از کدام مظلومیت بنویسم
چکیده :مرا ببخش ساجده عزیزتر از جانم، تو نرفته ای؛ تو را بردند و چه بی رحمانه بردندت! بدون هیچ احضار و دادگاهی؛ آنقدر ناگهانی که قلم همیشه همراهم نیز جوهرش خشک شد، آنگونه که اشک من سال هاست در چشمه ی دیدگانم خشکیده است. تو را بردند و صبا را گذاردند با دنیایی پر از بزرگی و خشونت هایش ... دیگر حتی نمی دانم چه باید بنویسم؛ از راز و نیازهای شبانه اش، از دلتنگی های پنهانی این طفل معصوم، از زمزمه های با تمام وجودش در مسیر اوین، از کینه و نفرتی که در درونش از آدمی به عنوان "آقای بازجو" موج می زند؟...
کلمه – مریم شربتدار قدس:
قلم نیز از من شاکی ست و یاری ام نمی کند. شاید گمان دارد فراموشش کرده ام؛ کاش می فهمید که اینگونه نیست و اگر بخواهم نیز نمی توانم مونس غم ها و تنهایی هایم را که در سخت ترین لحظات همراهم بود، رها کنم.
چگونه می توانم از یاد بٓرٓم قلمی را که محرم اسرارم بوده و آنها را به تصویر می کشید تا تسکین و مرهمی باشد برایم؟
همیشه در لحظات تلخ و تاریک زندگی ام، قلم بهترین رقص خود را در زمینِ برگه های سفید برایم داشت و چرخش رؤیایی اش بر کاغذهای بدون خط، مؤثرترین داروی آرام بخش بود.
می نوشتم و می نوشتم …
اینک اما از روزی که تو رفته ای گویا قلم نیز با من سر ناسازگاری دارد بس که گفتنی زیاد است و قلمِ زبان بسته را توانی اندک.
چه می گویم؛ مرا ببخش ساجده عزیزتر از جانم، تو نرفته ای؛ تو را بردند و چه بی رحمانه بردندت! بدون هیچ احضار و دادگاهی؛ آنقدر ناگهانی که قلم همیشه همراهم نیز جوهرش خشک شد، آنگونه که اشک من سال هاست در چشمه ی دیدگانم خشکیده است.
تو را بردند و صبا را گذاردند با دنیایی پر از بزرگی و خشونت هایش، دنیایی که از سه سالگی با دستگیری ناحق بابا فیض الله، طفولیتش را به دوردست ها پرتاب کرد و بزرگ شد.
دیگر حتی نمی دانم چه باید بنویسم؛ از راز و نیازهای شبانه اش، از دلتنگی های پنهانی این طفل معصوم، از زمزمه های با تمام وجودش در مسیر اوین، از کینه و نفرتی که در درونش از آدمی به عنوان “آقای بازجو” موج می زند؟
نمی دانم از چه بنویسم و کدام مظلومیت را به تصویر بکشم، فقط می دانم که می خواهم بنویسم؛ همه چیز را بنویسم؛ از آنچه می گوید و آنچه در نگاهش می خوانم؛ از غمی که هنگام درد دل با تصویر تو تبدیل به بغض و آنگاه انفجار اشک می شود تا سؤالات بی پایان و بی پاسخی که در تمام جملاتش تکرار می شود؛ از چراهای مربوط به دستگیری تا إبهام مخالفت با مرخصی و محروم کردن کودک از آغوش مادر…
أکنون که قلم با من آشتی کرده و به یاری ام آمده، می خواهم آنقدر بنویسم که وقتی از سفر میله ای خود بازگشتی، با دیوانی از خاطرات تلخ و شیرین مواجه شوی آنگونه که یقین کنی لحظه ای دور از ما نبوده ای.
برایت می نویسم ساجده جان!
تو نیز با من بخوان:
یکی بود
یکی نبود ….













