سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

شـرح حال زمـانه ما

چکیده :حکایت مزبور نیز اگرچه بیانگر تمامی صفات و مشخصات جامعه امروز ایران و شرح حال کاملی از زمانه ما نیست اما از حیث یک توصیف استعاره­ای بودن، می­ تواند بازتاب دهنده یک خصلت غالب و یک واقعیت پنهان اجتماعی در کشور، و مبنایی برای تقسیم­ بندی و تفکیک افراد جامعه باشد. ...


کلمه – امیرحسین بنـائی:

عنصرالمعالی کیکاووس بن اسکندر (معروف به قابوس دوم) در کتاب خود با نام «قابوس­نامه» حکایتی دارد به این شرح:

«شنیدم که شیخ الشیوخ ابوبکر شِبلی در مسجدی رفت که دو رکعت نماز کند و زمانی بیاساید. اندر آن مسجد، کودکان به کُتاب (مکتب خانه) بودند و وقت نان خوردن کودکان بود. نان همی­خوردند.

به­ اتفاق (از روی تصادف) دو کودک، نزدیک شبلی نشسته بودند. یکی پسر مُنعَمی  بود و دیگری پسر درویشی؛ و در زنبیل این پسر مُنعم مگر پاره­ای حلوا بود و در زنبیل این پسر درویش، نان خشک بود. پاره­ای این پسر منعم حلوا همی­خورد و این پسرک درویش ازو همی­خواست. آن کودک، این را همی­گفت که اگر خواهی که پاره­ای به تو دهم، سگ من باش.

و او گفتی: “من سگ تو ام”. پسر منعم گفت: “پس بانگ سگ کن”!

آن بیچاره بانگ سگ بکردی، وی پاره­ای حلوا بدو دادی. باز دیگرباره بانگ دیگر بکردی و پاره­ای دیگر بِستَدی. همچنین بانگ همی­کرد و حلوا همی­سِتَد.

شبلی در ایشان همی­نگریست و می­گریست. مریدان پرسیدند که “ای شیخ! چه رسیدت که گریان شدی؟” گفت: “نگه کنید که قانعی و طامعی به مردم چه رساند! اگر چنان بودی که آن کودک بدان نانِ تهی قناعت کردی و طمع از حلوای او برداشتی، وی را سگ همچو خویشتنی نبایستی بود”»

این حکایت عنصرالمعالی که مربوط به قرن پنجم هجری قمری است، شرح استعاره­ای کاملی از جامعه امروزی ایران است. معمولاً در توصیف استعاره­ای، یک چیز را به چیز آشناتر دیگری تشبیه می­ کنند تا از این طریق، آن چیز نخست را بهتر بشناسند. مثلاً «زندگی» را به یک «جاده پر پیچ و خم» تشبیه می­ کنند تا آن را مملو از فراز و فرودها و سختی­ ها و آسایش­ ها معرفی کنند.

حکایت مزبور نیز اگرچه بیانگر تمامی صفات و مشخصات جامعه امروز ایران و شرح حال کاملی از زمانه ما نیست اما از حیث یک توصیف استعاره­ای بودن، می­ تواند بازتاب دهنده یک خصلت غالب و یک واقعیت پنهان اجتماعی در کشور، و مبنایی برای تقسیم­ بندی و تفکیک افراد جامعه باشد. خصلتی که مؤلفه­ های آن را می­ توان در سرسپردگی، ذلّت نفس، نوچه­ پروری، چاپلوسی و تملق­گویی، ظاهرسازی، منفعت­ طلبی، دربند اندیشی، داشتن عقاید کلیشه­ ای و بسته­ ای، و توجیه ­گری جستجو کرد و در یک کلام آن را «سُـفله صفتی» نامید؛ خصلتی که در مجموع نقطه مقابل حق­ طلبی، آزاداندیشی، آزادگی و کرامت انسانی است.

