سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

نسبت اخلاق و اقتصاد

چکیده : آن چیزی که از «سلوک اخلاقی در اقتصاد» می‌توان مراد کرد، عبارت است از اینکه شهروندان در تنظیم مناسبات و روابط خود در زندگی شخصی، هنجار‌ها و قواعد اخلاقی را به کار بندند. در حوزه‌های خرد و کلان نیز دولتمردان در پاسداشت کرامت انسانی و صورت‌بندی و عملیاتی کردن برنامه‌ها و طرح‌هایی که به این مهم مدد می‌رساند، بکوشند. اگر این قیود اخلاقی بر رفتار شهروندان و دولتمردان بار شود و در جامعه تسری پیدا کند، زیست همه شهروندان، انسانی‌تر و اخلاقی‌تر و بالنده‌تر خواهد شد...


گفت‌وگو با دكتر سروش دباغ

انسان اقتصادی، انسانی است که پیوسته با دیگران مراوده، برخورد و اصطکاک دارد. انسانی است که در فعالیت‌های خود بعضا به منفعت و اصل لذت و فایده می‌اندیشد اما در این میان آیا تنها خود فرد مهم است. آیا برای هموار شدن مسیر خود بدون توجه به دیگری باید تلاش کند، آیا برای دیگران نیز ارزشی باید قایل شود؟ آیا اصلا افراد دیگر اجتماع باید مهم باشند؟ یا اینکه باید حرکت افراد بر چارچوبی قراردادی استوار باشد؟ و… اینجاست که اخلاق به مدد اقتصاد می‌آید و فعالیت‌های افراد را بر اساس باید‌ها و نباید‌ها تنظیم می‌کند. از سوی دیگر شاید این اندیشه که مباحث فلسفه اخلاق با تحلیل اقتصادی ارتباط دارد، دور از ذهن باشد زیرا بسیاری از مردم فلسفه اخلاق را به عنوان یک دستور کلی دور از دسترس و غیرعملی و فلسفی تلقی می‌کنند که با آن راه به جایی نمی‌توان برد. با این حال شاید آنچه کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد وجه مشترک اقتصاد واخلاق است؛ عقلانیت. در واقع پایه‌های این دو مقوله بر عقلانیت استوار است. پس نشان‌دهنده این است که هم می‌توان در پی کسب سود و رفع حاجات بود و همزیستی اخلاقی داشت. اما پرسش اینجاست، با وجود اینکه جامعه ما، جامعه‌ای مبتنی بر اخلاق دینی و عرفانی است، طی سال‌های اخیر در تمام سطوح با بداخلاقی‌ها و فردگرایی‌های خودخواهانه بسیاری روبه‌رو شده‌ایم. چرا به این سمت رفته‌ایم. مقصر کیست؛ مردم یا مسوولان؟ به همین دلیل این پرسش‌ها و چگونگی زیست اقتصادی مبتنی بر اخلاق را با سروش دباغ که پژوهش‌های بسیاری در زمینه اخلاق و فلسفه و عرفان انجام داده است، مطرح کردیم. البته او پیش از آغاز بحث به صراحت گفت: «پیش از پرداختن به موضوع، لازم است تاکید کنم که تخصصی در اقتصاد ندارم و حوزه تخصصی کارم، فلسفه، اخلاق و عرفان است. نکاتی هم که در این خصوص ذکر می‌کنم از منظر فردی است که از قلمرو اخلاق به این مسائل می‌نگرد.»

برخی اقتصاد را علمی – اخلاقی می‌دانند؟ برای ورود به بحث می‌خواهم بدانم از نظر شما اخلاق واقتصاد چه همپوشانی‌هایی با هم دارند؟ نظر شما چیست؟
اقتصاد جزو علوم انسانی تجربی و از این حیث شبیه به جامعه‌شناسی، مدیریت و روان‌شناسی است. پیشرفت علم در این حوزه‌ها مبتنی بر شیوه‌های تجربی است اما معطوف به مناسبات و روابط انسانی. چنانچه مدیریت، روان‌شناسی و جامعه‌شناسی نیز این گونه هستند. بنابراین می‌توان گفت طبیعتا پاره‌ای از نُرم‌ها و هنجارهای اخلاقی چنان که بر دیگر نظام‌های تجربی بار می‌شود، بر نظام اقتصادی نیز می‌تواند مترتب شود.
به تعبیری دیگر وقتی می‌گوییم، یک امر «اخلاقی» است باید توجه کرد، امراخلاقی مبتنی بر پاره‌ای از باید و نباید‌هاست؛ اموری که ترک یا انجام آن ضروری است. اما در علم اقتصاد تا آنجا که من می‌دانم این گونه نیست. به هر حال ما نرم‌هایی داریم اما نه از جنس نرم‌های علم اخلاق. پیشرفت و تحولات این علم یا مطرح شدن نظریات جدید اقتصاددانان در باب عرضه، تقاضا، تورم، رکود و مسائلی اینچنین، بر پایه‌ای از نُرم‌های اخلاقی نیست. به تعبیر دیگر، رابطه تنگاتنگی که در حال حاضر علم اقتصاد با علم آمار دارد و مدل‌سازی‌هایی که در آن انجام می‌گیرد، کاری کاملا تجربی است. اما اخلاق مبتنی بر پیش‌بینی نیست بلکه بر «باید» و «نباید» بنا شده است. می‌توان برخی از این هنجار‌ها را در اقتصاد رعایت کرد و اقتصاددانان در نظریات خود لحاظ کنند. به تعبیری دیگر می‌توان از سویه‌های اخلاقی نظریات اقتصاددانان، تئوری‌ها و نحوه اجرای سیاست‌های اقتصادی و تعارضاتی که در این میان پدید می‌آید، سخن گفت و سراغ گرفت.

