گذار از «پس چه شد؟» به «چه باید کرد؟»
چکیده :سیل تحولات بنیادین در حیات اجتماعی و سبک زندگی ما که در هنگامه پس از انتخابات 88 پدید آمد، نشان میدهد که در صورت روی آوردن به بازخوانی انتقادی شیوههای سیاستورزی و مواجهه با قدرت حاکم، تا چه اندازه میتوانیم تاثیرگذار و امیدآفرین باشیم. لازم است به یاد آوریم که تاکید بر خلاقیت و نوآوری بهمثابه راهبرد بنیادین جنبش سبز چه نتایج درخشانی را برایمان به ارمغان آورد و تا چه اندازه رشد آگاهیهای اجتماعی از حقوق شهروندی و امکان اجبار حاکمان به اذعان به قدرت مردم را به همراه داشت....
کلمه – سیدکاظم قمی:
بعد از گذشت حدود یکونیم سال از خرداد 92 و با توجه به عدم تحقق بسیاری از وعدههایی که رئیس محترم جمهور -بهویژه در حوزه سیاست داخلی- داده بود، امروزه بسیاری از کسانی که در روزهای جوش و خروش سبز پس از خرداد 88 مشارکت داشتند، خود را در برابر این پرسش مییابند که «پس چه شد؟»
پاسخها به این پرسش البته صورتهای مختلفی را به خود میپذیرد؛ برخی به این نتیجه رسیدهاند که شکلگیری جنبش سبز ناشی از خامی، تندروی و حتی نابخردی گروهی از فعالان اصلاحطلب و در راس آنها میرحسین موسوی و مهدی کروبی بوده است و اقتضائات سیاستورزی در ایران بهگونهای است که تنها از طریق چشمپوشی از خطاهای -هرچند بزرگ- حاکمان در حوزه تحمیل اقتدار و بسنده کردن به برخی تحولات -هرچند کوچک- در حوزههایی خارج از اقتدار مستقیم آنها میتوان امید به تغییر را زنده نگاه داشت. این دسته از فعالان سیاسی حتی تا آنجا پیش رفتهاند که نام بردن از رهبران محصور جنبش را به صلاح نمیدانند و در مواردی نیز برای جلب اعتماد حاکمان ابائی از نام بردن از آنها به «سران فتنه» ندارند. البته بخش قابل توجهی از این فعالان بهراستی به آنچه فتنه نامیده میشود باور ندارند و حتی بنا به تجربه مستقیم خویش میدانند که آنچه در 88 روی داد، خدعه عظیم تقلب بود که آرای مردمی را بهصورتی باژگونه به تصویر کشید. با این حال، بر این باورند که مواجهه مستقیم با حاکمان خیری برای کشور نخواهد داشت و از اینرو ترجیح میدهند با استفاه از عبارات مصطلح در روابط بینالملل و طرحافکنی آن بر سیاست داخلی، چارهای از نوع معامله و چانهزنی در برابر «قدرت بزرگ» را برگزینند و به اندک امتیازی از او نیز راضی باشند.
دستهای دیگر اما همچنان بر محق بودن جنبش سبز پای میفشارند و به آرمانهای آن باور دارند و معتقدند باید قدرت جنبش را در برابر حاکمان به رخ کشید، اما راه چاره را در حضور در قدرت و چانهزنی استراتژیک در آنجا مییابند. این دسته از کنشگران پس از پیروزی حسن روحانی در انتخابات 92 به این نتیجه رسیدهاند که در موقعیتهای نهادینه میتوان حاکمان را در برابر خواست مردم مجبور به کرنش کرد و از اینرو مشارکت در انتخابات و گام برداشتن تنها از این طریق را برمیتابند. آنها معتقدند کنشگری مگر در عرصه قدرت ثمری در پی ندارد و در نتیجه، میبایست از هر انتخابات تا انتخابات دیگر صبر کرد و تنها از برگزیدگان انتظار داشت که به عهد خویش پایبند بمانند و در صورت عدم پایبندی آنها به وعدههای بنیادین نیز میتوان به تحقق برخی از آنها امید داشت و بدان رضایت داد. در این رویکرد هرگونه تلاش برای اتخاذ رویکرد انتقادی به برگزیدگان، فشاری بر آنهاست که باید از آن پرهیز نمود و همواره با امید و اشتیاق مثبت از آنها حمایت کرد. البته این گروه برای هنگامهای که برگزیدگان به وعدههای خود پایبند نباشند و یا در تحقق آنها ناتوانی نشان دهند، راهحلی ندارد.
