گفتار علوم اجتماعی در ايران؛ به سوی تعادل
چکیده :اميدواريم همراه با اين حركت تعادلي در گفتار علوم اجتماعي، دولت ايران نيز پس از ترميم ويرانيهاي دوره دولت نهم و دهم نيز به طرف يك دولت توسعه گرا حركت كند؛ آموزش و پرورش و رسانه هاي ايران شهروندان ايران را به سوي شهرونداني آگاه، اخلاقي و ماهر نيز سوق دهند. تا بدينسان جامعه ايران بتواند با تقويت جامعه مدني تواني پيدا كند تا بهتر بتواند معضلات عظيمي كه در پيش رويش جامعه ما هست (مثل خطر فرسايش فزاينده اقليم ايران، آسيبهاي اجتماعي، بحران اخلاقي جامعه، ضعف مردم سالاری و ...) تواناتر پشت سر بگذارد. ...
حمیدرضا جلایی پور *
من در اين فرصت كوتاه كوشش مي كنم بعنوان يكي از علاقه مندان به آموزش و تحقيقات علوم اجتماعي ارزيابي خود را از فرايند آموزش و تحقيقات علوم اجتماعي (يا گفتار علوم اجتماعي) در ايران را در سيزده فراز زير ارائه دهم. هشت فراز این ارزیابی به تغييرات مثبت گفتار علوم اجتماعي اشاره دارد و پنج فراز آن به وجه آسيب شناسانه این فرایند توجه ميكند.
تغييرات مثبت
1- شكاف بين خاستگاههاي دوگانه رشد گفتار علوم اجتماعي نسبت به دهه هاي گذشته دارد كمتر ميشود.
علوم اجتماعي در ايران دو خاستگاه جداگانه داشته است. يكي خاستگاه رسمي، دانشگاهي و حكومتي است. این سازمان رسمی بيشتر در پي آموزش و تربيت دانشجوياني بوده است كه بتوانند نيروي مورد نياز دستگاههاي بروكراتيك واداری و رو به رشد حكومت و دولت را در ايران معاصر و مدرن تأمين كنند. با دید خوشبینانه می توان گفت قصد اين بروكراسي ايجاد امنيت، رفاه و نوعي نوسازي، ترقي و پيشرفت براي جامعه بوده است. به بيان ديگر در اين خاستگاه حاميان نظام دانشگاهي بيشتر به دنبال بالا بردن مهارتهاي عملي و ابزاري دانشجويان بودند نه بالا بردن بينش و دانش دانشجويان براساس «نظام معرفتي مدرن و ارزشهای متناظر با آن» كه ريشه در آراي متفكران خردگراي عصر روشنگري دارد.
خاستگاه دوم علوم اجتماعي خاستگاه مدني، انتقادي روشنفكران نوگرا بود كه به دنبال نقد و تغيير وضع موجود غیر قابل دفاع جامعه بودند که فریدون آدمیت از برجسته ترین محققانی بود که این خاستگاه را به ایرانیان معرفی کرد. بستر كاري اين روشنفكران دانشگاه و حمايت حكومتي نبود بلكه بيشتر كارشان معطوف به روشنگری در میان افکار عمومی جامعه و با حمايت نهادهاي مدني از آنها بوده است. ديدگاه اين روشنفكران بيش از آنكه رواج آموزشهاي عملي، مهارتي و ابزاري باشد رواج آموزشهايي بود كه متأثر از انسانگرايي، نظام معرفتي جديد و متأثر از فکر عصر روشنگري بود. اينها هم مثل دسته اول به دنبال روشنگری، تغيير و تحول فرهنگي، اجتماعي و سياسي براي كل جامعه ايران بودند نه فقط دولت.
در دهه هاي گذشته بين اين دو خاستگاه دره عميقي وجود داشت زيرا دسته اول به دنبال تحكيم حكومت و دسته دوم به دنبال نقد ريشه اي و حتی انقلاب بودند. تغييراتي كه در فرازهاي بعدي به آن اشاره ميشود در دهه هاي اخير شرايطي را فراهم كرده كه اين دو خاستگاه توليدي گفتار علوم اجتماعي را به هم نزديك كرده است. علامت آن اين است هم اكنون ما در ایران هم با دانشگاهيان درگير با مسائل عمومي جامعه سروکار داريم و هم روشنفكراني را داريم كه كارهاي آنها روي فضاي فكري و آموزشي دانشگاه تأثيرگذار است.
