سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

چشم نرگس ها نمدار است

چکیده : روز آخر مرخصی چقدر تند می گذرد. انگار عقربه های ساعت سر در پی هم می گذارند. روز آخر گویی بدترین روز عمر آدم است. وقتی تکرار می شود انگار عمر آدم کش می آید تا بدترین ها جلوی چشمش رژه بروند. بچه ها از خداحافظی بدشان می آید و تو از دیشب چند بار با عزیز دور از وطنت خداحافظی کردی تا خداحافظی آخر را گم کند و دلش کمتر بگیرد در غربت!...


فخرالسادات محتشمی پور

خیره شده ام به نرگس های داخل این گلدان کوچک سبز و ته دلم خوشحالم که آن ها را نبردی تا با همه عطر خوششان بمانند برای من!

باران و برف تؤامان می بارید و من به حرفت گوش نکردم پیاده و تند راهی خیابان بغلی شدم تا گل بخرم برای عزیزی که بی منت مدت هاست که دارد جور ما را می کشد. گفتم عزیزم تو داخل ماشین باش که سرما نخوری من زود برمی گردم اما تو دلت می خواست درست زیرآسمانی که کبود نبود و سپید بود و سخت می بارید بایستی و خیس شوی و چشم هایت را ببندی و نفس عمیق بکشی زیر باران و برف تؤامان خیابانی که دیوار نداشت. من می دویدم تا تو خیس نشوی و آدرس گل فروشی را می پرسیدم از رهگذران و چه خوب که آن ها زود و درست آدرس می دادند برخلاف خیلی روزهای دیگر. گلدان گل زیبایی را انتخاب کردم و چشمانم بر روی شاخه های نرگس نشست و گلفروش دسته کوچک نرگس را به دستم داد. گفتم برای عزیزی می برم که عطر وجودش ۳۴ سال است که بر جسم و جانم نشسته است. من می دویدم تا تو خیس نشوی و خیس شدم در بارش باران و برف تؤامان که تو گفتی برکت است!

من ساعت را نگاه کردم و گفتم استرس گرفته ام و تو خونسرد و آرام پرسیدی چرا؟! من نگاهت کردم و گفتم دلت چه می خواهد حالا که هیچ چیز نمی توانی با خود به بند تنهایی ات ببری؟ مرا نگاه کردی و گفتی باور می کنی هیچ چیز دلم نمی خواهد! باور می کنم باور می کنم. اگر در دنیا و از دنیا چیزی می خواستی پنج سال و نیم زندان و چهار سال و نیم حصر در زندان را تاب نمی آوردی عزیزم! من پیاده شدم و برایت توت فرنگی گرفتم و سبزی تازه که تو را در خیال به باغ ها ببرم و تو برایم قصه گفتی از زندانی که این طور بزرگت کرده که از دنیا هیچ نمی خواهی! صدایت سمفونی زندگی بود. دیگر استرس نداشتم.

داخل آسانسور که شدیم گفتم این دسته کوچک نرگس را با خود به زندان ببر هدیه سالگرد ازدواجمان. گفتی مانع می شوند و نمی گذارند داخل ببرم گفتم شاید بگذارند گفتی پیش تو باشد انگار پیش من است. من نرگس ها را بوییدم و عطر تو را استشمام کردم و روحم تازه شد.

روز آخر مرخصی چقدر تند می گذرد. انگار عقربه های ساعت سر در پی هم می گذارند. روز آخر گویی بدترین روز عمر آدم است. وقتی تکرار می شود انگار عمر آدم کش می آید تا بدترین ها جلوی چشمش رژه بروند. بچه ها از خداحافظی بدشان می آید و تو از دیشب چند بار با عزیز دور از وطنت خداحافظی کردی تا خداحافظی آخر را گم کند و دلش کمتر بگیرد در غربت!

تو باید به زندان برگردی و من چشم از تو برنمی دارم وقتی که بی خیال مشغول مرتب کردن خانه هستی و انگار مأموریت داری دور و بر مرا خلوت کنی. می گویی من در زندان یاد گرفتم که هرچه دور آدم خلوت تر باشد بهتر می تواند فکر کند. می گویی فخری دور و برمان که خلوت باشد زندگی راحت تر می شود! من چشم از تو برنمی دارم و تو انگار نه انگار که یک سال و چند ماه دیگر را باید در زندان باشی. نه به ساعت نگاه می کنی نه مثل من سرگشته و پریشانی!

