ما به قول خود عمل کردیم؛ حاکمان چرا عهدشکنی و فساد کردند؟
چکیده :من یاد گرفتهام حتی اگر به دشمنت هم قول دادید باید سر حرفت بایستی و به وظیفهات عمل کنی. این روزها میبینم که آقایانی که در بالاترین پستهای قانونی کشور بودهاند، چگونه برخلاف عهد و سوگندشان عمل کردهاند و حالا که پردهها کنار رفته، حجم بالای فساد و بیکفایتیشان آشکار شده است. مفاسد، خودرایی و ناتوانیهایی که میرحسین موسوی و مهدی کروبی هم به آنها اعتراض داشتند و اکنون هم شاید از داخل منازل محصور شدهشان نتایج پیشبینی خود را میبینند....
کلمه – بهزاد عربگل:
من نه نویسندهام و نه سیاستمداری سخنور! شهروندی ساده هستم که ساکن شهر تهران است و در پی اعتراض به رویههای جاری فاسد در دوران احمدینژاد و اعتراض به نتایج اعلام شده برای انتخابات سال ۸۸ به زندان افتاده است. اعتراض به اعمال و رفتار دولتمردانی که اکنون خودشان هم حاضر نیستند تا در برابر مردم و دادگاه پاسخگوی عملکردهایشان باشند.
گرچه من سابقهای اندک و مجروحیتی مختصر از دوران جنگ به یادگار دارم، اما خوب یادم هست که آن روزها بچهها در جبههها میجنگیدند چون باور داشتند که مسئولانشان خادمان مردماند. حالا اگر کسی کلمه زیبای خدمت را به خیانت آلوده کند، چه باید کرد؟
این نامه رنجنامه کوچکی از یک اتفاق میان هزاران رخدادی است که شوربختانه هر روز به صورت مستمر در سالهای اخیر در کوچه و بازار این مملکت دیده میشود و حالا من تصمیم دارم به عنوان یک شاهد عینی، یک روایت واقعی از ماجرا را در معرض قضاوت بگذارم. خودتان قضاوت کنید که تا چه حد اخلاق و مردانگی در هیاهوی تظاهرکنندگان به خدمت قربانی شده است؟!
ما آموختهایم که در هر پست و مقام نباید برای رسیدن به هیچ هدف و قدرتی اخلاق را قربانی کرد. من بعد از دو سال دوندگی، بنایی و کارگری بالاخره موفق شدم برای امرار معاش خودم و خانوادهام یک تالار پذیرایی در محل منزل پدریام احداث کنم. پس از طی مراحل قانونی از سوی اتحادیه این صنف مهلتی یک ساله دریافت کردم. آغاز کارم با مراجعه دوستی همراه شد که گفت: تصمیم دارد تا برای تولدش یک شب حدود ۳۰۰ نفر را مهمان کند. سپس یک طبقه تالار را اجاره کرد. من نیز همین مهمانی را بهانه خوبی دیدم که برای افتتاحیه تالار، دوستان مشترکمان را دعوت کنم. مهمانی این دوست، (اکبر امینی- اکبر جرثقیل) در یک فضای کاملا اسلامی و مطابق با شئونات جاری برگزار شد. بعد از آن برخی از دوستان عکسهایی از مراسم را در صفحات مجازی منتشر کردند، بلافاصله نهادهای مختلف امنیتی از جمله پلیس امنیت، اطلاعات و اطلاعات سپاه مرا احضار کردند. برای مثال یک بار که به پایگاه چهارم پلیس امنیت رفته بودم، ریاست آنجا ابتدا از من تعهد گرفت که از این پس هر قراردادی را که برای برگزاری مراسمهای مختلف در تالار میبندم، باید به ایشان اطلاع دهم. ضمنا گفت: میدانی آن شب چه کسانی در تالار شما مهمانی داشتند؟ گفتم من کاری به سابقه و افکار مشتری ندارم. اصلا به من چه ربطی دارد؟! پاسخ داد: حتی یک ساندویچی را هم نباید دو ساعت به اینها کرایه داد. آنوقت تو در تالار برایشان تولد گرفتهای؟!
سپس برگهای به من داد و گفت: برو بیرون و این سوالات را جواب بده! کارت ملی مرا هم گرفت. وقتی برگشتم، او که به عنوان مامور قانون بود با لحن بسیار بد کلی ناسزا به من گفت و فریاد کشید: مرتیکه! تو خودت فتنه هستی! خودت سردسته و فتنهگر هستی. ای بیپدر و مادر! بعد میگویی اینها را نمیشناسم! پدرت را درمیآورم و در تالارت را میبندم!
او نتوانست پدرم را دربیاورد اما در تالاری را که محل امرار معاش من و خانوادهام و حتی خانواده پدریام بود بستند. از آن روز به بعد ظرف ۴ روز ۶ جلسه پشت سر هم با من برگزار کردند. حتی ۲ بار این جلسات در محل تالار پذیرایی تا حدود ۳ شب به طول انجامید. بالاخره به اینجا رسیدند که گفتند: باید تعهد کتبی بدهی که به نفع آقای رفسنجانی یا آقای خاتمی وارد انتخابات نشوی و از محل تالارت هم برای این کار استفاده نشود! تنها در این صورت است که اجازه میدهیم خودت آزاد باشی و تالارت باز باشد. من زیر بار نرفتم و در آخر گفتند: اصلا قول شفاهی و اخلاقی بده که به نفع آقایان وارد انتخابات نشوی!
در جوابشان گفتم: قول نمیدهم. من قبل از شما به کس دیگری قول دادهام که میآیم.
مامور مربوطه گفت: مرد حسابی! قولت که کتبی نیست. دوباره در جوابش گفتم: عزیز من! قول، قول است. من اگر قولی بدهم باید تا آخرش بمانم و عمل کنم. ضمن اینکه این درخواست شما کاملا خلاف قانون است. این حق من است که در انتخابات شرکت کنم و به نفع هرکسی که نامزد رسمی باشد، کار کنم.
جالب است بدانید فردای آن روز در هنگامی که پیش دوست عزیزم آقای مهندس حسین مرعشی بودم، از طرف اجرای احکام اوین به منزل ما آمده بودند تا مرا برای اجرای حکم به زندان ببرند. تلفنی به ماموران قول دادم که شما امروز برگردید و من فردا بین ساعت ۱ تا ۳ بعدازظهر خودم را معرفی میکنم.
آقای مرعشی پیشنهاد کرد که نروم و حرفش این بود که صبر کنم تا خودشان بیایند و مرا دستگیر کنند. اما من گفتم چون قول دادم، باید بروم. فردای آن روز سر ساعت مقرر خودم را معرفی کردم و از آن تاریخ تا کنون در زندان هستم.
من یاد گرفتهام حتی اگر به دشمنت هم قول دادید باید سر حرفت بایستی و به وظیفهات عمل کنی. این روزها میبینم که آقایانی که در بالاترین پستهای قانونی کشور بودهاند، چگونه برخلاف عهد و سوگندشان عمل کردهاند و حالا که پردهها کنار رفته، حجم بالای فساد و بیکفایتیشان آشکار شده است. مفاسد، خودرایی و ناتوانیهایی که میرحسین موسوی و مهدی کروبی هم به آنها اعتراض داشتند و اکنون هم شاید از داخل منازل محصور شدهشان نتایج پیشبینی خود را میبینند.
و من هم اینجا زیرلب در زندان زمزمه میکنم و با خودم میگویم: «یا حسین، میرحسین» و «درود بر شیخ مهدی کروبی»
به امید آزادی همه عزیزان دربند
بهزاد عربگل- زندان رجاییشهر













