بر پرده خون
چکیده :گروهی از سر ترس، گروهی از سر تردید در انتخاب راه درست و گروهی با راندن وجدانهای شماتت گر خویش، خود را در صفوف سپاه امپراتوری دروغ پنهان کرده بودند... خودکامهٔ زمان چنان عرصه را تنگ کرده بود تا به حاکمیت پسرش تن در دهد. اما او میدانست که رأی به آن پسرک مست قدرت، رأی به از دست رفتن آخرین بقایای انقلاب پدرانش است. میدانست که با آمدن سلطنت موروثی، دیگر جایی برای رأی مردم باقی نخواهد ماند... میدانست که از آن پس، بر سر منبرها از فتنهای که با درایت حاکمی که خود را جانشین پیامبر میخواند فرونشسته بود سخنها گفته خواهد شد. ...
سید علیرضا حسینی بهشتی
پردهٔ خونی که بر چشمهایش کشیده شده بود نمیگذاشت آنچه پیرامونش میگذرد را درست ببیند. در دستهایش هم دیگر رمقی نمانده بود که خونها را پاک کند. زخمهایش که از شماره گذشته بود را دیگر حس نمیکرد. تشنگی را هم دیگر نمیفهمید. پیرامونش همهمهٔ تاختوتاز اسبان، برخورد چکمهها با شنهای اطرافش، و از دوردست صدای کودکان وحشتزده و نفرین زنان پر کرده بود. با خود اندیشید که سرانجام لباس زیبای تزویر را از تن بیرون آوردهاند و به رسم جاهلیت بازگشتهاند و زنان و کودکان را غارت میکنند. آهی که هیچ کس جز خودش صدایش را نشنید از کام زخمخوردهاش بیرون آمد.
پدربزرگش چقدر تلاش کرده و خوندل خورده بود تا دست از رفتارهای به دور از انسانیتشان بردارند و از شعلههای داغ کردارهای سبعانه به خنکای خلقوخوی فطرت پسند روی آورند. پدرش چقدر استخوان در گلو صبر کرده بود، چه بتهای کوچک و بزرگ که نشکسته بود، و چقدر که با بیان و قلم به توضیح آنچه هست و ترسیم آنچه باید نپرداخته بود. برادرش چه سالها که برای سامان بخشیدن به میراث جدشان، امتشان، زحمت نکشیده بود و تنهاییاش را در صبری به یاد ماندنی سپری نکرده بود. و سرانجام نوبت به او رسیده بود، که خودکامهٔ زمان چنان عرصه را تنگ کرده بود تا به حاکمیت پسرش تن در دهد. اما او میدانست که رأی به آن پسرک مست قدرت، رأی به از دست رفتن آخرین بقایای انقلاب پدرانش است. میدانست که با آمدن سلطنت موروثی، دیگر جایی برای رأی مردم باقی نخواهد ماند. سرباز زد و در میان مردمش به غربت زیست تا به عهدنامهٔ تحمیلی برادرش پایبند بوده باشد؛ چراکه میدانست حتی جسد قانون را باید حرمت نگه داشت. میدانست که عاقبت هرجومرج، زورمداری زورگویان است که با زر و زور و تزویر، پرچم دینداری در دست، انسانهای دینمدار را زیر چکمههایشان له خواهند کرد. به ناگزیر از شهری که در آن بزرگ شده بود و کوچهها باغهایش بوی پدربزرگ و پدر و مادر و برادر را میداد شبانه ترک کرد. به خانهٔ خدا پناه آورد تا خاندان و یارانش را مأمن و پناهگاهی بیابد و نیز حاجیان را بیدار کند از خواب سنگینی که در آن فرو رفته بودند و چون خوابگردان بر گرد خانهای میگشتند که خانه خدایش را دیگر حرمت نگه نمیداشتند: هر چه بود کسبوکار بود و اهلوعیال و نماز جماعتی و پای منبر واعظان از دین بیخبر نشستن و تن به بازی روزگار سپردن. آنگاه که دست یاری به سویش دراز کردند، دید نمیتواند با یادآوری قصهٔ ارادههای سستشان در گذشتهٔ نه چندان دور، شانه از بار مسئولیت تاریخی که بر عهده داشت خالی کند. به سوی آنها آمده بود و حالا آنان، گروهی از سر ترس، گروهی از سر تردید در انتخاب راه درست و گروهی با راندن وجدانهای شماتت گر خویش، خود را در صفوف سپاه امپراتوری دروغ پنهان کرده بودند. خواست برگردد و به راهی دیگر، شاید یمن، روی کند. اما نگذاشتند: حالا زمان راحت شدن از دست او بود، تا دیگر هیچ صدایی که مردمان را به بازگشت به ارزشهای انقلاب جدش فرابخواند، از هیچ گلویی بیرون نیاید. تا باز مردمان هم در نماز جمعه پشت سر کسانی که علمشان را پیشاپیش پیشفروش کرده بودند به زمزمه کلماتی که باور نداشتند بپردازند، تا باز هم سرداران دیروز و غارتگران امروز بیتالمال با تکیه بر افتخارات گذشتهشان به ساختن دنیایشان سرگرم شوند، تا باز هم به بهانهٔ دفاع و به نام جهاد از ثغور مسلمین به جمعآوری غنائم مشغول باشند.
