قشریگری «داعش» با اسلام در تضاد است
چکیده :قریب 20سال است که آمریکا در افغانستان، عراق، یمن، سومالی، لیبی و برخی دیگر نقاط دنیا با تمام توان به ظاهر علیه تروریسم و افراطیگری میجنگد، اما با این شیوه بیشتر به گسترش دامنه خشونت و تقویت افراطیگری کمک کرده است. آنها ریشه و منبع تغذیه افراطیگری و خشونت که تاریخی درازدامن از درد و رنج ناشی از تجاوز، غارت، بیعدالتی، تحقیر، سرکوب، محرومیت، فقر و بالاتر از آن سرکوب جنبشهای مسالمتجو و مدنی دموکراتیک و رهاییبخش در این کشورهاست را نادیده رها میکنند. ...
«اخوانالمسلمین» را پدر جنبشهای جدید اسلامگرا میدانند؛ گروهی که از طریق مبارزه سیاسی قصد کسب قدرت سیاسی داشت و حتی ترور سیاسی در استراتژی و تاکتیک برخی از این گروه، ابزاری برای کسب قدرت سیاسی بود. اما در مورد «داعش»، گویی با باندی تبهکار روبهروییم که به ترور کور و کشتار زنان و کودکان میپردازد. آیا تفاوت ماهوی بین این دوگروه وجود دارد؟ آیا بین جریان اسلامگرایی و جنبشهای ضداستعماری ابتدای قرنبیستم؛ همانندی وجود دارد یا این جنبش ابزاری بود یکسره جدید و نوظهور برای بازسازی خاورمیانه در بطن منازعات «جنگ سرد» که به این اعتبار در رقابت بر سر سهم خود از قدرت جهانی سرمایه با بخشهای دیگر سرمایه کشمکش دارد؟ تجربه نشان داده که اسلامگرایی پایبندی به محتوای فقهی ثابتی ندارد و لزوما بنیادگرا نیست. همچنین میتواند همانند حزب اعتدال و توسعه ترکیه برای پیوستن به اتحادیه اروپا روزی از حقوق بشر دفاع کند و روزی به حمایت پیدا و پنهان از «داعش» و کشتار کردها در خیابانهای ترکیه بپردازد. اما حبیبالله پیمان عروج اسلامگرایی را واکنشی به زیادهخواهی امپریالیسم در خاورمیانه نیمهدوم قرنبیستم و سرکوب جنبشهای سکولار ملی و نواندیش دینی میداند. او همچنین از تاثر «زخم خونچکان فلسطین» در افزایش خشونت در منطقه میگوید. آنچه در ادامه میخوانید، گفتوگو با حبیبالله پیمان درباره ماهیت و ریشههای ایدئولوژیک «داعش» است.
پیشینه تاریخی و ایدئولوژیک جریانهای افراطی اسلامی مثل «داعش» به کجا بازمیگردد؟
«داعش» انشعابی از سازمان «القاعده» است، «القاعده» خود متاثر از جریانهای سلفی پیش از خود است که شبیه بقیه گروههای این جریان و تحت مجموعهای بزرگتر از وهابیگری تاثیر پذیرفته است. گروههایی مثل «طالبان» یا گروههای تکفیری که تا دودهه پیش در مصر فعال بودند نیز در این مجموعه میگنجند. وهابیت مادر جریانهای افراطی سلفیگری است، تفکر آنها توام با خشونت، جزمیت و قشریگری دینی است، تحمل ناچیزی نسبت به گروههای دیگر مسلمان و غیرمسلمان دارند و تقسیمبندی پررنگی بین کافر و مومن یا کافر حربی و کافر ذمی میگذارند.
