سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

یک روز مقابل خانه ملت

چکیده :قبلا تنها خواسته مان آزادی زندانیان بی گناه بود. حالا می گوییم اشکال ندارد، زندانی ها را نگاه دارید و به لجبازی با مردمی که به روحانی رأی دادند ادامه دهید، اما با رعایت حقوق زندانیان سیاسی. با رعایت احترام زندانی و خانواده اش، مرخصی، انواع ملاقات، تلفن، درمان، امکانات رفاهی و آموزشی و فرهنگی، حق آزادی مشروط و از این ها مهم تر اجرای قانون جدید مجازات اسلامی تجمیع و ادغام احکام که منجر به آزادی بیش از دو سوم زندانیان موجود می شود!...


یکی از اعضای خانواده های زندانیان سیاسی، از مراجعه دیروز تعدادی از این خانواده ها به مجلس و پیگیری آنها برای ملاقات با نایب رئیس و تعدادی از نمایندگان، گزارش زیر را نوشته که برای انتشار در اختیار کلمه قرار گرفته است:

روزی که خانواده های زندانیان سیاسی
به دنبال گوش شنوای فقط یک نماینده برای شنیدن تخلفات قوه قضائیه بودند!

قرارمان این بود که 9 صبح روز سه شنبه مقابل در ورودی مجلس شورای اسلامی باشیم. این سه واژه خیلی قشنگ و دلنشین کنار هم نشسته اند: مجلس، شورا، اسلامی. خوش طنین است و یک نوع آرامش با خودش به همراه می آورد برای شنونده. محلش هم کلی خاطره انگیز است. بهارستان! آدم یاد عدالت خانه یعنی همان قبله آمال و آرزوهای نیاکان مان در دوره مشروطه می افتد! کلی خاطرات تلخ و شیرین به یاد می آید وقتی به محدوده خانه ملت نزدیک می شوی. حالا اگر این محله، محله دوره کودکی و نوجوانی خودت باشد که دیگر نور علی نور می شود!

مقابل مجلس دو گروه اجتماع کرده اند. عده ای از کارگرانی که 4 ماه است حقوق نگرفته اند و عده ای مال باخته که تنها شعارشان این است: نماینده محترم توجه توجه! سرشان را بالا گرفته اند تا ببینند آیا کسی از پشت پنجره های این ساختمان عظیم نظری به پایین می اندازد؟! کارگران آرام گروه دیگر را نگاه می کنند انگار منتظرند آن ها که صدایشان بلند است به مرادشان برسند تا نوبت آن ها برسد! ما هم ایستاده ایم مقابل مجلس و داریم با هم مشورت می کنیم که چگونه صدایمان را برسانیم از پشت این سنگ ها و آهن ها و بتون ها و سیمان ها و گچ ها و هیاهوی خیابان به داخل خانه مان، «خانه ملت». جلو می رویم که داخل شویم کسی جلویمان را می گیرد و می پرسد کجا؟ می گوییم: می خواهیم نمایندگان را ببینیم عرضی داریم! می گوید: نمی شود از در مراجعات بروید. می گوییم: می خواهیم برویم اطلاعات سوال کنیم. با غضب می گوید: من اطلاعات هستم می گویم از این در نمی شود بروید. تازه چشممان می افتد بر روی پلاک فلزی روی سینه آقا که نوشته حفاظت و حراست مجلس یا شاید هم حراست و امنیت مجلس. می رویم درب مراجعات. زنی مقابل مردمی که روی صندلی ها به انتظار نشسته اند ایستاده و فریاد می کند. دلش سخت پر است از ظلمی که دیده و بی توجهی هایی که می بیند. میان صحبت هایش می گوید من بعید می دانم رهبر هم از کارهای این ها مطلع باشد وگرنه حتما اقدامی می کرد. ما رفته ایم مقابل گیشه اطلاعات مربوط به نمایندگان تهران. زنی جلوتر از ما در نوبت است می گوید: ساکت هم نمی شود سردرد گرفتیم. یکی نیست ساکتش کند. می گوییم: خوب درد دارد. دنبال کسی می گردد که به دادش برسد. می گوید: ما چه کنیم؟ می گوییم: هم دلی، هم دردی، این که هزینه ای ندارد. دارد؟! زن سکوت می کند و از طرفی که پشت گیشه نشسته در مورد وام و مبلغ آن اطلاعاتی می خواهد. ما سراغ آقای ابوترابی فرد را می گیریم. داخلی دفترشان را می دهند. زنگ می زنیم و سراغ ایشان را می گیریم. می گوید: کارتان چیست؟ می گوییم باید ایشان را ببینیم می گوید: نمی شود. یعنی ایشان را داخل مجلس نمی توانید ببینید. یعنی چه؟ مگر ایشان نماینده ما نیستند؟ ایشان نایب رئیس هستند و کسی را در مجلس نمی بینند. پس برویم گزارش کنیم که نماینده تهران نمی تواند موکلینش را در مجلس ببیند؟ با پرخاش می گوید: بروید گزارش کنید. نامش را هم می گوید و اصرار می کند که حتما در گزارش مان از او نام ببریم! لابد می داند ما نام هرکه را ببریم معروف می شود!