در اینجا با چه تعارضات اخلاقی روبه‌رو هستیم؟
مثلا پدیده ساختن بزرگراه از میان یک جنگل را در نظر بگیرید. این اقدام می‌تواند تسهیلات زیادی برای مردم و دولت ایجاد کرده و راه‌های طولانی را کوتاه کند، اما لازمه‌اش تخریب محیط زیست است و متضمن نوعی تعارض اخلاقی. یا وقتی یک سازمان و شرکتی به دلایل مختلف تصمیم به تعدیل نیروهای خود می‌گیرد، از یک طرف به اقدامی اقتصادی یعنی بقا می‌اندیشد اما از سوی دیگر با اخراج کارکنان، باعث آزار کارمندان و خانواده‌هایشان می‌شود. هنگام بروز چنین تعارضاتی، انسان‌ها به‌غیر از انتخاب یکی از این دو، راه دیگری ندارند. برای اتخاذ تصمیم موجه در چنین مواقعی، گریزی از به‌کار بستن نظریه‌های «اخلاق هنجاری» نخواهد بود.
در این میان از یک سو مکتب «وظیفه‌گرایی» و التزام به وظایف اخلاقی و عقلانی سر و کار را داریم. در چنین نگرشی به آثار و نتایج اعمال هیچ توجهی نمی‌شود و فقط وظایف اخلاقی و عقلانی مهم است. از سوی دیگر مکتب «نتیجه‌گرایی» را داریم که هم عنان با بیشینه شدن فایده و کمینه شدن درد و رنج است.
در این میان دیوید راس، از فیلسوفان اخلاق معاصر معتقد است که «تن‌ها با فایده‌گرایی نمی‌توان به نتیجه رسید و سعی می‌کند درعین حال به نتیجه هم توجه داشته باشد. او وفاداری، مهربانی، عدالت، بهبود نفس، جبران، سپاسگزاری و اخلاق را وظایف انسانی می‌داند که می‌تواند در هدف‌ها، شاخص‌ها و محدودیت‌ها به رفع تعارضات اخلاقی کمک کند و انسان از طریق آن می‌تواند تصمیم موجه‌تری اتخاذ کند.»
به تعبیر دیگر همان‌گونه که می‌توان راجع به امر سیاسی از منظر اخلاق سخن گفت به اقتصاد نیز از همین منظر نگریست اما لزوما نه در حوزه فرااخلاق بلکه باید مباحث در حوزه اخلاق هنجاری مطرح شود. چنان که درمی‌یابم اخلاق و سیاست راجع به انسانی است که در پولیس و شهر زندگی می‌کند. اگر بخواهیم فصل مشترکی برای اخلاق و سیاست بیابیم، عبارت خواهد بود از احکام نورماتیو یا هنجاری که بر بایستگی و چگونگی رفتارهای انسان سایه می‌اندازد؛ به این معنا که آیینه تمام‌نمای اقتضائات هنجاری انسانیت هستند. اینکه «چه باید کرد» و «چه نباید کرد» مهم‌ترین سوال‌هایی هستند که در اخلاق هنجاری طرح می‌شود. در اینجا نیز با دو سوال مهم مواجه هستیم که عبارتند از «چه کسی باید حکومت کند؟» و «چگونه باید حکومت کند؟». این دو سوال در بحث از رابطه میان اخلاق و سیاست طرح می‌شود. اگر اینچنین باشد، فصل مشترک سیاست و اخلاق یا به تعبیری دیگر رفتار اخلاقی متضمن هنجارهایی است که بر کنش‌های آدمیان در زندگی جمعی و در پولیس بار می‌شوند. همین پرسش‌‌ها را نیز می‌توان درباره رفتار‌ها و کنش‌های اقتصادی طرح کرد.
نسبت‌سنجی میان اخلاق و اقتصاد شاخه‌ای از شاخه‌های اخلاق کاربردی است یعنی همانقدر که می‌توان از اخلاق در اموری مانند سیاست، محیط زیست و پزشکی زمینه‌هایی یافت، می‌توان از آن در اقتصاد هم سراغ گرفت.
چنان که آمد، در قلمرو فلسفه اخلاق، این مبحث که از منظر اخلاقی چه کاری رواست و چه کاری ناروا، چه کاری بایسته است و چه کاری بایسته نیست، در اخلاق هنجاری صورت‌بندی می‌شود. فلسفه اخلاق بنا بر یک تقسیم‌بندی کلان به سه شاخه فرااخلاق، اخلاق هنجاری و اخلاق کاربردی تقسیم می‌شود. بحث‌های انتزاعی صرف، متعلق به فرااخلاق است. در حوزه اخلاق هنجاری بحث‌ها صبغه انضمامی‌تری دارند؛ اینکه من وشما چه باید بکنیم و تنظیم مناسبات و روابط اخلاقی روزمره باید بر اساس چه مبانی و مبادی‌ای باشد، بحث‌های مربوط به حوزه اخلاق هنجاری است. در حوزه اخلاق کاربردی نیز نظریاتی که در اخلاق هنجاری مقبول واقع شده‌اند، به کار می‌روند.

