردیو در ساحت «نظری» یکی از موانع مهم پیش روی اقتصاددانان دست راستی در توصیف واقعیت و ارائه راهکار برای بهبود وضعیت است.
۳- پس از وقوع حملات ترورسیتی به مجله شارلی هبدو، هایپر مارکت یهودیان و بمبگذاریهای اخیر پاریس، یک بار دیگر بحث در باب ارتباط آموزههای «اسلامی» با «ترور»، «خشونت»، «تکفیر» و … جریان بیشتری یافته است. چه در فضای اروپا و چه حتی در فضاهای مجازی ایرانی، اشکال مختلف «ذاتگرایی» تولدی دوباره یافتهاند و گاه «آموزههای دینی» به عنوان مهمترین عامل این پدیدهها معرفی میشوند. انگار فراموش کرده ایم که تنها قریب به نیم قرن از زمانی میگذرد که بازنمایی بخشهای مهمی از جریانات «اسلامی» در کنار سایر کشورهای جهان سوم، به عنوان جریانات «انقلابی»، «آزادیخواه» و «مبارز»، در پیوند با روشنفکران اروپایی شکل میگرفت. گشایش راهی نوین پیش روی آنان، «راه سوم» در دسترس و نزدیک بود. «جنبش عدم تعهد» متولد می شد و انقلابات کشورهای جهان سوم نوید تولدی نو بود. اکنون اما بیشتر به نظر می رسد «طبل توفان از نوا افتاده است»؛ آن کوششها و مبارزات و انقلابات عمدتا شکست خوردهاند، جریانات روشنفکری در کشورهای جهان سوم به حاشیه رفتهاند و نوای تکفیر و ترور و خشونت، بیش از هر زمان دیگر در کشورهای جهان سوم شنید میشود. این واقعیت کشورهای اسلامی است.
۴- از این وضعیت شوم، اما گاه نتایجی گرفته میشود که به لحاظ علمی به غایت «عقب افتاده»، «سطحی»، «ابتدایی»، «تقلیلگرایانه» و «غیر تاریخی» است. به تاسی از بوردیو، اما در زمینهای دیگر میتوان گفت تقلیل واقعیت اجتماعی به واقعیت دینی محور همه تحلیلهایی است که پیکان اصلی خود را به سمت مسلمانان گرفتهاند. انگار عقبماندگی مسلمین و انحطاط دینیشان کشف جدیدی است که عدهای با بمبگذاریهای اخیر تازه به آن دست یافتهاند تا آن را با شور هر چه بیشتر اعلام کنند و «ذات اسلام» را به عنوان علت العلل بلایا شناسایی کرده و صلح و سلام جهان را در گرو نابودی این ذات خبیث بیابند. واقعیت اما آن است که سالها است – بیش از یک قرن- مسلمین خود، نقدِ خود و ریشهیابی علل «عقبماندگی» را آغاز کردهاند و از این نظر از بسیاری از آنچه این روزها در مورد آنها گفته میشود، در توصیف و تحلیل و نقد شرایط خود پیشروتر بوده و هستند. سید جمال الدین اسدآبادی بیش از یک قرن پیش در نامه سرگشادهای که به «ملکه ویکتوریا و مردم انگلیس» نوشته شرح حال ایران زمان خود را چنین بیان کرده است: «مملکت من به حال خرابی افتاده است و از جمعیت آن کاسته شده و کارهایی که متعلق به زراعت و آبادی است، خراب شده و زمین ها، لم یزرع افتاده و صنایع به حال عدم باقی مانده است. مردم ایران متفرق شده اند، بهترین افراد این مملکت در زندانها به سر برده و پادشاه و وزراء آنها را آزار داده و اموال آنها را بدون رحم، نهب و غارت کرده و بدون آنکه استنطاقی درباره آنها به عمل آید، آنها را به قتل می رسانند.» و در جای دیگری آورده است که «شکی نیست که در این روزها از هر طرف پریشان حالی و بیچارگی و ضعف بر جمیع طبقات و اصناف مسلمان احاطه نموده است»
سالها بعد در امتداد همین مسیر است که علی شریعتی مینویسد «همه پریشانیها و شومیها را به گردن عوامل خارجی انداختن، اغفال مردم از واقعیتهای زشت داخلی است و نتیجهاش نادیده گرفتن و پوشاندن سرچشمهای اصلی و کانون نخستینی است که استعمار یکی از جوشش های آن است و به تعبیری یکی از مدعوین طبیعی و حتی جبری آن! همه گناهان را به گردن استعمار و امپریالیسم خارجی بار کردن، یک نوع تبرئه کردن عوامل حقیقی گناه و جنایت است که در پیش چشم ما هستند و مستقیم با ما و ما با آنها سر و کار داریم و دریغا که نمیشناسیم.»
