آیتالله دستغیب: بهترین وقت برای اینکه از غفلت بیرون بیاییم و از غیر خدا جدا شویم، همین ایام محرم است + فایل صوتی
چکیده :وقتى وسوسهها جوان را اذيت مىكند، اگر خالصانه بگويد: «يا حسين نجاتم بده!» قطعآ خدا نجاتش مىدهد. او كشتى نجات است. اگر در اين ايام خواستى و ايستادى، حضرت اباعبدالله آمادهات مىكند تا در روزهاى ديگر هم بمانى، بشرط آن كه دست از طلبت برندارى! اگر حال اين حرفها را هم ندارى اشكالى ندارد؛ هر چه بخواهى و هر چقدر بخواهى، عنايت مىكنند....
آیت الله العظمی دستغیب گفت: همهى اعمال براى اين است كه متوجّه او شويم، چرا بعد از سالها نماز و روزه و عبادت، اين توجّه حاصل نمىشود؟ چرا در طول بيست و چهار ساعت، حتّى پنج دقيقه هم نمىتوانيم توجّه كامل به او كنيم؟ چه بايد كرد تا اين وحشت زائل شود؟
این مرجع تقلید در سخنرانی خود در مراسم شب دوم ماه محرم، همچنین گفت: بهترين زمان براى اين كار، همين ايام محرم است؛ «انّ الحُسين مصباح الهُدى و سَفينة النّجاة» بايد در اين ايام از حسين عليه السلام مدد بخواهيم تا از هر چه غير خداست جدايمان كند؛ بيرونمان كشد.
وی افزود: اينها همه براى آن است كه آدمى كمى از غفلت بيرون آيد. اگر كسى بيش از اين بخواهد و طالب آشنا شدن با خدا باشد، حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام بهترين راه است، حسين كه جاى خود دارد، از بركت عنايت خادم او، اباالفضل العباس عليه السلام كسى چون آيت الله قاضى به مطلوب و مقصود خود كه عمرى در پى آن بود مىرسد.
مشروح اظهارات ایشان در شب دوم محرم 1436 مصادف با چهارم آبان 1393 در ادامه می آید:
بسم الله الرحمن الرحیم
«أنْتَ الْمُونِسُ لَهُمْ حَيْثُ أوْحَشَتْهُمُ الْعَوَالِمُ وَ أنْتَ الَّذِي هَدَيْتَهُمْ حَيْثُ اسْتَبَانَتْ لَهُمُ الْمَعَالِمُ»
«تويى يار و مونس آنان چون عوالم آنها را متوحش سازند. تويى كه چون آنان از هر نشان و برهان دور شدند، هدايتشان كردى.»
«وحشت عوالم» گاه براى خاصّان پروردگار اتفاق مىافتد و گاه براى مردم عادى. در ميان خاصّان، به دو پيامبر بزرگ خدا، حضرت ابراهيم و حضرت يوسف اشاره مىشود.
جناب ابراهيم هنگامى كه بتها را شكست و به سوزانده شدن در آتش محكوم شد و آتشى به ابعاد يك فرسخ در يك فرسخ برايش مهيا گرديد، در واقع به وضع جديدى نسبت به حال خود مبتلا شد. قهرآ چنين آتشى هر بشرى را وحشتزده مىكند، ولى آنچه جناب ابراهيم را نگه داشت، انس با خداى تعالى بود؛ يعنى همان وقت متوجّه خداى تعالى شد. او مىدانست كه اثر سوزانندگى آتش از خداست و اگر او بخواهد، مىتواند اين اثر را بگيرد؛ اگر هم نگرفت، مهم نيست.
او خداى تعالى را همه كاره مىديد و در محضر او مرتكب گناهى نشده بود. تكليف داشت مردم را متوجّه خدا كند و بىاثر بودن بتها را نشان دهد، اكنون كه گرفتار قوم ظالم شده، متوجّه است كه به كسى جز او نمىتواند ملتجى شود. اگر ياران و سربازانى داشت، آيا مىتوانست جز خدا به آنان رجوع كند؟ قطعآ خير؛ چون فقط خداوند يكتاست كه او را خلق كرده؛ تكليف بر دوشش گذاشته و مبتلا به امتحانش كرده است. اين يعنى انس با خدا؛ لذا وقتى جبرئيل نازل شد و گفت: آيا خواستهاى دارى؟ فرمود: از تو، نه. گفت : از خدا بخواه! فرمود: «حسبى من سؤالى علمه بحالى» (نيازى به خواستن نيست، او از حال من آگاه است).
