نسیان طبقانی در بررسی کارشناسان اقتصادی؛ طبقه بدون آگاهی، طبقه نیست
چکیده :سرشت اقتصاد سیاسی ایران چیست و تحلیل دقیق و عالمانه آن به چه معناست؟ آیا در این طبقات سیاسی- اقتصادی وجود دارند و ایران به گردونه جهانی سرمایهداری پیوسته است یا هنوز در جهان پیشاسرمایهداری به سر میبرد؟ آیا اصلا در دهه دوم سده بیست و یکم میلادی میتوان گفت کشوری با این حساسیت و وسعت توانسته از چنبره سرمایهداری جهانی شده بگریزد؟ سرمایهداری ایرانی به چه معناست؟ آیا نوعی مالداری عمومی است؟ اطلاق مفاهیمی چون بورژوازی و کارگر و سرمایهدار و تهیدستان شهری به گروههای اجتماعی در ایران به چه معناست؟ توان سیاسی و اقتصادی هر کدام از این طبقات چقدر است؟ اینها پرسشهایی است که دهههاست ذهن و ضمیر پژوهشگران و محققان علاقهمند به سرنوشت ایران را مشغول کرده است. ...
روزنامه اعتماد نوشت: سرشت اقتصاد سیاسی ایران چیست و تحلیل دقیق و عالمانه آن به چه معناست؟ آیا در این طبقات سیاسی- اقتصادی وجود دارند و ایران به گردونه جهانی سرمایهداری پیوسته است یا هنوز در جهان پیشاسرمایهداری به سر میبرد؟ آیا اصلا در دهه دوم سده بیست و یکم میلادی میتوان گفت کشوری با این حساسیت و وسعت توانسته از چنبره سرمایهداری جهانی شده بگریزد؟ سرمایهداری ایرانی به چه معناست؟ آیا نوعی مالداری عمومی است؟ اطلاق مفاهیمی چون بورژوازی و کارگر و سرمایهدار و تهیدستان شهری به گروههای اجتماعی در ایران به چه معناست؟ توان سیاسی و اقتصادی هر کدام از این طبقات چقدر است؟ اینها پرسشهایی است که دهههاست ذهن و ضمیر پژوهشگران و محققان علاقهمند به سرنوشت ایران را مشغول کرده است.
در همین راستا موسسه مطالعات سیاسی و اقتصادی پرسش، سمینارهایی را با حضور برخی صاحبنظران و پژوهشگران برگزار میکند تا برای برخی از این سوالها پاسخی پیدا شود. دومین سمینار از این مجموعه نشستها عصر پنجشنبه نهم مهرماه برگزار شد. نشست نخست که به انباشت سرمایه اختصاص داشت، با حضور حسن مرتضوی، پرویز صداقت و محمد مالجو برگزار شد. نشست دوم با عنوان نسیان طبقاتی با حضور کمال اطهاری و محمد مالجو برگزار شد. با توجه به مفصلبودن این نشست پوشش کامل آن خارج از ظرفیت این صفحه بود.
بخشهایی از سخنرانی اطهاری و مالجو را بخوانید.
پایان تاریخ رخ نداد
در آغاز نشست کمال اطهاری با مـــــوضـــوع اقتصـــادزدگی و سیاستزدگی در تحلیل اقتصاد سیاسی ایران بحث خود را ارایه کرد و گفت: بعد از فروپاشی سوسیالیسم واقعا موجود در انتهای دهه ١٩٨٠ و اوایل دهه ١٩٩٠ جشن و سروری مبنی بر پایان تاریخ برپا شد. اما در واقع دیدیم که پایان تاریخ نهتنها رخ نداده بلکه سرمایهداری باز از سالهای ٢٠٠٧ و ٢٠٠٨ در بحرانی فرو رفت که هنوز نیز باقی است و ما امروز شاهد پیامدهای نظم نوین جهانی که سرمایهداری وعده برپاییاش را میداد، هستیم. امروز بسیاری کشورها مثل یونان چنان شدید دست و پا میزنند که حتی سرمایهداری جهانی راضی میشود چپ جدید و رادیکال سر کار بیاید تا یونان از بحران اقتصادی بیرون آید. همچنین شاهد فجایع نظم نوین جهانی در پیرامون کشور خودمان هستیم.
