آیتالله دستغیب: مبادا بيتالمال را به چاپلوسان بدهيد و جوانان مؤمن و متعهد را كه تعظيم نمىكنند، له كنيد!
چکیده : به همهى رؤسا و مسؤلين مىگوييم: مواظب باشيد عدهاى از اطرافيان شما چاپلوسند و به طمع پست و مقام و مال، از شما تعريف و برايتان تعظيم مىكنند. مبادا از بيت المال به اين چاپلوسان بدهيد و در عوض جوانان مؤمن و متعهد و امانتدارى كه تنها گناهشان اين است كه تعظيم نمىكنند، له كنيد!...
آیت الله دستغیب در جلسه تفسیر قرآن خود به آیات 143 و 144 سوره انعام پرداخته است و در آن مسوولان را مورد خطاب داده و گفته اند:” به همهى رؤسا و مسؤلين مىگوييم: مواظب باشيد عدهاى از اطرافيان شما چاپلوسند و به طمع پست و مقام و مال، از شما تعريف و برايتان تعظيم مىكنند. مبادا از بيت المال به اين چاپلوسان بدهيد و در عوض جوانان مؤمن و متعهد و امانتدارى كه تنها گناهشان اين است كه تعظيم نمىكنند، له كنيد!”
متن این جلسه را به گزارش پایگاه اطلاع رسانی مسجد قبا می خوانید:
بسم الله الرحمن الرحیم
ثَمانِيَةَ أزْواجٍ مِنَ الضَّأْنِ اثْنَيْنِ وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَيْنِ قُلْ آلذَّكَرَيْنِ حَرَّمَ أمِ الاُْنْثَيَيْنِ أمَّا اشْتَمَلَتْ عَلَيْهِ أرْحامُ الاُنْثَيَيْنِ نَبِّئُوني بِعِلْمٍ اِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ
هشت حيوان نر و ماده براى شما آفريد. از ميش دوتا و از بز دوتا. بگو آيا نرها را خدا حرام كرده است يا مادهها را يا آنچه در رحم مادهها قرار گرفته؟ اگر راست مىگوييد، از روى علم به من خبر دهيد!(143)
وَ مِنَ الاْبِلِ اثْنَيْنِ وَ مِنَ الْبَقَرِ اثْنَيْنِ قُلْ آلذَّكَرَيْنِ حَرَّمَ أمِ الاُْنْثَيَيْنِ أمَّا اشْتَمَلَتْ عَلَيْهِ أرْحامُ الاُْنْثَيَيْنِ أمْ كُنْتُمْ شُهَداءَ اِذْ وَصّاكُمُ اللهُ بِهذا فَمَنْ أظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللهِ كَذِبآ لِيُضِلَّ النّاسَ بِغَيْرِ عِلْمٍ اِنَّ اللهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظّالِمينَ
و از شتر دوتا و از گاو نيز دوتا (براى شما آفريد). بگو: آيا نرها را حرام كرده يا مادهها را يا آنچه در رحم مادهها قرار گرفته؟ يا هنگامى كه خدا شما را به اين مطلب سفارش مىكرد حاضر بوديد؟ پس كيست ستمكارتر از كسى كه بر خدا دروغ مىبندد تا با نادانى مردم را گمراه كند؟ خداوند هرگز ستمكاران را هدايت نخواهد كرد.(144)
از آيهى 141 تا 145 جواب مشركانى است كه برخى خوردنىها را بر خود حلال و بر ديگران حرام مىكردند و سوار شدن بر برخى حيوانات را حرام مىشمردند و اين حلال و حرامها را به خدا نسبت مىدادند، در حالى كه خداوند چنين نفرموده بود.
خداى تعالى در اين آيات به حيوانات و ميوههاى حلال اشاره كرده، تعيين حلال و حرام بودن را منحصر به خويش دانسته است.
او خالق همه چيز است و به خصوصيات هر چيز و نفع و ضرر آن، بهتر از هر كسى داناست و هم او تشخيص مىدهد چه چيزى حلال باشد و چه چيز حرام.
ثَمانِيَةَ أزْواجٍ مِنَ الضَّأْنِ اثْنَيْنِ وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَيْنِ؛ در اين آيه و آيه بعد به چهار حيوان حلال گوشت؛ يعنى گوسفند، بز، شتر و گاو اشاره شده است كه حكم حلّيت، هم بر نر و هم بر ماده آنها بار مىشود.
خداى تعالى در ابتدا مىفرمايد: «ثَمانِيَةَ أزْواجٍ» يعنى هشت زوج كه مىشود شانزده رأس، در حالى كه اين آيات درباره چهار جفت حيوان سخن به ميان آورده كه مىشود هشت رأس.
