استدلالهایی علیه خویشتن
چکیده :من نمی گم زندانی بودنت تقصیر توئه، حرف من اینه که تو در برابر آزاد نشدنت مسئولی! اینکه چه کسانی و به چه دلیلی تو رو به زندان انداختن یک بحثه و اینکه تو چطور می بایست عمل کنی و برای آزد شدنت تلاش کنی بحث دیگه. اشتباه یا ظلمی که دیگران در مورد تو مرتکب شدند، تو رو از مسئولیتی که در برابر آزادی ات داری معاف نمی کنه! تو هنوز ساده ترین و معمول ترین کار ممکن را برای آزادی ات انجام ندادی و در خواست عفو ننوشتی! تو خوب میدونی که نوشتن چنین درخواستی هیچ ضرری برای دیگران نداره اما از این کار طفره میری! میتونی بگی چرا؟!...
کلمه – سید ضیاء نبوی:
آزاد: می دونی دوست من، فکر کردن به وضعیت تو همیشه من رو دچار احساس تاسف و تاثر میکنه. پذیرفتن اینکه یک آدم اینهمه مدت از عمر و جوونی خودش رو توی زندان تلف کنه برام خیلی آزار دهنده است و دردناکتر اینکه حس می کنم خود تو هم در ادادمه پیدا کردن چنین شرایطی مقصری ! بنظر من تو میتونستی به این شرایط خاتمه بدی ولی بهردلیلی نخواستی . نمی دونم ، شاید تصور میکنی که این وضعیتی قهرمانانه است اما مایلم که بدونی از نظر من وخیلی از انسان های معقول ادامه ی این شرایط دال برچیزی نیست جز حماقت و بی مسئولیتی!.. امیدوارم از صراحتم نرنجی اما لازم بود یکی این حرف رو به تو بزنه !!..
زندانی: از همدردی و همینطور اظهار نظر صریحت ممنونم ! من هم مثل تو گذران عمر رو توی زندان مایه ی تاسف میدونم گرچه شاید باندازه ی تو متاثر نشم ! در مورد اینکه شرایط من شبیه یک قهرمان نیست با تو موافقم اما نمی تونم بپذیرم که در ادامه ی این شرایط تقصیری متوجه منه. شرایطی که می بینی تقریبا بتمامی بر من تحمیل شده ومن چاره ای جز پذیرش اون نداشتم…
آزاد: نمی دونم که چرا باورم نمیشه از شرایطی که توش هستی متاسف باشی همون طور که نمی تونم قبول کنم این موقعیت برای تو کاملا تحمیلی باشه ! خودت خوب میدونی که افرادی با پرونده های بسیار سخت تر و پیچیده تر از تو توی زندان بودن وسریعتر از موعد آزاد شدن، اما تو همچنان توی زندانی و احتمالا خواهی بود ! بنظر من مشکل تو اینجاست که عزم و اراده ی لازم برای آزاد شدن رو نداری !
زندانی: انصاف داشته باش رفیق تو خوب میدونی که من چقدر با مسئولین پرونده ام حرف زدم و چقدر سعی کردم سوء تفاهمات رو حل کنم و راهی پیدا کنم. البته توی این تلاش یه حد و مرزهایی رو هم خودآگاه و ناخودآگاه رعایت کردم و اون اینکه تا حد امکان به کسی آسیب نزنم اما خب در باقی موارد فکر نمی کنم کم گذاشته باشم.
آزاد: یه جوری حرف می زنی انگار کسانی که زودتر از مو عد آزاد شدند به کسی صدمه زدند یا آسیبی رسوندند. در صورتیکه میدونی اصلا اینطور نیست. در ضمن من یکی خیلی خوب میدونم که تو به قاعده ی آسیب نرسوندن به دیگران چندان هم وفادار نبودی و اگه قبول نداری یکبار حرفها و نوشته هات رو توی جلسات بازجوئی مرور کن تا حرفهام برات معنی بشه ! از همه ی اینها گذشته اینهمه آزار و رنجی که در این مدت برای خانواده و اطرافیانت درست کردی چی؟ اونها به حساب نمیاد! بنابراین ازت خواهش میکنم که ژست آدم های انسان دوست رو کنار بگذاری که اصلا بهت نمیاد!