بحران در اندیشه چپ
اطهاری در ادامه به بحران اندیشه در چپ اشاره کرد و گفت: اما با وجود این بحران پیش روی سرمایهداری، بحران اندیشه در چپ نیز وجود دارد. روشنفکر ارگانیک گرامشی که باید بتواند با مردم ارتباط برقرار کند و عقل متعارف را به عقل ممیز بدل کند، گویا خودش دچار بحران است. این بحران هم جهانی است و میتوان آن را در کنگرههای سوسیالیستی در سطح بینالمللی دید و هم به ایران ربط دارد. بنابراین اندیشه چپ نمیتواند آلترناتیوی برای وضعیت بحرانی سرمایهداری فراهم سازد. وی کار خود را ارایه یک برنامه پژوهشی برای حل این بحران خواند و گفت: عنوان این گفتار نسیان طبقاتی در تحلیلهای اقتصاد سیاسی در ایران است. این نسیان طبقاتی مانع از آن است که نظریه اجتماعیای پرداخته شود که با آن بتوان تحول اجتماعی را پیش برد و امکان هژمونی فکری را به جایگزین نظام موجود سرمایهداری جهانی ارایه کند.
آلترناتیوی برای سرمایهداری
اطهاری سپس به توان بازتولید بورژوازی تاکید کرد و گفت: در شرایط بحرانی نظاماتی که نتوانند این بازتولید پیاپی را صورت دهند، محکوم به شکست و فروپاشی هستند. اتحاد جماهیر شوروی زمانی که از هم فروپاشید بحران جهانی در دهه ١٩٧٠ سرمایهداری جهانی را در برگرفته بود و از نظر سیاسی بعد از افتضاح ویتنام کاملا شکست خورده بود و از بام سفارت امریکا در سایگون تنها سه هلیکوپتر اجازه پرواز داشتند و انقلابات تمام جهان را در برگرفته بود. در همین هنگام شوروی وارد بحران اقتصادی شد و یک دهه طول کشید که فروپاشید. در حالی که سرمایهداری از دل آن بحران با قدرت بیشتری بیرون آمد و برای نخستین بار در طول تاریخ بشر جهانی شد. تا قبل از آن بینالمللی بود، اما اینبار جهانی شد یعنی هیچ قدرتی نبود که بتواند به صورت آنتاگونیستی در برابرش قد علم کند. این نکته اهمیت تحلیل تاریخی و طبقاتی و انضمامی کردن برای عرضه یک آلترناتیو برای نظام موجود را نشان میدهد. به تعبیر مارکس کمونیزم یک امر آرمانی نیست، بلکه در طول مبارزه طبقاتی به دست میآید و از پیش قابل تصویر و به عنوان یک الگو قابل تعریف نیست.
اطهاری برنامه پژوهشی خود را جستوجوی ایجابی این آلترناتیو خواند و گفت: این امر در یک پراکسیس اجتماعی ممکن است. یعنی گذشته تحلیل طبقاتی باید گفتار ایجابی نیز داشته باشد و پرداختن صرف به خبط و خطاهای سرمایهداری کفایت نمیکند. بخشی از این آلترناتیو برای جامعه ما این است که در جامعه ما از لحاظ اقتصاد سیاسی و جامعهشناسی تاریخی (که به عقیده من مترادف هستند) تحلیلها چگونه بوده است. اگر تحلیل درستی از جامعه ایران نداشته باشیم، انسانها تاریخساز نمیشوند. به نظر من تلاش در عنصر اندیشه تاکنون ناقص بوده است و برخورد غریزی و به تعبیر آلتوسر ایدئولوژی سطح اول برای تکامل اجتماعی کفایت نمیکند.