اين اشكال بدين ترتيب رفع مىشود كه «زوج» اگر در مقابل فرد باشد، به معناى جفت است، امّا اگر درباره خانواده به كار رود، به معنى يكى از جنس نر يا ماده است و هر دوى آنها با هم را «زوجين» مىخوانند؛ پس «ثمانية ازواج» يعنى هشت رأس حيوان كه مىشوند چهار نر و چهار ماده.
قُلْ آلذَّكَرَيْنِ حَرَّمَ أمِ الاُْنْثَيَيْنِ؛خداى تعالى به مشركان مىفرمايد: آيا ميش و بز نر حرام شده است يا ميش و بز ماده؟ جواب اين است كه هيچ كدام؛ بلكه مشركان از پيش خود اين حرمت را به خدا بستهاند.
أمَّا اشْتَمَلَتْ عَلَيْهِ أرْحامُ الاُْنْثَيَيْنِ؛حيوانى هم كه در رحم مادههاى ميش و بز است، حلال است.
نَبِّئُوني بِعِلْمٍ اِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ؛علم يعنى آنچه شك در آن راه ندارد و يقينى است. از آنجا كه مشركان، حلال و حرامهاى خود را به خدا نسبت مىدادند؛ پس ناگزير بايد آن را از منبع وحى شنيده باشند تا برايشان علمآور و يقينى باشد، در حالى كه آنان وحى را قبول نداشتند و نبوت را انكار مىكردند و مىگفتند: خداوند با هيچ بشرى ارتباط ندارد؛ از اين رو راهى به «علم» نداشتند و آنچه مىگفتند افترا بود.
وَ مِنَ الاْبِلِ اثْنَيْنِ وَ مِنَ الْبَقَرِ اثْنَيْنِ…؛آيا خداوند نر و ماده شتر و گاو و فرزندان آنها را كه در رحمهاى مادهها بود، حرام كرد؟ آيا شما حاضر بوديد و با چشم خود ديديد و با گوشتان شنيديد كه خدا اين حيوانات را حرام كرده است؟
فَمَنْ أظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللهِ كَذِبآ لِيُضِلَّ النّاسَ بِغَيْرِ عِلْمٍ؛ كسى كه نه از راه وحى چيزى دريافت كرده، نه از خدا شنيده و نه پيامبر را قبول دارد، چگونه مىتواند درباره حرمت يا حلّيت چيزى نظر دهد؟ قطعآ چنين كسى براى اين كه مردم را گمراه كند، به خدا دروغ مىبندد و ستمكارتر از او كيست؟
اِنَّ اللهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظّالِمينَ؛اين آيات علاوه بر اين كه بر حلّيت گوسفند، بز، گاو و شتر تصريح و به جزئياتى اشاره مىكند كه منشأ برخى احكام است، اشاره به مطالب ديگرى نيز دارد.
اولا: خطاب آيه به مشركان است، امّا مىدانيم كه بساط شرك در زمان رسول خدا صلّى اللهعليه وآله در عربستان برچيده شد؛ پس به يقين آيه حاوى پيام و آموزههايى براى همهى مردم، حتّى مؤمنين است، مخصوصآ در قسمت پايانى كه مىفرمايد:«فَمَنْ أظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللهِ كَذِبآ لِيُضِلَّ النّاسَ بِغَيْرِ عِلْمٍ اِنَّ اللهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظّالِمينَ»
از جمله كسانى كه به خدا دروغ مىبستند، علماى يهود و نصارا بودند كه قرآن كريم در سورههاى مختلف به آنها اشاره مىفرمايد. آنان احكام، عقايد و كتاب خويش را تحريف كردند و آنچه راجع به پيامبر اسلام بود را تغيير دادند؛ هرچند هنوز هم حقايقى در تورات و انجيل كنونى وجود دارد.
امّا مسلمانان هم آياتى را كه درباره ولايت و خلافت بلافصل اميرالمؤمنين على عليه السلام در قرآن آمده، ناديده گرفتند و توجيه كردند. حسكانى، از محدّثان اهل تسنّن، 210 آيه از قرآن را به همراه روايات مربوط به آنها، از كتب اهل سنّت، درباره ولايت مولا على عليه السلام در كتاب «شواهد التنزيل» جمعآورى كرده است. اين كتاب را حضرت آيت الله العظمى نجابت ترجمه كرده و شرح دادهاند.
