سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » پرچم‌های سبز و سیاه شهر را پر می‌کند؛ جای حسین خالی است...
» یادداشتی برای زندانی سیاسی، حسین نورانی‌نژاد

پرچم‌های سبز و سیاه شهر را پر می‌کند؛ جای حسین خالی است

چکیده :فروردین که آخرین روز خود را پشت سر گذاشت، در حالی که مفسدان اقتصادی و کاسبان فتنه و آشوب هنوز درگیر دیدو بازدیدهای نوروزی بودند، حسین مهمان ناخوانده داشت. مهمانانی که بی هیچ آدابی به منزل وی ورود کردند و هر چه به دستشان رسید به عنوان مدرک جرم برداشتند و حسین را هم به بند دوالف بردند. این بار انفرادی، سهم حسین شده بود از زندان اوین. حسین امسال هم باز محرم نیست برای ادای نذرهایی که کرده بود. زیارت عاشورا را نیست که بخواند. دارالزهرا که این روزها باز می رود تا رونقی به خود بگیرد جای خالی حسین را خوب می فهمد. چه خوب می شد امسال باز این حسینیه مهمان عزیزی داشته باشد که با سوز زیارت عاشورا را می خواند و با صدای سوزناکش بگوید: اَللّهُمَّ الرْزُقْنى شَفاعَهَ الْحُسَیْنِ یَوْمَ الْوُرُودِ...


کلمه – سیدمسیحا موسوی:

سهراب این روزها در برابر چشمان نگران و منتظر پرستو، آرام آرام قد می کشد و گویی این حسین است که باز دارد تکرار می شود. این بار در سهراب کوچک.

سهراب که نامش را از شهید جنبش سبز به ارمغان گرفته است، از کودکانی است که از دوران جنینی و بدو تولد با فراق و دوری آشنا شده است. سهراب در آستانه بهاری چشم به دنیا گشود که پدرش حسین نبود. حسین که آن روزها رفته بود با دستی پرتر برای توسعه سیاسی کشورش، در گوشه ای از یک مرکز علمی، اندوخته ای از حقوق بشر بیندوزد و راهی ایران شود تا بتواند از دانش و تجربه جدیدی که کسب کرده برای ارتقای بیشتر کشورش استفاده کند.

آن روزها که حسین شب و روزها را در کتابخانه در حال کلنجار زدن با متونی داشت که خیلی برایش آشنا نبود، گروهی دیگر در حال پرونده سازی بودند، پرونده ای که بعدها نام استادان و هم شاگردی ها و مقالات خوانده شده و واحدهای گذرانده شده، همه شده بود اسنادی در برابر حسین. اسنادی برای محکوم کردن یکی از پاک ترین جوانان این سرزمین.

کافی است فقط یک بار حسین را دیده باشی تا غرق شوی در صفا، صمیمت، خلوص و صداقت این انسان. تنها چیزی که نمی توان در حسین جست همان چیزهایی است که در پرونده قطورش ردیف کرده اند.

بعد از یک سال حبسی که بعد از انتخابات ۸۸ به خاطر مشارکت گسترده و شوق و اشتیاق کثیرش برای دعوت مردم و خصوصا جوانان به شرکت در انتخابات انجام داده بود، جز اولین افرادی بود که سهمش “زندان اوین” شد.

یکسال تحمل زندان با همان اتهاماتی که خیلی از دلسوزان و یاران انقلاب و نظام را روانه حبس و حصر کرده بود. اما اتهامات حسین کمی متفاوت بود، اجتماع و تبلیغش شامل برگزاری مراسم دعای کمیل و دعا خوانی در شب های ماه مبارک رمضان و شب های احیا در دارالزهرای تهران بود.

حسین که از رهروان سیدالشهداست، نذری با خدای خود کرده بود و برای انجام نذرش همه سالها در ماه رمضان که می شد مجری برنامه های روحانی دعاخوانی بود. در آن آشفته بازار که هر کسی دیگری را به بی دینی و سکولاریسم و …. متهم می کرد، حسین اما به جرم دعاخوانی به زندان رفت تا تاریخ اسلام ناتمام نمانده باشد و در آستانه قرن بیست و یکم باشند، جوانانی که به جرم خداشناسی و تمسک به ائمه اطهار می توانند محکوم به تبلغ علیه نظامی شوند که با نام اسلام حکومت برپا کرده است.