اگر بخواهیم به عقبتر بازگردیم، این گرایش ریشه عمیقتری در تاریخ فکری اسلام دارد. شروع این تفکرات را در صدر اسلام میتوان در خوارج دید. خوارج گروهی بودند که به ظواهر آیات قرآن و سنت بهصورت خشک و متعصب توجه میکردند و عملا فاقد دینامیسم اجتهادی و محروم از کاربرد عقل در تشخیص مصالح و رای دین یا تفسیر قرآن بودند. مشکل آنها با امامعلی(ع) نیز مشخصا در این زمینه بود. در جنگ صفین بعد از اینکه امامعلی(ع) مجبور شد حکمیت را بپذیرد، با او مخالفت کردند. این مخالفت بر اساس برداشتی سطحی از این آیه قرآن بود که «داوری جز داوری خدا نیست.» آنها معتقد بودند علی(ع) با پذیرش حکمیت، داوری اشخاص را جایگزین داوری خدا کرده و به همین دلیل کافر شده است. علی(ع) در پاسخ با اشاره به آیه مزبور گفت «سخن راستی است که با آن باطل قصد شده است.» امامعلی (ع) از موضع ارزشهای دینی ضمن برخوردی مداراگرایانه و احترام به حق آزادی بیان و انتقاد، با آنها وارد گفتوگوی مستدل و انتقادی شد. باوجود جنجال و بینظمیهایی که ایجاد میکردند و تهمت کفر به او که رهبر برگزیده و مشروع اکثریت مطلق مردم بود، میزدند، آزادی بیانشان را محدود نساخت و به حذف آنها اقدام نکرد. امام علی نقض بیعت و سرپیچی از اطاعت خوارج و مخالفت با خود را برای طرد و سرکوب آنها کافی ندانست و تا زمانی که دست به اسلحه نبردند و اقدام به جنگ نکردند، به مقابله با آنها نشتافت. علی در واکنش به قشریگری و جزمیت فکری خوارج میگفت: «من قرآن ناطقم»، منظورش از این تعبیر این بود که آیات را نمیتوان به صورت منفرد و بدون توجه به مضامین توحیدی و ارزشهای اساسی دین و هدف رسالت معنا کرد. وی در وهله اول به دین در تعریف اصلی آن در قرآن یعنی اصول و ارزشهای اخلاقی، انسانی و توحیدی و ارزشهایی چون عدالت و آزادی تکیه داشت نه به احکامیکه در زمان و مکان آمده و ناظر بر شرایط خاص وضع شدهاند. در حالیکه خوارج به صورتی خشک و با منطقی صوری و قیاسی با احکام برخورد میکردند و به عامل زمان و مکان و تفاوت موقعیتها و تحول شرایط که موجب تغییر حکم میشود، بها نمیدادند. جریان و تفکر خوارج سالهای متمادی ادامه یافت و آنها هرزمان قدرت پیدا میکردند، بر ضد حکومتهای وقت که غالبا مستبد و فاسد بودند، وارد نبرد میشدند. منازعه میان رویکرد عقلی و ظاهری و نقلی از آن هرگز متوقف نشد و برای مدتی بین معتزله و اشاعره بهویژه حنبلیها جریان داشت و افرادی مثل غزالی و ابنتیمیه نیز با تکیه بر سنت و نقل یا عرفان و شهود به مخالفت با عقلگرایی هرچند از خاستگاههای متفاوت، در تاریخ اسلام شهرت یافتند.