مهم‌ترین مفاهیم ومقوله‌های اصلی در بحث اخلاق هنجاری چیست؟
در حوزه اخلاق، سه مفهوم مهم وجود دارد که می‌توان مناسبات و روابط اخلاقی را مبتنی بر آن‌ها توضیح داد؛ «وظیفه»، «نتیجه» و «فضیلت». این سه مفهوم از مهم‌ترین مفاهیمی هستند که در اخلاق هنجاری معاصر طرح شده‌اند.

این مفاهیم را بیشتر توضیح می‌دهید؟
ابتدا دو مفهوم وظیفه ونتیجه را توضیح می‌دهم تا دریابیم اخلاق فضیلت‌محور که در واقع مقابل این مفاهیم قرار می‌گیرد، متضمن چه معانی است. فرض کنید به شما می‌گویم در فلان موقعیت نباید دروغ بگویید. در واقع واژه باید و نباید را به کار می‌برم ویک اصل اخلاقی تاسیس می‌کنم که شما در مقام عمل آن را به کار ببرید. اما وقتی شما می‌پرسید چرا نباید دروغ بگویم؟ پاسخ می‌شنوید که دروغ نگفتن یک «وظیفه» اخلاقی است. اینجاست که مفهوم وظیفه والزام مدخلیت می‌یابد.
مفهوم دیگری که به درک بهتر فضیلت کمک می‌کند مفهوم «نتیجه» است. یکی از اصولی که برای تنظیم مناسبات و روابط اخلاقی با دیگر افراد همچنین با سایر ملل، مورد نظر اکثر انسان‌ها و دولت‌هاست؛ اصل لذت یا فایده واخلاق مبتنی بر آن است. مناسبات وروابط در اکثر کشور‌ها مبتنی بر کسب سود و دفع ضرر است. منافع ملی که در سیاست بین‌الملل از آن بسیار سخن گفته می‌شود و اصولا دولت حافظ آن است، مبتنی بر همین اصل لذت یا فایده است. اصل لذت بر عملی تاکید می‌کند که متضمن پیدایی بیشترین منفعت و فایده برای اکثریت مردم باشد؛ از این رو در مواقعی که تضاد منافع به وجود بیاید، بسیاری از روشنفکران و فلاسفه و جامعه‌شناسان برای رسیدن به داوری اخلاقی موجه، اصل لذت یا فایده را برمی‌کشند و طرح می‌کنند. فایده‌گرایی یک نحله بزرگ اخلاقی و مبدا عزیمت بسیاری از اخلاقیون در مغرب زمین است. این مکتب اخلاقی تقسیمات مختلفی دارد که وارد آن‌ها نمی‌شوم؛ حداقل دو نحله «فایده‌گرایی قاعده‌محور» و «فایده‌گرایی عمل‌محور» از این حیث قابل ذکرند. در مورد نسبت میان مفهوم فایده و اخلاق، به ویژه اگر منفعت و فایده جمعی را در نظر داشته باشیم، عده‌ای معتقدند می‌توان مناسبات و روابط اخلاقی را بر حسب نتیجه یا بر حسب فایده صورت‌بندی کرد. بسیاری از کارهایی که در روابط کاری و در تنظیم مناسبات مالی با دیگران انجام می‌دهیم، مبتنی بر فایده است. به نظر می‌رسد اگر این نگاه متضمن اضرار به دیگری نباشد، مشکلی نداشته باشد، با این شرط که در ‌‌نهایت بیشترین فایده و در عین حال کمترین درد و رنج را برای بیشترین شهروندان جامعه به همراه آورد. اگر از این دو مفهوم که به اجمال به آن‌ها اشاره کردم، گذر کنیم، به اخلاق فضیلت‌محور می‌رسیم.