زندانی: من هم نگفتم انسان دوستم! این که ما مراعات دیگران رو می کنیم هم الزاما بمعنای خیر خواهی ما نیست ، خیلی وقتها ما بدیگران آسیبی نمی زنیم چون دلمون میخواد حساب کتابمون با دیگران صاف باشه وبه کارهایی برسیم که ترجیح میدیم ! اصلا گاهی فکر میکنم آدم هایی که ازآزار رسوندن به دیگران لذت می برند خیلی شبیه کسانی هستند که معنی زندگی رو در کمک بدیگران می فهمند . نقطه اشتراک هر دو اینه که همیشه دلشون می خواد با دیگران قاطی باشند و در نسبت با دیگران خودشون رو تعریف کنند . من جزو آدم هایی هستم که نرجیح می دم همیشه یه حفظ فاصله ای با دیگران داشته باشم و شاید همین باعث میشه که مراقب باش به دیگران آسیب نزنم در واقع نه خیرخواهی که شاید خودخواهیمه که مانع ازین میشه به دیگران آسیب وارد کنم!
آزاد: ازت خواهش میکنم فلسفه نبافی دوست عزیز ! باور کن این فلسفه بافی ها تنها کاربردش زمانیه که می خوای به خودت و دیگران دروغ بگی! ازت میخوام به موقعیتی که توش هستی روشن و شفاف نگاه کنی و انگیزه های خودت رو درست بفهمی . نه به من دروغ بگو نه بخودت ! اگر نظر من رو بخوای تو نمی خوای از زندان بیای بیرون چون حس میکنی این شرایط بنفع توئه ! نمیگم این منفعت خیلی روشن و ملموسه و تو به اون آگاهی، اما تقریبا مطمئنم که چیزی در این بین هست و تو از ادامه این شرایط چندان ناراحت نیستی!
زندانی: یعنی چه که موندن در زندان بنفعمه؟! منظورت چیه؟! نکنه تو هم میخوای بگی که من دنبال معروف شدن و مشهور شدن و این حرفا هستم! ها؟
آزاد: نکنه تو هم میخوای بگی اصلا اهل این حرفا نیستی و از مشهور شدن خوشت نمیاد! من نمیگم که همه انگیزه هات از این جنسه اما اگر انکارش هم بکنی ازت ناامید میشم!
زندانی: نه من انکار نمی کنم که دلم میخواسته و میخواد که دیده بشم و از اینکه دیگران بهم توجه بکنند خوشم میاد اما خب به چه قیمتی؟ به قیمت اینکه ده سال از عمرم رو توی زندان بگذرونم؟! یعنی اینقدر احمق بنظر می رسم؟! اصلا گیرم که تو درست میگی و اتگیزه من همینه که تو گفتی، حالا که می بینی توی این پنج سال و اندی موفق نشدم، پس ادامه دادنش چه معنایی میتونه داشته باشه!؟
آزاد: البته باید بپذیری که یک شکست خورده مطلق هم نبودی ! در ضمن من نمیگم که تو داری عمر و زندگی ات رو با مشهور شدن معامله میکنی ، حرف من اینه که تو از طریق زندانی شدن صاحب میزانی از توجه شدی که نمی خوای اون رو از دست بدی!احتمالا تایید میکنی که تو واجد هیچ توانایی خاصی نبودی که بصورت طبیعی لایق توجه دیگرانت بکنه و زندانی شدن حداقل این فرصت رو بتو داد که جماعت اگرچه محدودی بتو توجه کنند !اصلا هیچ باین فکر کردی که چرا اینهمه از توی زندان مینویسی ؟ خودت خوب میدونی که اکثر نوشته هات هیچ ربطی به مسائل اجتماعی و سیاسی نداره ودر غالب اوقات فقط داری از خودت حرف می زنی در واقع تو از یک موقعیت سیاسی و اجتماعی که بیشتر از سر اتفاق نصیبت شده داری استفاده ای شخصی می کنی! تو هم مثل همه آدم هایی که از نوشتن خوششون میاد عشق مخاطب داری و چون زندانی بودن مخاطب هات رو بالاتر می بره دو دستی به این موقعیت چسبیدی و ولش نمی کنی!