اقتصادزدگی نولیبرال ها
وی سپس به مقوله اقتصادزدگی در تحلیلهای اقتصاد سیاسی ایران پرداخت و گفت: اقتصاد سیاسی رابطه نهادهای اجتماعی و دولت را با روابط اقتصادی بیان میکند و نشان میدهد که این رابطه چه نقشی در رشد اقتصادی یا رشد نیروهای مولد دارد. در تحلیل اقتصاد سیاسی راست در ایران که من آن را اکونومیزم یا اقتصادزدگی راست میخوانم، جامعه و روابط اجتماعی حذف شده است و به صورت امری برونزا مطرح میشود و وارد سیستم اقتصادی نمیشود. در این تحلیل گفته میشود که همهچیز را به بازار بسپارید، جامعه تکامل مییابد. حتی در مباحث نهادگرایی جدید نیز در راست جدید نمیگنجد. مثلا در اکونومیزم راست گفته میشود نفت را خصوصی کنید، همه مشکلات حل میشود. حتی بسیاری از جامعهشناسان ما نیز چنین میگویند. در سرمایهداری جهانی نیز همین ادعا مطرح است. مثلا نوکانها از نظم نوین جهانی بحث میکنند و در بحث ایشان حتی بورژوازی ملی و اینکه یک جامعه از نظر نهادی چه رشدی میتواند داشته باشد، مطرح نیست. بنابراین در بحث ایشان اقتصاد سیاسی به رابطه اقتصادی تقلیل مییابد و در رابطه اقتصادی نیز بحث به مالکیت تقلیل مییابد. البته در واقع اسم این را نمیتوان اقتصاد سیاسی خواند، اما در هر صورت این اکونومیزم بر بحث ایشان حاکم است. جالب است که بسیاری از مخالفان نوکلاسیسیسم اقتصادی نیز به همین ترتیب مقوله انتزاعی بورژوازی ملی را مطرح میکنند. در حالی که مارکس میگوید سرمایه یک رابطه اجتماعی است و امر تقلیل یافته اقتصادی نیست.
اکونومیسم مبتذل
اطهاری گفت: این راست اقتصادی حتی به مصدق هم حمله میکند و میگوید دلیل اینکه دولت در ایران قوی شده و در مقابل تکامل اجتماعی میایستد به این دلیل است که مصدق نفت را ملی کرد. در حالی که پاسخ ساده این ادعا آن است که در شرایطی که جامعه مدنی شکل نگرفته امر انقلابی بورژوازی که مارکس در مانیفست وظیفه اجتماعی آن را شکل دادن به جامعه مدنی میخواند، بحث از خصوصی شدن نفت معنی ندارد و این فاشیستها بودند که قدرت میگرفتند. بنابراین در اکونومیزم راست مساله اجتماعی مطرح نیست و یک تقلیلیافتگی صرف در آن مشهود است و به قواعدی معتقد است که فکر میکند جهانشمول است. در حالی که چنان که نونهادگرایان میگویند، درجه تکامل جوامع و شکلگیری خود نهاد بازار در جاهای مختلف دنیا متفاوت است و به یک شیوه نمیتوان قواعد بازار را تعریف کرد. البته اصول آن یکسان است، اما شکلگیری خود این نهاد رقابتی متفاوت است. بنابراین با چنین اندیشهای اگر بخواهند اقتصاد ایران را سامان دهند، نتیجه آن میشود که میبینیم.
سیاستزدگی چپگرایان
اطهاری سپس به اکونومیزم چپ در ایران پرداخت و گفت: جناح راست این اکونومیزم برنشتاین است. این دیدگاه میگوید سرمایهداری خودبهخود به سوسیالیسم میرسد. در این دیدگاه تحلیل مشخص از شرایط مشخص یا مادی شدن اندیشه در صورت رفتن میان تودهها یا بحث ایجابی و نهادسازی هم مطرح نیست. حتی بحث لوفور که میگوید که اندیشه موتور تاریخ است نیز مطرح نیست. به این دیدگاه برنشتاین بسیاری از اکونومیستهای جناح چپ مثل رزا لوکزامبورگ به عنوان ابزاری علیه هرگونه بحث گام به گام به کار میبرند. این اکونومیست چپ میگوید موتور کوچک موتور بزرگ را به راه میاندازد. خود این دیدگاه اکونومیستی است زیرا به طور پیش فرض و بدون نیاز به آگاهی معتقد است ک موتور بزرگ وجود دارد در صورتی که آگاهی باید موتور بزرگ را به راه بیندازد و در غیاب آگاهی خود مردم موتور کوچک را اسقاط میکنند. این زاویه از اکونومیسم در رزا لوکزامبورگ را هم لنین و هم گرامشی نقد میکنند. در واقع لنین در بیماری کودکی چپ روی فرازی از کمونارهای بلانکیست میآورد که میگویند ما کمونیست هستیم و به همین خاطر حاضر نیستیم در هیچ ایستگاهی توقف کنیم و فقط جلو میرویم. لنین با این کتاب در واقع رزا لوکزامبورگ را نقد میکند و میگوید که تاریخ روبهروی ما مثل کوهی است که هیچ کس به آن نرفته و به همین خاطر گریزی از توقفگاه و پیشروی و پس روی نیست. بنابراین تفکری که به نظر غیراکونومیستی و سیاست زده است، در عمقش یک دیدگاه اکونومیستی است. در برنشتاین شاهد یک اکونومیزم منفعل و در این دیدگاه بلانکیستی شاهد یک اکونومیزم فعال هستیم که معتقد است طبقه کارگر خودبهخود آگاه است. این یک اعتقاد اکونومیستی است.