درباره مفهوم فضیلت توضیح بیشتری بدهید؟
برای اینکه مفهوم فضیلت روشن‌تر شود از تفکیکی که فلاسفه قایل به اخلاق فضیلت‌محور استفاده کرده‌اند، بهره می‌برم. این فلاسفه بر این رای هستند که وقتی با انسان سر و کار داریم، باید میان دو سنخ از خصوصیات او تفکیک قایل شویم؛ خصوصیات بیولوژیک وخصوصیات شخصی. خصوصیات بیولوژیک مانند قد، رنگ چشم و… همه خصوصیات بیولوژیک انسان هستند که تحت هیچ شرایطی تغییر نمی‌کنند اما پاره‌ای خصوصیات هستند که در اختیار خود انسانند به این معنا که شخص می‌تواند میزان خویشتنداری، شجاعت، حکمت و سخاوتش را تغییر دهد. البته اگر قایل به این امر باشیم که این خصوصیات هم از پیش تعیین شده و هر آنچه در وجود اوست، تبیین مبتنی بر زیست‌شناسی تکاملی دارد و امکان هیچ‌گونه دخل و تصرفی برای او وجود ندارد، این تفکیک، تفکیک بی‌وجهی می‌شود. پرسشی که مدنظر اخلاقیون فضیلت‌محور است، از این قرار است که آیا نسبت وثیقی بین فضایل اخلاقی و صدور داوری اخلاقی موجه برقرار است یا خیر؟ وقتی سخن از انسان فضیلتمند به میان می‌آوریم، بحث را مبتنی بر مفهوم فضیلت تنسیق می‌کنیم و فضایل اخلاقی را فضایلی می‌دانیم که بر اثر ممارست و تمرین در فرد نهادینه می‌شوند، به گونه‌ای که فعل اخلاقی به صرافت طبع از او صادر شود. حال پرسشی که مدنظر قایلان به اخلاق فضیلت‌محور قرار می‌گیرد، این است که آیا فضایل اخلاقی برای رسیدن به داوری اخلاقی موجه کفایت می‌کند؟
یکی از نظریاتی که اخلاقیون فضیلت محور به آن قایل هستند، این است که عمل، زمانی درست است که فاعلی فضیلتمند آن را انجام دهد. در این میان این پرسش مطرح می‌شود چه نسبتی میان خوبی و فضیلت اخلاقی برقرار است؟ در اخلاق هنجاری که پیش‌تر به آن اشاره شد، نکته مهم آن است که ملاک و محکی برای تفکیک فعل اخلاقی درست از فعل اخلاقی نادرست در دست داریم یا خیر؟
اخلاقیون فضیلت‌محور، برخلاف کسانی که قایل به اخلاق قاعده محورند (rule-based)، بر این عقیده‌اند که هرچه انسان فضیلتمند و انسانی که فضایل اخلاقی در او نهادینه شده انجام می‌دهد، صحیح است. در واقع هرچه آن «خسرو کند، شیرین کند». ایشان برای اینکه نسبت میان درستی و فضیلت را نشان دهند، عمل درست را عملی می‌دانند که از فاعل فضیلتمند سر بزند. اشکالی که برخی منتقدان اخلاق فضیلت محور بر این رای گرفته‌اند، آن است که این تعریف به نحوی از انحای مبتنی بر «دور» است یعنی در پاسخ به این پرسش که فعل خوب چه فعلی است، آن را فعلی می‌انگارند که از فاعل فضیلتمند صادر می‌شود. از یک سو، خوبی از روی فضیلت تعریف می‌شود و از سوی دیگر فضیلت را هم بر حسب خوبی تعریف می‌کنند.
گویی ملاک و محک مستقلی از خود خوبی نداریم در حالی که قرار بود اخلاق فضیلت‌محور توضیحی برای رسیدن به داوری اخلاقی موجه ارایه دهد. عده‌ای برای شکستن این دور گفته‌اند فضیلت اخلاقی یک تبیین تجربی دارد. به این معنا که محتوای شخصیت فرد فضیلتمند، مبتنی بر خصوصیات طبیعی است. یعنی خصوصیاتی که در روان او وجود دارند کاملا صبغه تجربی و طبیعی دارد. ایشان معتقدند با این تفکیک می‌توان آن دور را شکست و توضیح دادکه چگونه فعل اخلاقی از فرد به صرافت طبع صادر می‌شود. به تعبیر دیگر این گونه اوصاف هنجاری بر اوصاف طبیعی مترتب می‌شود. نکته دیگری که باید برای داشتن تصویری از اخلاق فضیلت‌محور مدنظر قرار داد، این است که چگونه فرد به جایی می‌رسد که داوری اخلاقی موجه از او صادر می‌شود؟ فرض کنیم که این دور بشکند وخوبی نسبتی با فضیلت داشته باشد، انسان فضیلتمند را هم انسانی بدانیم که فعل خوب از او صادر می‌شود. در ادامه این پرسش مطرح می‌شود که یک انسان چگونه فضیلتمند می‌شود؟

