با دستهای بسته
چکیده :سرداران دست ها را از پشت بستند، یک به یک، یادشان رفت دشمن آن سوی مرزها بود، یادشان رفت یا زهرا رمز عملیات بود، نه رمز شکستن در خوابگاه. دست ها را از پشت بستند، بوی مجنون خفه شان می کرد، دست ها را بستند از پشت و در شهر فرمان آتش صادر کردند، سهراب ها زنده به گور شدند، نداها به خانه بر نگشتند....
کلمه – صحرا عابدی:
175 نفر یار دبستانی بودند، با دستان بسته؛ از نسل حاج کاظم ها، از نسل عباس ها، از نسل آنها که بوی خیبر می دادند و مجنون، بوی نی و هور، نه بوی دود و باتوم.
عملیات لو رفته بود، می دانستند یا نمی دانستند باید می رفتند، طرح عملیات از قبل چیده شده بود، شاید هم کسی به آنها نگفته بود که عملیات لو رفته است. شاید حتی اگر می دانستند هم می رفتند. پیمان بسته بودند برای دفاع از ناموس و شرف. دشمن بعثی باید می فهمید فرزندان خمینی ترس به دل راه نمی دهند. مگر تا آن روز چطور جنگیده بودند؟ با دستهای خالی، با تفنگ هایی که تعمیر می شد، با فشنگ هایی که حساب می شد، با پوتین هایی که وصله می شد.
اروند را شکافتند، پیش رفتند در خاک دشمن؛ زدند به دل شب، سربند بسته بودند، یازهرا و الله اکبرگویان، رمزشان یا محمد؛ قرار بود این عملیات فتح الفتوح باشد. 60 هزار نیرو پشت سرشان؛ گردان غواصی نوح خط شکن بود. اروند را رد کردند. به یکباره با منور، تیربار و خمپاره ی دشمنان مواجه شدند؛ دستهایشان را از پشت بستند، آنها را زنده به گور کردند؛ آتش پشتیبان کافی نبود، منطقه تبدیل به میدان کشتار شد…
گذشت و گذشت؛ شد 29 سال، شهر رنگ عوض کرد. سرداران عوض شدند. یکی برج ساخت و دیگری نفت خرید، آن یکی باتوم به دست گرفت و آن دیگری فرمان به کودتا داد. شهر هر از گاهی میزبان پلاک های بی صاحب و استخوان های بی نشان بود. دعوا بر سر دفن سربازان گمنام از گوشه و کنار شهر به گوش می رسید. ارزش ها پرچم شد برای خفه کردن پسران عباس ها، دختران کاظم ها سیلی خوردند.
کربلا، رمضان، والفجر مقدماتی، خیبر، محرم، بیت المقدس و …. به تاریخ پیوست. سردارها دیگر از آن روزها نمی گفتند، تنها یادواره ای بود و حرف های کلیشه ای، لعن و نفرین دشمن داخلی، فتنه شده بود و سرداران مامور به خاموش کردن آتش فتنه. اما فتنه گران بوی خیبر می دادند، یار نخست وزیر جنگ بودند، فریاد می زدند بسیجی واقعی همت بود و باکری.
سرداران دست ها را از پشت بستند، یک به یک، یادشان رفت دشمن آن سوی مرزها بود، یادشان رفت یا زهرا رمز عملیات بود، نه رمز شکستن در خوابگاه. دست ها را از پشت بستند، بوی مجنون خفه شان می کرد، دست ها را بستند از پشت و در شهر فرمان آتش صادر کردند، سهراب ها زنده به گور شدند، نداها به خانه بر نگشتند.
شهر عزادار شد، خبر دهان به دهان چرخید، شهر به شهر، خانه به خانه. 175 بود یا که هزاران. جوانان وطن بودند که با دستهای بسته اسیر جور شدند و … پر کشیدند. یادشان سبز.