اطهاری سپس به جامعه ایران اشاره کرد و گفت: این قبیل تحلیلها هم در قبل و هم در بعد از انقلاب وجود داشته است. نسیان طبقاتی همین جا رخ میدهد. در واقع طبقه یک امر اجتماعی است، در حالی که اکونومیزم یک امر خودبهخودی اقتصادی با حذف انسان و آگاهی از تاریخ است. در حالی که طبقه بدون آگاهی طبقه نیست. به خصوص طبقهای که میخواهد جایگزین سرمایهداری شود. مارکس در سرمایه در واقع اندیشه اقتصاد سیاسی سرمایهداری را تبیین میکند. البته واژه اقتصاد سیاسی که مارکس به کار میبرد، معنای امروز را ندارد. اقتصاد در ارسطو به معنای تدبیر منزل بوده و آدام اسمیت و ریکاردو برای تفکیک اقتصاد به معنای جدید از آن معنای کهن از لفظ اقتصاد سیاسی استفاده میکنند و مارکس نیز منظورش از اقتصاد سیاسی همین معناست اما الان معنای اقتصاد سیاسی به معنایی است که پیشتر گفتم.
اطهاری در ادامه به سرشت انتزاعی و نامشخص تحلیلهای اقتصادی ما اشاره کرد و گفت: در تحلیلهای اکونومیستی ما اصولا تحلیلهای مشخص صورت نمیگیرد و معمولا یک سرمایهداری جهانی مشخص است که یا در اکونومیسم راست باید به آن گردن نهاد یا در اکونومیسم چپ باید با آن جنگید یعنی
یک سو تبعیت و سوی دیگر جنگ است. این نوعی شناسایی انتزاعی از شرایطی انتزاعی است و تحلیل طبقاتی و اجتماعی نیست و در نتیجه در حوزه اقتصاد سیاسی نیست. نمونه بارز آن کارهای آقای کاتوزیان است که نمونهای از اکونومیسم وارونه است که به اندیشه اقتصاد سیاسی در ایران بسیار ضربه زده است.
خلط سیاستزدگی و اقتصادزدگی
اطهاری در ادامه به تحلیل دیدگاههای محمدعلی کاتوزیان پرداخت و گفت: ایشان ضمن آنکه قبلا ویتفوگل را رد کردهاند، اشاره میکنند که خشکسالی و پراکنده بودن روستاها در ایران موجب استبداد شده است. ایشان توضیح نمیدهد که چرا در جاهای دیگری که خشکسالی بوده این اتفاق نیفتاده است. قبلا هم در نقد این دیدگاه گفتهام که آیا این استبداد امری ژنتیک است یا خیر؟! ایشان در ادامه با اشاره به اینکه این یک بار رخ داده و تداوم یافته نوعی اکونومیزم وارونه جاودانه را مطرح میکند، زیرا این استبداد در دید ایشان تا حالا ادامه دارد. ایشان دولتهای ایران بعد از مشروطه را شبه مدرن میخواند. در حالی که وقتی گرامشی ظهور پدیده فاشیسم در ایتالیا را تحلیل میکند، از انقلاب منفعل (passive) بحث میکند، زیرا طبقات نبوده است. در حالی که تحلیل آقای کاتوزیان عجیب و غریب است و میگوید که یک جامعه از ٢۵٠٠ سال تداوم پیدا کرده است. در حالی که مارکس به دولت لویی بناپارت شبه مدرن نمیگوید و آن را مدرن میخواند. امپراتوری یا استبدادی شدن ماهیت دولت را تغییر نمیدهد. در واقع این اکونومیسم به شکل جاودانهای در تفکر آقای کاتوزیان ادامه دارد. او وقتی به رضاشاه میرسد، میگوید از کجا معلوم اگر صرافیها ادامه پیدا میکرد، بهتر از بانک ملی نبود! این سخنی شگفتانگیز است. اینجاست که سیاستزدگی با اکونومیسم آمیزه پیدا میکند و سخنی بیان میکند که برای همه جذاب است و حرف ایشان به مثابه وحی منزل تلقی میشود و ورسیونهای نازلتر آن از سوی امثال آقای سریعالقلم به صورت تحلیل غیرجامعه شناسانه بیان میکنند و همه مدام میگویند ما ایرانیان! در نتیجه جامعه ما یک جامعه کلنگی میشود و تحلیلهایی از این دست از این شکل سیاستزدگی بیرون میآید. این ملغمه اکونومیسم و سیاستزدگی است.