حال من این پرسش را مطرح می‌کنم. یک انسان چگونه فضیلتمند می‌شود؟
در اینجا مفهوم «ممارست» وتاکیدی که اخلاقیون فضیلت‌محور بر حکمت عملی دارند، محوریت می‌یابد؛ به این معنا که اگر شخص پیوسته برای به منصه ظهوررساندن و نهادینه کردن فضایل اخلاقی در خود و به کارگیری آن در سیاق‌های مختلف بکوشد، به استان‌هایی می‌رسد که داوری‌های اخلاقی موجه از او صادر می‌شود. بنابراین، از این منظر، مفهوم «حکمت عملی» که در اخلاق فضیلت‌محور مدنظر قرار می‌گیرد، برای رسیدن به داوری اخلاقی موجه ضروری است. مطابق با این نظریه اخلاقی، باید اقداماتی انجام داد که فرد فضیلتمند تربیت شود، نه اینکه فردی تربیت شود که صرفا با یک‌سری اصول اخلاقی آشنا باشد. باید اذعان داشت گذشته از تاثیر دولت‌ها در نهادینه شدن بداخلاقی‌های اجتماعی، بسیاری از مشکلات نهادینه شده این سری است، نه آن سری. متاسفانه کثیری از مناسبات و روابط انسانی اخلاقی میان ما خدشه‌دار شده؛ مبدا عزیمت اخلاق فضیلت محور هم همین جاست. به توضیحی که آمد، نهادینه شدن اخلاق، بیش از هر چیز متضمن این معناست که حکمت عملی در آدمیان نهادینه شود.

طی سال‌های اخیر با بداخلاقی‌های اقتصادی زیادی در سطوح مختلف مواجه شده‌ایم. چرا به این سمت رفته‌ایم. منشا این مساله چیست؟ دولت‌ها، مردم یا ریشه آن را در جای دیگری باید جست‌وجو کرد؟
به نظرم این مساله رابطه‌ای مستقیم و ساختاری با معیشت مردم و اخلاق دارد. مطابق با سلسله نیاز‌هایی که مازلو تعریف کرده است و مولانای خودمان نیز از منظر دیگری می‌گوید: «آدمی اول اسیر نان بود/ زانک قوت و نان ستون جان بود». بنابراین تصور می‌کنم حکومت‌ها وظیفه اصلی و بالذات آن‌ها معطوف به برآوردن نیاز‌های اولیه مردم یعنی امنیت، بهداشت و معیشت است، به نحوی که شهروندان بتوانند زندگی متعارف و آبرومندانه‌ای داشته باشند. این‌ها از جمله اقداماتی است که عموم عقلا در بسیاری از کشورهای دیگر انجام می‌دهند. اگر نیازهای اولیه برطرف شود آن زمان مجال پرداختن به نیاز‌های ثانویه‌ای مثل معنویت، اخلاق، هنر و علم‌آموزی فراهم می‌شود ولی اگر حاجات اولیه برآورده نشود نوبت پرداختن به حاجات ثانویه نمی‌رسد یا به تعبیر مازلویی، در آن هرم سلسله مراتب نیاز‌ها به مدارج عالی و بالا‌تر نمی‌توانیم برویم. در جوامعی مثل جامعه ما که مشکلات معیشتی و نیاز‌های اولیه کثیری از افراد برآورده نشده، شاید از این افراد انتظار زیستن اخلاقی داشتن، چندان عملی نباشد. در روایات دینی داریم کسی که فقر امان او را بریده، از دست او نمی‌توان در امان بود. لازمه این سخن این است که چنین کسی نمی‌تواند زیست اخلاقی پیشه کند. به همین جهت قصه ذو ابعاد است و نباید تنها از علمای اخلاق یا فیلسوفان اخلاق در این باب نظر خواست. به تعبیری دیگر، این پرسش بیشتر پاسخی تجربی می‌طلبد تا نرماتیو و فلسفی؛ پاسخی می‌طلبد که علمای علوم اجتماعی، مشخصا جامعه‌شناسان، روان‌شناسان و مردم‌شناسان و اقتصاددانان باید توضیح بدهند و برای رفع آن گام بردارند. علمای اخلاق می‌توانند برخی نکات را درباره مکاتب مختلف اخلاقی تبیین کنند. از آن مهم‌تر، به عموم مردم که ظرایف و دقایق مباحث فلسفی و اخلاقی مدنظرشان نیست، یکسری اصول اخلاقی کلان را تعلیم بدهند تا میان مردم جا بیفتد. اما اگر حاجات اولیه بر طرف نشده باشد، این گونه سخنان گوش شنوایی پیدا نخواهد کرد؛ باید نیازهای اولیه برطرف شود تا شخص بتواند به حوایج ثانویه خود بپردازد. همان‌گونه که بیان شد معنویت، هنر و اخلاق در زمره حاجات ثانویه قرار می‌گیرد. بنابراین پاسخ به این پرسش را باید از متخصصان حوزه‌های دیگر هم پرسید چراکه بسیاری از آدمیا ن متوسط‌الحال هستند. همان‌گونه که حافظ هم می‌گوید: «دوش رفتم به در می‌کده خواب آلوده/ خرقه‌تر دامن و سجاده شراب آلوده». عموم آدمیان سجاده شراب آلوده دارند؛ نه زیاد اهل گذشت هستند ونه شیطان صفتند. باید نیازهای اولیه (basic needs) ایشان برطرف شود تا دلمشغول آن‌ها نباشند. توضیح بیشتر و ساده‌تر اینکه کسی که درمانده می‌شود دزدی می‌کند، دروغ می‌گوید و کمتر کسی هست که در مقابل نیاز‌های برطرف نشده اولیه همچنان پایبند به هنجارهای اخلاقی بماند و دست به اعمال خلاف نزند و اصول اخلاقی را رعایت کند.