در ميان شيعيان نيز گاهى برخى از علما مصداق اين روايت امام صادق عليه السلام قرار مىگيرند :
«إِذَا رَأَيْتُمُ الْعَالِمَ مُحِبّاً لِدُنْيَاهُ فَاتَّهِمُوهُ عَلَى دِينِكُمْ فَإِنَّ كُلَّ مُحِبٍّ لِشَيْءٍ يَحُوطُ مَا أَحَبَّ وَ قَالَ صلّى اللهعليه وآله أَوْحَى اللَّهُ إِلَى دَاوُدَ لا تَجْعَلْ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ عَالِماً مَفْتُوناً بِالدُّنْيَا فَيَصُدَّكَ عَنْ طَرِيقِ مَحَبَّتِي فَإِنَّ أُولَئِكَ قُطَّاعُ طَرِيقِ عِبَادِيَ الْمُرِيدِينَ إِنَّ أَدْنَى مَا أَنَا صَانِعٌ بِهِمْ أَنْ أَنْزِعَ حَلاوَةَ مُنَاجَاتِي عَنْ قُلُوبِهِمْ»
«چون عالمى را دوستدار دنيا ديديد، او را نسبت به دينتان متهم دانيد (بدانيد دينداريش حقيقى نيست)؛ زيرا هر كس چيزى را دوست بدارد، گرد همان محبوبش مىگردد، و پيامبر صلّى اللهعليه وآله فرمود: خدا به داود وحى فرمود: ميان من و خودت عالم فريفته دنيا را واسطه قرار مده كه تو را از راه دوستى من باز دارد؛ زيرا كه اينان راهزنان بندگان جوياى منند. كمتر كارى كه با آنان مىكنم اين است كه شيرينى مناجاتم را از دلشان بيرون مىكنم.»
هر عالمى كه محبّت دنيا در دل داشته باشد، نمىتواند بين خدا و بندگانش واسطه شود و چنين كسى به طور قهرى لذّت عبادت از دلش بيرون مىرود.
امّا علامت فريفته شدن به دنيا چيست؟
در زمان سلطنت پهلوی پدر و پسر، بعضی که خود را عالم و حتی مجتهد می خواندند، از شاه تعريف مىكردند و براى اين كارشان هم توجيهاتى مىآوردند. آنها مصداق «مفتون به دنيا» بودند. به طور قطع آن دو ستمگر بودند. پسر مىگفت: مذهب در ايران نقشى ندارد. شعار حكومت او اين بود: «خدا، شاه، ميهن» ديگر خبرى از پيامبر و دين نبود. عالم يا مجتهدى كه از ظلم تعريف و او را تأييد مىكند تا پولى به دست آورد، مفتون دنياست.
ابوذر و عثمان
ابوذر يكى از اصحاب خاص پيامبر بود كه تا آخر عمر بر ولايت اميرالمؤمنين باقى ماند. عثمان به دليل حقگويى، او را به شام تبعيد كرد، ولى چون دست از امر به معروف و نهى از منكر برنداشت و معاويه را رها نكرد و به رسوا كردن او در شام پرداخت، معاويه نامهاى به عثمان نوشت كه اگر حكومت خود را دوست دارى، ابوذر را از شام فرا بخوان. عثمان در پاسخ معاويه، دستور داد او را سوار شتر بىجهاز كند و به مدينه بازش گرداند.
معاويه خود يكى از مصاديق قطعى ستمگر بود و پولهاى بسيارى از بيت المال را صرف مىكرد تا روات حديث، آيات قرآن و روايات پيامبر را كه در مدح اميرالمؤمنين بود به ديگران نسبت دهند و آيات مربوط به دشمنان پيامبر و منافقان را به مولا على عليه السلام ببندند. او كارى كرده بود كه در شام، همهى مردم به مولا على عليه السلام دشنام مىدادند و ايشان را لعن مىكردند و از دين خدا بيرون مىدانستند. ابن ابى الحديد معتزلى در شرح نهج البلاغه به ذمّ وى پرداخته، او را مصداق ستمگر معرفى كرده است.
پس از آن كه معاویه به دستور عثمان، ابوذر را از شام به مدينه فرستاد، با وضعى تأثرانگيز وارد شد. رانهاى مباركش بر اثر حركت سريع شتر مجروح گرديده و نيروى ايستادن نداشت. باحالى فكار تكيه بر عصا داده بود. مقدارى مال در مقابل عثمان ديد و عدهاى گرد او را گرفته بودند، به طمع اين كه اموال را بين آنان قسمت كند.
ابوذر اين وضع را كه مشاهده كرد، پرسيد: اين پولها از كجاست؟ عثمان گفت: صد هزار درهم است كه از اطراف فرستادهاند، انتظار دارم هرگاه دويست هزار درهم شد، ميان مسلمين تقسيم كنم.
ابوذر گفت: صد هزار درهم بيشتر است يا چهار دينار؟ عثمان جواب داد: صد هزار درهم. گفت: آيا به خاطر ندارى شبى را كه با هم خدمت پيغمبر صلّى اللهعليه وآله رسيديم، آن جناب افسرده بود و با ما صحبت نكرد، صبحگاه كه شرفياب شديم شادمان و خندان بود. عرض كرديم يا رسول الله سبب افسرده بودن ديشب و شادمانى امروز چيست؟ فرمود: ديشب چهار دينار از اموال مسلمانان پيش من مانده بود. مىترسيدم قبل از تقسيم، مرگ مرا دريابد و اكنون آن پول را قسمت كردهام. از اين رو شادمانم.