از نیمه قرنبیستم با گسترش استعمار و توسعه سرمایهدارانه امپریالیسم در خاورمیانه با عروج اسلام سیاسی مواجه میشویم. چقدر این مساله را که بهخصوص در دهههای 1970 و 1980 بارز بود و تا امروز شدت گرفته، متاثر از همان گرایش تاریخی و ذاتی میدانید و چقدر مربوط به دوران جنگ سرد و دستساز امپریالیسم؟
در اینکه جریانهای فکری و دینی، بیمقدمه نبوده و عموما تبار و پیشزمینههای تاریخی دارند، تردیدی نیست. ولی ظهور و گسترش آنها در یک دوره معین، مستلزم فراهمآمدن شرایط سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ویژهای است که بدون آنها ممکن نیست از حالت نهفتگی و خاموشی خارج شده و مقبولیت و گسترش هرچند نسبی و محدود پیدا کنند. بعد از ورود استعمار و بروز آشوب در دنیای اسلام، جنبش بیداری اسلامی با جنبش استقلالطلبی همراه و اسلام بهمثابه دینی حامی آزادی، نوسازی و پیشرفت و مشوق ایستادگی در برابر تجاوز و بیعدالتی بازخوانی شد. در ابتدا جنبشهای اصلاحطلب و دموکرات اسلامی بر دیگر جریانهای اسلامی غلبه داشتند و شرایط مثل امروز نبود. چنانکه چندی بعد از روشنگریهای سیدجمال و عبده، جنبشهای مشروطهخواهی در مصر، ایران و عثمانی آغاز شد؛ جنبشهایی که رویکردی دموکراتیک داشتند. در آن زمان خبری از وهابیت نبود. در کنار ترسی که نفوذ اندیشه، فرهنگ و الگوهای زندگی مدرن در دل محافل سنتگرا ایجاد کرد، یکی دیگر از عوامل موثر در رشد و گسترش حرکتهای جهادی، سرکوب و شکست پیدرپی جنبشهای ملی و دموکراتیک در آن دسته از جوامع مسلمان بود که به پشتوانه میراث جنبشهای اصلاح دینی و عقلگرایی و نواندیشی، به مقابله با استعمار و توسعهطلبی غرب برخاسته و با جذب بسیاری ارزشها و اصول آزادیخواهانه و دموکراتیک تفکر مدرن، درصدد غلبه بر عقبماندگی برآمده و در راه کسب آزادی و استقلال ملی و رفع سلطه و برقراری عدالت اجتماعی مبارزه میکردند. همدستی قدرتهای استیلاجوی غربی با نیروهای مرتجع و سنتگرا و سیاستمداران خودکامه و ملاکان بزرگ در به شکستکشاندن جنبشهای ملی و مذهبی آزادیخواه و بعضا لیبرالدموکرات، خلأیی ایجاد کرد که مارکسیستها نیز به دلایل مختلف ازجمله دنبالهروی از سیاستهای حزب کمونیست و دولت شوروی و نداشتن پایگاه و حمایت تودهای وسیع و تقابل و ضدیت مرزبندینشده با کلیت اندیشه دینی، قادر به پرکردن آن نبودند. در نتیجه این خلأ را ابتدا پیروانی از اصلاحطلبان دینی پر کردند. این حرکت با اخوانالمسلمین شروع شد و در ایران هم روحانیت بعد از دهه1340 نماینده این جریان شناخته میشود.
در پاسخ به بخش دیگر سوالتان، دخالت غربیها را در ظهور جریانهای جهادی چندان واقعبینانه نمیدانم. اما انکار نمیکنم که استعمارگران غربی از ابتدا و در عصر استعمار کلاسیک تا امروز که عصر امپراتوری سرمایه است، از هرحیله از جمله دستکاری تضادها و دامنزدن به تعارضات، نزاعها و عصبیتهای قومی و مذهبی، برای پیشبرد مقاصد استیلاجویانه و استعماری خود دریغ نداشتهاند. «القاعده» و بیشتر از آن «داعش» نیز چهبسا که مستقیم یا غیرمستقیم ابزار دست کسانی قرار گرفته باشند که هدفشان، ایجاد تفرقه و تجزیه در میان جوامع مسلمان، برای تسطیح راه سلطه، کنترل منابع انرژی، تخریب زیرساختها و تضعیف تواناییهای مادی، انسانی و فرهنگیشان برای توسعه و پیشرفت است. ضمن آنکه بیرغبت نیستند چهره خشن و غیرانسانی که گروههای افراطی سلفی از اسلام در برابر افکار عمومی و وجدان جامعه بشریت ترسیم میکنند، باعث سرخوردگی و انفعال تودههای ستمدیده استعمارزده و نیز آسیبدیدگان سلطه سرمایه در سراسر جهان شود که اسلام راستین و همبستگی اسلامی را ضامن ایستادگی در برابر توسعهطلبی قدرتهای جهان سرمایهداری و دستیابی به عدالت و آزادی و برابری یافتهاند. وقتی روسها افغانستان را اشغال کردند، آمریکاییها که این امر برایشان قابلقبول نبود، از عصبیت و قدرت بسیج وهابیها استفاده کردند و غیرمستقیم آنها را تقویت کردند، اما در همین شرایط عنصری ملی مثل احمدشاه مسعود را که هم به آزادی و عدالت و هم به استقلال ملی افغانستان عشق میورزید، ترور کردند.
