دوره ات گذشته سراج!
چکیده : دوره ات گذشته مربی! دوره کسانی که ترکش در بدن داشته و همچنان پای آرمان های خود ایستاده باشند. این حق توست که لباس زندانی بر تن و دستنبد آهنی بر دست به دنبال نگهبانت در بیمارستان روان باشی، رزمنده! این روزها دوره، دوره کسانی است که اختلاس کنند و خیانت در امانت مردم کنند و وقتی به زندان رفتند، بعد از یک هفته برای درمان همسر بیمارشان به مرخصی دو هفته ای بیایند. اعداد را داری؟ یک هفته حبس، دو هفته مرخصی. باید قبول کنی دوره ات گذشته . به ترکش در گردن ات بگو حرکت نکند. اینجا دکتر نیست. اینجا زمانی تو را برای درمان می برند که یا شب 22 بهمن باشد یا شب عید نوروز...
کلمه – نرگس نامدار:
دوره ات گذشته مربی! دوره کسانی که ترکش در بدن داشته و همچنان پای آرمان های خود ایستاده باشند. این حق توست که لباس زندانی بر تن و دستنبد آهنی بر دست به دنبال نگهبانت در بیمارستان روان باشی، رزمنده! این روزها دوره، دوره کسانی است که اختلاس کنند و خیانت در امانت مردم کنند و وقتی به زندان رفتند، بعد از یک هفته برای درمان همسر بیمارشان به مرخصی دو هفته ای بیایند. اعداد را داری؟ یک هفته حبس، دو هفته مرخصی.
باید قبول کنی دوره ات گذشته . به ترکش در گردن ات بگو حرکت نکند. اینجا دکتر نیست. اینجا زمانی تو را برای درمان می برند که یا شب 22 بهمن باشد یا شب عید نوروز.
برادرت نوشته است: “باز هم بیمارستان بردند باز هم دکتر نبود و بی حاصل. فقط خواستند مانوری داده باشند که آخر سالی اعزام کردیم دکتر نبود. آرام و صبور از این سو به آن سوی بیمارستان امام میرفتیم و تو دست در دست آن سرباز پر استرس بودی و لب به گلایه نمی گشودی. ان الله مع الصابرین”
حالا صدای حاج کاظم آژانس شیشه ای در گوشم می پیچد: ” ميدونم بد موقعي براي قصه شنيدنه، ولي من، ميخوام براتون يه قصه بگم، وقت زيادي ازتون نميگيرم، يكي بود يكي نبود، يه شهري بود خوش قد و بالا، آدمايي داشت محكم و قرص ، ایام ایام جشن بود. جشن غیرت، همه تو اوج شادی بودن که یهو یه غول به این شهر حمله کرد . اون غول غول گشنه ای بود که می خواست کلی ازین شهر و ببلعه ،همه نگران شدن حرف افتاد با این غول چیکار کنیم ما خمار جشنیم ، بهتره سخت نگیریم، اما پیر مراد جمع گفت: باید تازه نفسا برن به جنگ، قرعه بنام جوونا افتاد، جوونایی که دوره کرکریشون بود رفتن به جنگ غول، غول غول عجیبی بود یه پاشو می زدی دو تا پا اضافه می کرد دستاشو قطع ميكردي چند تا سر اضافه می شد ،خلاصه چه دردسر، بلاخره دست و پای آقا غوله رو قطع کردن و خسته و زخمی برگشتن به شهرشون که دیدن پیرشون سفر کرده، يكي از پير جووناي زخم چشيده جاشو گرفته، اما یه اتفاق افتاده بــــود!!! بعضیا این جوونا رو یه طوری نگاشون می کردن که انگار غریــبه می بینن ، شایدم حق داشتن ، آخه این جوونا مدتها دور ازین شهر با غول جنگیده بودن جنگیدن با غول آدابی داشت که اونا بهش خوو کرده بودن دست و پنجه نرم کردن با غول زلالشون کرده بود شده بودن عینهو اصحاب کهف ، دیگه پولشون قيمت نداشت … اونایی که تونستن خزیدن تو غار دلشون و اونایی که نتونستن مجبور به معامله شدن.
من شمارو نمیشناسم، اما اگه مثه ما فارسی حرف می زنین پس معنی این غیرت و می فهمین، این غیرت داره خشک می شه، شاهرگ این غیرت… کمک کنید نزاریم این اتفاق بیوفته …من براي صبرتون یه یا علی ميخوام، همین.”
راستی سراج میردامادی زندانی سیاسی محبوس در بند 8 زندان اوین، رزمنده سالهای جنگ، جانباز 30درصدی در کدام عملیات این ترکش در گردن ات جا خوش کرد؟