در مقابل این دو رویکرد -که البته در عرصه عمل چندان تفاوتی با یکدیگر ندارند- دیگرانی هستند که عدم تحقق وعدههای جناب آقای روحانی در عرصه سیاست داخلی را نشانهای بر عدم امکان هر نوع اصلاح در چارچوب نظام موجود در نظر میگیرند و تاکید میکنند که راه مواجهه با دولت و حکومت مستقر صرفا قهر و مواجهه بنیادین است و از اینرو کنشگری سیاسی هدفمند چیزی جز اقدام براندازانه نخواهد بود. در نگاه اینان نیز رویکرد انتقادی به دولت جایی ندارد و از آنجا که امکان اصلاح اساسا منتفی است، تلاش برای فشار اجتماعی بر دولت و حمایت از آن در هنگامه مواجهه با بخشهای دیگر قدرت سرانجامی نخواهد داشت. راهبرد اینان عموما مبتنی بر انفعال، خشم و انتظار برای وقت مناسبی است که امکان براندازی فراهم شود و در نتیجه در نگاه آنان، آنچه در خرداد 92 روی داد اهمیت چندانی ندارد.
در مقابل اما دستهای دیگر هستند که بر این باورند که آنچه آقای روحانی را به وعدههایی جدی در اصلاح سیاست داخلی رهنمون شد، نیازمند بازخوانی انتقادی است. در این بازخوانی انتقادی میتوان هم از یکسو به انگیزهها و ارزیابیهای آقای روحانی در زمینه سیاست داخلی پرداخت و میزان جدیت او در این عرصه را مورد سنجش قرار داد و هم، از سوی دیگر، مواجهه اجتماعی با رخدادی به نام انتخابات ریاستجمهوری 92 و وعدههای آقای روحانی و همینطور آنچه را پس از پیروزی در آن انتخابات بهعنوان راهبرد محوری اصلاحطلبان در نسبت با دولت برگزیده انتخاب شد، مورد واکاوی قرار داد.
در این رویکرد، نه دولت روحانی تمام توان جریان اصلاحطلبی را در بر میگیرد و نه اساسا آن بخش از آرمانهای جنبش سبز که در چارچوب وعدههای ایشان مطرح نشده بود اهمیت و اعتبار خویش را از دست میدهند. دولت روحانی بهعنوان یکی از «امکان»های اصلاح در چارچوب نظام مستقر از اهمیت ویژهای برخوردار است، اما باید توجه داشت که رئیسجمهور -فارغ از آنکه چه کسی باشد- همواره موظف به اجرای -بدون تنازل- قانون اساسی است و بر این مهم سوگند خورده است. بنا بر این، این دولت -یا هر دولت دیگری- در صورتی که در اجرای قانون اساسی اهمال ورزد، مورد سرزنش و توبیخ است و هر جا که در زمینه تحقق قانون اساسی گامی بردارد، مورد حمایت جدی خواهد بود. علاوه بر اینها، آنچه مورد تاکید جنبش سبز است تاکید بر ضرورت احیای هرچه سریعتر فصل «حقوق ملت» در قانون اساسی است که این مهم نه با انتظار از دولتها، که با فشار اجتماعی و گسترش مطالبه شهروندی امکانپذیر است. بنابر این، در این رویکرد، حمایت از دولت روحانی بهعنوان ثمره کنش اصلاحگرایانه مردم در خرداد 92 در جهت هدایت این دولت به سمت تاکید بر حقوق شهروندی و اعاده سلامت و صلابت نهادهایی است که این حقوق را محقق میکنند. این نهادها از انتخابات سالم و رقابتی تا تسهیل فعالیتهای سیاسی حزبی و گسترش رسانههای آزاد را در بر میگیرد و البته بنا به قدرت خلاقانه شهروندان در حوزههای مختلف میتواند توسعه یابد. مواردی مانند نامه عماد بهاور در هنگامه تاسیس حزب ندا، بیانیه اخیر ابوالفضل قدیانی در ضرورت حفظ رویکرد انتقادی به دولت، و نامه بهاره هدایت به فعالان حقوق بشر و انتقاد از بیتوجهی آنها به وجهی از حقوق بشر که بهمثابه «امر سیاسی» با سرنوشت هویت اجتماعی مردم گره خورده است از جمله نمونههای قابل توجه در این رویکرد انتقادی است.
