حصر؛ حاصل جمع زورگویی و زورپذیری
چکیده :قضاوت تاریخ درباره حصر تنها محدود به حصرکنندگان نخواهد بود. اقتدارگرایان تکلیف خود را با مفاهیمی از جنس عدالت و قانون و وجدان و قضاوت تاریخ روشن کرده اند. اما این مفاهیم تنها مفاهیمی برای سنجش اقتدارگرایان نخواهد بود. جامعه و مخالفان حصر هم در معرض همین آزمون هستند که آنها برای رفع حصر چه کردند؟ آیا همه ظرفیت های اعتباری و قانونی را برای رفع این ظلم آشکار به کار بسته اند؟ ...
کلمه – علی بردبار:
تاریخ می گوید، حصرها حاصل استیصال اقتدارگرایی هستند. جایی که سره از ناسره چنان بر همگان شفاف می شود و وجدان عمومی جامعه با سوژه ای که تصمیم بر حصر اوست چنان همدلی دارد یا قدرت اقتدارگرایی چندان کاهش یافته که حتی بزک قانون به کار قدرت اقتدارگرا نمی آید تا معترض را در مسیری حتی صوری از دادرسی مجازات کند. آغاز حصر، حاصل پایان منطق قدرت است. جایی که منطق تنها زور عریان می شود. حصر می کنند چون می توانند؛ همین.
4 سال حصر رهبران جنبش سبز نشان از صحت تحلیل فوق دارد. چهره هایی موجه با سابقه کم نظیر در خدمت به مردم و انقلاب، معترض برخی رویه ها در کشور شدند. آنها در مسیر این اعتراض با همه آزاری که از جانب حاکمیت دیدند، نه منفعل شدند و نه تندروی کرده و از قانون تخطی کردند. آنها در مسیری ثابت و معتدل و بی نوسان و استوار، بخشی از میلیون ها معترضی شدند که توهین به شعورشان را تاب نیاورده و صدا به اعتراض بلند کرده بودند. در این مسیر حکومت تلاش بسیاری کرد تا آنها را به خروج از مسیر قانون و گفتمان هویتی و اعتقادی آنها که گفتمان انقلاب بود وادار کند. اما آنها نه از اعتراضشان دست شستند و نه حاکمیت قانون را زیر پا گذاشتند. از قضا آنها در برابر حاکمیت که زورگویی را پیشه کرده بود، پرچم دفاع از قانون در دست گرفته و مطالبه “اجرای بدون تنازل قانون اساسی” را مطرح کردند. روشی از مبارزه که حاکمیت را به استیصال مطلق رسانده بود. معترضان از حمایت وسیع مردمی برخوردار بودند و در برابر فشارها، خط اصلی را گم نکرده و سردی و گرمی شان نمی شد. تجربه دهه ها حضور و مبارزه سیاسی و اجتماعی به آنها یاد داده بود که چگونه بمانند که نه از گفتمان و مطالبه خود و نه از قانون تخطی نکنند. آنها همه اعتراض هایی که داشتند را با استفاده از ظرفیت های قانون اساسی و حقوق شهروندی شان انجام دادند و اسیر رویه ای که حاکمیت اقتدارگرا تلاش می کند تا رعب از سرنیزه برای زیاده خواهی های فراقانونی اش را در جامعه به جای تبعیت از قانون جا بیندازد، نشدند. موسوی و کروبی و رهنورد اسیر صحنه آرایی خطرناک حاکمیت اقتدارگرا نشدند و این خطی بود که اقتدارگرایی را به استیصال کشانید تا با دور زدن قانون و بی توجه به قضاوت تاریخ و جامعه، حصر را به عنون راهی که تنها مستظهر به “زور” است در پیش بگیرند.
البته قضاوت تاریخ درباره حصر تنها محدود به حصرکنندگان نخواهد بود. اقتدارگرایان تکلیف خود را با مفاهیمی از جنس عدالت و قانون و وجدان و قضاوت تاریخ روشن کرده اند. اما این مفاهیم تنها مفاهیمی برای سنجش اقتدارگرایان نخواهد بود. جامعه و مخالفان حصر هم در معرض همین آزمون هستند که آنها برای رفع حصر چه کردند؟ آیا همه ظرفیت های اعتباری و قانونی را برای رفع این ظلم آشکار به کار بسته اند؟ آیا کسانی که با حصر مخالفند، به خصوص کسانی که پیش از حصر همراه و همدل و مشوق محصوران امروز بودند، راه نیمه تمامی که با یکدیگر آغاز کرده بودند را تا انتها آمدند.
موسوی و کروبی و رهنورد بر سر عهدشان ماندند. اما ما چه کردیم؟ حصر را زورگویی مطلق می دانیم، اما آیا با این زورگویی مخالفتی که نشانه حساسیت مان به آن باشد نشان داده ایم. راحت تر بگویم، اگر همان خط استوار و معتدلی که محصورانِ امروز دنبال کردند را همان جمع بی شمار ادامه می دادند، راهی برای تداوم زورگویی حکومت می ماند؟ به بیان دیگر آیا می توان گزاره ابتدایی این یادداشت را این گونه تکمیل کرد؛ حصر حاصل استیصال و زورگویی عریان حاکمیت اقتدارگرا و کوتاه آمدن و گاه خلف وعده نخبگان و جامعه در برابر زورگویی است؟