يعنى ظهور پروردگار چنان برايش روشن بود كه ديگر نيازى به خواستن و خواندن نمىديد. براى او خداوند، نزديك نزديك بود و خدا نيز به او انس داد؛
(قُلْنا يا نارُ كُوني بَرْدآ وَ سَلامآ عَلى اِبْراهيمَ )
«گفتيم: اى آتش براى ابراهيم سرد و بىگزند باش!»
امّا در همين وحشت و انسش، هدايت هم بود. اين حال را چه كسى جز خدا به او داد؟ لذا حضرت ابا عبدالله مىفرمايد: «أنْتَ الَّذِي هَدَيْتَهُمْ حَيْثُ اسْتَبَانَتْ لَهُمُ الْمَعَالِمُ»
اين نشانهى قدرت پروردگار است كه آتش بر ابراهيم سرد و سلام شد و خداست كه او را هدايت مىكند.
حضرت يوسف
حضرت يوسف على نبيّنا و آله و عليه السلام در عنفوان جوانى با زليخاى آراسته مواجه شد. اين براى چون او وحشت آفرين بود. او مىدانست كه خداى تعالى از شرّ برادرانش حفظش كرد؛ از قعر چاه نجاتش داد و اكنون در برابر زليخا در دام امتحان سختى افتاده است. در اين وحشت جز خداوند، مونسى ندارد و جز او را نمىخواند. وقتى ديد زليخا روى خدايش پارچهاى انداخت تا او را نبيند، گفت: تو از قطعه سنگى بىجان حيا مىكنى، چگونه من از خداوند دانا و بينا شرم نكنم؟ لذا پا به فرار گذاشت و درها يكى يكى به رويش باز شد.
هر كجا در موقعيت گناه قرار گرفتيد، يك قدم به سوى خدا برداريد و پا بر نفس بگذاريد، خداوند بقيهى كارها را درست مىكند.
هنگامى كه آخرين در را گشود، همسر زليخا را پشت در ديد و اين خود عالم وحشتزاى ديگرى بود. زليخا در صدد برآمد قضيه را واژگون جلوه دهد؛ لذا يوسف را متهم به خيانت كرد، امّا ناگهان شاهد از غيب رسيد و طفل شيرخوار به زبان آمد كه اگر پيراهن يوسف از جلو پاره شده، او مقصر است و اگر از پشت پاره شده، زليخا خائن است. اينها همه نشانههاى خدا و انسى براى زوال وحشت يوسف بود. پس از آن باز وحشتى ديگر پيش آمد و زنهاى مصر با ديدن جمال يوسف، اختيار از كف داده، دستهايشان را بريدند. در پى آن مبتلا به زندان شد و و حشتى ديگر گريبانش را گرفت، امّا انس با خدا پيوسته او را حفظ كرد.
وحشتهاى ما
هر كدام از ما نيز همواره دچار وحشتهاى مختلف، از جانب نفس و شيطان مىشويم؛ شياطين جنّى و انسى كه هر لحظه وسوسهى تازهاى القا مىكنند؛ خيالاتى كه بيست و چهار ساعت همراه ما هستند و در يك نماز چند دقيقهاى كه بايد محل انس با خدا باشد، نمىتوانيم حواسمان را جمع كنيم و لااقل جملات آن را بدون خيال بخوانيم. همهى اينها براى شخص مؤمن وحشتزاست؛ كو خدايى كه بايد دائم به او توجّه و رجوع نمود و سر و كار انسان در دنيا و آخرت با او است؟ همهى اعمال براى اين است كه متوجّه او شويم، چرا بعد از سالها نماز و روزه و عبادت، اين توجّه حاصل نمىشود؟ چرا در طول بيست و چهار ساعت، حتّى پنج دقيقه هم نمىتوانيم توجّه كامل به او كنيم؟ چه بايد كرد تا اين وحشت زائل شود؟
بهترين زمان براى اين كار، همين ايام محرم است؛ «انّ الحُسين مصباح الهُدى و سَفينة النّجاة» بايد در اين ايام از حسين عليه السلام مدد بخواهيم تا از هر چه غير خداست جدايمان كند؛ بيرونمان كشد.
معاشرتها و مشغلههاى روزمره، تلوزيون، اينترنت، موبايل و… همه وحشتزايند: آن هم از وضع نمازها و دعاهايمان. البتّه فقط تعداد اندكى مىفهمند كه اين خيالات موجب وحشتند و طالب بيرون آمدن از آن مىشوند.
