سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

پیغام شبانه نخست‌وزیر

چکیده :... و من هنوز هم نان از تخصصی می خورم که از این چرخ شروع شد و ده ها دختر دیگر هم کنار دست من رشد کردند و خیاطی آموختند و گره های زیادی با دستان ما و به لطف آن چرخ خیاطی اهدایی میرحسین باز شد. به همین دلیل من هرگز فراموش نمی کنم اون مرد مومن رو، که در زمان نخست وزیری اش چگونه به فکر ما طبقات مستضعف بود....


اسمش زینب بود، چهره ی تکیده ی استخوانی اش، تارهای مویش که جوگندمی بود و از جلوی مقنعه ی سرمه ای رنگش بیرون زده نشانه ها یی بودند برای حدس سنش که پنجاه را رد کرده بود. صدایش خش دار، ته لهجه اش خوزستانی و سیگار بهمن را حرفه ای می کشید، اسمش را شنیده بودم ولی اولین بار بود که می دیدمش معروف بود که خیاطی حرفه ای ست و دستش تند است و صد و پنجاه دست لباس را با سه خیاط، یک هفته ای تحویل می دهد. جلسه ی هماهنگی استخدام پیمانکار دوخت و دوزِ بیش پنج هزار دست لباس زنانه، مردانه و بچه گانه با حضور زینب خانم پایان یافت و قرار بر عدم همکاری شد زیرا پیمانکارهای دیگری رقیبش بودند که شبیه او نبودند و صفت مشکوک دارای روابط عمومی بالا را حمل می کردند و چشم سر ما حاضرین این جلسات را مطمئن تر می کردند برای عقد قرارداد. زینب خانم داشت راهی می شد، تا درِ حیاط، مشایعتش کردم موقع خداحافظی با عزت نفسی که برازنده ی نامش و گرمایی که گویای موطنش بود گفت: اگر قرارداد را می بستم خیلی بهتر بود. پرسیدم: کجا زندگی می کنی؟ جای دوردستی در حاشیه شهر را گفت. تعجب کردم. گفت: از سال جنگ زدگی تا حالا اونجائیم و همون جا هم عروس دار و داماد دار شدم. گفتم: تماس می گیریم باهاتون. دی ماه 1387 بود.

رئیس ما، فهمِ مدیریت اخلاقی داشت. شرایط زینب خانم را کمی تشریح کردم. توجیه شد. قراردادش منعقد شد و ما همکار شدیم.

گهگاهی که از حجم مطالعه و جلسه خسته می شدم، می رفتم زیرزمین دفتر که حالا کارگاه خیاطی زینب خانم شده بود و بهمنی با هم می کشیدیم و گپی می زدیم و این اواخر بیشتر من بودم که به هر بهانه ای می خواستم بحث انتخابات را وسط بکشم. آخر، آن روزها اواسط اردیبهشت 1388 بود.

زینب خانم که سواد آکادمیک آنچنانی نداشت، بیشتر وقتها متعجب می شد که من ازش چه سوال هایی می کنم: همسایه هاتون رای می دهند؟ به کی رای می دهند؟ از وضع دولت راضی هستید؟ همسایه هاتون چی؟

وسط یکی از همین بحثها یکهو زینب خانم گفت: ببین پسرم من اصلاً و ابداً از سیاست سر در نمی آرم، برام هم مهم نیست کی رئیس جمهور می شه ولی تکلیف شرعی خودم رو خوب می دونم و می فهمم خودم باید به کی رای بدم…. شاخک هام تیز شد… به کی؟ سیگارش را گذاشت گوشه ی لبش، چشم راستش رو بست، خم شد رو چرخ خیاطی، دست چپش، بالای پارچه را کشید، پایش روی پدال فشرده شد و پارچه حرکت کرد در همین وضعیت، زیر چشمی نگاهی بهم انداخت و گفت: میر حسین…..

کتمان نمی کنم که گُل از گُلم شکفت ولی سعی کردم خودم را کنترل کنم، پرسیدم: دلیلش چیه؟ تعریف کرد.

اواسط جنگ بود، زندگی سختی داشتیم، شوهرم بیکار بود و به دشواری با جیره ی بنیاد مهاجرین روزگار می گذراندیم، تقریباً اکثر وسایل مورد نیازی که داشتیم را در آبادان رها کرده بودیم و چیز خاصی برایمان باقی نمانده بود، جز یک علاءالدین که هم رویش غذا می پختیم و هم آب گرم می کردیم برای حمام، چند مخده ی گرد که هم پشتی محسوب می شدند و هم بالشتی که شبها زیر سرمان می گذاشتیم برای خواب. یخچال نداشتیم و مایحتاجمان را باید روزانه تهیه می کردیم، تلویزیون نداشتیم ولی رادیو داشتیم. به هرحال جنگ زده ی جنگ زده بودیم.