شما بر رویکرد اصلاحگرایانه تاکید میکنید، اما عملا در تجربههای موجود، گرایش غالب در چنددهه اخیر اقبال به رویکردهای افراطی و ضدتکثر است. این گرایش چگونه در جریانهای اسلامگرا به وجود آمد؟
آنها به تعبیر ابنخلدون به مذهب بهعنوان عاملی که قدرت انسجامدهندگی بیشتری دارد، تکیه کردند. ابنخلدون از مفهوم «عصبیت» نام میبرد. قبایلی که در صحرا زندگی میکنند به انسجام قوی قبیلهای نیاز دارند و عصبیت عامل پیوند و اتحاد آنها و وفاداری به رییس قبیله است. اما در میان گروههای ساکنشده در شهر این نوع عصبیت ضعیف شده و از بین میرود. منبع تولید این نوع عصبیت، در زمانی دیگر، ملیت، قوم یا مذهب است.
ناکامی، جامعه مسلمانان را دچار بحران هویت و موجودیت کرد. با تحمیل قراردادهای ننگین و مهلکی نظیر «گلستان» و«ترکمانچای» میان روسیه و ایران، 1907 روسیه و انگلیس، «سایکس-پیکو»، «بیانیه بالفور» دایر بر تاسیس دولتی یهودی در سرزمین فلسطین و موافقتنامه محرمانه تقسیم کردستان، استعمارگران اروپایی سرزمینهای مسلماننشین را بین خود تقسیم کردند. بدیهی است عامل مبنایی در بروز این فاجعهها همان رکود فکری درازمدت و فقدان خودآگاهی تاریخی و جمعی و در نتیجه نبود یک عقلانیت فعال و راهگشا بود که اجازه نمیداد هم عوامل ناتوانی و رکود دامنگیر جامعههای خودی و هم علل برتری و پیشرفت تمدن جدید غرب و مدرنیته، باروشهای تجربی- تحلیلی و تاریخی بررسی و شناخته شوند و بر آن اساس و به شیوهای خلاق به چارهجویی بپردازند. آن زمان، سهنوع واکنش بین مسلمانان به وجود آمد: عدهای تسلیم تمدن غرب شدند. عدهای دیگر در پشت سنت و شریعت سنگر گرفتند، بر کلیه مظاهر مدرنیته خط بطلان کشیده، تنها به حفظ شریعت در اشکال موروثی و جزمی آن بسنده کردند. جریان سوم راه اصلاح را در پی گرفت و به بازخوانی دوباره اسلام در پرتو عقلانیت پرداخت. سهنفر از پیشقراولان این جنبش عبارت بودند از «سیدجمالالدین»، «محمد عبده» و «کواکبی»، سپس باید از «سیداحمدخان» و فیلسوف برجسته نواندیش «اقبال لاهوری» و در نسل دومی از «رشید رضا» و «ابن بادیس» نام برد. بنیانگذاران «اخوان» و افرادی مثل «حضیبی» و «حسنالبنا» نیز متاثر از «عبده» و «رشید رضا» بودند. اگر کتابهای «سیدقطب» یا «ابوالعلا مودودی» در پاکستان را بخوانید؛ وجه غالب در آثار اجتماعی آنها عدالتخواهی و تجدید حیات دوران پرافتخار گذشته از طریق خرافهزدایی از رفتار دینی و عمل به ضرورتهای عقلی و شیوه مرضیه سلف صالح است. آنان بهطور آشکاری از خشونت و قشریگری پرهیز و بر اهمیت پیروی از عقل و مقتضیات زمان تاکید میکردند. آنها معتقد بودند اصلاح همان رویهای است که بار اول مسلمانان را نجات داده است.
