سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » داستان‌های متین برای همکلاسی‌های فرانسوی...

داستان‌های متین برای همکلاسی‌های فرانسوی

چکیده :سراج می دانست که اولین قدم در استقبالش ضبط پاسپورت و ممنوع الخروجی است و بعد هم مثل سایر دوستانش گوشه ای از اوین سهم او خواهد بود. با علم به همه مشکلات، آگاهانه به کشور رفت. اما متین نه. کسانی که جست و خیزهای متین را در فرودگاه شارل دوگل پاریس شاهد بودند می دیدند که او سر از پا نمی شناسد که برای اولین بار می تواند یک سفر کامل خانوادگی داشته باشد. سفری که پدر هم در آن سهم دارد. ...


سید طاها طبایی:

روزگار غریبی است. روزگاری که کودکان هم به همراه پدران و مادران خود تنبیه و مجازات می شوند. بازی قدرت پیر و جوان نمی شناسد، کودکان را چه زود وارد گود کرده اند. دختران و پسرانی که کودکی نکرده بزرگ شده اند، دل نگرانی دارند. پای ثابت دیدارهای کابینی زندان اوین و رجایی شهرند و برای پدران و مادران خود تحفه ای می برند تا هفته دیگر با آن سرگرم باشند تا ملاقاتی دیگر و مجال دیگر. اما در این میانه کودکانی هم هستند که از زندان اوین “وحشت” دارند. “متین” تنها فرزند سراج الدین میردامادی از آن دسته کودکانی است که از فضای زندان اوین هم وحشت دارد و حاضر است رنج دوری پدر را تحمل کند اما در فضای خفقان گرفته اوین نباشد.

متین هم یک کودک است مثل سایر کودکان ایرانی. روزگاری که آیت الله میردامادی روحانی فاضل مشهد با خانواده حسینی خامنه وصلت می کرد، گمانش نبود که روزی نوادگان خامنه ای ها همه ایران بشود محل بازی و تفریحشان اما نوادگان میردامادی از حق زیستن و بودن در ایران هم محروم باشند. کاش متین نداند که آن کودکانی که در برابر دوربین های داخلی و خارجی در برابر “بابا بزرگ” شادمانه در مصلای تهران “کودکی” می کردند و “قایم باشک” بازی می کردند، با او نسبت خانوادگی دارند و متین به جای اینکه امروز فرسنگ ها از پدر و پدربزرگش دور باشد می توانست هم بازی دردانه های ” آیت الله” باشد.

اما متین سرنوشت متفاوتی پیدا کرده، کودکی که به واسطه ادامه تحصیل پدرش متولد مغرب زمین شد و در سرزمینی که انقلابش وعده آزادی و دمکراسی را به همه جهان ارمغان داده بود رشد کرد و بزرگ شد و به مدرسه رفت. شاید سراج الدین وقتی از مقابل زندان باستیل که امروز نماد انقلاب فرانسه است رد می شد، برای پسر خردسالش گفته بود انقلابیون با فتح زندان باستیل آزادیخواهان را از سیاه چال ها بیرون کشیدند و به سال ها دیکتاتوری و استبداد لویی ها خاتمه دادند، مثل ما که با فتح “اوین”، خواسته بودیم “شاه” را به زیر بکشیم. شاید برای متین “باستیل” نماد آزادی قهرمانان باشد و تصورش از زندان همیشه این است که آزادی خواهان درهایش را می گشایند و به سال ها خفقان خاتمه می دهند تا اینکه این پسر خردسال به جای اینکه شاهد باشد پدرش با آزادی خواهی و حق گویی درهای زندان می گشاید، خودش هم بشود یک زندانی داخل همان زندان و از این جا بود که وحشت همه وجود این کودک خردسال را فراگرفت و نخواست حتی به ملاقات پدر برود.

متین سال ها غریبه ای در فرانسه بوده و سال هاست که ایران و خانه پدری در مشهد بهترین تفریح و سفرش. هر وقت می خواستند او را تشویق به کاری کنند با وعده سفر به ایران و خانه بابابزرگ او تن به هر کاری می داد تا اینکه روزهای تلخی در برابر دیدگان این کودک قرار گرفت. متین که مثل همیشه حیاط خانه پدری برایش فراخ ترین و زیباترین زمین بازی بود، به یک باره خود را تنها یافت و احساس غربت و بیگانگی کرد وقتی دید بابا سراج به تهران رفت و دیگر بازنگشت.