روزی در بین زنان محل که یا جنگ زده بودند یا مهاجر افغان و تقریباً وضع اقتصادی مشابه ما داشتند و به اصطلاح از طبقه ی مستضعف بودند از روزگار شکوه می کردم که یکی شون پرید وسط حرف که نامه به نخست وزیر بنویس، آدمِ با عاطفه و با وجدانی ست. نمی دونم از کجا می دونست یا شنیده بود ولی به هرحال پیشنهادش درخواست کمک از میرحسین موسوی بود. ما هم با ناامیدی وبا ادبیات خودمون شرح ماوقع زندگی مون به همراه شماره تلفن مسجد محل را نوشتیم و فرستادیم برای دفتر نخست وزیری. یکی دو هفته بعد ما را از بلندگوی مسجد صدا زدند. دویدم رفتم ببینم چی شده؟ گفتند تلفن دارید؟ پشت خط صدای مردی جوان بود. اسم و فامیلم را پرسید و بعد گفت: از دفتر نخست وزیر تماس می گیرم. جمعه منزل تشریف دارید؟ برای مساله ای باید مزاحمتان شویم. خوشحال شدم، گفتم: خوش آمدید.

جمعه از صبح زود بیدار شدم و آب جارو کردم و بچه ها را لباس تمیز پوشاندم. می دانستیم میهمان مهمی داریم و می خواستم آبرومندانه با نخست وزیر روبرو شویم. ولی تا ظهر کسی نیامد، عصر شد خبری نشد، غروب، شب و بالاخره بچه هام هم ساعت ده، یازده شب بود که بیهوش شدند. من و شوهرم دمغ و ناامید نشسته بودیم و ذل زده بودیم به هم و به کتری روی علاءالدین. شوهرم به من گفت: تو ساده ای دختر، اینا رو نمی شناسی تو؟ یا شاید هم یکی قضیه نامه ت رو فهمیده سرِکارت گذاشته. خلاصه بدجوری تو ذوقمون خورده بود.

نزدیک های ساعت دوی صبح بود که صدای عقب، جلو شدن وانتی را شنیدیم، همراه شوهرم رفتیم دم در، دیدیم یک مرد جوانی از یکی از همسایه ها سراغ ما رو می گیره. آقای همسایه پرسید: چی کارشون داری؟ مرد جوان گفت: وسایلشون رو از آبادان آوردم. رفتیم جلو و خودمون رو معرفی کردیم. مرد جوان از همسایه تشکر کرد. وقتی همسایه رفت به ما گفت: آقای مهندس موسوی نامه شما رو خوند و پیام فرستاد: خیلی شرمنده همه ی شمام، کاش می توانستم انجام وظیفه ی بیشتری کنم، و دستور دادند این وانت رو که وسایل اولیه زندگی ست براتون بیارم. حالِ ما چیزی بین شادی و تعجب بود. گفتم: برادر از صبح منتظرتان بودیم. گفت: آقای موسوی دستور دادند دیروقت برویم تا همسایه ها نباشند و گفت اگر کسی هم بود و پرسید، بگوئید وسایل خودشان است که از منطقه آورده ایم. توی وانت همه چیز بود. اجاق گازِ آردل، یخچال ارج، دوتا فرش شش متری ماشینی، کلی ظرف ملامین و قاشق، چنگال و پارچ و لیوان و استکان، تلویزیون پارس چهارده اینچ، چهار تا تشک خوشخواب، اطوبرقی و یک چرخ خیاطی سینگر. مرد جوان، راننده و شوهرم شروع به بردن وسایل به داخل خانه کردند. موقع پیاده کردن چرخ خیاطی، مرد جوان گفت: خواهر راستی، آقای نخست وزیر گفتند با این چرخ ان شاء لله کسب و کاری راه بیندازید. شاید بتواند گره از کارتان باز کند روزی.

و من هنوز هم نان از تخصصی می خورم که از این چرخ شروع شد و ده ها دختر دیگر هم کنار دست من رشد کردند و خیاطی آموختند و گره های زیادی با دستان ما و به لطف آن چرخ خیاطی اهدایی میرحسین باز شد. به همین دلیل من هرگز فراموش نمی کنم اون مرد مومن رو، که در زمان نخست وزیری اش چگونه به فکر ما طبقات مستضعف بود.

اینها را که شنیدم قوت قلب گرفتم،زیرا که باور داشتم مردی که خدمت را وظیفه خود می داند و امکانات را حق مردم و شرمنده است از کمبودهای مملکت، بی تردید به قلبها نفوذ می کند و میر حسین این چنین بود. قوت قلب گرفتم زیرا که می دانستم مردم، اصل را از بدل تشخیص می دهند، و تمیز می دهند سیاست های عدالت طلبانه را از رویکردهای تحقیرآمیز صدقه ای. قوت قلب گرفتم زیرا که ایمان داشتم که میرحسین به این جمله حضرت امام ایمان دارد که: ما ماموربه وظیفه ایم و نه مامور به نتیجه. قوت قلب گرفتم زیرا که میر حسین موسوی در ابتدای ورودش به عرصه ی انتخابات، آیه 69 سوره ی عنکبوت را یادآور شده بود که:

وَالَّذينَ جاهَدوا فينا لَنَهدِيَنَّهُم سُبُلَنا ۚ وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ المُحسِنينَ
و آنها که در راه ما (با خلوص نیّت) جهاد کنند، قطعاً به راه‌های خود، هدایتشان خواهیم کرد؛ و خداوند با نیکوکاران است.

با آرزوی استخلاص میر عزیزمان
خسرو مرادی


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.