همينجا جا دارد از پايه گذاران رشته هاي علوم اجتماعي مثل غلامحسين صديقي، احسان نراقي و مشوقين اين رشته مثل آريانپور در دسته اول و از روشنفكراني كه مروج انديشه اجتماعي و انتقادي (از روشنفكران قبل از مشروطه تا مرحوم شريعتي) بودند به ديده احترام ياد كنيم. اين دو جريان، گفتار علوم اجتماعي در ایران را در مسير «تمهيد» اين رشته به راه انداختند و اميدواريم روزي كشور ما مثل هند و ساير كشورهاي صنعتي به مسير و مرحله «تراكم» گفتار علوم اجتماعي برسد. (این که ثمره کار گفتار علوم اجتماعی در ایران خیلی از افراد را راضی نمی کند بیش از آنکه دلیل معرفتی داشته با شد دلیل سیاسی دارد . زیرا در ایران مخالفان بنیاد گرای علوم انسانی تکیه به امکانات جامعه مدنی ندارند بلکه بیشتر ذیل یک نگاه امنیتی تکیه بر امکانات دولت پنهان دارند. همه باید به یاد داشته باشیم گفتار علوم اجتماعی در این فضا به حیات خود ادامه می دهد.)
2- هم اکنون در فضای عمومی ایران انديشه ورزي جامعه شناسانه، جمعيت شناسانه و مردم شناسانه براه افتاده است. تداوم اين “جامعه شناسيدن” در آينده ميتواند به “داشتن انديشه جامعه شناسانه” از سوي ايرانيان كمك كند. ما هنوز در مرحله «تمهيد» گفتار علوم اجتماعي در ايران هستيم و به مرحله «تراكم» گفتار علوم اجتماعي نرسيده ايم. لذا اين انتقاد مخالفان بنيادگراي علوم اجتماعي در ايران كه ميگويند پس از دهها سال آموزش جامعه شناسي، هنوز در ايران «انديشه جامعه شناسانه» ایرانی نداريم، پس علوم اجتماعی به درد نمی خورد نقد بيربطي است. درست مثل اين است كه بگوییم که چون علوم پزشكي در ايران علم ايراني نيست آنرا رد كنيم و از آن استفاده نكنيم. الآن مهم اين است كه در ايران «جامعه شناسيدن» يا تحقيقات جامعه شناسانه براه افتاده است و اين خود مقدمه اي است كه در آينده ايران ما بتواندانديشه هاي جامعه شناسانه توسط ايرانيان هم داشته باشد.
3- من به ياد دارم سه دهه چهار دهه پيش بخش قابل توجهي از نيروهاي اجتماعي براي رويارويي با مشكلات و آسيبهاي اجتماعي به «نسخه هاي ايدئولوژيك» ناسيوناليستي يا سوسياليستي يا اسلام سياسي مراجعه ميكردند. الان اغلب نيروهاي اجتماعي و حكومتي براي رويارويي با آسيب هاي اجتماعي به علوم اجتماعي و تحقيقات متناظر با آن مراجعه ميكنند. اين تغيير “از نسخه هاي ايدئولوژيك به تحقيقات اجتماعي” چنان قوی است كه حتي موج حكومتي ضد علوم انساني در دولت نهم و دهم نتوانست در فرايند اين تغيير اثر قابل توجهي بگذارد، اگرچه همچنان كه خواهم گفت اخلال ايجاد كرده است.
4- بخش قابل توجهي از گفتار علوم اجتماعي گفتاري انتقادي است. ولی جالب اينكه هم اكنون گفتار نقدي اجتماعي هم از «نقد» فراتر رفته و به «بازسازي جامعه» نيز فكر ميكند. بهترين علامتي كه اين تغيير گفتار را نشان ميدهد اين است كه چهار دهه پيش از دل گفتار انتقادي «انقلاب» بيرون آمد و حاملان گفتار انقلابي توجه زيادي به پس از انقلاب و پيامدهاي آن براي بازسازي جامعه نداشتند اما هم اكنون از درون گفتار انتقادي علوم اجتماعي بجاي انقلاب گفتار “اصلاحات ” غلبه بيشتري دارد. در گفتار اصلاحات نقد هست ولي فراتر از نقد به بازسازي كم هزينه جامعه نيز فكر مي شود.