برای بروز و غلبه گرایشهای افراطی و خشونتگرا، بحران و آشوب سیاسی و اجتماعی-اقتصادی سخت و مقاوم در برابر راهحلها و اقدامات متعارف، یک عامل تعیینکننده محسوب میشود. بهویژه زمانی که زیر فشار تبعیض و نابرابری و خشونت و یکهتازی یک گروه یا طبقه اجتماعی یا هجوم دشمن خارجی، موجودیت، هستی اجتماعی و هویت دیگر نیروهای اجتماعی تهدید شود و همراه با آن آسایش و امنیت اجتماعی، فکری، روانی و بهرهمندیهای مادی از توده مردم سلب شود. «داعش» و دیگر گروههای افراطی قشریمسلک نیز از این قاعده مستثنا نیستند. مسلمانها بعد از یک دوره شکوفایی فرهنگی و تمدنی (عصر زرین) از زمان سلاجقه و بهویژه پس از حمله مغول وارد دوران رکود شدند و بر اثر آن بهتدریج تولید فعالیت علمی و فرهنگی متوقف شد. در این دوره طولانی، تصوف و عرفان جای خردگرایی و فلسفه را گرفت. عرفان پناهگاه کسانی شد که برای حفظ سلامت جسم و روح خود از آسیب و آزار فاتحان جبار و تحجر و قشریگری متشرعه راه نجاتی میجستند و در آن وضعیت، تامل در خویش و خانقاه را محل امنی یافتند. صفویه وقتی به قدرت رسید برای تشکیل دولت و اداره امور کشور، خود را نیازمند فقهای شیعه ساکن «جبل عامل» لبنان دید و آنها را برای همکاری دعوت کرد. به این هم بسنده نکرده به خواست آنها به قلعوقمع «صوفیان» برخاستند. ادامه تلاش معدود علما و متفکران عقلگرا در جلوگیری از سیر انحطاط و رکود بهویژه در عرصه اندیشه و فرهنگ، چندان مثمرثمر واقع نشد.
اسلام سیاسی در فقه شیعه و سنی چه تفاوتی دارند؟ با اینکه اخوانالمسلمین قبل از همه جریانها مبارزه برای کسب قدرت سیاسی را آغاز کرده بود، اما انقلاب ایران اولین نمونه موفق از تشکیل دولت اسلامی بود. تاثیر متقابل ایندو بر روی هم چگونه بود؟
برخی فقهای شیعه معتقد بودند در غیبت امامزمان(عج) تشکیل دولت شرعی غیرممکن است زیرا تحت رهبری امام معصوم است که احکام شرع قابلیت اجرا پیدا میکند. ملااحمد نراقی با توسعه وظایف نواب امام غایب، مسایل و وظایف مربوط به حکومت را هم در زمره مسوولیت و ولایت فقها قرار داد؛ نظریهای که به «اسلام سیاسی» و «حکومت دین»، البته تحت زعامت و ولایت فقیه، در میان فقهای شیعه مشروعیت میبخشید. به علت اختلافنظرها، موضوع مسکوت ماند تا در اوایل دهه1340 که با تفصیل بیشتری توسط امامخمینی(ره) در ذیل مبحث امربهمعروف و نهیازمنکر مطرح شد. با انقلاب مشروطیت، حمایت برخی از علمای شیعه، شامل دولتهای عرفی (سکولار) میشد که بر اساس قانوناساسی روی کار آمده و بر اساس آن عمل کنند. فقهای سنی هم که مثل همیشه دولت را عرفی میدانستند و فقط خواهان رعایت مصالح دینی بودند. در عصر جدید هم اصلاحگرایان از ایده و الگوی دموکراسی استقبال کردند. بعد از «سیدجمال»، «رشید رضا» مدت کوتاهی ایده خلافت را برای حفظ خلافت عثمانی تبلیغ کرد که آن هم ادامه نیافت. تا قبل از انقلاب اسلامی خروجی هر دوطرف، دولتی عرفی بود که ضددین نباشد. در جنبشهای«بهارعربی»، حداکثر خواست اسلامگرایان، قانوناساسی و حکومتی دموکراتیک بود که به