امام حسين عليه السلام چراغ هدايت به سوى خداست. توجّه به ايشان، شكستگى دل را به همراه مىآورد و در اين شكستگى، اگر به اندازه بال مگسى اشك از صميم قلب جارى شود، خروارهاى غفلت و گناه پاك مىشوند. اين اثرى است كه خداوند در توجّه به حسين عليه السلام قرار داده، احترامى است كه بر سر حضرت سيد الشهدا گذاشته است. حتّى اگر دل نشكست و اشك جارى نشد، همين كه حال گريه پيدا كند و سر به زير اندازد و تباكى كند، خوب است؛ مختصر عزادارى و سينهزنى هم قبول است؛ خدمتى در مجالس ايشان مىكنند، پذيرفته است؛ حال اندوهى كه در اثر ديدن تصاوير حرم و عزادارى آن حضرت عارض مىشود را نيز خدا مىپذيرد و مىنويسد.
امّا اينها همه براى آن است كه آدمى كمى از غفلت بيرون آيد. اگر كسى بيش از اين بخواهد و طالب آشنا شدن با خدا باشد، حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام بهترين راه است، حسين كه جاى خود دارد، از بركت عنايت خادم او، اباالفضل العباس عليه السلام كسى چون آيت الله قاضى به مطلوب و مقصود خود كه عمرى در پى آن بود مىرسد.
شب تاسوعايى در محضر حضرت آيت الله العظمى نجابت، در مجلس عزاى سيد الشهدا بوديم. ايشان به بنده فرمود: آيت الله قاضى چهل سال در راه طلب بود و زحمت بسيار كشيد و در اين مدّت حتّى يك خواب خوب و مكاشفه هم نديد ـ كه البتّه دنبال اين چيزها نبود و نمىخواست ببيند ـ سرانجام در شب تاسوعا، در حرم ابا الفضل العباس عليه السلام شخصى كه به ديوانگى شهرت داشت، در گوش او گفت: «امروز شاه اوليا اباالفضل است.» با اين سخن، حال آيت الله قاضى تغيير كرد و آنچه عمرى مىجست، يافت.
اگر در اين ايام خواستى و ايستادى، حضرت اباعبدالله آمادهات مىكند تا در روزهاى ديگر هم بمانى، بشرط آن كه دست از طلبت برندارى! اگر حال اين حرفها را هم ندارى اشكالى ندارد؛ هر چه بخواهى و هر چقدر بخواهى، عنايت مىكنند.
اگر كسى طالب راحتى شب اول قبرو عالم برزخ و قيامت باشد، خداى تعالى از تصدق حضرت ابا عبدالله به او عطا مىكند. بسيار بودند مردگانى كه به خواب نزديكانشان آمدند و از فريادرسى حضرت سيد الشهدا خبر دادهاند.
يا مثل او كه حكايتش را شهيد آيت الله دستغيب در داستانهاى شگفت آورده، چند دقيقهاى قبل از مرگ، حالش عوض شد و شروع كرد به سلام دادن و گفت: «يا زينب كبرى من در دنيا براى شما گريهها كردم». وقتى بهتر شد، گفت: همهى بزرگواران آمدند بالاى سرم.
وقتى وسوسهها جوان را اذيت مىكند، اگر خالصانه بگويد: «يا حسين نجاتم بده!» قطعآ خدا نجاتش مىدهد. او كشتى نجات است. بعضى جوانها در همين مسجد هنگام عزادارى، از بس حسين حسين مىگفتند، از حال مىرفتند و گاه تا دو ساعت بيهوش مىشدند.
مرور مختصرى بر حركت امام حسين عليه السلام از مدينه تا كربلا
بعد از مرگ معاويه، يزيد نامهاى به والى مدينه، «وليد بن عُتبه» نوشت و از او خواست حسين بن على عليهماالسلام را احضار كند و يا از او بيعت بگيرد يا سر از تنش جدا كند.
وليد وقتى نامه يزيد را دريافت كرد، مروان بن حكم را خواست و از او مشورت گرفت. مراون كه از مردان پليد روزگار بود، گفت: حسين راضى به بيعت نمىشود، اگر من جاى تو بودم، گردنش را مىزدم. وليد گفت: كاش اصلا در اين عالم نبودم! سپس كسى را نزد امام فرستاد و ايشان را فراخواند.
اين فراخوان به حساب مقام و مرتبهى آن حضرت نوعى امتحان و وحشت براى ايشان است و بايد امتحان خوبى بدهند؛ لذا با سى نفر از خاندان خود نزد وليد آمد و فرمود: بيرون بمانید، اگر فرياد مرا شنيديد وارد دار الاماره شويد.
وليد خبر مرگ معاويه را داد و پيشنهاد بيعت با يزيد نمود. امام حسين عليه السلام فرمود: «اى امير! بيعت پنهانى نتيجهاى ندارد، فردا كه همهى مردم را براى بيعت دعوت نمودى ما را نيز با آنان دعوت نما!»