بنا بر شخصیت­های داستان گفته شده، جامعه امروز ایران را در سه طبقه اجتماعی می­توان جای داد (البته طبقه نه به معنای تخصصی آن در دانش جامعه­ شناسی).
طبقه «نخست»: گروه ثروتمندان، مرفّهین و قدرتمندان جامعه که پسرک منعم داستان، نمادی از آنان است. این طبقه خود از دو زیرطبقه اصلی تشکیل شده است:
یکی حکومتمردان عمدتاً نوکیسه که با قدرت­طلبی، پارتی­بازی و رانت­خواری به طور غیرقانونی و یا ظاهراً قانونی بر پست­ های ارشد حکومتی و بر بیت­ المال تکیه زده­ اند، به راحتی هر قانونی را دور می­ زنند و به تعبیر عامیانه هر مشکلی را با یک تلفن حل می­کنند، خود را محقّ در برخورداری از رانت­ ها، سهمیه­ ها، بورسیه­ ها و امتیازات حکومتی می­ دانند و با پررویی در کسب آنها با یکدیگر مسابقه می­ دهند، و ….. و دست آخر هم خود را خادم ملت و حافظ دین معرفی می­ کنند. نوشتن در خصوص این طبقه مثنوی هفتاد من کاغذ می­ طلبد.
و زیر طبقه دیگر که اکثراً ثروتمندان بی­دردی هستند که نه­ تنها سرنوشت جامعه و حال و روز مردم برایشان اهمیتی ندارد بلکه با فرصت­ طلبی و منفعت­ جویی درصدند تا از هر آب گل­ آلودی ماهی بگیرند و در میان انبوه سیاست­ بازی­ها، بی­ کفایتی ­ها و احیاناً خیانت­ پیشگی­ های برخی مسؤولان کشور و دست­ اندازی­ های بیگانگان، فقط و فقط بار خود را ببندند.

روشن است که این طبقه برای بالا بردن قدرت و نفوذ خود در جامعه و محکم­تر کردن جای پایش، نیازمند افراد بی­ نظر، زبون و سفله­ صفتی هستند که بی­ چون و چرا مجری فرامینش باشند و پیوسته تملّقش را بگویند و بی­درنگ کردار و رفتارشان را تأیید کنند.

همین افراد سفله، تشکیل­ دهندة طبقه «دوم» جامعه امروز ایران اند که پسرک درویش داستان، نماد آنان است. ظاهراً افراد این طبقه بیش از آنکه فقر مالی و محرومیت مادّی داشته باشند، از فقر فکری و ضعف شخصیتی رنج می­برند زیرا برای به دست آوردن منافع هرچند اندک، تن به هر ذلت و خفتی می­دهند و به آسانی کرامت انسانی خود را لگدمال می­کنند.

… و اما طبقه «سوم» که در حقیقت طبقه متوسط جامعه و فرودستان عزّتمند ملحق به این طبقه اند و در داستان عنصرالمعالی، شبلی عارف و شاگردانش، نماد آن می­باشند. همان ها که مردم عادی کوچه و بازارند و با انبوه مشکلات ریز و درشت گذران عمر می­ کنند و بی­ توجه به تبلیغات رسمی حکومت، سبک زندگی­شان را مطابق میل و عقیده خود انتخاب می­کنند و اگرچه از این حیث از تنوع و تکثر بسیاری برخوردارند اما در یک نقطه مشترک ­اند و آن اینکه اگر هم که دین ندارند، دست­کم آزاده اند؛ و اگر هم که علم و تحصیلات ندارند، اما زودباور و کلیشه­ ای و دارای شعور کاذب نیستند؛ و اگر هم که کافرند، حبّذا که منافق نیستند.

کتاب پرورق تاریخ ایران عمدتاً وامدار این طبقه سوم بوده است. و صد البته که اینچنین نیست که افراد این طبقه همیشه فقط نظاره ­گر مسائل و گریه­ کننده بر آنها باشند! تاریخ این را اثبات کرده است و از همین­ رو باید منتظر نقش ­آفرینی تازه این طبقه در آینده نزدیک تاریخ ایران بود.

و من الله التوفیق


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.