5- ما شاهد اين هستيم كه علوم اجتماعي و بخشي از اساتيد از محدوده آموزش و تحقيق در دانشگاهها بيرون آمده اند و در حوزه عمومي به مسائل عمده اي چون آسيب هاي اجتماعي، توسعه ناموزون و بدقواره، ضعف نهادهاي مدني، تقسيم كار اجتماعي نابهنجار، فرهنگ سیاسی غیر مدنی (و امور ديگر) ميپردازند و با مخاطبان غير دانشگاهي روبرو ميشوند. اين تغيير به معناي ظهور جامعه شناسي مردم انگيز و پاپوليستي نيست بلكه به معناي ظهور جامعه شناسي مردم مدار (Public sociology) در ايران است. پيش از انقلاب جامعه شناسي مردم مدار ما گفتار انقلابي داشت ولي هم اكنون گفتاري اصلاحي دارد.
6- تغییر مثبت دیگر این است که تحقيقات اجتماعي دارد به تدريج از بيماري «تعصبگرايي روش شناختي» عبور ميكند. در گذشته تحقيقات دانشگاهي زير سيطره روشهاي كمي (برعليه روشهاي كيفي) بود. از دو دهه پيش به تدريج روند معكوس شد و سيطره روشهاي كيفي بر روشهاي كمي آغاز شد. در سالهاي اخير به نظر ميرسد علوم اجتماعي دارد از اين تعصبگرايي روش شناختي خارج ميشود و به نوعي تعادل ميرسيم. بدين معنا كه همه پذيرفته اند كه اين “مساله تحقيق” است كه «روش مناسب» آنرا (چه كيفي، چه كمي يا تركيبي)مشخص ميكند وگرنه روش برای پز دادن نیست.
7- علوم اجتماعي و جامعه شناسي در ايران بيشتر از گذشته در نهاد «علم» جامعه شناسي جهاني درگير شده است. الان جامعه شناسان ايران با اكثر چشم اندازهاي مطرح در جامعه شناسي جهاني آشنا هستند و ارتباطات بين رشته اي بيشتر شده است. همچون جامعه شناسي جهاني در ايران مطالعات خوشه اي درباره توسعه پايدار، جامعه مدني، جنبش هاي اجتماعي و آسيب هاي اجتماعي و فرهنگ سیاسی جدي تلقي ميشود و تعصبات رشته اي كم شده است.
8- ما هماكنون در تحقيقات و ارزيابيهاي اجتماعي «تواضع معرفتي» بيشتري ميبينيم. و اين هم با جزمگرايي تعدادی ازاساتيد پيشين و هم با «نسبيت گرايي معرفتي» كه ويژگي كارهاي پست مدرنها است، تفاوت دارد و یک پیشرفت در گفتار علوم اجتماعی به حساب می آید.
آسيب ها
1- اولین آسیب کم توجهی به عدم تعادل در انديشه ورزي و جامعه شناسیدن نسبت به دو مدرنيته است. همه می دانیم و به تعبير طرفداران مطالعات فرهنگي دال مركزي گفتار علوم اجتماعي «مدرنيته» است. اما بايد توجه داشت از زمان نهضت روشنگري ما شاهد دو نوع انديشه ورزي در ربط با مدرنيته هستيم. يكي مدرنيته اي كه از نهضت فکری و انسانگراي “روشنگري” نشأت گرفته كه نمايندگان آن ولتر، نويسندگان دائره المعارف و امثال كانت هستند. در اين مدرنيته بر ارزش هاي جهانشمول مثل آزادي، برابري، برادري – خواهري و حقوق بشر تأكيد ميشود و از آزاديهاي فردي و اجتماعي دفاع ميشود.