مروان گفت: اى امير اين پيشنهاد را نپذير و اگر بيعت نمىكند گردنش را بزن! حسين عليه السلام چون اين سخن شنيد، خشمناك شد و فرمود: واى بر تو اى پسر زن كبود چشم! تو دستور مىدهى گردن مرا بزنند؟ به خدا قسم دروغ ميگويى و پست فطرتى خود را ظاهر مىسازى!
سپس روى به وليد نمود و فرمود :
«أيُّهَا الأمِيرُ اِنَّا أهْلُ بَيْتِ النُّبُوَّةِ وَ مَعْدِنُ الرِّسَالَةِ وَ مُخْتَلَفُ الْمَلائِكَةِ وَ بِنَا فَتَحَ اللَّهُ وَ بِنَا خَتَمَ اللَّهُ وَ يَزِيدُ رَجُلٌ فَاسِقٌ شَارِبُ الْخَمْرِ قَاتِلُ النَّفْسِ الْمُحَرَّمَةِ مُعْلِنٌ بِالْفِسْقِ وَ مِثْلِي لا يُبَايِعُ بِمِثْلِهِ وَ لَكِنْ نُصْبِحُ وَ تُصْبِحُونَ وَ نَنْظُرُ وَ تَنْظُرُونَ أيُّنَا أحَقُّ بِالْخِلافَةِ وَ الْبَيْعَةِ»
«اى امير! ما خاندان پيغمبر و معدن رسالتيم؛ آستانه ما محل آمد و شد فرشتگان است؛ دفتر وجود به نام ما باز شد و دائره كمال به ما ختم گرديده است و يزيد مردى است گنهكار، ميگسار، آدمكش، خيانت پيشه و بيشرم، و همچون منى با چون اويى بيعت نخواهد كرد، ولى باش تا صبح كنيم و شما نيز صبح كنيد؛ ما در اين كار به دقّت بنگريم و شما نيز بنگريد كه كدام يك از ما به خلافت و بيعت سزاوارتر است.»
اين را گفت و از مجلس وليد بيرون آمد. چون صبح دميد، حضرت از خانه بيرون آمد تا خبر تازهاى بشنود. در راه مروان را ديد. مروان گفت: يا ابا عبد الله! من خيرخواه تو هستم؛ سخنم را گوش كن تا نجات يابى!
فرمود: خير خواهى تو چيست؟ بگو تا بشنوم! مروان گفت: من به تو نصيحت مىكنم كه با يزيد بيعت كنى! اين هم به نفع دين تو است و هم به سود دنيايت.
حسين عليه السلام فرمود :
«انّا لله و انّا اليه راجعون وَ عَلَى الإسْلامِ السَّلامُ إِذْ قَدْ بُلِيَتِ الأُمَّةُ بِرَاعٍ مِثْلِ يَزِيدَ»
«چه مصيبتى بالاتر از اين كه مسلمانان به سرپرستى چون يزيد دچار شوند؟ پس بايد با اسلام وداع نمود.»
من از جدّم رسول الله صلّى اللهعليه وآله شنيدم كه مىفرمود : خلافت بر فرزندان ابى سفيان حرام است، هر گاه او را بر منبر من ديديد شكمش را پاره كنيد، امّا مردم مدينه او را بر منبر پيامبر ديدند و شكمش را پاره نكردند و مبتلا به يزيد شدند.
گفتگو ميان امام و مروان به طول انجاميد، تا آنجا كه مروان با حالتى بر آشفته و خشمگين بازگشت.
حضرت همان شب با فرزندان و برادران و برادر زادگان و بيشتر اهل بيت خود به سوى مكه حركت كرد و سوم يا چهارم شعبان وارد مكه شد و تا نهم ذيحجه در آنجا ماند. در اين مدّت نامههاى بسيارى از كوفه دريافت كرد؛ از جمله نامهى مسلم بن عقيل مبنى بر بيعت و آمادگى كوفيان. پس از آن به سمت كوفه به راه افتاد و منزل به منزل اخبار اتفاقات كوفه به دستش مىرسيد.
در منزل شراف، هنگام سحر به جوانانش دستور داد آب بسيار بردارند و از آنجا حركت كردند. اوائل روز با شتاب راه رفتند تا اينكه روز به نيمه رسيد. ناگاه مردى از كاروان گفت: الله اكبر، به دنبالش حضرت هم فرمود: الله اكبر، براى چه تكبير گفتى؟ مرد گفت: نخل ديدم. دو نفر گفتند: ما هرگز در اينجا حتّى يك نخل هم نديدهايم. حسين عليه السلام فرمود: به نظر شما چه مىآيد؟ گفتند به نظر ما سرهاى اسب سواران است. گفت: و الله من هم همين طور فكر مىكنم.