عثمان به كعب الاحبار گفت: چه زيان دارد پيشوايى مقدارى از بيت المال را تقسيم كند و مقدارى را نگه دارد؟ كعب گفت: اگر ساختمانى از يك خشت طلا و يكى نقره بسازد بر او باكى نيست. ابوذر كه مردى حساس بود، عصاى خود را بلند كرد و بر سر كعب فرود آورد و گفت: تو را چه رسد كه در احكام مسلمين دخالت كنى؟ تو راست مىگويى يا خدا كه مىفرمايد :
(وَ الَّذينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها في سَبيلِ اللهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أليمٍ * يَوْمَ يُحْمى عَلَيْها في نارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوى بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هذا ما كَنَزْتُمْ لاِنْفُسِكُمْ فَذُوقُوا ما كُنْتُمْ تَكْنِزُونَ )
عثمان گفت: تو پير و خرفت شده و عقل خويش را از دست دادهاى. اگر احترام مصاحبت با پيغمبر صلّى اللهعليه وآله را نداشتى تو را مىكشتم. ابوذر در پاسخ او گفت: دروغ مىگويى. نمىتوانى مرا بكشى؛ زيرا پيغمبر صلّى اللهعليه وآله به من فرمود : اى ابوذر! تو را از دين نمىتوانند خارج كنند و نه كسى تو را مىكشد. از عقل من همان مقدار باقى مانده كه حديثى از پيغمبر صلّى الله عليه و آله درباره تو نقل كنم. پرسيد آن حديث چيست؟
گفت: پيغمبر صلّى اللهعليه وآله فرمود: هرگاه خانواده ابى العاص به سى تن رسند، در اموال خدا به ناحق تصرفها مىكنند و آن اموال را در ميان خود دست به دست مىگردانند؛ مردم را بنده و زر خريد خويش قرار مىدهند؛ ستمگران را كمككار خود مىگيرند و با مردان خدا و صحابه پيغمبر ستيزه و ستم روا مىدارند.
عثمان رو به اطرافيان خود كرد و پرسيد: آيا هيچ كدام از شما چنين حديثى از پيغمبر صلّى اللهعليه وآله شنيدهايد؟ همه براى خوشآيند او گفتند: ما نشنيدهايم. از پى اميرالمؤمنين عليه السلام فرستاد. ايشان تشريف آوردند. عرض كرد: يا على! ببين ابوذر بر پيغمبر چه دروغى مىبندد و چنين حديثى نقل مىكند.
على عليه السلام فرمود: ابوذر را به دروغ نسبت مده! من از شخص پيغمبر شنيدم که درباره او فرمود :
«ما اظلّت الخضراء و لا اقلّت الغبراء على ذى لهجة اصدق من ابىذر»
«سخنگويى را آسمان سايه نيفكنده و زمين برنداشته كه راستگوتر از ابوذر باشد.»
همان عدهاى كه چند دقيقه قبل ابوذر را تكذيب نموده بودند، همه گفتند: ما هم از پيغمبر صلّى اللهعليه وآله اين سخن را درباره او شنيديم. على راست مىگويد.
ابوذر اشكهايش جارى شد و رو به آنها كرد و گفت: واى بر شما! براى استفاده كردن از اين مال، گردن دراز كردهايد و مرا به دروغ نسبت مىدهيد كه با اين پيرى بر پيغمبر دروغ ببندم؟ از آنها پرسيد: كداميك از ما و شما بهتريم؟ عثمان گفت: خيال مىكنى تو از ما بهترى؟
فرمود: آرى چنين است؛ زيرا از وقتى كه پيغمبر صلّى الله عليه و آله از دنيا رفته تا كنون، به همين يك جبّه گذراندهام و دين خود را به دنيا نفروختهام، امّا شما چه بدعتها كه در دين نگذاشتيد و براى ميل به مال دنيا، دين خود را خراب كرديد. در اموال خدا چه نابجا تصرفها كرديد. خداوند از شما بازخواست خواهد كرد و از من سؤال نمىكند.
به همهى رؤسا و مسؤلين مىگوييم: مواظب باشيد عدهاى از اطرافيان شما چاپلوسند و به طمع پست و مقام و مال، از شما تعريف و برايتان تعظيم مىكنند. مبادا از بيت المال به اين چاپلوسان بدهيد و در عوض جوانان مؤمن و متعهد و امانتدارى كه تنها گناهشان اين است كه تعظيم نمىكنند، له كنيد!