مدرنيته دوم ريشه در متفكران “ضد روشنگري” دارد و اين انديشه ها را ميتوان در آراي متفكراني چون هردر، برك، اشپنگلر سراغ گرفت. اين متفكران مدافع ارزش هاي جهاني و بشري نيستند و از نسبيت ارزشها دفاع ميكنند، نسبت به خردگرايي و دموكراسي بدبين اند و از نوعي ناسيوناليسم، نسبي گرايي و توفق یک بعدی جمع بر فرد دفاع ميكنند. جريان فاشيستي، راست افراطي و محافظه كار در غرب از آراي اين مدرنيته “ضد روشنگري” تغذيه كرده و میکند.
مهم اين است در فضاي فكري دانشگاهها از نظر ترجمه و آموزش متون اندیشه ای ميان اين دو نوع مدرنيته يك تعادلي باشد نه اينكه “مدرنيته ضد روشنگري” سنگينتر شود. بعنوان مثال هم اكنون در ايران اکثر کتاب های مكتب فرانكفورت ترجمه و تبليغ ميشود در حاليكه دو متفكر برجسته اين مكتب (هوركهايمر و آدورنو) نازيسم و فاشيسم را به «روشنگري» نسبت ميدهند نه جنبش ضد روشنگري. لذا اين نگراني به جا است كه نکند داریم از تعادل ميان آشنايي با روشنگري و ضد روشنگري خارج ميشويم. الان به نظر ميرسد كتابهاي ضد روشنگري مثل ديالكتيك روشنگري، آثار فوكو، دريدا و كارل اشميت دارد وزن بيشتري نسبت به كتابهاي متفكران درجه اول روشنگري پيدا ميكند.
2- آسیب دیگر ی که علوم اجتماعی را رنج می دهد تهاجم نرم، بيصدا و اداري بنيادگراهاي ضد علوم انساني به نقاط كانوني نظام دانشگاهي است. يكي از تهاجم ها خلع يد كردن عملي گروه هاي علمي و اساتیدشان از پذيرش اعضاي جديد هيئت علمي از ميان فارغ التحصيلان برجسته است. در دوران احمدی نژاد شاهد بودیم عضو جدید به گروه ای علمی پست می شد. كافي است به انديشه پشت سر سه هزار بورسيه غيرقانوني توجه كنيم. توجيه اين بود كه اگرچه اين بورسيه ها واجد شرايط علمي نيستند اما نيروهايي متعهدي هستند كه ميتوانند پس از فارغ التحصيلي نيروهاي وفادار به نگاه ضد توسعه و ضد علوم انساني را در دانشگاهها تقويت كنند و زمینه ای فراهم شود تا نظام از لوث وجود علوم انسانی غربی به تدریج پاک شود!
3- قلب تپنده دانشگاه استاد خوب است. ولی همچنان دانشگاههاي ما نميتوانند شخصيتهاي برجسته در علوم اجتماعي را به دانشگاه براي تدريس جذب كنند و يا براي تدريس به دانشگاهها دعوت كنند. بعنوان مثال هم اكنون شخصيت برجسته اي در انديشه سياسي و جامعه شناسي سياسي مثل حسين بشیريه همچنان بايد دور از دانشگاه تهران در تبعید نا خواسته باشد. همچنان دو استاد برجسته ايراني ماكس وبر شناس در دانشگاههاي آمريكا را نميتوانيم براي تدريس به ايران دعوت كنيم. چون در فرودگاه پاسپورت آنها را ضبط ميكنند. چندين سال است علي پايا استاد روش شناسي از سفر به ايران محروم شده است (و ديگران). جالب اينكه اين محرومیتها در زماني تشديد شده بود كه دولت وقت ادعاي مديريت جهاني نيز داشت!
