سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » استقامت یک زن، افتخار یک ملت: در جست‌وجوی گوهرِ شب‌چراغ...
» زهرا رهنورد؛ اندیشمندی قرآن‌پژوه و مبارزی خستگی‌ناپذیر - قسمت چهارم

استقامت یک زن، افتخار یک ملت: در جست‌وجوی گوهرِ شب‌چراغ

چکیده :در جست‌وجوی گوهر شب‌چراغی بودم، اما خورشید نصیبم شد و این خورشید قرآن بود که از آن پس چون خون در رگ‌های زندگی‌ام، حیات بی‌بدیل خود را ساری کرد. از آن پس به مدت سی و چند سال است که قرآن‌پژوهی را در شاخه‌های هنر،‌ سیاست و زن ادامه می‌دهم. البته بعدها این مطالعات را با پژوهش‌های مدرن در هر سه رشته، تلفیق نمودم تا بتوانم به عنوان انسانی مدرن و معاصر مطالعه و تحقیق کنم. در طول این ایام ده‌ها اثر هنری و نمایشگاه برگزاری آثار، بیش از صد مقاله و هیجده جلد کتاب از آثار حقیر چاپ شده،‌ و برخی به زبان‌های انگلیسی، اردو، عربی و ترکی استانبولی ترجمه شده است....


در قسمت سوم این مجموعه، بخشی از زندگی نامه خودنوشت بانوی سبز در بند حصر خانگی جاهلان و متوهمان، دکتر زهرا رهنورد، منتشر شد. در این قسمت با بخش دوم و پایانی زندگی این قرآن پژوه ژرف نگر که لقب «خادم القرآن» را بزرگ ترین هدیه الهی می داند، آشنا می شویم. به امید آن که روزی این بانوی سرافراز همیشه تاریخ ایران معاصر، به میان مردمی که اینک او را بیش تر و بهتر از همیشه به پاس استقامتش در راه عدالتخواهی و آزادی طلبی و پاسداشت حق مردم می شناسند، بازگردد و خاطرات پس از 1383سال را نیز قلم بزند.

قسمت‌های پیشین این سلسله مطالب: قسمت اول؛ قسمت دوم؛ قسمت سوم

* * *

پس از دیپلمه شدن از مدرسه‌ی آزرم، واقع در خیابان خورشید در شرق تهران که کمی از مدارس بسیار مشهور و دارای درجه‌ی علمی بالایی بود، بلافاصله وارد دانشگاه نشدم، چرا که آن محیط عجیب خانوادگی همراه با فضای سیاسی متنوع، ذهن اجتماعی مرا به شدت به خود معطوف کرده بود و فکر می‌کردم تنها راه خدمت به مردم حضور در میان آن‌ها، آن هم از طریق معلمی است. در کنکور تربیت معلم قبول شدم و سال بعد اولین تدریس خود را در سن 19 سالگی در قبرستانی، در جنوب شرقی تهران به نام قبرستان مسگرآباد که امروز به فرهنگسرای خاوران تبدیل شده، آغاز کردم و کلیه‌ی فعالیت‌های سیاسی من با آشنا شدن با درد و رنج مردم از همین‌جا شروع شد، و شرح این قصه بگذار تا وقتی دگر، که فقط تا تحقق انقلاب اسلامی ادامه داشت. با ورود به دانشگاه تهران درهای دیگری از فعالیت‌های روشنفکری و هنری به طور موازی شروع شد و من بدون این‌که کوچکترین مانعی را در خانواده و یا جامعه حس کنم به سوی مقصدی نامعلوم حرکت می‌کردم.

نظام تربیتی خانواده به نحوی بود که مساوات کامل بین فرزندان رعایت می‌شد، به علاوه عواطف شدیدتر بیشتری به دختران اهداء می‌گردید و همه‌ی خانواده آرمان‌های بلندی را برای فرزندان دنبال می‌کرد و در این زمینه دختران مستثنی نبودند. روح عدالت طلبی و علم‌جویی و تقدیس و ستایش هنر در فضای فرهنگی خانواده‌ی ما موج می‌زد.

فصل ازدواج فرا رسید. با همسرم قرار گذاشتیم که «نخواهیم و نداشته باشیم»، همیشه در سیر و سفر باشیم. مادرم می‌گفت: «دختر من یک کولی تمام عیار است» و من که یک بی‌قرار ابدی هستم هر نوع استقراری را داروی مرگ می‌دانم.