اما چرا حالا به غارت زنان و فرزندان روی آوردهاند؟ مگر این شکمهای مالامال از حرام سیریناپذیرند که از گوشوارهٔ دخترکان نیز نمیگذرند؟ یا که میخواند حماسهٔ فتح خود را کامل کنند تا دیگر کسی را جرأت ایستادن در مقابل ظلم و جورشان باقی نماند؟ سنگینی تنی را بر سینهاش حس کرد و از پشت پردهٔ خون، برق خنجری به چشمش خورد. «پس هنگام رفتن فرا رسیده است!» شگفتا که میتوانست در پس پردهای که جلوی چشمانش را گرفته بود، آسمان را ببیند. چقدر آسمان به زمین نزدیک شده بود! چه صفی از چهرههای آشنا به انتظارش ایستاده بودند: پدربزرگش با همان لبخند همیشگی، پدرش با صورت آرام و پرطمأنینه اش، مادرش با چشمان درخشان و مهر جاودانهاش، برادرش که نگاهش همواره یادآور تنگاتنگترین علقه های محبت دیرینه است، یحیی که تکرار سرنوشت خویش را نظاره میکند، برادرش و فرزندانش، حتی عبدالله شیرخواره که در دستانش جان باخته بود، و یارانش که چه زود تن خاکیشان را شسته بودند و به شادمانی چشم انتظارش ایستاده بودند، توگویی با نگاهشان میپرسیدند: «آیا به عهد خود وفا کردیم آنچنان که تو پسندی؟»
لبهٔ خنجر که گلوگاه تشنهاش را لمس کرد، دانست که وقت خداحافظی است. چهرهٔ یکایک آنانی که باید پشت سر میگذاشت و میرفت را به خاطر آورد: چهرهٔ دردناک همسرش که جسم بیجان طفل شیرخوارهشان را در آغوش کشیده بود؛ چهرهٔ پرآشوب اما وظیفهشناس پسرش که در تب و درد میغلتید؛ و سرانجام چهرهٔ تابناک خواهرش که در میانهٔ تلاطم غم و اندوه به اینسو و آنسو میرفت تا زنان و کودکان را از تیغ شمشیر تاراج این جماعت دنیاپرست دور نگه دارد. میدانست که از آن پس، داستان اسارت در پیش است تا بلکه آن سرافرازان همیشهٔ تاریخ را در مقابل چشمان مردمانی که بندهای دنیا سخت گرفتارشان کرده، سرافکنده گردانند، غافل از آن که شرمندگی برای آن نظاره کنندگان خواهد ماند و بس. میدانست که از آن پس، بر سر منبرها از فتنهای که با درایت حاکمی که خود را جانشین پیامبر میخواند فرونشسته بود سخنها گفته خواهد شد. میدانست که فرزندش صبورانه، گنج دانشی که میراث پدرانش هست را حفاظت خواهد کرد و به آگاهی بخشی به آنان که تشنهٔ آگاهی و آزادیاند ادامه خواهد داد. حال همه را به خدای بزرگ و مهربانی که در همهجا، حتی در این آفتاب سوزان، سایهٔ مهرش را بر سر او انداخته بود میسپرد. ندانست که زمان برخاستنش پیرامونش چه گذشت. در حالی که فریاد غمبار زنان و کودکانش را از دور دست میشنید و صدای عربدههای مستانه سرداری که سرش را پیروزمندانه بر سر دست گرفته بود در همان نزدیکی، با گامهایی سبک و بلند، به سوی استقبالکنندگانش شتافت.
منبع: درنگ