زندانی: نمی خوام حرفات رو بتمامی رد کنم واگه راستش رو بخوای بخش زیادی از اون رو می پذیرم اما خب نتیجه گیری نهایی ات بنظرم کاملا اشتباهه.. در مورد اینکه من زندان رو بعنوان بک فرصت هم نگاه میکنم و سعی میکنم امتیازات اون رو ببینم حرف قابل دفاعیه، اما اینکه این امتیازات به زندانی بودن می ارزه حرف مسخره ایه! برای مثال اگر زندگی رو به بازی فوتبال تشبیه کنیم، یک زندانی همیشه با چند گل از آدم های آزاد عقبه! تلاش برای نوشتن، دیده شدن و امتیازات دیگه ی زندان در بهترین حالت فقط اختلاف گل ها رو کم میکنه اما هیچوقت فرد رو بجایی نمی رسونه که بتونه ادعا کنه برنده شده!حتی تساوی هم برای یک زندانی جزو آمال و آرزوهاست! بنابراین اینکه در زندان بودن رو با امتیازها و انتفاعاتش بسنجیم ، نمی تونه موجه و قابل دفاع باشه…
آزاد: تو طوری در برابر حرفام موضع میگیری که انگار دارم اتهامی به تو وارد می کنم. در صورتی که اگه می پذیرفتی چنین نفعی در بین هست اونوقت حداقل از نظر من انسان واقع گرایی بودی. اما خب الان ناچارم که بگم انسان خیالاتی و هپروتی هستی! اینکه شیفته قهرمانان فضیلت مداری هستی که رها از هر گونه منفعت و قید و بندی تصمیم میگیرند. تو تلاش میکنی به تصویری از انسان وفادار باش که جز درون حماسه ها و داستان ها نشانی از او نیست! وقتی بچگی ات را بخاطر می آورم و اونهمه کتاب داستان و رمان که با خوندنش بزرگ شدی میبینم که اگه آدم واقع گرایی میشدی جای تعجب بود ! آخه قالب کسانی که زندگی رو از طریق کتابها میفهمند ، اسیر تصاویر اغراق گونه ای از انسان می شوند که هیچ امکانی برای تحققش در زندگی واقعی وجود نداره . دردناک اینجاست که نویسندگان این کتاب ها این تصاویر و تیپ های شخصیتی رو تنها برای سرگرمی و گاهی هم پوشاندن ضعف های شخصیتی خودشون خلق میکنند و هیچ ایمانی به اونها ندارند. اما متاسفانه دیوانه هایی هم مثل تو پیدا می شوند که این تخیلات را جدی می گیرند و میخوان از روی اون زندگی کنند. البته زمانه و اتقاقاتش بالاخره این افراد رو از خواب بیدار میکنه، اما خب وای بحال آنهایی که نمی خواهند بیدار شوند!
زندانی: سخنرانی جالبی بود رفیق اما ربطی بمن نداشت! من مصداق حرفهای تو نیستم، شاید توی دوره ی نوجوانی و اوایل جوانی بودم اما الان نه، خیلی وقته که نه! اینکه چرا با حرفهات مخالفت میکنم بحثیه که نمی خوام واردش بشم ، چون هر چه که من بگم تو جوابی برای اون داری و هرچه که تو بگی من بی پاسخت نمی ذارم! اما نکته ای هست که بنظر من پیش فرض همه استدلال های توئه و همه ی حرف هات برپایه اون استواره. پیش فرضی که من اصلا قبولش ندارم ،پیش فرضی که میگه من دربرابر شرایطی که توش هستم مقصرم و رندانی بودن هم تقصیر منه. تو برای این حرفت هیچ سندی نداری!
آزاد: نه دقت کن، من نمی گم زندانی بودنت تصیر توئه حرف من اینه که تو در برابر آزاد نشدنت مسئولی! اینکه چه کسانی و به چه دلیلی تو رو به زندان انداختن یک بحثه و اینکه تو چطور می بایست عمل کنی و برای آزد شدنت تلاش کنی بحث دیگه. اشتباه یا ظلمی که دیگران در مورد تو مرتکب شدند، تو رو از مسئولیتی که در برابر آزادی ات داری معاف نمی کند! تو هنوز ساده ترین و معمول ترین کار ممکن را برای آزادی ات انجام ندادی و در خواست عفو ننوشتی! تو خوب میدونی که نوشتن چنین درخواستی هیچ ضرری برای دیگران نداره اما از این کار طفره میری! میتونی بگی چرا؟!