در میان اوراق نخستین نوشته‌ها و کتاب‌هایم، ترنم لای‌لای مادرانه مثل پر طاووس و برگ گل سرخی بایگانی شده است. نوزادی در گهواره و بچه‌ای در آغوش و سومی در حال شیطنت و امروز دختران من هم، همان مسیر را طی می‌کنند؛ گویی این ترنم آواز دلنوازِ همیشه‌ی قلب بشر است که بی‌وقفه به ابدیت می‌پیوندند.

نخستین نمایشگاه آثار هنری خود را همراه با تئوری‌هایی پیرامون هنر در سال دوم دانشگاه برگزار نمودم. نمایشگاهی از نقاشی و نقش‌برجسته در روند نوآوری و در نهایت سنت‌شکنی در «گالری بروجنی» و سال بعد در «گالری قندریز» و سال بعد در حسینیه ارشاد. دیربازی بود که به دنبال حقیقت راه افتاده بودم تا آن را کشف کنم، همه آن تنوع محیطیِ قبیله و جامعه باعث شد هر گوشه از شخصیت حقیر مشغول کاری شود.

به عنوان روزنامه‌نگار، نقاش، مجسمه ساز- مبارز و محقق؛ فکر کن در یک کالبد کوچک و فلسفی در اثر محیط و در اثر تربیت چه گنجایش عظیمی به وجود می‌آید.

در دوران دانشجویی در حالی‌که غوغای عدالت‌طلبی و آزادی‌خواهی مغز مرا به یک محیط پرشور و پرغوغا تبدیل کرده بود، با مجله‌ی خوشه آشنا شدم. هر روز در خیابان صفی‌علی‌شاه از مقابل پنجره‌های زیبای دفتر این مجله رد می‌شدم. روزی همراه با نقدی بر یک نمایشگاه هنری و به اصطلاح خودم «خرده بورژوا» وارد دفتر مجله شدم، و پس از مدتی انتظار پشت در، سردبیر مرا پذیرفت و پس از مدتی نگرانی و ترس و معطلی که او مشغول خواندن اوراقی بود، سر بلند کرد و گفت دختر، چه کار داری؟ وقتی سر بلند کرد چهره‌ی این سردبیر مشهور مرا شوکه کرد… او «احمد شاملو» بود.

– آقا… یک نقد آورده‌ام.
– بده ببینم.

بلافاصله و بی‌تفاوت مشغول خواندن شد. سپس سر بلند کرد و این بار با تحسین به من نگاه کرد و گفت آفرین دختر! نقد تو را چاپ می‌کنم به شرطی که ادامه داشته باشد. و بعد یکی دو جمله‌ی تند و ایهامیِ نقد نقاشی را انتخاب کرد و بلند بلند خواند. اما پس از دو شماره، آن نشریه توسط رژیم شاه بسته شد و من راهیِ دیار دیگری شدم.

حسینیۀ ارشاد در پرتو شخصیت‌های بزرگی چون مطهری و شریعتی، کانون فعالیت روشنفکری مذهبی بود. من هم در جستجوی «حقیقت» – با هفت کفش و هفت عصای آهنی – می‌خواستم این گوهر شب چراغ را به هر قیمتی به دست آورم. حقیقت از نظر من انگ و رنگ دینی نداشت، بلکه در دیرجا و دیر زمان در کانون دانشجویان در نمایشگاه‌ها و حسینیه دنبالش بودم.

وقتی دکتر شریعتی آثار نقاشی مرا در «گالری قندریز» دید دعوت کرد که در حسینیۀ ارشاد هم نمایشگاهی از آثارم برگزار نمایم. از آن پس تئوری‌سازی هنری من همراه با ارائه آثار هنری شروع شد. برای نمایشگاه‌های مختلف بروشور می‌نوشتم و به نحوی کاری را که در مجله خوشه شروع کرده بودم، در حسینیه ارشاد ادامه دادم، تا این که دکتر شریعتی دستگیر و حسینیۀ ارشاد تعطیل و همه ما پراکنده شدیم.

بعدها تحصیلاتم را در دو رشته ادامه دادم. احساس می‌کردم که همه اطلاعات لازم را نمی-توانم با هنر به دست آورم و نمی‌توانم همه محتوی ذهنی‌ام را به وسیلۀ اطلاعات هنری بیان نمایم. پس از اخذ لیسانسِ مجسمه‌سازی سالیانی با وقفۀ تحصیلی به فعالیت سیاسی- هنری در ایران و امریکا مشغول بوده‌ام و سپس ادامۀ تحصیل دادم. لیسانس و فوق‌لیسانس در هنر و دوباره فوق‌لیسانس و دکتری در علوم سیاسی، و در حقیقت با تلفیق این دو دسته دانش و اطلاعاتِ ظاهراً متفاوت، که یکی ذوقی و دیگر تا حدود زیادی استدلالی است، توانستم اقدامات پژوهشی، علمی و هنری‌ام را گسترش دهم و این گسترش به کجا خواهد رسید نمی‌دانم.