می گویی اگر حمل بر لجبازی نمی شد می ماندم تا ششم بهمن را با هم جشن بگیریم. می گویم همه این روزهایی که با ما بودی برایم جشن بود و عید بود و مبارک بود. بهمن همیشه برایم عزیز بوده و تو همیشه برایم عزیز بوده ای و هستی.

بهمن ۵۹ ! روز ششمش بود که صبح زود آمدی دنبالم. سه راه ضرابخانه را از آن روز خوب یادم مانده و توقف کردی برای گرفتن آن شیرینی ها از رفیق شیرینی فروش تا کاممان را شیرین کنیم و چقدر طعم رفاقت شیرین است وقتی که ایران را مهد رفاقت می دانی و همه ایرانیان را رفیق!

می گویی فخری! باور می کنی من از هیچ کس بدم نمی آید. هرچه فکر می کنم می بینم از هیچ کس کینه ای ندارم و من زل می زنم به مردم چشمانت که مدت هاست احساس می کنم با هم فرق دارند از همان روزی که گفتی تار می بینی و من دلهره گرفتم و تو خندیدی و گفتی خدا یکی یکی امانت هایش را پس می گیرد باید باور کنیم!

هر ششم بهمن کیک می پختم و با هدیه ای کوچک و شاخه گلی یادت می آوردم که پیوندمان چند ساله شده و می گفتم تو برای من هدیه نگیر یک شاخه گل کافی است! حالا این ششمین ۶ بهمن است که جداجدا پیوند مبارکمان را جشن می گیریم. با این تفاوت که تو تنهایی و من در جمع دوستان و اقوام و یارانی که هیچ رقم نمی گذارند طعم گس و تلخ تنهایی به جان ما بنشیند و روحمان را مکدر کند!

سی و چهار سال از آن روز خوب می گذرد و ما هرگز فراموش نمی کنیم که چه کسی دست های ما را و قلب هایمان را به هم گره زد و فراموش نمی کنیم که ۶ بهمن هر سال عهدمان را تجدید کردیم محکم تر از سال قبل و حالا ۳۴ ساله می شود این پیوند مبارک و ما هر یک در گوشه ای آن را جشن می گیریم.

خیره شده ام به نرگس های داخل این گلدان کوچک سبز و ته دلم خوشحالم که آن ها را نبردی تا با همه عطر خوششان بمانند برای من!

گفتی چرا چشم را به نرگس تشبیه می کنند؟ گفتم گلبرگ ها را ببین! و چشم بر نرگس ها گذاشتم تا تو اشکم را نبینی و تو خیره شدی به نرگس ها و گفتی طاقت دیدن اشک های تو و بچه ها را ندارم و من گفتم هر روز دور از تو برایم هزار سال است!

هوا سرد است و سوز و سرما اوین را احاطه کرده نگهبان می پرسد چکار دارید؟ من نگاهش می کنم با لبخندی که گوشه لبم ماسیده است و تو می گویی بگو تاجزاده آمده خودشان می دانند! می گویم نمی شود مرا هم با خود ببری داخل؟ می گویی زندان جای خوبی نیست و من دلم از همین حالا برای تو تنگ می شود و برای آن سلول دو الف تنگ می شود که ۴۵ روز عمرم را در آن گذراندم و خوشبخت بودم چون در هوایی نفس می کشیدم که تو در آن نفس می کشیدی.

نرگس ها را دوست دارم چون عطر تو را در خانه مان می پراکنند. گلدان کوچک نرگس را می گذارم جلوی قاب عکست که ۵ سال و نیم است با من بوده و به آن انس گرفته ام. بالای قاب عکس نوشته: مصطفی تاجزاده را آزاد کنید! از این صحنه عکس می گیرم تا نرگس های سی و چهارمین سالگرد ازدواجمان را با حس و حال امشب، ششم بهمن ۱۳۹۳، ماندگار کنم!

چشم نرگس ها نمدار است…


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.