زندانی: حالا کی گفته اگه من در خواست عفو بنویسم آزاد میشم؟خیلی ها بودند که در خواست عفو نوشتند و آزاد نشدند و به جاش خیلی ها هم ننوشتند و امروز آزادند! اگه تضمیمنی در کار بود که بعد از نوشتن این درخواست مستقیم میرم خونه اونوقت شاید شرایط متفاوت بود. اما خب در شرایطی که آینده نامعلومه و همه چیز بند احتمال و اتفاق، ترجیح من اینه که کاری رو بکنم که تشخیصمه یا بمعنای دیگه دلم میخواد! در ضمن تو خیلی خوب میدونی که من چه پرونده مزخرفی دارم و چه اتهامات مسخره ای بهم نسبت داده شده نوشتن درخواست عفو به این معناست که من همه اون اتهامات رو پذیرفتم و این کاریه که اصلن دوست ندارم!
آزاد: اولا من نگفتم که در صورت نوشتن عفو آزاد میشی اما قابل انکار نیست که اینکار احتمال آزاد شدنت رو خیلی بیشتر می کنه! ثانیا تو بارها و بارها برای خوابوندن یک غائله یا جمع کردن یک مساله از دیگران الکی معذرت خواهی کردی و به هیچ جات هم بر نخورد، حالا چی شده سر قضیه باین مهمی یادت اومده که ازین کار خوشت نمیاد؟! آخه تو که مدت هاست توی فلسفه و سیاست سنگ پراگماتیست ها رو بسینه میزنی و مدعی هستی که اصول اخلاقی ثابت یا حقیقت لا یتغیر وجود نداره چی شده این دفعه اصولگرا شدی؟ فکر نمیکنی بین حرف ها و رفتارات تناقضی هست؟!
زندانی: نه تناقضی در کار نیست و من هنوز از پراگماتیست ها دفاع میکنم اما باید باین نکته توجه داشت که تنها زمانی میشه از منظر عملگرایانه و پراگماتیستی در مورد رفتاری قضاوت کرد که از قبل بدونیم که چه چیزی می خوایم.مثلا تصمیم به شرکت در انتخابات ریاست جمهوری 92 از نظر پراگماتیستی تصمیم درستی بود چرا که با کمترین هزینه در مسیر اصلاح وضع موجود قدم هایی موثربرداشته شد اما در مورد نوشتن یا ننوشتن عفو من نمی تونم چنین قضاوتی بکنم. اصولا تصمیم گیری در عرصه ی عمومی بواسطه رجوع بخود مشترک خیلی راحت تره اما در عرصه خصوصی چون همه ضابطه ها شخصیه ، هیچ کس نمی تونه بجای کس دیگه ای نظر بده!من واقن نمی دونم نزدیکتر شدن احتمال آزادی ام رو در آینده بیشتر دوست دارم یا تصمیم گرفتن براساس اونچه که در لحظه بیشتر میپسندیدم؟ از طرفی استدلال کردن بنفع یکی از شقوق بالا رو هم مسخره میدونم چونکه میبینم فاصله بین این دو اسنتدلال تنها یک انتخابه و با تغییر انتخاب ناچارم که ادله جدیدی ارائه کنم، میدونی، لحظاتی توی زندگی هست که پشتوانه تصمیم ما چیزی نیست جز خود اون تصمیم.وضعیت من هم در این شراط چیزی شبیه اینه..تا حالا عفو ننوشتم نه به دلیل خاصی فردا شاید بنویسم باز هم احتمالا نه بدلیل خاصی..این دو انتخاب برای من تفاوت ماهوی ندارند و تنها یک تصمیم اند.
