سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

جهان شرمسار از آيلان

چکیده : آن روز، در همان قايق ١١ مهاجر ديگر هم جان به آب‌هاي مديترانه دادند، جنازه دوتاي‌شان هرگز به ساحل بازنگشت و اگر آن مردار آرميده به صورت پسر سه ساله بر شن‌‌هاي ساحل بدروم نبود، تمام ما، من و شما، تمام جهان از اين خبر هم ساده مي‌گذشت، مثل سرخط خبرهاي تكراري روزانه‌ تلكس‌‌هاي خبري و زيرنويس‌هاي ساده شبكه‌هاي تلويزيوني كه ١٠، ٢٠، ٣٠، ١٠٠، ٥٠٠ و حتي اين اواخر ٧٠٠ مهاجر «غيرقانوني» دوباره در يكي از آب‌هاي خروشان جهان به دريا ريخته شدند و مردند...


روزنامه اعتماد نوشت:

جنازه كمي بيشتر از ٥ كيلوگرم وزن داشت؛ براي پسربچه سه ساله‌اي كه تولد، رشد و مرگ او، همه‌اش با هم مي‌شود يك داستان ميني‌مال چندخطي كه در جنگ و آوارگي و احتمالا گرسنگي گذشته، كمي غيرطبيعي به نظر مي‌آيد اما «آيلان» پيش از رسيدن به ساحل «بدروم» ساعت‌ها در آب دريا غوطه‌ور بود و هنگامي كه ماموران امداد گارد ساحلي تركيه، سرانجام جنازه‌اش را از شن‌هاي ساحل برگرفتند، بخش زيادي از وزنش را آب شور مديترانه تشكيل مي‌داد؛ مرگ در اين آب‌ها، اين روزها انگار ساده‌ترين تصميمي است كه مي‌شود در خاورميانه گرفت.

آيلان تنها قرباني دوم سپتامبر موج‌هاي وحشي مديترانه نبود، «گاليپ» برادر ٥ ساله‌اش، همو كه در هر عكسي از آيلان، ديده مي‌شود و بسان يك سپر از برادر كوچك‌تر خودش محافظت مي‌كند، در مرگ هم «داداش كوچيكه» داستان را تنها نگذاشت و اگر بزرگ‌ترين درد جهان، داغ فرزند براي مادر باشد، شايد بي‌انصافي بود «ريحان» زنده به ساحلي پا بگذارد كه جنازه دو فرزندش را به بالين گرفته، ٢٢٥ كيلومتر آن سوتر از ساحل بدروم، جنازه ريحان را هم يافتند تا «عبدالله كردي» پدر خانواده هم همسرش را به آب سپرده باشد، هم فرزندانش را.

آن روز، در همان قايق ١١ مهاجر ديگر هم جان به آب‌هاي مديترانه دادند، جنازه دوتاي‌شان هرگز به ساحل بازنگشت و اگر آن مردار آرميده به صورت پسر سه ساله بر شن‌‌هاي ساحل بدروم نبود، تمام ما، من و شما، تمام جهان از اين خبر هم ساده مي‌گذشت، مثل سرخط خبرهاي تكراري روزانه‌ تلكس‌‌هاي خبري و زيرنويس‌هاي ساده شبكه‌هاي تلويزيوني كه ١٠، ٢٠، ٣٠، ١٠٠، ٥٠٠ و حتي اين اواخر ٧٠٠ مهاجر «غيرقانوني» دوباره در يكي از آب‌هاي خروشان جهان به دريا ريخته شدند و مردند.

مي‌شود نامش را لحظه «خلق حقيقت» گذاشت؛ «نيلوفر دِمير» عكاس گمنام يك آژانس خبري تركيه‌اي نه چندان مشهور به نام «دوغان» آنجا بود تا ما را ببرد به هشتم ژوئن سال ۱۹۷۲ در «ترنك بنگ»، يك دهكده‌ كوچك ويتنام جنوبي، جايي كه هوين كونگ (نيك) اوت، عكاس آسوشيتدپرس در راه آسفالته منتهي به دهكده بمباران‌شده ايستاده بود و «فان تي كيم فوك»، دختر خردسالي كه بي‌هدف به قصد فرار از آتش مي‌دويد را شكار كرد، آسوشيتدپرس، عكس را برخلاف «اصول اخلاقي» وقت خودش منتشر ساخت و نيويورك‌تايمز «دختر ناپالمي» يا «دختر اسير» را روي جلد برد و امريكا ناگهان تكان خورد، آنقدر كه نيكسون چاره‌اي جز پايان جنگ ويتنام نداشت.

