دیو- خدای بازار و دست نامرئی
چکیده : مارکس با شناخت روابط کالایی و روح سودازده جهان سرمایهداری بر آن شد از ذهن آدمی یاوهزدایی کند و نشان دهد هیچ امر مقدسی نمیتواند در برابر قدرت ویرانگر سرمایه ایستادگی کند و به این دلیل هر چه مقدس است دود میشود و به هوا میرود......
محمد آقازاده:
آدمی هنوز در چنگال جهان اسطورهای گرفتار مانده است و راه گریزی از آن نمییابد، هر آنچه برساخته خود اوست بر نیروهای پنهانی ارجاع میدهد، حضور و حاضری دارند ولی از منظر شناخت تن به ذهن نمیدهند تا معرفتی را فعال کند که ساختار اسطوره در هم میریزد. مفاهیمی مثل «بازار»، «رقابت آزاد»، «دمکراسی»، «حقوق بشر» که مبدل به دالهای تهی شدهاند در جهان امروز خصلتی به شدت اسطورهای یافتهاند که فاعلیت را از آدمی میگیرد و برساخته خود او را به نیروهای ناشناخته میسپارد.
«دست پنهان» آدام اسمیت مگر نیروی اسطورهای نیست که با قدرت جادوگرانهاش همه آشفتگیها را به سامان میکشد و مگر دیو- خدای بازار مبدل به نیروی انتزاعی نشده است که بهعنوان قادر مطلق عمل میکند و هر کس جلوی نیروی مخرب و ویرانگر آن بایستد آب در هاون میکوبد و یا خود را مضحکه دستهای پنهان میکند که تلاش او را به سخره میگیرند.
انسان تراژیک در یونان باستان قرنها پیش بر استیلای جهان اسطورهای میشورد، این انسان تقلای جامعهای است که میداند هنوز توان آن را ندارد که از این جهان بگریزد و با خلق انسانی که در برابر تقدیر میستیزد و میخواهد آنچه پیش بینی شده است توسط خود وارد تاریخ کند، این انسان ضربهای سترگ بر اسطوره میزند و در پیامد آن است که افلاطون با غار معروفش و تمنای جهان آرمانی شده بر آنست با فلسفه از اسطوره گذر کند.
فلاسفه اروپایی از دکارت تا هگل با فلسفه ورزی بر دامن علم آمیختند تا علم را جانشین اسطوره سازند، شناخت بلاواسطه را از طریق مفاهیم عقلی رام چنگ خود کنند. ولی کانت برای اینکه از دام جهان وهمآمیز بگریزد ترکیبهای پیشینی شناخت را خصلتی اسطورهای میدهد و آنها را پیششرط فهم آدمی میسازد، چراکه ما به شیء فینفسه راهی نداریم. هگل گفت فینفسه همان ذهن است که پشت پدیدهها ایستاده است و خودش را به حیطه شناخت وارد نمیکند، او نیز به ناچار روح مطلق از پنجره فلسفه وارد میکند تا تکیهگاهی برای خود بیابد.
مارکس با شناخت روابط کالایی و روح سودازده جهان سرمایهداری بر آن شد از ذهن آدمی یاوهزدایی کند و نشان دهد هیچ امر مقدسی نمیتواند در برابر قدرت ویرانگر سرمایه ایستادگی کند و به این دلیل هر چه مقدس است دود میشود و به هوا میرود، فرایند عینیت یابی که او کشف کرد هنوز نتوانسته است بر ذهن اسطورهساز بشر معاصر غلبه کند. شیءواره شدن آدمی، کالازدگی و این یقین که سرمایهداری بدیلی ندارد، آدمی را یکباره دیگر با چالشی تراژیک رودررو کرده است و باز باید انسانهای تراژیک با وثیقه گذاشتن کل هستیشان نشان دهند همه چیز برساخته آدمی است و نیروی کور بازار و دست نامریی آدم اسمیت یک درک اسطورهای است که همان اندازه وجود خارجی دارد که دیو – خداهای دوران باستانی انسان ایرانی سالهاست به صورت جمعی و فردی میکوشد بر جهان وهمناک اسطورهها غلبه کند. جنبش سبز یکی از این تلاشهاست که حتی در سکوتش از بسیاری از روابط وهم زدایی میکند و میرحسین موسوی با یک پیغام ساده نشان میدهد بهعنوان یک انسان تراژیک چطور میتواند نقابهای فریب را بدرد و از جهان وهمزدایی کند – باز در این مورد سخن خواهم گفت.













