سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
» به پاسداشت روزی که میلیون‌ها تن با حضورشان، پلیدی دروغ را فریاد زدند

بغضی که شش ساله شد

چکیده :شش سال گذشت، از آن روز که از تلخی آن نیرنگ به خیابان آمدیم، که سبزی مان خیابانها را آکند، که سکوتمان عهدی نشکستنی شد در آن غوغای خون بار، که سردارانمان شرافت شان را با قدرت سودا نکردند، از آن روز که ما با حضورمان پلیدی دروغ را فریاد زدیم... آنان آتش گشودند و دروغ شان را به خونمان آغشتند تا مگر دنائت سیرتشان برملا نشود... ما ماندیم و آن سه سردار؛ به هجرت مان واداشتند، به بندمان کشیدند و آنان را به حصر گرفتند... و بغض ها در سینه ماند تا امروز که آن روزها 6 ساله می شوند......


کلمه – بهاره هدایت:

از نبرد قادسیه کلیاتی بر جای مانده وهم گونه، و از حملۀ چنگیز و مغول حسی دردآلوده و گنگ شاید؛ گو اینکه اینها وقایعی بودند بزرگ و دامن گستر. اما انگار آنقدر دور و گم اند در تاریخ که باورمان نمی آید روزی اقوامی از مرزهای شرقی این سرزمین گذشته اند؛ کشتند و سوختند و ویران کردند و رفتند. سالهایش هم دیگر به یادمان نیست، چه رسد به روزها! یا نمی دانیم صبحِ کدام روز بوده حملۀ اعراب؟ مردم عادی، کسبه و پیشه وران چه می کردند؟ چگونه شنیدند، چه دیدند، چه کردند؟… آن چند صد نفری که تا جان پناهی بیابند دین و آیین شان را به دامن گرفتند و از تیررس لشکریان عرب تا رود سند، مغرب کشور را به مشرقش تاختند و نشسته بر زورق های سند دور شدنِ ابدیِ خاک وطن را به نظاره نشستند، چه در سرشان می گذشت؟ آشوب دلها و خون گریه ها را چطور تاب آوردند؟

گویی آنان که ماندند یک شبه قبای دیانتی نو به تن کردند؛ اما نه، جوارح این خاک از جراحتِ آن زخم به فغان آمد؛ سیستان و خراسان ملتهب شد، خرم دینان در آذربایجان «فتنه» کردند و سرخ علمان در طبرستان. اما روزگاری نو آغاز شده بود و آن التهاب ها در پسِ تاریخ گم شد؛ به قدر چند سطری، دو یا سه صفحه ای از اینکه کدام سردار با کدام «شورشی» جنگید و نتیجۀ نبرد چه شد؛ تاریخ از ضبط متقن سالهایشان نیز عاجز است، چه رسد به ماه ها و روزها! نمی دانی در گرما به تصویرشان بکشی یا در سرما، بدخواه بدانیِ شان یا نیک خواه، آزموده بی انگاری شان یا فریب خورده.

دوره هایی هست که انگار در این سرزمین هیچکس نیست؛ برهه هایی خالی و بی صدا، صفحاتی نانوشته، خاموش. سرنوشت سرزمینِ مان مملو از اینهاست. سرزمینی که هزار سال نامش از اوراق کهنه کتاب تاریخ خط خورده؛ اما مردمانش انگار هستند، آن هزار سال را بی نام زیسته اند… برآشفته اند، بر ظالمان شوریده اند… اما انگار قیامی و بعد قعودی… و باز زیر خاکستر ستبر تاریخ خفته اند.
بحث بر سر قیاس این وقایع با امروز نیست، حرف از جانی است که رویدادی در کالبد سرزمینی می دمد؛ تکانه هایی است که باقی می ماند یا مدفون می شود. اگر ماند، عصارۀ آن رویداد را آیندگان به نقدی بی رحمانه می نوازند و سمت و سوی تاریخی را که رقم زده به محک علم و فرزانگی می زنند؛ سمت و سوی انقلاب 57 و پروندۀ هسته ای، عصاره دوران نخست وزیری مصدق و کودتای 32، وقایع شهریور 20، کودتای سید ضیا، ماجرای به توپ بستن مجلس، انقلاب مشروطه، … تاریخ جایگاهی – هر چند بعضا مشروط و پر مناقشه، اما – فراخور نفوذ و ابعادشان به آنها می بخشد، نفوذ و ابعادی که در هیچ یک از این رویدادها با امروز ما قابل قیاس نیست. وقتی گردوخاک نبردها فرونشست و تلألوِ ناگزیرِ آینده بر آنها دمید، آنچه که بر جای می ماند نه عدد کشته ها و دلاوری ها، نه رنج تبعیدها و هجرت ها، که وزنِ ماحصلِ آن ستیزه هاست در ابعاد ملی و حاکمیتی- یا بعضا فرا ملی. وزنی که به نظرم ما هنوز نداریمش.
تاریخ در شعرها و حماسه سُرایی ها سرنوشتی محتوم و ناکجاآبادی مقدر دارد، اما در واقعیت چنین نیست؛ ما هم تا از بالا به خود ننگریم و دستاورد های به راستی ماندنی را نشمریم، با آزمون و خطایی محاسبه ناپذیر روبروییم، با سالروزها و یادبودهایی میرا که بقایی تا سه نسل دیگر هم نخواهد داشت چه رسد به سده ها و هزاره ها؛ در کمرکش تاریخ به سادگی محو می شویم و ردپایِ خونین اسوارانی که بر ما تاخته اند هم باقی نخواهد ماند.

با این حال هر رویدادی را مردمانی زیسته اند؛ آن را لمس کرده اند همچون نبضی زیر انگشتان. و این تجربه ای است یکتا، به یگانگی خود زندگی؛ پس گرچه جاودانه نیست و زمان روی جزئیاتش خاکستر مرگ می پاشد و روزها و سالها، حس ها و آدم ها در پس تاریخ گم می شوند، اما مقاطعی هست که تو می توانی رنگی از آن خاکستر خفته را ببینی، مثل 25 خرداد 6 سال پیش.

از آن روزها 6 سال گذشته؛ از آن روزها که سرنوشت میلیون ها تن به نیرنگی سیاه آلود، از آن روزها که در چشم مان چشم دوختند و دروغ شان را بر سرمان کوفتند، از آن روزها که زنجیر و چماق در دست دندان به هم ساییدند و تیر خلاص زدند، از آن نیمه شب ها که بر در خانه ها آمدند و عزیزانمان را به تاراج بردند… 6 سال گذشت، از آن روز که از تلخی آن نیرنگ به خیابان آمدیم، که سبزی مان خیابانها را آکند، که سکوتمان عهدی نشکستنی شد در آن غوغای خون بار، که سردارانمان شرافت شان را با قدرت سودا نکردند، از آن روز که ما با حضورمان پلیدی دروغ را فریاد زدیم… آنان آتش گشودند و دروغ شان را به خونمان آغشتند تا مگر دنائت سیرتشان برملا نشود… ما ماندیم و آن سه سردار؛ به هجرت مان واداشتند، به بندمان کشیدند و آنان را به حصر گرفتند… و بغض ها در سینه ماند تا امروز که آن روزها 6 ساله می شوند…

آن روزها تجربۀ یگانۀ ما بود؛ چه خوب که یادمان هست می شود هم نوا شد، چه خوب که یادمان هست می شود اعتراض صلح آمیز را مشق کرد، می شود به روی دروغ خروشید، می شود شرافت را جست و دید…

فقط ای کاش می دانستم آن روزها کجای تاریخ خواهند ایستاد…


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.