شهریور که شد، حسین با استقبال پرشوری از دوستانش از زندان آزاد شده بود. اما فکرش هنوز درگیر این گسستی بود که روند دمکراسی خواهی در کشور رخ داده بود. می خواست بداند کجای مسیر را باید دوباره رفت و اصلاح کرد. چه شد که آن همه شور و اشتیاق برای انتخابی “احسن” اینگونه با خشم رو به رو شد. چرا آنان که تا دیروز در یک سنگر در کنار هم علیه یک دشمن می جنگیدند حالا دسته دسته در مقابل هم قرار گرفته اند.

حسین همه این سالها که خودش را می شناخت، فقط یک باور داشته و دارد، چگونه مردم بی رنج کمتری می توانند زندگی کنند. چگونه می توان با توانمندی انسان ها و دعوت آنان به تعقل و اندیشیدن زندگی بهتری را برایشان رقم زد. سالهاست که جوانان جنوب شهر تهران، حسین را خوب می شناسند. لبخندش را هم فراموش نکرده اند. در همه آن سالها که سعی می کرد با راه انداختن سازمان های غیردولتی، جوانانی را که هیچ انگیزه ای و تفریحی نداشتند، به این کانون ها بکشاند و این نیروی عظیم را برای فردای ایرانی بهتر به کار گیرد. همین ایده ال بود که او را راهی دیاری غریب کرد تا پاسخی بیابد برای همه سوالات ذهنش.

باز حسین افتاده بود غریب در یک ینگه دنیا. دموکراسی و حقوق بشر عنوان رشته تحصیلی حسین در استرالیا شد. در کنار افرادی از کشورهای مختلف که طعم تلخ استبداد و ظلم را چشیده بودند، دور هم شده بودند تا با بررسی تئوریک شاید بتوانند راهکاری برای کشور خود بیابند. فرصتی بود که حسین به راحتی می توانست آن را تمدید کند و به بهانه ادامه تحصیل چند صباحی در دیاری دیگر باشد. اما از همان هفته اول حسین فقط به روز آخر و بازگشت به تهران فکر می کرد تا آنجا که حتی قبل از اتمام تحصیل همسرش راهی ایران شد تا فرزندشان متولد یکی از بیمارستان های تهران باشد و در شناسنامه سهراب نام “ایران” باشد که مکتوب می شود.

حسین درگیر درس و مشق و مدرسه، اما وقتی می دید عده ای برای ناامید کردن مردم از صندوق رای، همداستان شده اند و با شاخ و شانه کشیدن کشور را به لبه پرتگاه جنگ نزدیک کرده اند. هر چه در توان داشت به کار گرفت. سخنگوی جبهه مشارکت، گویی باز داشت ادای دین و وظیفه سخنگویی می کرد. به هر وسیله بود تلاش داشت به دنیا نشان دهد چهره ایرانی صلح طلب را. می خواست بگوید که انرژی هسته ای حق مسلم ایران است و به این بهانه نمی توان فشارها و تحریم ها بر این کشور را افزایش داد. از صلح و گفت و گو و صندوق رای و دعوت به حضور برای تعیین سرنوشت …. می گفت و می گفت.

خیلی ها ناصح بودند و می گفتند، حسین! درست را بخوان! اما گویی حسین نمی توانست بی تفاوت باشد. هنوز زخم های بعد ازانتخابات ۸۸ التیمام نیافته بود، اما حسین باورش بود فقط از طریق انتخابات و رای خواهیم توانست تغییری ولو اندک ایجاد کنیم و کشور را از لبه پرتگاهی که به آن گرفتار آمده نجات کنیم. حسین می خواست برگردد با همین انگیزه هم بود که تلاش بیشتر می کرد. او می دانست فعال سیاسی که باشی مثل نیاز ماهی به آب، باید در خاک کشورت باشی. نمی توان بیرون از معرکه بایستی و فرمان دمکراسی صادر کنی. برای همین بود که پند ناصحان ره به جایی نبرد و حسین عزمش برای برگشت راسخ تر از همیشه بود.

حسین پاداش این عشق به وطن و حق مردم را چه زود گرفت وقتی با اتمام دوره کارشناسی ارشد، برای دیدار دردانه اش راهی ایران شد. سر از پا نمی شناخت تا زودتر برسد به خاک وطن. یک سال برای حسین بیش از سیصد و شصت و پنج روز شده بود، سهراب در این میان پا به حیات گذاشته بود و حسین فقط از راه دور می توانست شریک اشک شوق و درد پرستو باشد در آن سر دنیا. اما بالاخره زمان وصال رسید و حسین وارد فرودگاه شد. مراسم استقبال از او پیشتر تدارک دیده شده بود

فروردین که آخرین روز خود را پشت سر گذاشت، در حالی که مفسدان اقتصادی و کاسبان فتنه و آشوب هنوز درگیر دیدو بازدیدهای نوروزی بودند، حسین مهمان ناخوانده داشت. مهمانانی که بی هیچ آدابی به منزل وی ورود کردند و هر چه به دستشان رسید به عنوان مدرک جرم برداشتند و حسین را هم به بند دوالف بردند. این بار انفرادی، سهم حسین شده بود از زندان اوین.