4- آسیب بعدی ظهور تعارض جديدي است كه هنوز ابعاد و پيامدهاي منفي آن براي علوم اجتماعي و جامعه ایران روشن نيست. اين تعارض اين است: از يكطرف آموزش علوم اجتماعي به طرف يك افزايش سريع كمي پيش ميرود و اين افزايش به شدت با انگيزه هاي مالي و تجاري عجين شده و از طرف ديگر بخشهاي قدرتمندي از مخالفان بنيادگراي علوم اجتماعي با اتكا به امكانات حكومتي به مقابله نرم و پنهان با علوم اجتماعي متعارف ميپردازند و فرايندهاي جذب نيروهاي شايسته را به بوروكراسي عمومي با اخلال روبرو كرده اند. نتيجه اين تعارض اين است كه جامعه با افزايش كساني روبرو است كه صاحبان مدرك بالا و بيكار را تشكيل ميدهند پيامدهاي زيانبار اين تعارض بعدها روشنتر ميشود.
5- دانشگاه كنترل ناپذيرشده و لذا نگاه امنيتي به دانشگاه چندسالي به طور جدي در دستور كار قرار گرفته است. گفتيم از ابتدا يكي از خاستگاههاي دانشگاه، و رشد علوم اجتماعي آموزش و تربيت نيروي انساني براي بوروكراسي حكومت با حمايت همه جانبه حكومت بود. خواست حكومت افزايش مهارت عملي و ابزاري نه انتقادي دانشجو بود. اما با توجه به رشد اموزش و نگرش انتقادي در علوم اجتماعي و با توجه به نزديكي دو خاستگاه رسمي و مدني علوم اجتماعي به هم و با توجه به رشد فضاي مجازی، كنترل وجه انتقادي علوم اجتماعي براي دولت غيرقابل اجرا شده است. لذا مدتي است كه حکومت از دانشگاه ترسیده و نگرش امنيتي بر دانشگاهها حاكم شده است. اين نگرش امنيتي يكي از موانع رشد و تأثير مثبت علوم اجتماعي در بستر توسعه پایدار جامعه ايران است. زيرا مهمترين عنصري كه ميتواند آسيب هاي فضاي آموزش و تحقيقات و گفتار علوم اجتماعي را درمان كند وجود يك “عرصه عمومي نقد و بررسي امن” و فعال بودن صاحب نظران و علاقه مندان در این عرصه است نه اعمال نگاه امنيتي از بالا بر دانشگاهها.
جمع بندي
چرا گفتار علوم اجتماعي در ايران به سوي تعادل در حركت است؟ اينكه گفتار علوم اجتماعي ديگر در انحصار نگاه ابزاري و رسمي نيست و نگاه انتقادي رشد فزاينده دارد؛ اينكه شكاف ميان خاستگاه رسمي و حكومتي و انتقادي و مدني علوم اجتماعي دارد كم ميشود؛ اينكه علوم اجتماعي از سيطره «تعصبگرايي روش شناسي» دارد آزاد مي شود؛ اينكه سانسور و كنترل فضاي علمي در محيط واقعي علوم اجتماعي (با رشد فضاي فكري و مجازي) دارد تاثير خود را از دست ميدهد؛ اينكه گفتار علوم اجتماعي فقط در سطح انتقاد نمانده و به سطح بازسازي نيز توجه ميكند و نگرش اصلاحي بر نگرش انقلابي در عرصه عمومي و ايران امروز غلبه پيدا كرده است، همگي علائمي است كه این نوید را می دهد که گفتار علوم اجتماعي در ايران به سمت تعادل و توازن پويا دارد حركت ميكند.
اميدواريم همراه با اين حركت تعادلي در گفتار علوم اجتماعي، دولت ايران نيز پس از ترميم ويرانيهاي دوره دولت نهم و دهم نيز به طرف يك دولت توسعه گرا حركت كند؛ آموزش و پرورش و رسانه هاي ايران شهروندان ايران را به سوي شهرونداني آگاه، اخلاقي و ماهر نيز سوق دهند. تا بدينسان جامعه ايران بتواند با تقويت جامعه مدني تواني پيدا كند تا بهتر بتواند معضلات عظيمي كه در پيش رويش جامعه ما هست (مثل خطر فرسايش فزاينده اقليم ايران، آسيبهاي اجتماعي، بحران اخلاقي جامعه، ضعف مردم سالاری و …) تواناتر پشت سر بگذارد. ان شاء الله.
* متن سخنرانی در همایش هشت دهه علوم اجتماعی در دانشگاه تهران