امروز می‌توانم ادعا کنم که یک هنرمند و محقق «حرفه‌ای» هستم و بدون این دو، حیات عاطفی و عقلانی و اجتماعی من فاقد هرگونه امید و مفهومی خواهد بود.

در روند پژوهش‌ها و نظریه‌پردازی‌های هنری حدود ده سال است که وارد فضای عاشقانۀ مطالعات عرفانی شده‌ام و یکی از تلاش‌های ده سالۀ اخیر من ارتباط مفاهیم عرفانی با هنر اسلامی است. البته در این زمینه می‌توانم بگویم بنابر طبع مطالعات و تخصصی که داشته‌ام، توانسته‌ام نکته‌ای بر نکات ارائه شده توسط اندیشمندان و تاریخ‌نگاران و نظریه‌پردازان فرا بنویسم و آن مباحث مربوط به «فرهنگ عمومی جامعه سنتی و جامعۀ مدرنِ» جدید را در مطالعات خود پیگیری نمایم و آن را به سرانجامی برسانم؛ چرا که جای نگاه جامعه‌شناختی فرهنگی در مطالعات تئوریک هنر خالی است.

از شهریور 1359 تدریس در دانشگاه تهران را شروع کردم. اول به صورت کلاس‌های آزاد و تدریس زیباشناسی و بعد هم به طور رسمی به عنوان عضو هیأت علمی، واحدهای متنوعی را در دوره‌های لیسانس، فوق‌لیسانس تا دکتری تدریس داشته‌ام. می‌توانم بگویم تاکنون تدریس و تحقیق و مطالعات من در دانشگاه سه فصل داشته‌است.

فصل اول، در دوران تدریس خود تلاش کردم بازتاب زیربناها و خاستگاه‌های فکری هنرمندان یا شرایط اجتماعی، اقتصادی و روانشناسی حاکم بر آثار آنان را یا سنت‌های فرهنگی و زیباشناسی ملی و فرهنگی و یا زمانۀ آنان را کشف نمایم و همین گرایش (یعنی میل به دانستن چراییِ به وجود آمدنِ آثار) مرا به سوی نظریه پردازی و تئوری‌پردازی در هنر سوق داد.

فصل دوم امروز است؛ چه امروز شرایط جدید فکری و روشن‌فکری و نظریه‌های متنوعی حاکم بر آثار هنری است. یعنی در عصر فرمالیسم و شکل‌گرایی، بحث‌های مفصلی پیرامون آثار هنری مطرح است، مثل نظریه‌ی مرگ مؤلف (هنرمند)، نظریه‌های معطوف به مخاطب، نظریه‌های معطوف به متن (اثر هنری) و گرایش‌های دیگر، آن دلیلِ اولیه‌ی مرا برای نقد و بررسی آثار هنری تقریباً‌ بلااستفاده نموده، اما آن نگاه نخست، نقش خود را در زندگی فکری و هنری و مقالات و تحقیقات حقیر ایفا نمود.

البته امروز مطالعات و تحقیقات را در پرتو مکاتب کاملاً جدید نیز بررسی می‌نمایم، در عین حال فصل سوم تحقیق و تدریس من در هنر اسلامی و نگارگری است.

روزی، روزگاری در حیاطی سنتی، که چهار گوشه‌اش را پنجره‌های رنگین و نماهای اتاق‌های پنج‌دری محاصره کرده بود، با حوضی گِرد با کاشی آبی در وسط، و داربستی پربرگ، با سایه‌های افلاطونی … زن جوان بارداری زیر داربست مو خوابیده بود و خواب دیده بود: قرآنی از آسمان بر دامنش فرود آمد.

اینک آن پدر و مادر مهربان که تندباد حوادث ترکه قامت رعنا و حریر چهره‌ی زیبایشان را با تازیانه‌ی‌ ایام در هم شکسته، عصا به دست با چهره‌ای رنجور از غم‌ها و تأسف‌های زمانه، مبهوت و خیره در سالنی پرهمهمه و پرجمعیت نشسته بودند، و ناباورانه از بلندگو شنیدند که دخترشان به لقب «خادم‌القرآنی»‌، به خاطر پژوهش‌های قرآنی مفتخر شده است. آیا این تأویل خواب آن مادر جوان بود یا راز دیگری در پی دارد؟

نخستین تکاپوهای دینی ـ هنری آگاهانه‌ی من با «یک اتفاق ساده» شروع شد.