پرسش های کودکانه متین که گمانش بود آدم بدها به زندان می روند، پاسخی نمی یافت. پدرش که آدم بده نبوده. او که به جز نویسندگی و روزنامه نگاری کاری نکرده بود. مگر انجام چند مصاحبه و نوشتن چند مقاله و خلوت کردن با کتاب در کتابفروشی کوچکی در دل پاریس هم می توانست جرم باشد که پدرش به خاطر آنها متهم شود به “اخلال در امنیت ملی” و “تبلیغ علیه نظام”. این “نظام” مگر چیست و کیست که سراج ها با قلم و سخنشان می توانند مبانی اش را به خطر بیندازند؟! قلم خیرخواهانه و نصایح مشفقانه سراج چگونه می تواند در امنیت ملی کشوری اخلال ایجاد کنند که دزدان بیت المالش بی هیچ دغدغه ای میلیاردها دلار از خزانه می ربایند و با استقبال رسمی مقامات راهی دیار دیگر می شوند. مگر امثال سراج و ساجده و عماد و علیرضا و بهاره و … چه کرده اند که اینقدر برای ” نظام ” گران تمام شده که حبس و انفرادی تنها راه حلش شده؟!

سراج الدین میردامادی را شاید خیلی ها نمی شناختند. پسر دایی آیت الله خامنه ای است. دانشجوی فعال مشهدی که با خط امامی ها کار می کرد. عضوی از تحریریه سایت “برادر رهبری”، هادی خامنه ای. جوان متعهدی که در مهد ضدیت با ادیان هم خانه کوچکش،”حسینیه” ای بود برای عزاداری “حسین و یارانش”. و بیرق سیاهش نشان هویتش بود. همان کسی که وقتی به حضور پسرعمه اش رسیده بود و وقایع دانشگاه را آنگونه که هست بازگو کرده بود، مورد غضب رهبری قرار گرفته بود.

12 مرداد وقتی سراج راهی ایران شد، باور کرده بود که دعوت روحانی قابل اعتماد است و با توکل به خدا گفته بود که هیچ مشکلی ندارد و حتی اگر هم مشکلی پیش بیاید با توکل به خدا آنها را حل می کند. سراج خوب می دانست که مشکلاتی پیش راه است و بی انصافی ها و بی عدالتی ها شامل او هم خواهد شد. اما او نمی خواست “خود تبعیدی” باشد. او نمی خواست زیر بار خواسته ظالمانه آنان برود و به دست خودش ممنوع الورود باشد به کشورش.

سراج می دانست که اولین قدم در استقبالش ضبط پاسپورت و ممنوع الخروجی است و بعد هم مثل سایر دوستانش گوشه ای از اوین سهم او خواهد بود. با علم به همه مشکلات، آگاهانه به کشور رفت. اما متین نه. کسانی که جست و خیزهای متین را در فرودگاه شارل دوگل پاریس شاهد بودند می دیدند که او سر از پا نمی شناسد که برای اولین بار می تواند یک سفر کامل خانوادگی داشته باشد. سفری که پدر هم در آن سهم دارد. سراج می دانست که این سفر را شاید به زودی بازگشتی نباشد، اما متین نمی دانست که بازگشتش بی پدر است و او باید دل خود را در گوشه ای از اوین جا بگذارد و بازگردد در حالی که همه فکر و خیالش همه روز و شب از سربالایی اوین بالا می رود و به بند هشتم می رسد. سراج را می بیند در کنار سایر زندانی ها در این ماه عزاداری گاه دارد برای بقیه با لهجه مشهدی اش روضه اباعبدالله می خواند و گاه یک کم سیاسی ترها را پیدا کرده تا کمی برایشان از فعالان سیاسی بگوید و کوی دانشگاه و جنبش های دانشجویی. متین دل نگران است نکند که بابا “قورمه سبزی” نداشته باشد، غافل از اینکه بابا اصلا جای کافی هم برای خوابیدن ندارد!

متین فقط یک آرزو دارد این روزها، “بابا برگرد” هر گاه در کناری می نشیند و آرام نظاره گر گذر ایام است شاید دارد سه سال را شماره می کند. سه سالی که ضرب در سیصد و شصت و پنج روز خیلی می شود از حیطه سواد ریاضی او خارج است. متین که روزگاری با آب و تاب داستان های سفرش به ایران را برای همکلاسی های فرانسوی خود تعریف می کرد و از حیاط پردرخت خانه پدر بزرگ می گفت و گنبد طلایی امام رضا، شاندیز و باغ وکیل آباد و ….. این روزها شاید خجل باشد که بگوید آدم بدها در ایران، آدم خوب ها را به حبس می برند و بچه ها نمی توانند عصرها که از مدرسه برمی گردند بر پای پدر بنشینند و داستان هایشان را بگویند و شبها دست در گردن بابای خود بیندازند و بگویند “بابا دوستت دارم، شب به خیر”. اما برای فرانسوی ها این روزها آسان است بفهمند که چرا پدر متین در زندان است و جرم او چیزی نبوده جز همین یک “قلم”.

روزها می گذرد. متین هم مثل سراج نگاهش به آینده است. به امید آن روزی است که بازگردد به خانه پدری در مشهد. از آغوش پدر بپرد در آغوش پدربزرگ، عموها او را دوره کنند و او با ته لهجه فرانسوی که کمی طعم مشهدی گرفته، برایشان بخواند: … ما گل های خندانیم…… فرزندان ایرانیم……. آزاد باش ای ایران …. آباد باش ای ایران….. از ما فرزندان خود دلشاد باشد ای ایران.


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.