حلقه مفقوده در اقتصاد سیاسی
اطهاری در پایان گفت: این نوع سیاستزدگیها قبلا هم وجود داشت. یعنی گفته میشد که چون اردوگاه کار در جهان فایق شده ما به تکامل نوع سرمایهدارانه یا انقلاب دموکراتیک نیاز نداریم و خرده بورژوازی میتواند جایگزین آن شود و این راه رشد غیرسرمایهداری است. در واقع این هم یک نسیان طبقاتی است زیرا میگفت چون در کشور دیگری سوسیالیسم به خیال خودشان فایق شده، پس قواعد تاریخی درونی شما تغییر میکند و دیگر نیازی به طی کردن این مراحل نیست و کافی است که خرده بورژوازی انقلابی سر کار میآید و ما جهش میکنیم. اینکه ما چه باید بکنیم و کجا باید برویم معلوم نیست و این امر نوعی سیاستزدگی و ولنتاریسم است که تحلیل تاریخی و طبقاتی را کنار میگذارد. در حالی که مارکس در دیباچه سرمایه به صراحت میگوید این کتاب را نوشته که ثابت کند جهش ممکن نیست. خلاصه این مجموعهای از تحلیلهای اقتصاد سیاسی ایران است که میتوان به آنها پرداخت و نشان داد که از تحلیل مشخص اجتماعی و انضمامی ایران غفلت کردهاند و به انواع اکونومیسم و سیاستزدگی انجامیده است. با چنین رویکردی نمیتوان اندیشه را میان مردم برد و مادی کرد. به گمان من باید یک برنامه پژوهشی در این زمینه باید صورت گیرد. انقلاب مشروطه ایران با بهرهگیری از اصطلاحات گرامشی یک انقلاب منفعل بود. این انقلاب منفعل وظایف انقلاب مغلوبش را به رضاشاه میدهد. مارکس میگوید که دولت شکستدهنده انقلاب موظف است وظایف انقلاب مغلوب را انجام دهد. در نتیجه ستیزهای در ایران شکل میگیرد و دولتهای متعدد فراطبقاتی در ایران با صور مختلف به خاطر وقایع تاریخی روی کار آمدهاند. در دوره محمدرضا پهلوی در ایران کمابیش طبقات شکل گرفتند، اما نمیتوانند هژمونی اعمال کنند، در نتیجه یک دولت فراطبقاتی دیگر میآید که در این دولت فراطبقاتی بارها مابین اقشار مختلف جنگ و ستیز رخ میدهد. به قولی دولتها در جهان امروز محل مبارزه طبقاتی هستند، نه محل توافق طبقاتی. به گمان من چند برنامه پژوهشی باید در دستور کار قرار داد و مشخص کرد که رابطه دولت با طبقات چیست؟ این برنامه پژوهشی باید به رابطه سرمایهداری جهانی و جناحهایش با جامعه ما بپردازد و تکلیف ائتلافهای سیاسی و اتحادهای طبقاتی را مشخص کند. این مباحث در اقتصاد سیاسی ایران مفقوده است و به آنها پرداخته نشده است. به همین خاطر نوعی گسیختگی و سردرگمی و تا مقدار زیادی سرخوردگی در جریانات اجتماعی ما وجود دارد و قدمهای مشخصی در حوزه پراکسیس رخ نمیدهد.