پس جایگاه قناعت در این میان کجاست؟ چراکه اخلاق عرفی ما مبتنی بر اصول اخلاق دینی و عرفانی است. در بسیاری از زمان‌ها نیز با وجود بروز مشکلات اقتصادی و معیشتی مانند زمان جنگ، پایه‌های اخلاقی جامعه نه‌تن‌ها نلرزیده است، اما در سال‌های اخیر به نظر می‌رسد قبح این گونه کار را ریخته است؟ دلیلش چیست؟
بحث درباره مقوله قناعت و غوطه‌ور شدن در نیازهای بیشتر، ارتباط وثیقی با اقتصاد بازار آزاد و سرمایه‌داری دارد، خصوصا سرمایه‌داری عنان گسیخته که در کشوری مثل امریکا دیده می‌شود. حرص و آز و مصرفی بودن یکی از مقومات سرمایه‌داری است. پس از آن بحران اقتصادی سال ۲۰۰۸، اقبال به نوشته‌های مارکس و ادبیات مارکسیستی زیاد شد. منتقدان نظام سرمایه‌داری می‌گفتند در این نظام‌ها، هدف اصلی ایجاد نیاز است؛ اعم از نیازهای واقعی و نیاز‌های کاذب. مردم به خرید بی‌حد و حصر تشویق می‌شوند؛ گویی نسیه زندگی‌ کردن و با پول دیگران امور خویش را سامان بخشیدن از مقومات نظام سرمایه‌داری است. تحلیل مارکس و دیگران، متضمن نقد بنیادین و فراگیر نظام سرمایه‌داری است؛ در عین حال برخی کوشیده‌اند بدیلی برای آن بدهند، به نحوی که از عیوب نظام سوسیالیستی – استالینیستی عاری باشد، هرچند به لحاظ اقتصادی از قانون اقتصاد آزاد تبعیت نکند. وضعیت کنونی کشورهای اسکاندیناوی و استقرار نظام‌های سوسیال‌دموکرات در آن‌ها را باید بر همین نحو و سیاق فهمید. در این نظام‌های سیاسی و اقتصادی، ‌مرکزگرایی از نوع اتحاد جماهیر شوروی سابق را نمی‌توان سراغ گرفت؛ مرکزگرایی هم عنان با استالینیزم. در کشورهای اسکاندیناوی راه دیگری پی گرفته ‌شده یعنی‌ نظام، دموکراتیک است، در عین حال دولت هم بر ساز و کار اقتصادی نظارت می‌کند و‌ حقوق بشر نیز پاس داشته می‌شود. علی‌ایحال، چه در نظام سرمایه‌داری و چه در نظام سوسیالیستی می‌توان انسان‌ها را دعوت به کف نفس کرد تا نیاز‌هایشان حداقلی و کمینه شود اما به مدد این آموزه‌های اخلاقی نمی‌توان برنامه‌ریزی کلان کرد. توصیه‌های اخلاقی‌ خیلی‌ خوب است و می‌توان آن‌ها را دریک جامعه به کار بست، ولی انتظار برنامه‌ریزی نباید از آن‌ها داشت یا اگر هم قرار به برنامه‌ریزی باشد، این توصیه‌ها به‌ مثابه خطوط راهنمای کلی‌ است و نه بیشتر. ضمنا اگر کسانی‌ در پی‌ آسیب‌شناسی‌ و رفع آسیب‌های نظام سرمایه‌داری هستند، با توجه به تجربه تاریخی‌ای که در قرن بیستم داشته‌ایم، به نظر می‌رسد نظام اقتصادی و سیاسی سوسیالیستی چنان که در اتحاد جماهیر شوروی سابق بروز و ظهور یافت، راهی‌ به جایی نمی‌گشاید و آثار و نتایج مخرب و زیانباری بر آن مترتب می‌شود. آنچه در این میان محوریت دارد، نحوه استفاده کردن از تکنولوژی است؛ «گندمش بستان که پیمانه است رد». به نظرم می‌توان در باب مشتهیات نفسانی، خویشتن‌شناسی‌، خودکاوی و کف نفس در روزگار کنونی هم سخن گفت. علاوه بر نواندیشان دینی، برخی انسان‌های معنوی نیز در روزگار کنونی به مقوله تکنولوژی پرداخته‌اند. چنان که در سلسله مقالات عرفان مدرن آورده‌ام، سپهری سالک مدرنی بود که به دنیا آری می‌گفت و ساحت قدسی هستی را در جهان پیرامون هم سراغ می‌گرفت: «و خدایی که در این نزدیکی است: /لای این شب بو‌ها، پای آن کاج بلند/ روی آگاهی آب، روی قانون گیاه». اتفاقا او از کسانی بود که با تکنولوژی چندان بر سر مهر نبود و انتقاداتی به سازوکار تکنولوژیک داشت، اما نه به این معنا که بهره گرفتن از دنیا را غزالی‌وار بالمره فرو نهد.
ببینید چه در کشوری با نظام سرمایه‌داری باشیم و چه سوسیالیستی بی‌نیاز از دستاوردهای تکنولوژی نمی‌توانیم باشیم اما بحث اصلی زیست اخلاقی – اقتصادی جامعه است. در این میان نقش روشنفکران دینی چیست؟ البته منظور از لحاظ اخلاقی و معنوی است.
اگر اجازه دهید از منظر خویش به عنوان عضوی از خانواده نواندیشی دینی صحبت کنم و نه به عنوان نماینده این جریان. دکارت می‌گفت که تقسیم کن تا پیروز شوی. وقتی‌ می‌گویید رابطه میان دین و تکنولوژی باید ببینیم و بپرسیم که کدام دین را مراد می‌کنیم و چه نوعی و سنخی از دینداری و دین‌ورزی مدنظر هست تا بتوانیم رابطه‌اش را با تکنولوژی از منظر نحله روشنفکری دینی و نواندیشی‌ دینی بسنجیم. قصه دینداران معیشت اندیش، معطوف به تکنولوژی‌های حلال و حرام است و این امور را از روحانیون می‌پرسند. در دینداری معرفت‌اندیش قصه فرق می‌کند، همچنین در دینداری تجربت‌اندیش چراکه مقولاتی مثل آلیناسیون (ازخود بیگانگی) و شکوفایی و سعه وجودی طرح می‌شود. دیندار معرفت‌اندیش هم به میزانی‌ که زندگی تکنولوژیک منتج به آلیناسیون نشود، با آن مساله‌ای ندارد؛ دین‌دار تجربت‌اندیش نیز استفاده صرفا متعارف از تکنولوژی می‌کند چراکه غوطه خوردن بیش از حد در ابزار و ادوات تکنولوژیک، او را از پرداختن به خویشتن و خودکاوی و از سر گذراندن تجربه‌های کبوترانه که به تفصیل در مقالات «در سپهر سپهری» به آن پرداخته‌ام، بازمی‌دارد. در عین حال روشنفکران دینی که متعلق به نحله دینداری معرفت‌اندیش هستند، علی‌الاصول با جهان جدید سر مهر و سازگاری دار‌ند. تفاوتشان با سنت‌گرا‌ها و بنیاد‌گراهای دینی نیز در این است که بنیادگرایان دینی با دستاوردهای تکنولوژیک هیچ مشکلی‌ ندارند چراکه مثلا سوار هواپیما می‌شوند و آن را به برج‌های دوقلو می‌کوبند. اکنون در کشور ما نیزافرادی که با ایده‌های بنیادگرایانه بر سر مهرهستند، با استفاده از میوه‌ها و محصولات تکنولوژیک هیچ مشکلی‌ ندارند. این هم از طنز‌های روزگار است. بار‌ها به برخی‌ دوستانم گفته‌ام کسانی که این همه با تکنولوژی و مدرنیته مساله دارند، چه در کشور ما چه در کشورهای دیگر، چرا سوار بر اسب و قاطر نمی‌شوند؟ ایشان با میوه‌های علم جدید که با تکنولوژی بروز و ظهور پیدا می‌کند، هیچ مشکلی‌ ندارند؛ مساله ایشان ریشه‌هاست و مبانی و مفاهیم مدرن. سنت‌گرا‌ها هم همین طور، این افراد که با جهان جدید مساله دارند و آن را کج‌راهه‌ و بیراه‌های در تاریخ بشریت می‌دانند، در دانشگاه درس می‌دهند، اگر هم مریض شوند در بیمارستان‌های مدرن بستری می‌شوند؛ مرادم این است که امکانات تکنولوژیک پیش چشمشان است و هیچ مشکلی‌ در استفاده از آن ندارند، حال آنکه تکنولوژی‌ بسان محصولی است روییده بر درخت علم جدید. تصور می‌کنم این عدم تفکیک و ناسازگاری در نگرش و سلوک نظری و عملی ایشان دیده می‌شود. برای سنت‌گرایان، سویه‌های باطنی دین جداب است، در عین حال ایشان با دستاورد‌های معرفتی جهان جدید بر سر مهر نیستند، هرچند که مشکلی با میوه‌های تکنولوژیک آن ندارند همچنان که بنیادگرایان نیز با میوه‌های تکنولوژیک جهان جدید بر سر مهرند. عموم دینداران معیشت‌اندیش هم، چنان که آمد، دل مشغول میوه‌های تکنولوژیک جهان جدید هستند و بس.