حضرت راه خود را كج كرد و در ذو حسم منزل نمود، طولى نكشيد كه سپاه دشمن هم رسيد. حرّ و سوارانش در گرماى نيمروزى ظهر، مقابل حسين عليه السلام توقف كردند. امام و اصحابش عمامه بر سر بسته و شمشيرهايشان را با حمايل بر دوش بسته بودند.
حضرت فرمود: قوم را سيراب كنيد، به آنها آب بنوشانيد، اندكى هم به اسبها آب بدهيد! يارانش برخاستند و به آنها آب دادند تا اينكه سيرابشان كرده، قدحها و كاسهها و ظروف را پر كردند و نزد اسبهايشان گذاشتند. وقتى اسب سه يا چهار و يا پنج نفس از آن آب مىخورد، آن را از پيش او مىگرفتند و اسب ديگر را سيراب مىكردند تا اينكه همه اسبها سيراب شدند.
وقت نماز ظهر فرار رسيد. امام حسين عليه السلام به حجّاج بن مسروق جعفى دستور داد اذان بگويد، او اذان گفت. وقت اقامه كه رسيد حضرت با يك ملحفه و رداء و نعلين از چادر بيرون آمد. ابتدا حمد و ثناى الهى را گفت، سپس فرمود :
«اى مردم! از خداى عزّ و جلّ و شما معذرت مىخواهم. من به سوى شما نيامدهام تا زمانى كه نامههايتان به من رسيدند و فرستادههايتان بر من وارد شدند، با اين پيام كه ما امامى نداريم، نزد ما بيا تا كه شايد خداوند در پرتو شما ما را بر محور هدايت جمع كند. اگر بر دعوتتان پايبند هستيد، من آمدم. اگر عهد و پيمانى را كه موجب اطمينان من بشود به من مىسپاريد به شهرتان وارد مىشوم و اگر اين كار را نمىكنيد و ورودم را خوش نداريد، از نزدتان به جايى كه از آنجا به طرف شما آمدهام بازمىگردم!»
همه سكوت كردند. به موذّن گفتند: اقامه بگو! موذن اقامه نماز را گفت. سپس به حرّ فرمود: آيا مىخواهى با اصحابت نماز بخوانى؟ حرّ گفت: نه، شما نماز بخوان و ما با شما نماز مىخوانيم. امام بر ايشان نماز خواند، بعد وارد چادر خود شد و اصحابش نزد او جمع شدند. حرّ هم به جايگاه خودش بازگشت و به خيمهاى كه برايش بپاكرده بودند وارد شد و جمعى از اصحابش نزد او جمع شدند،
بعد از نماز عصر امام دستور حركت داد امّا وقتى خواستند حركت كنند، حرّ جلو آمد و مانع شد. حضرت فرمود: «مادرت به عزايت بنشيند! چه مىخواهى؟»
حرّ گفت: «به خدا قسم اگر در ميان عرب جز شما كسى نام مادرم را مىبرد از او نمىگذشتم، ولى من نام مادر شما را جز به بهترين وجه نمىتوانم بر زبان آورم.»
فرمود: پس چه مىخواهى؟ حرّ گفت: والله مىخواهم تو را نزد عبيد الله بن زياد ببرم! فرمود: در اين صورت من از تو تبعيّت نخواهم كرد! حرّ گفت: من هم رهايت نمىكنم.
وقتى ميانشان سخن به درازا كشيد حرّ گفت: من به جنگ با شما مأمور نشدهام. مأموريت من اين است كه از شما جدا نشوم تا شما را وارد كوفه كنم. حال اگر نمىپذيرى، راهى را انتخاب كن كه شما را نه به كوفه برساند و نه به مدينه بازگرداند. اين پيشنهاد حد وسطى بين من و شما باشد تا اينكه من به ابن زياد نامه بنويسم.
دو گروه رفتند تا به كربلا رسيدند. بنا به نقل بعضى تواريخ، حضرت زينب سلام الله عليها به امام حسين عليه السلام عرض كرد: چرا از وقتى وارد اين سرزمين شديم، اندوهى جانكاه مرا فرا گرفته است؟
فرمود: خواهرم! اينجا همان جايى است كه جوانان ما كشته مىشوند و زنانمان به اسيرى مىروند.
برای دریافت فایل اینجا کلیک کنید.