سرمایهداری بدون سرمایهداری
محمد مالجو دیگر سخنران این نشست بود که بحث خود را با عنوان «مناسبات طبقاتی سرمایهداری بدون تولید سرمایهدارانه» ارایه کرد. وی سخن را با این پرسش آغاز کرد که آیا احاله نقش پیشگام به بورژوازی برای مبادرت به انقلاب تولیدی در ایران میتواند مودی به تحول اقتصادی و سیاسی باشد؟ وی گفت: اهمیت این پرسش در این است که سپردن نقش پیشگام به بورژوازی برای بازکردن گره تولید در اقتصاد ایران امروز هم اصلیترین پروژه اقتصاد سیاسی دولت یازدهم و هم، البته از مسیری دیگر، رکن رکین پروژه اقتصاد سیاسی منتقدان سوسیال دموکرات و نهادگرای سیاستهای اقتصادی دولت یازدهم است. مالجو گفت: برای پاسخ به این پرسش میکوشم ظرف و بستر طبقاتی پس از جنگ هشتساله را ترسیم کنم تا نشان دهم شانس موفقیت پروژهای که بورژوازی را در مقام پیشگام تحولات قرار میدهد، در شرایط موجود چندان زیاد نیست.
سه سطح قدرت
این اقتصاددان بخش اعظم بحث خود را مربوط به این پرسش خواند که آیا ما در ایران پس از جنگ طبقه داریم یا خیر، و نیز اینکه اگر چنین است روابط این طبقات تا جایی که به پرسش مورد بحث مربوط است، چگونه است؟ وی افزود: این بحث را در سه سطح ساختاری، سطح شیوههای زندگی و سطح کنش جمعی مطرح میکنم. وی بحث خویش را با سطح ساختاری شروع کرد و گفت: تنوع دسترسی اعضای گوناگون جامعه به منابع سهگانه قدرت باعث میشود در سطح ساختاری میان اعضای جامعه تمایزهایی پدید آید. این تمایزها را با مفهوم طبقه تسخیر میکنیم. ما در ایران سه نوع منبع قدرت کلیدی داریم: نخست ابزار تولید یا شکلهای گوناگون تجلی سرمایه مادی؛ دوم دانش و مهارت انسانی قابل مبادله در بازار که بهخطا در بسیاری موارد سرمایه مادی نامیده میشود؛ سوم اقتدار سازمانی در بدنه نهادهای غیربازاری مثل دولت، اصناف، سندیکاها، احزاب و غیره. آدمهای مختلف در جامعه به ترکیبهای گوناگونی از این سه منبع قدرت دسترسی دارند. همین تنوع است که ساختار طبقاتی را میسازد.
طبقات داریم
مالجو گفت: ساختار طبقاتی در ایران امروز چنین است که ما در سطح ساختاری شاهد طبقه سرمایهدار یا بورژوازی هستیم که به شکلهای گوناگون سرمایه مادی دسترسی دارد. همچنین شاهد حضور طبقاتی آنچه طبقه متوسط مینامند هستیم، یعنی کسانی که فاقد سرمایه مادی اما واجد دانش و مهارت انسانی مبادلهپذیر در بازار کار هستند یا به درجات گوناگون از اقتدار سازمانی برخوردارند یا به ترکیبی از این هر دو دسترسی دارند. سوم طبقه کارگر را داریم که فاقد سرمایه مادی هستند و برای امرار معاش ناگزیر از فروش نیروی کار خود هستند، نیروی کاری که در قیاس با نیروی کار اعضای طبقه متوسط با مهارت و دانش کمتری آمیخته است. دیگری خردهبورژوازی است، یعنی کسانی که آنقدر سرمایه دارند که مجبور نیستند به استخدام سرمایهداران درآیند اما آنقدر سرمایه ندارند که مثل سرمایهداران در ابعاد وسیع نیروی کار به استخدام درآورند و غالبا متکی به نیروی کار خانوادگی یا معدودی نیروی کار غیرخویشاوند هستند. در سطح ساختاری میتوان طبقه پنجمی را نیز نام برد که تهیدستان شهری هستند، کسانی که اولا فاقد هر سه نوع منبع قدرتی که اشاره شد هستند، ثانیا یا نیروی کار دارند اما تقاضایی برای این نیروی کار وجود ندارد یا توانایی عرضه این نیروی کار را به علل گوناگون ندارند و ثالثا از حمایت اجتماعی نهادهای غیربازاری مثل دولت، محله، یا هر نوع چتر حمایتی دیگر بیبهرهاند. در هر یک از این طبقات البته اقشار گوناگونی را میبینیم و اعضای هیچ یک از این طبقات همگن نیستند. این تفاوت به درجه برخورداری از منابع قدرت برمیگردد. بهعلاوه، در درون این طبقات انواع شکافهای دیگری نیز وجود دارد که باعث تنوع اعضای طبقه میشود، مثل شکافهای جنسیتی، قومیتی، ملیتی، نژادی، جغرافیایی، سبک زندگی، ایدئولوژیک و غیره. بههرحال، همین تنوع دسترسی به منابع قدرت است که باعث میشود ایران پس از جنگ جامعهای طبقاتی باشد و افراد و خانوادههای مختلف از حیث طبقاتی، یعنی از حیث دسترسی به منابع قدرت، از هم متمایز هستند. این تمایز را در سطح ساختاری با مفهوم طبقه توضیح میدهیم.