آزاد: باز هم که فلسفه بافتی عزیز ، گر چه این بار بافته هات به نفع من بود! میدونی اگه تو برای من ثابت میکردی که نوشتن درخواست عفو به لحاظ عمومی ضرری داره و آسیبی به دیگران میرسونه اونوقت من به امتناع تو از این کار به عنوان تصمیمی اخلاقی نگاه میکردم و شاید هم به این تصمیم احترام میگذاشتم، اما مطمئنم که تو چنین تفسیری از کارت نداری. بنابراین تصمیم تو به قول خودت در عرصه خصوصی خلاصه میشه، یعنی در رابطه خودت با خودت. در چنین شرایطی تصمیم به ننوشتن درخواست عفو از نظر من و هر عقل سلیمی به این معناست که چیزهایی درون مقاصد و انگیزه های شخصی توهست که از آزاد بودن مهمتره . اینکه این مقاصد و انگیزه ها چیه ، مسئله ایه که امیدوارم با این گفتگو برای معلوم بشه،اما یک نکته از پیش برای من روشنه و اینکه تو علیرغم همه ادعاهات، هنوز به اون بلوغ عقلانی لازم نرسیدی!. بالغ شدنی که تاثیر خودشو در خواسته ها ، مقاصد و فهمت از زندگی نشون میده، نه در قدرت توجیهگری و سفسطه بازی که تو درش استادی!!…
زندانی: میدونی هر چقدرکه این بحث طول میکشه بیشتر حس میکنم که نقطه ورود ما به این بحث نقطه مناسبی نیست، این دوگانه زندان یا آزادی یا دوگانه عفو نوشتن و عفو ننوشتن در ادامه همون دوگانه مقاومت یا وادادگیه که اصلا ازش خوشم نمیاد. اینکه آدم رو مجبور کنند که از بین دو گزینه که هیچکدام خوشایندش نیست انتخاب کنه، خیلی مسخره ست! گاهی حس میکنم که انگار برای یک زندانی سیاسی دو جور نقش بیشتر وجود نداره؛ یکی نقش زندانی سرموضع قهرمان و مقاوم که خودش رو به تمامی برحق میدونه و از حرفها و انتخاباش عقب نشینی نمی کنه و دوم نقش زندانی بریده، مغموم و در هم شکسته که خودش رو انکار و تکذیب میکنه و به تمامی تسلیم حریف شده… همین نقشهای دوگانه است که خیلی اذیتم میکنه، انگار که اگه آدم جزو یکی از اینها نباشه، حتما باید توی گروه دوم تعریف بشه. در حالی که من نه تمام گذشته ام رو قابل دفاع میدونم و قصد ایستادن تام و تمام بر سر اونها رو دارم و نه دلم میخواد خودم و گذشته ام رو انکار کنم و به شکلی دربیارم که طرف مقابلم ازم انتظار داره.. من همیشه به امکان راهحلی که محدود به این دو گزینه نباشه امیدوار بودم و هستم…
آزاد: میدونی من حرفهات رو چطور تفسیر میکنم؟ تفسیر من اینه که تو دلت نمیخواد شبیه دیگران باشی! یادته اون اوایل که همه از ضرورت ایستادگی بر سر آرمانهای جنبش سبز حرف میزدن تو از نوشتن درخواست عفو و آزاد شدن دفاع میکردی؟ حالا که اون شور و شرها خوابیده و خیلی از زندانی ها مسیر منطقی رو انتخاب کردن و آزاد شدن، تو دوباره داری خلاف فضای عمومی حرکت میکنی و نمیخوای عفو بنویسی! مشکل تو اینه که همیشه دلت می خواد آدمی خاص و متفاوت از دیگران باشی و خلاف مسیر آب شنا کنی! حتی سر انتخابات ریاست جمهوری سال 92 و موضع شرکتی که از همون ابتدا داشتی ناشی از همین روحیهات بود. دیده بودی که گرایش اکثریت به عدم شرکته، خواستی متفاوت باشی و واسه همین گیر دادی به گزینه شرکت در انتخابات و بیخیال هم نمیشدی ! غیر از این بود؟!