اجرای احکام شریعت متعهد باشد و تعدیلیافتهتر آن (نظیر حزب «النهضه» تونس) خواستار حکومتی دموکراتیک و کثرتگرا و سکولار است که ضمن رعایت حقوق برابر سیاسی و اجتماعی برای همه مردم از هر مذهب و مسلک، درصدد از بینبردن هویت دینی جامعه برنیاید و قانونی در ضدیت با شرع به تصویب نرساند. ضمن آنکه رهبران این گروهها و احزاب اسلامگرا به سنت اصلاح و نواندیشی دینی وفادارند و منابع دینی را موافق موازین عقل و اصول و ارزشهای نوین آزادی، دموکراسی، عدالت و سازگار با حقوق بشر تفسیر و تبیین میکنند. در صورتی که گروههای سلفی نظیر «داعش» و «القاعده» خواستار تشکیل حکومتی تمامیتخواه و اجرای کامل احکام شریعتی هستند که از روی شاذترین نظام فقهی خشک و خشن و قشری و در ضدیت آشکار با مبانی «دین» یعنی توحید، آزادی، عدالت و برابری الگوبرداری شده است. با قطعیت تمام میتوان گفت آنچه این گروهها ادعا میکنند و انجام میدهند، در تعارض آشکار با آموزههای وحیانی در قرآن و سنت و سیره پیامبر است و به اتکای همین آموزهها میتوان آنها را نقد و رد کرد و مخالفت آن دعاوی را با دین اسلام اثبات کرد. از تاثیر انقلاب اسلامی ایران در گسترش اسلام سیاسی پرسیدید، تردید نیست که این واقعه به بسیاری از گروههای اسلامگرا این امیدواری و انگیزه را داد که با تحریض علایق و شور مذهبی در میان تودههای محروم و گرفتار تبعیض و بیعدالتی میتوان آنها را بر ضد حکومتهای خودکامه و سلطه قدرتهای سرمایهداری غرب بسیج کرد و جنبش سیاسی-اجتماعی را به پیروزی رساند.
تفاوت بین «داعش» و «القاعده» چیست؟
از نظر نوع اعتقادات مذهبی و ریشههای ایدئولوژیک تفاوت چندانی ندارند. اما به نظر من تفاوتهای معنیداری بین عملکرد این دوگروه وجود دارد. ظهور «القاعده» در عربستان اتفاق افتاد. آنها حضور آمریکا در عربستان را تجاوز به سرزمین مقدس مسلمانان تلقی کرده برای بیرونراندن آنها دست به اسلحه بردند. چندی بعد با همین هدف به افغانستان رفتند. «القاعده» بسیاری ازگروهها، دولتها و رهبران کشورها را دشمن میدارد ولی بیشتر حملات خود را روی نیروها و منافع و وابستگان به آمریکا متمرکز کرد. اما «داعش» اینطور نیست و علیه هرنیرویی که تابعیت رهبری آن را نپذیرد وارد جنگ میشود. چنانکه حتی تندروهایی مثل «القاعده» و جبهه النصره و برخی دیگر از قبایل سنی را هم مستثنا نکرده است، چه برسد به گروههای ایزدی، شیعی، مسیحی یا ترک و کرد. به علاوه تاکنون هیچ نوع حساسیتی نسبت به قضیه فلسطین و تجاوزات هرروزه صهیونیستها به مردم فلسطین و خانهها و سرزمین آنها و بیتالمقدس و مسجدالاقصی از خود بروز ندادهاند. برخلاف نظر برخی تحلیلگران، آنها بر اساس باور به برتری نژادی عمل نمیکنند. عملکرد «داعش» در کاربرد حداکثر خشونت و قساوت، به آسانی توضیحپذیر نیست. در حالی که حتی رهبران «القاعده» هم چندسال پیش نیروهای خود را از بمبگذاری در محلهایی که جان غیرنظامیان را هم میگیرد، نهی کردند. همچنین شنیدیم که ایمن الظواهری رهبر«القاعده» اقدام «داعش» را در کشتن اسرا محکوم