چهل و دو سال بعد، جايي خيلي دورتر از ويتنام، لحظه خلق حقيقت با ترتيبي ديگر در ساحل بدروم تكرار شد؛ دوربين دمير، جنازه رهاشده آيلان در خروش موج‌ها را شكار كرد، اين‌بار هم يك كودك اما مرده در مركز تصوير به چشم مي‌آمد و همين كافي بود تا در تنها چند ساعت، جهان ناگهان به ‌خود آيد؛ شبيه به يك زلزله هفت‌ريشتري، شبكه‌هاي اجتماعي انگليسي، عربي و فارسي با عكس‌ لاشه اين كودك سوري لرزيدند.

درست به مانند عكس تاريخي «دختر ناپالمي»، تصوير هولناك جنازه اين كودك سه‌ساله، دوباره «فلسفه اخلاق» و «مرزهاي استاندارد» ژورناليستي را به چالش كشيد، بي‌بي‌سي از انتشار «دقيق‌ترين» سكانس اين‌ رخ‌داد چشم پوشيد اما سردبير دويچه‌وله با دفاع از انتشار عكس‌ها نوشت: «ما اين عكس را منتشر مي‌كنيم، زيرا ما را تكان داد زيرا تحريريه ما را در تامل و سكوتي متاثر از رنج و مرگ فرو برد زيرا در برابر اين عكس در خود فرورفتيم» و اين همان اتفاقي بود كه نيلوفر دمير را وادار به فشار دادن شاتر دوربينش ساخت؛ «در آن لحظه تنها مي‌توانستم از جنازه‌ها عكس بگيرم، مي‌خواستم دنيا آنها را ببيند، مي‌خواستم اين تراژدي را به نمايش بگذارم».

دمير كارش را درست انجام داده بود؛ واكنش شديد افكار عمومي نسبت به اين عكس‌ها، مرزهاي‌ ژورناليستي را در چند ساعت درنورديد و در سوم سپتامبر، بيشتر روزنامه‌هاي برجسته دنيا از اينديپندنت در بريتانيا تا ال‌موندو در اسپانيا، روزنامه‌هاي ايتاليايي، فرانسوي و حتي امريكايي، عكس دلخراش جنازه «آيلان كردي» را تمام قد روي جلد خود بردند؛ عكس‌ش را و داستان ميني‌مال او كه در چند جمله تمام مي‌شود، داستان تنها يكي از ١٥١٢٣ كودك جان‌باخته در جنگ داخلي سوريه را كه «در ميانه جنگ داخلي به دنيا آمد، با حمله داعش به كوباني در بقچه‌اي پيچيده شد و سفر دور و درازي را همراه پدر و مادر و برادرش آغاز كرد، در آوارگي روي پايش ايستاد، اداره مهاجرت كانادا، شانسش را براي زندگي در اين كشور با رد درخواست پناهندگي عبدالله كردي گرفت، و ناگهان يك روز پدرش، خسته از آوارگي و بي‌پناهي و تنهايي، با روياي رسيدن به كرانه شرقي اروپا از راه مديترانه، نزديك به ٣٠٠٠ دلار به قاچاقچيان انسان داد تا همه با هم سوار قايقي شوند به سمت جزيره «كوس» در يونان، قايقي كه بسان خيلي‌هاي ديگر هيچ‌وقت به مقصد نرسيد…» نقطه، سرخط!

داستان آيلان همين‌جا، به همين كوتاهي و سادگي تمام مي‌شود اما عكس‌هايش چون پتك بر سندان وجدان جهاني مي‌كوبد و مي‌پرسد «پس وقت زندگي چه زماني به كودكان خسته از جنگ مي‌رسد؟»


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.