زندانی: راستش یه جوری استدلال کردی هر کسی ندونه فکر میکنه من یه آدم روانی هستم! من هرگز انکار نکردم که از متفاوت بودن خوشم میاد اما نه به این قیمت که تنها واکنشی به رفتار دیگران باشم وبه تاثیر رفتارم فکر نکنم و درسته من اون زمان از حق نوشتن درخواست عفو دفاع مییکردم چون حس میکردم فضا به صورتیه که انگار میشه در مورد نوشتن یا ننوشتن دیگری تصمیم گرفت یا اظهار نظر کرد در صورتی که این قضیه از نظر من مسئله ای کاملا شخصی بود و ربطی به دیگران نداشت. راستش اصلا دلم نمیخواست که کسی این حق رو به خودش بده که درمورد مسائل شخصی ام نظر بده اماخب همون زمان هم در مورد اینکه این کار رو میکنم یا نه تصمیم روشنی نداشتم و مثل حالا روی آب ایستاده بودم!
آزاد: یه سوال؛ آیا هیچوقت به این فکر کردی که شاید توی ناخودآگاهت از آزاد شدن میترسی؟ آخه آزاد شدن و داشتن حق تصمیم گیری به همون میزان مسئولیت هم متوجه آدم میکنه، خاصه درون شرایط سیاسی و اجتماعی و اقتصادی امروز ، زندگی آزادانه پر از مسئولیتهای خسته کننده و تصمیمهای استرس زاست و در نتیجه گاهی آدم وسوسه میشه محدوده انتخاب هاش کوچیک بشه و مسئولیتش هم به تبع کمتره… راستی برای آدمی که با خیالات بافتن حال میکنه چی بهتر از این اینکه یه گوشه بشینه، بخونه بنویسه و فکر و خیال کنه و در ضمن احساس کنه با زندانی بودن رسالت اجتماعی اش رو هم انجام داده! یک وجدان آسوده و زمانی بی منت و لایتناهی برای کلنجار رفتن با خود، چنین وضعیتی هر آدم درونگرای خیالبافی رو وسوسه میکنه!!
زندانی: اعتراف میکنم که لحظاتی توی زندان هست که از اینکه آزاد نیستم حس خوبی بهم دست میده! مثلا زمانی که کتاب خوبی دستم میرسه یا ایده جالبی برای نوشتن به ذهنم میاد. گاهی هم زمانی که فیلم یا فوتبال جذابی تماشا میکنم. اینطور مواقع از اینکه زمان به تمامی در اختیارمه و هیچ کار دیگه ای ندارم که بهش برسم یا چیزی که ذهنمو مشغول کنه، احساس خوشایندی بهم دست میده، اما خب مسئله اینجاست که یک زندانی همیشه توی این حال و احوال نیست و بخش های دیگه ای از شخصیت و وجود آدمی هست که اصلا با محدودیت و زندان سازگار نیست! اون بخش هایی از آدمی که دنبال لذت، هیجان، زیبایی، ارتباط و آزادی میگرده توی چنین شرایطی به شدت بی تابه و به دنبال راهی برای خلاص شذن و از اونجا که اکثریت با این سائقها و امیال دومه در نتیجه در برآیند کلی هیچوقت آدمی زندان رو به آزادی ترجیح نمیده…
آزاد: وقتی بدگویی ات از زندان رو کنار این رضایت خاطر مسخره ات از خودت می گذارم دیگر تردید نمیکنم که یک جای کارت می لنگه! وقتی سال های اول دانشجویی ات رو به خاطر میارم که همیشه ناراضی بودی و به هر چیزی که خلاف میل و تصورت بود اعتراض میکردی نمیتونم کنار اومدن و سازگار شدنت با شرایط مزخرف و تهوع آور زندان رو بفهمم! واقعا که آدم خنده داری هستی! اون وقت که شرایط خوب بود و صلاح در کنار اومدن با دنیا بود همه وقت در فکر به هم ریختن اوضاع بودی و امروز که توی این سگدونی افتادی و میباست برای خلاص شدنت بجنگی و تلاش کنی مثل عرفا و مرتاض ها به تقدیر تسلیم شدی! توی کناراومدن با این شرایط مزخرف نوعی لذت بیمارگون هست که منو میترسونه! خیلی وقت ها توی زندان شاهد این بودم که از اینکه بدون تنش یا اعتراض خودتو با موقعیت های کثیف و غیرانسانی تطبیق میدی احساس غرور میکنی و این خیلی خطرناکه! نمیدونم شاید فکر کنی که از گذشته ات خیلی فاصله گرفتی اما باور کن چه در اون میل به جنگیدن قدیم و چه در رضایتمندی امروزت همیشه یه افراطی بودی! یادت باشه انقلابیونی که میخوان دنیا رو تغییر بدن با عرفا و مرتاض هایی که میخوان بر خودشون غلبه کنند تفاوت چندانی ندارند و هر دو تنها میخوان نیروی اراده اشون رو به رخ دنیا بکشند و متاسفانه هر دو نمونه انسان های نامتعادل و بیمارند…