او که تازه طعم شیرین پدر شدن را چشیده بود، بی تاب سهرابش بود و سهراب کوچولو که تازه بوی پدر را فهمیده بود بی قرار حسین.

عقبه امنیتی شروع به کار کردند و همه آنچه حسین طی یکسال گذشته انجام داده و خوانده بود، از نام استاد و دانشجو تا جزوه های درسی و گفت و گوها در سایت های امنیتی منتشر شد و پرونده ای به بزرگی گناه آنان که کشور را ارام نمی خواهند، برای حسین ساخته شد و دادگاه های به فرمان، حکم به شش سال زندان دادند و هر آنچه شایسته خودشان بود، حسین را به آن متهم کردند. اما بازجوها هم حتی در انفرادی فهمیده بودند آنچه حسین متهم به آن است از اساس ساخته و پرداخته سناریو نویسان است که از قبل این داستان ها کاسبی می کنند.

حسین از انفرادی که آمد، سهراب سیراب شد از آغوشی که او را زمین نمی گذاشت. اما این خانواده کوچک آرام و قرار نداشت. باز هم زمان گذشت و گذشت. تابستان و زمستان. و هر روز حسین منتظر بود که برای اجرای حکمی که حالا به یک سال تقلیل یافته بود راهی زندان شود. بالاخره روز موعود رسید و سهراب از آغوش پدر جدا شد و حسین راهی زندان.

اما این زندان با زندان سال ۸۸ متفاوت است. حسین را که با پرونده ساختگی متهم به اقدام علیه امنیت ملی کرده بودند، این بار به بند مالی برده اند در کنار مفسدان اقتصادی و کاسبان فتنه و تحریم! حسین کسی را ندارد با او همکلام شود در این گوشه زندان. حس غربتی دوباره برای حسین. این بار در خاک وطنش و در کنار هموطنانش! به یک زبان سخن می گویند اما واژه ها چه بیگانه اند.

حالا سهراب بابا حسینش را از پشت شیشه غبار گرفته ای می بیند و گاهی هم در ملاقات حضوری. اما سهراب هم غریبی می کند گویی از حسینی که آغوشش مامن شب و روز سهراب شده بود آن روزها. هم حسین غریب است و هم آغوشش.

ذی الحجه که به عرفه می رسد، وقتی امام حسین پا به رکاب می گذارد تا از شر مسلمانانی که او را احاطه کرده اند به عراق و شامات رود، باز یاد حسین و محرم های حسین زنده می شود. حسینی که همه عشقش جمع آوری یادداشت های عاشورا بود تا نشان دهد در عصر سکولارها هم فلسفه عاشورا و شهادت حسین ها معنا دارد. او که گاه گاهی هم مورد تمسخر دوستان شبه روشنفکرش بود برای عقاید زلالی که او را به اینجا رسانده بود، او که اونجا هم گاهی احساس تنهایی می کرد از کسانی که بدون شناخت از لایه لایه فرهنگ جامعه داعیه دمکراسی خواهی و توسعه سر داده بودند. بازجوها اما ورد زبانش نام حسین بود. چه حسین بیگانه ای! از کدام حسین سخن می گفتند؟! همو که برای احیای دین پدرش از جان و مال و فرزند خود گذشت و همه همش این بود که اگر دین ندارید آزاده باشید….. و امروز حسین چه غریبانه در زندان است. آن هم در بندی هیچ قرابتی با آن ندارد.

عید غدیر هم که می رود، دیگر راستی راستی بوی محرم همه جا پر می شود. پرچم های سبز و سیاه چهره شهر را عوض می کند و حسین امسال هم باز محرم نیست برای ادای نذرهایی که کرده بود. زیارت عاشورا را نیست که بخواند. دارالزهرا که این روزها باز می رود تا رونقی به خود بگیرد جای خالی حسین را خوب می فهمد. چه خوب می شد امسال باز این حسینیه مهمان عزیزی داشته باشد که با سوز زیارت عاشورا را می خواند و با صدای سوزناکش بگوید: اَللّهُمَّ الرْزُقْنى شَفاعَهَ الْحُسَیْنِ یَوْمَ الْوُرُودِ وَ ثَبِّتْ لى قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَکَ مَعَ الْحُسَیْنِ وَ اَصْحابِ الْحُسَیْنِ الَّذینَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلامُ


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.