کرد. بنابراین باید در پشت خشونتهای «داعش» چیزی بیش از سیاست ایجاد حداکثر رعب و هراس نهفته باشد. دلیل یا شاهد و قرینهای در قرآن نمیتوان یافت که موید جنگ و تجاوز و خشونتگری و کشتار یا سرمشق فقهی ارایهشده توسط آنها باشد. بر اساس این قراین احتمال وجود دستهای برخی عناصر اطلاعاتی امپریالیستها در پشت جریان «داعش» چندان دور از واقع نیست؛ نکتهای که نوام چامسکی، فیلسوف برجسته آمریکایی نیز بر آن صحه گذاشته و برخی تحلیلگران آمریکایی آن را تایید کردهاند. آمریکا از این قضیه چندسود میبرد: مهمترین آن تشدید بیثباتی در منطقه است که نفع آن در درجهاول به جیب طبقه حاکمه آمریکا میرود، نولیبرالهای آمریکا، صرفنظر از کشور خودشان، از بیثباتی اکثر کشورها و مناطق جهان از جمله متحد خود اروپا، سود میبرند. آنها از اسراییل بهمثابه عامل ادامه بیثباتی و نزاع و جنگ در منطقه و مانعی در راه توسعه دموکراتیک و قدرتمندی کشورهای منطقه بدون قید و شرط حمایت میکنند. وقایع فاجعهبار در عراق، لیبی، سوریه، یمن و فرجام تلخ بهارعربی و تجدید حیات دیکتاتوری نظامی در مصر شواهدی در تایید این مدعا هستند.
راهحلهای غلبه بر «داعش» چیست؟
از دو راهحل ممکن؛ یکی این است که علل و ریشه بیماری را رها کرده، به درمان علامتی و مبارزه با معلولها بپردازیم. با این روش ممکن است دردها تا حدودی تسکین پیدا کند، ولی بیماری ریشهکن نشده در فرصتی دیگر عود میکند. قریب 20سال است که آمریکا در افغانستان، عراق، یمن، سومالی، لیبی و برخی دیگر نقاط دنیا با تمام توان به ظاهر علیه تروریسم و افراطیگری میجنگد، اما با این شیوه بیشتر به گسترش دامنه خشونت و تقویت افراطیگری کمک کرده است. آنها ریشه و منبع تغذیه افراطیگری و خشونت که تاریخی درازدامن از درد و رنج ناشی از تجاوز، غارت، بیعدالتی، تحقیر، سرکوب، محرومیت، فقر و بالاتر از آن سرکوب جنبشهای مسالمتجو و مدنی دموکراتیک و رهاییبخش در این کشورهاست را نادیده رها میکنند. خاطره دوران تلخ استعمار از ذهن مردم منطقه پاک نشده است. دسیسههای روس و انگلیس بر ضد مشروطه و کودتا علیه دولتهای ملی و دموکرات و آزادیخواه از یاد کسی نرفته است. زخم چرکین اسراییل با تجاوزات روزانه و ادامه تصرف و اشغال و مصادره و تخریب و تغییر هویت و ضمیمهسازی خون چکان باقیمانده، وقایع فاجعهبار در عراق، لیبی، سوریه، افغانستان، سومالی و خاوردور چشمها و جانها را آزار میدهد و در همین حال، راهها به روی هراقدام و جنبش مدنی و مسالمتجو مسدود میشود. پس چه جای شگفتی اگر تعداد روزافزونی از «مغضوبین روی زمین» به سوی خشونت و افراط روی آورند. پس اول باید این راه گشوده شود و موانع داخلی و بینالمللی از سر راه توسعه پایدار و دموکراتیک و عادلانه برداشته شوند. همزمان، نواندیشان دینی وظیفه دارند خودآگاهی دینی را توسعه دهند. نواندیشان مسلمان باید با روشنگری در زمینه احیای محوریت دین و ارزشهای الهی، انسانی، فرامذهبی، فراقومی و فراجنسیتی آن، اسلام را از شر تفکرات قشری و سلفیگری نجات دهند.