خواهرم در رشته‌ی کارگردانی در صدا و سیما تحصیل می‌کرد. هر دو دانشجو بودیم. روزی هنگامی که کتابخانه‌اش را جمع‌وجور می‌کرد به جزواتی برخوردم به نام «هنر اسلامی» که توسط بورکهارت نوشته شده و به وسیله‌ی سیدحسین نصر جمع شده بود. لای آن را باز کردم. آن جزوات مثل یک رمان شیرین بود. بی‌اختیار در پای آن کتابخانه‌ی کوچک نشستم و ظرف چهار ساعت همه‌ی آن جزوات را که مربوط به انتشارات تلویزیون بود خواندم و وارد دنیایی شدم که آشنای ناشناسم بود.

در سابق، نسبت به فرهنگ خانوادگی‌ام و نحوه‌ی ارائه‌ی آن هیچ انتقادی نداشتم. آن فرهنگ و روابط و مناسبات به قدری شیرین و شاد و آزاد و رمزآمیز بود که قابل وصف نیست. اما در قلمرو اعتقادات دینی، انتقاد داشتیم و برایم قابل قبول نبود. میل پرستش من به سوی ایران‌پرستی معطوف بود، اما اینک نگاه زیباشناسانه‌ی اسلامی به هنر. گویی یک بازخوانی اعتقادات مذهبی هم بود. اینجا جرقه‌ای در کار نبود. شعله‌ای نورانی بود که در کوره‌ی خود بسیاری از محتویات ذهنی مرا سوزاند و نابود کرد و به جای آن باوری پاک و خالص قرار داد. حسینیه‌ی ارشاد، دکتر شریعتی و فضای مبارزه‌جویانه‌ی رژیم سابق هم،‌ دست در دست هم گذاشتند تا راه تازه‌ای را فراروی من نهند؛ راهی که بر تارک آن خورشید تابناکی درخشید و مرا در شعشعه‌ی وجود خود ذوب می‌کرد. و این‌بار من در جست‌وجوی گوهر شب‌چراغی بودم، اما خورشید نصیبم شد و این خورشید قرآن بود که از آن پس چون خون در رگ‌های زندگی‌ام، حیات بی‌بدیل خود را ساری کرد.

و از آن پس به مدت سی و چند سال است که قرآن‌پژوهی را در شاخه‌های هنر،‌ سیاست و زن ادامه می‌دهم. البته بعدها این مطالعات را با پژوهش‌های مدرن در هر سه رشته، تلفیق نمودم تا بتوانم به عنوان انسانی مدرن و معاصر مطالعه و تحقیق کنم. در طول این ایام ده‌ها اثر هنری و نمایشگاه برگزاری آثار، بیش از صد مقاله و هیجده جلد کتاب از آثار حقیر چاپ شده،‌ و برخی به زبان‌های انگلیسی، اردو، عربی و ترکی استانبولی ترجمه شده است.

فکر می‌کنم در سال جاری [1383] وارد سی و پنجمین سال فعالیت‌های هنری و پژوهشی خود شدم و در پایان این ایام به لطف خداوند به بالاترین لقب افتخارآمیز و تعهدآفرین یعنی لقب «خادم‌القرآن» معرفی شدم و همچنین در سطح بین‌المللی،‌ «مرکز بیوگرافی کمبریجِ» انگلستان، لوح تقدیر و مدال مربوط به دوهزار و یک استاد برجسته‌ی جهانی را در رابطه با فعالیت‌هایم در زمینه‌ی هنر، زن و سیاست به حقیر اهدا نمود.

امروز می‌توانم فردوسی و حافظ، حماسه و غزل را با هم تلفیق کنم و به جرأت بگویم:

عشقت رسد به فریاد گر خود به سان حافظ
قرآن ز بَر بخوانی با چارده روایت

چراکه «چو ایران مباشد تن من مباد» از غزل حافظ جدا نیست. عشق بزرگی وجود دارد قرآنی و ربانی که عشق به ایران در قلب آن آرمیده است و به وضوح خود را عرضه می‌دارد و همچنان قلب مرا می‌سوزاند و سرشار از شوق و سربلندی می‌کند.

منبع: «زندگی‌نامه و خدمات علمی و فرهنگی استاد هنرمند و فرهیخته دکتر زهرا رهنورد»، صفحات 19-36.


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.