روشنفکران دینی چطور؟
با ریشه‌های معرفتی جهان جدید و با میوه‌ها و محصولات آن بر سر مهر هستند؛ در عین حال، چنان که آوردم می‌کوشند با تاکید بر پرداختن سهم بدن، مجالی برای پرداختن به خویشتن و پای نهادن بر بام‌ آسمان و احوال خوش‌باطنی را نصیب بردن فراهم آورند. به قول مولانا:
نازنینی تو ولی در حد خویش/‌الله‌الله پا منه ز اندازه بیش
آفتابی کز وی این عالم فروخت/ اندکی‌گر پیش ‌آید جمله سوخت
به تعبیری پای‌نهادن به «اقلیم گم‌شده وجود» و فتح «قاره روح» و پرداختن سهم عقل و سهم دل در دستور کار نواندیشان دینی هست. از این جهت تصور می‌کنم حدود و ثغور تکنولوژی و زندگی تکنولوژیک در جهان راززدایی‌شده کنونی و نسبتی که این مقوله با زیست معنوی برقرار می‌کند، برای نواندیشان دینی اهمیت زیادی دارد. علی‌ایحال، نوع نگاه و نحوه برخورد با این مقوله‌ها از منظر اخلاق و اقتصاد را باید از زاویه زیست معنوی جامعه و هنجارهای اخلاقی نگاه کرد. همان‌گونه که پیش‌تر نیز بیان کردم،‌‌ همان باید‌ها و نبایدهایی که از منظر اخلاق بر امر سیاسی بار می‌شود بر اقتصاد نیز می‌تواند بار شود.