در تاکید بر رویکرد اخیر لازم است به یاد آوریم که تاکید بر خلاقیت و نوآوری بهمثابه راهبرد بنیادین جنبش سبز چه نتایج درخشانی را برایمان به ارمغان آورد و تا چه اندازه رشد آگاهیهای اجتماعی از حقوق شهروندی و امکان اجبار حاکمان به اذعان به قدرت مردم را به همراه داشت. هنوز هم برای بازگشت به آن دیر نشده است. سیل تحولات بنیادین در حیات اجتماعی و سبک زندگی ما که در هنگامه پس از انتخابات 88 پدید آمد، نشان میدهد که در صورت روی آوردن به بازخوانی انتقادی شیوههای سیاستورزی و مواجهه با قدرت حاکم، تا چه اندازه میتوانیم تاثیرگذار و امیدآفرین باشیم. فراموش نکنیم که در ماههای پس از انتخابات 88 همواره با این سوال مواجه بودیم که «چه باید کرد؟» این سوال البته برای رهبران اکنون محصور جنبش نیز وجود داشت و مهندس موسوی در بیانیه شماره 11 خویش بدان چنین میپرداخت: «اینک همه ما از یکدیگر میپرسیم چه باید کرد؟ این سوالی از سر ناامیدی و یا بلاتکلیفی نیست، بلکه میپرسیم با این سرمایه عظیم، با این امید تجدید حیات یافته و با این توانمندیهای فراهم شده چه باید کرد؟» و البته پاسخاش به این سوال بر قدرت انتخاب و البته توان مواجهه انتقادی ما با خویشتن تاکید میکند: «در پاسخ به اين پرسش نخستین قدم آن است که بدانیم چه باید بخواهیم تا بهترین و بیشترین را خواسته باشیم. اگر در یافتن پاسخ این سوال خطا کنیم قطعا همه یا بخشی از این سرمایه فراهم آمده را از دست دادهایم. بلکه حساسیت این انتخاب بسیار بیشتر از این است. نیروی عظیمی که ملت ما فراهم آورده توان آن را دارد که کشور را به سکویی بلند برای جهش به سوی پیشرفتهای مادی و معنوی ارزشمند ارتقا دهد و یا در یک آنارشي درازمدت فرو برد. این که نتیجه حرکت ما چه خواهد بود تماما به انتخاب درست ما در این مرحله بستگی دارد». بهنظر میرسد این پاسخ هنوز راهبردیترین پاسخی است که میتواند مسیر حرکت ما در آینده را مشخص کند. بر این اساس، شاید ضروریترین کار آن است که پرسش را دوباره از نو بازنویسی کنیم و بهجای پرسش از آنکه «پس چه شد؟»، بپرسیم «چه باید کرد؟»