نمونه چنین متون انتقادی در آثار متفکرین کشورهای جهان سوم، از مسلمان گرفته تا غیر مذهبی و هندو و مسیحی و … فراوان است. مباحث مختلفی که همگی ذیل تحلیل علل عقبماندگی مسلمین طرح شده و پروژهای است که تاکنون نیز به عنوان یک پروژه مرکزی ادامه دارد و بخش مهمی از این ادبیات تاکنون برای غرب ناشناخته است، چنانکه در میان خود مسلمین نیز چندان قدر ندیده و صدر ننشسته است. نقد دینِ واقعا موجود، نقد شرایط اجتماعی، نقد وضعیت علم و سواد و تحصیل، نقد استبداد و نبود آزادی، نقد نابرابریهای اقتصادی، نقد استعمار و … همگی طور جدی در مجموعه آثار روشنفکران جهان سوم دیده میشود. روشنفکران کشورهای اسلامی به واسطه نزدیکی به میدان و بهرهمندی از تجربه زیسته، به مراتب تحلیلهای جامعتری از «علل عقبماندگی» خود ارائه دادهاند و بیشتر و بهتر توانسته اند به توصیف «امر اجتماعی» در «تمامیت» خود نزدیک شوند. آنها نه تمام تقصیر را به گردن استعمار و استثمار انداختهاند و نه نقش ناتوانیهای فرهنگی و علمی و سیاسی و اقتصادی خود را در شکلگیری وضعیت کنونی خود نادیده گرفتهاند. هم به نقش دین و فرهنگ واقعا موجود جوامع در عقب ماندگیشان پرداختهاند، هم نقش عوامل اقتصادی و اجتماعی را جدی گرفته اند، هم استعمار را نقد کردهاند و هم ساختار استبدادی جوامع و از همه مهمتر آنکه سالها است در مبارزهای بیامان برای تغییر این شرایط وارد شدهاند و گاه جان بر سر آرمانهایشان نهادهاند.
۵- آنچه اما در همه این سالها کمتر رخ داده، گفت وگویی میان روشنفکران شرق و غرب، میان افکار عمومی حی و حاضر این کشورها است که بتواند تصویری واقعبینانه از آنچه در این کشورها میگذرد را عرضه کند، راه را برای کمرنگ شدن هویتگراییها و ایجاد ترکیبها و به رسمیتشناخته شدن «دیگریها» بگشاید و عرصه را برای سیاستهای مولد دور باطل اسلامهراسی-غربستیزی تنگ کند.
نخبگان مسلمان سالها است فراوان خود را نقد کردهاند و به ایرادات موجود در زمینههایی که با استناد به پارهای آموزهها مولد خشونت و ارتجاع میشوند تا حد زیادی واقفاند. ایرادی هم ندارد که حتی باز هم برخی ارشمیدسوار این کشف به ظاهر جدید را به آنها گوشزد کند. اما مسئله استعمار و امپریالیسم، نه شوخی است، نه تکراری و نه کلیشه! قابل انکار و پاک شدن هم نیست، همچنانکه سکوت در برابر کشتار در فلسطین قابل انکار و پاک شدن نیست. پس غرب هم باید به پاسخ این پرسشها فکر کند که چرا انبوه کشتهها در افغانستان و بیروت و فلسطین و … هیچ همبستگی «جهانی» علیه ترور ایجاد نمیکند؟ چرا نقض آشکار حقوق بشر در عربستان و مصر و … چندان فریادی را در غرب بلند نمیکند؟ چرا هیچ رئیس جمهوری برای همدری با مردم لبنان راهی بیروت و کابل و …. نمیشود؟چرا همیشه برخی جانها از برخی دیگر «مهمتر»اند؟
به گواه مواضعی که این روزها برخی روشنفکران و حتی سیاستمداران غربی گرفتهاند، حتی برخی آنها به ناکارآمدی بازتولید این دور باطل اسلامهراسی-غربستیزی پیبردهاند. وقت آن رسیده که ما نیز اسیر تحلیلها و بازنماییهای تقلیلگرایانه نشویم. واقعیت اجتماعی را در تمامیت خود ببینیم و نشان دهیم که واقعیت اجتماعی خودمان را آنچنان میشناسیم که «غرب»، بیمشارکت و به رسمیت شناختن «ما»، و تنها با «انکار» و «عدم گفت و گو» نمیتواند راهی برای خروج از بحرانهای خود بیابد، چنانکه ما هم تاکنون راهی نیافتهایم. در جهانی به پیچیدگی و نزدیکی امروز هیچ کس نمیتواند مشکلاتش را بی شنیدن صدای دیگری حل کند. باید بر «ترس فراگیر» امروزینمان غلبه کنیم. امروز ما به «همنشینی» نیاز داریم؛ همچون علی و فرانسوا!
مرزها را باید گشود. بستن مرزها مشکلی را حل نمیکند.
پی نوشت: تصویر، طرحی از ناجی علی، کاریکاتوریست فقید فلسطینی است که در ۱۹۸۷ در انگلستان در برابر دفتر کار خود «ترور» شد. «حنظله» کودک ۱۰ ساله فلسطینی که همیشه در همه طرحهای ناجی علی پشت به ما نظاره گر است وجدان بیدار ناجی علی است که او را جاودانه ساخته است.