شیوههای زندگی و تمایز طبقاتی
مالجو تمایز شیوه زندگی میان انواع طبقات اجتماعی در سپهرهای مختلف حیات اجتماعی مثل خانواده، محل کار، شهر، فضای عمومی و جامعه مدنی را ناشی از همین تمایز طبقاتی خواند و گفت: این دومین سطح از مفهوم طبقه یا سطح شیوههای زندگی است. شیوههای زندگی طبقات گوناگون اجتماعی در اندازه و ترکیب سبد مصرفی، در الگوهای متنوع ازدواج و فراغت و دوستی و سرجمع در همه رفتارهای اجتماعی و اقتصادی سیاسی گوناگون طبقات مختلف در سطح خرد تجلی مییابد. شیوه زندگی آدمهای مختلف بر حسب اینکه به کدام طبقه تعلق دارند با یکدیگر متفاوت است. این تفاوت را با مفهوم طبقه توضیح میدهیم. البته اینکه شیوه زندگی آدمهای مختلف با هم فرق دارد، فقط تحت تاثیر عامل طبقه و تفاوت دسترسی به ترکیبهای مختلف منابع قدرت سهگانه نیست، بلکه عوامل دیگری مثل تفاوتهای قومیتی، جنسیتی، نژادی، زبانی، سبک زندگی، جغرافیایی و غیره نیز باعث میشود شیوه زندگی آدمها با یکدیگر تفاوت داشته باشد. طبقه اینجا نیز مهم است. طبقه در سطح شیوههای زندگی در سالهای پس از جنگ عاملی تاثیرگذار بوده است. مالجو در ادامه بعد از نشان دادن اینکه طبقات متمایز در سطح ساختاری و سطح شیوههای زندگی وجود دارند و به همین دلیل نیز منافعشان از یکدیگر متمایز است، به این پرسش پرداخت که آیا این طبقات واجد آن توان جمعی نیز هستند که مهر منافع خودشان را بر تحولات کلان در جامعه بزنند؟ وی گفت: این پرسش کلیدی است که در سطح دیگری از مفهوم طبقه باید به آن پاسخ داد، یعنی در سطح کنش جمعی. این پرسش را نخست درباره طبقه کارگر و سپس درباره طبقه سرمایهدار یا بورژوازی پاسخ خواهم داد.
برش
کمال اطهاری: تحلیل آقای کاتوزیان عجیب و غریب است و میگوید که یک جامعه از ٢۵٠٠ سال تداوم پیدا کرده است. در حالی که مارکس به دولت لویی بناپارت شبه مدرن نمیگوید و آن را مدرن میخواند. امپراتوری یا استبدادی شدن ماهیت دولت را تغییر نمیدهد. در واقع این اکونومیسم به شکل جاودانهای در تفکر آقای کاتوزیان ادامه دارد. او وقتی به رضاشاه میرسد، میگوید از کجا معلوم اگر صرافیها ادامه پیدا میکرد، بهتر از بانک ملی نبود! این سخنی شگفتانگیز است. اینجاست که سیاستزدگی با اکونومیسم آمیزه پیدا میکند و سخنی بیان میکند که برای همه جذاب است و حرف ایشان به مثابه وحی منزل تلقی میشود و ورسیونهای نازلتر آن از سوی امثال آقای سریعالقلم به صورت تحلیل غیرجامعه شناسانه بیان میکنند و همه مدام میگویند ما ایرانیان!