‌‌ همان طور که می‌دانید، بهبود سطح رفاه اجتماعی به دنبال اقتصادی نه‌تن‌ها در زندگی شخصی افراد تاثیر می‌گذارد بلکه در حوزه روابط بین افراد نیز باعث تحول می‌شود. به لحاظ ترمینیولوژی‌های اخلاقی، چگونه می‌توان کاهش سطح اخلاقی جامعه با کاهش رشد اقتصادی و درآمد را توضیح داد؟ آیا رابطه‌ای دارند؟
بله، می‌تواند ارتباط داشته باشد یا دست‌کم می‌تواند موثر باشد، بدین معنی که نباید شرایط معیشتی به گونه‌ای شود که برای بقا و برطرف کردن نیازهای اولیه، نقض اصول و شکستن هنجارهای اخلاقی آسان شود. به عنوان مثال در جوامعی مانند برخی کشورهای اروپا دلیلی برای دروغ گفتن وجود ندارد، عموم انسان‌ها هم دروغ نمی‌گویند البته با استثنائات کاری ندارم چون همه جا انسان‌های کج‌اندیش پیدا می‌شود. اما شما جامعه‌ای را در نظر بگیرید که در آن برای آنکه بتوانید کار خود را پیش ببرید، نیاز به دروغ گفتن و رشوه دادن داشته باشید و جز از این طریق کارتان پیش نرود. در این فضا نوعی تکلیف مالایطلاق است که از مردم بخواهیم اخلاقی زندگی کنند، باید آن پایه اولیه وجود داشته باشد. به تعبیری دیگر در جوامعی که می‌بینید مردم از لحاظ اخلاقی سالم‌تر هستند هیچ فرقی از نظر خلقت وانسان بودن با مردم سایر کشور‌ها ندارند بلکه شرایط اجتماعی و اقتصادی آن‌ها به گونه‌ای است که نیازی به این کار‌ها ندارند. امور به نحوی پیش می‌روند که غالبا بدون نیاز به نقض اصول اخلاقی کارشان انجام می‌شود. نباید رابطه ساختاری میان معیشت و اخلاق را فراموش کرد، این گونه نیست که هنجاری‌های اخلاقی بذری باشند که در هر سرزمینی رشد و نمو کنند بلکه زمین مستعدی می‌طلبد.

می‌توان از گفته‌های شما نوعی سلوک اخلاقی در اقتصاد را مراد کرد؟
من چنین عبارتی را به کار نبردم، آن چیزی که از «سلوک اخلاقی در اقتصاد» می‌توان مراد کرد، عبارت است از اینکه شهروندان در تنظیم مناسبات و روابط خود در زندگی شخصی، هنجار‌ها و قواعد اخلاقی را به کار بندند. در حوزه‌های خرد و کلان نیز دولتمردان در پاسداشت کرامت انسانی و صورت‌بندی و عملیاتی کردن برنامه‌ها و طرح‌هایی که به این مهم مدد می‌رساند، بکوشند. اگر این قیود اخلاقی بر رفتار شهروندان و دولتمردان بار شود و در جامعه تسری پیدا کند، زیست همه شهروندان، انسانی‌تر و اخلاقی‌تر و بالنده‌تر خواهد شد.

منبع: روزنامه اعتماد


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.