زندانی: اما برعکس تو من فکر میکنم که امروز به اون نقطه تعادل زندگی خیلی نزدیکم. البته قبول دارم که خیلی وقت ها توی زندگی نگاههای افراطی به مسائل داشتم اما خب نگاه انتقادی بر خودم و گذشته ام رو هیچوقت تعطیل نکردم و تا جای ممکن سعی کردم که خودم رو تعدیل کنم مخصوصا امروز که حس میکنم که حد وحدود زندگیم رو خوب می فهمم و می دونم که چه چیزهایی به من مربوطه و چه چیزهایی نامربوط، اینکه چه چیزهایی رو میشه تغییر داد و با چه چیزهایی می بایست ساخت! بهرحال فکر نمیکنم الان نمونه خوبی برای اون انسان بیمار و نامتعادلی باشم که تو ازش گفتی!!
آزاد: باور کن تو همیشه با اطمینان حرف می زدی، همین قدر نسبت به گذشته موضع انتقادی داشتی و همین قدر فکر میکردی که آدم متعادلی هستی! همیشه میگفتی که قبلا چه آدم احمق و خنده داری بودم و با یقین کامل از نتیجه گیری های اخیرت حرف میزدی اما کافی بود کمی زمان بگذره تا همین نتیجه گیری ها به نظرت مسخره بیاد و با اطمینان کامل از نظرات امروزت بگی! دردناک اینجاست که تو هیچوقت انتقادها رو در زمانی که میبایست بشنوی نشنیدی و تا سرت به سنگ نخورد از گذشته و رفتارت پشیمون نشدی تو طوری زندگی میکنی که انگار تنها آدم روی کره زمینی و میبایست همه چیز رو خودت تجربه کنی در صورتی که این شیوه زندگی حیوان هاست، آدم ها با موجودات دیگه متفاوتند و چون میتونند با هم دیگه ارتباطی داشته باشند و از تجربه همدیگه استفاده کنند.حالا همه این تجربه های زیسته در برابر تو قرار گرفتند و میگن که داری راه رو اشتباه میری عزیز! خوب میدونی که من هرگز تو رو به خاطر اونچه که به خاطرش به زندان افتادی سرزنش نکردم و به فعالیت هات احترام گذاشتم اما راهی که در زندان پیش گرفتی بیشتر بوی کله شقی و حماقت میده و حداقل انتظارمن از تو اینه که درخواست عفوخودت رو بنویسی و اگر شد از زندان بری بیرون… باور کن من از همین الان روزی رو میبینم که دوران حبست تموم شده و داری به گذشته و عمری که تلف کردی فکر میکنی و به حماقتت میخندی! خواهش میکنم برای یک بارهم که شده از زمان جلوتر بایست و انتقادها رو در زمانی که لازمه بپذیر! این آخرین حرف منه دوست عزیز!..
زندانی: واقعا نمیدونم که در جوابت چی بگم رفیق! حداقل این قول رو بهت میدم که به حرفات فکر کنم اگر چه تجربه بهم میگه که نه اندیشه ها و استدلال ها که ناخودآگاه آدمی و اتفاقات پیرامون هستن که مسیر زندگی و تصمیمات ما رو تعیین می کنند. در ضمن خودم هم خوب میدونم که یه روزی به امروز و موقعیتی که توش هستم میخندم! اما باور کن که خیلی وقت ها آدمیزاد خودش رو در درون موقعیت های سخت و دشوار پرتاب میکنه، تنها به این دلیل که حق مسخره کردن اون موقعیت رو به دست بیاره! میدونم که این امیال و انگیزهها به نظر بیمارگونه میرسه اما بیا تا نسبت به دیوانگی هایی که آسیبی به دیگران نمیرسونه چندان سختگیر نباشیم!!