سراغ دکتر مطهری را می گیریم. تلفن داخلی را کسی برنمی دارد. سراغ آقای تابش را می گیریم. مسئول دفترش پاسخ می دهد و می گوید ایشان تشریف ندارند. می پرسیم مجلس نیستند؟ می گوید: نه امروز نیستند، شما کارتان چیست؟ می گوییم: ما تعدادی از خانواده های زندانیان سیاسی هستیم. آمده ایم آقای ابوترابی را ببینیم. می گویند اینجا نمی شود. پس وسط خیابان ملاقات کنیم نماینده مان را؟! می گوید: ایشان را باید در مسجد امام حسین ببینید! آقای تابش هم سفر هستند. آقای مطهری هم نیستند. تشکر می کنیم و خداحافظی می کنیم و می آییم بیرون. دوستان دیگر بیرون منتظرند. گزارش کار می گیرند و یکی می گوید محجوب خوب است. معمولا پاسخ گوست. می گوییم شما بروید پی گیر ملاقات با ایشان بشوید. ما هم برویم سراغ کمیسیون اصل نود. از در شرقی باید وارد شویم. این طور راهنمایی مان می کنند. با مأمور حراست یا اطلاعات سلام و حال و احوال می کنیم و می گوییم با کمیسیون اصل نود کار داریم. می گوید: کارتان چیست؟ می گوییم: خانواده زندانیان سیاسی هستیم و از قوه قضائیه برای تخلفات حقوقی و اعراض از قانون شکایت داریم. می گوید این که ربطی به کمیسیون اصل نود ندارد. می گوییم اتفاقا دارد. خدا رحم کرده که ما می دانیم ربط دارد وگرنه با این راهنمایی غلط باید سرمان را می انداختیم زیر و برمی گشتیم خانه مان. البته حالا هم که می دانیم ربط دارد دست آخر باید سرمان را بیندازیم زیر و برویم خانه مان، اما به پی گیری ادامه می دهیم. با بی حوصلگی می گوید: خودتان بروید سوال کنید. از کجا؟؟؟ تلفن داخلی شان را بگیرید!

می رویم سمت تلفن که شماره ها هم کنارش بر روی کاغذی نوشته شده است. شماره می گیریم. کسی گوشی را برمی دارد. می گوییم: تعدادی از خانواده های زندانیان سیاسی هستیم، شکایت از قوه قضائیه داریم برای اعراض از قانون. می گوید: گوشی دستتان باشد. کس دیگری می آید پشت خط. سلام می کنیم و عرض خود را تکرار می کنیم. ایشان هم ما را به انتظار دعوت می کند تا نفر سوم. نفر سوم می گوید این که ربطی به کمیسیون اصل نود ندارد، به کمیسیون حقوقی و قضائی مربوط است. تا می آییم اصرار کنیم که به همین کمیسیون مربوط است، تلفن تایمری قطع می شود. شماره کمیسیون قضائی را می گیریم. عرض خود را تکرار می کنیم. می گوید نه این طور نیست، این کمیسیون مربوط به قانون گذاری است. رسیدگی به شکایات سه قوه کار کمیسیون اصل نود است. شما باید شکایتتان را به ایشان بدهید. دوباره کمیسیون اصل نود را می گیریم. نفر اول گوشی را برمی دارد. می گوییم عرایض ما نیمه کاره ماند. می گوید گوشی، و نفر دوم می آید پشت خط. می گوییم ما با شما صحبت می کردیم که قطع شد؟ می گوید: گوشی. و ما می مانیم پشت خط تا تلفن تایمری قطع می شود… داخلی رئیس مجلس را می گیریم: ما تعدادی از خانواده های زندانیان سیاسی هستیم که از ظلمی که به عزیزانمان می شود و تخلفات قوه قضائیه شکایت داریم و می خواهیم رئیس مجلس را ببینیم که چند بار نامه داده ایم و توجهی نشده است و … می گوید ایشان که ملاقات مردمی ندارند! رئیس مجلس مگر نماینده نیست که ملاقات ندارد؟ خوب موکلانش چه کنند، مسائلشان را به چه کسی بگویند؟ می گوید وقت دادن وظیفه من نیست، مسئول وقت دادن دیگری است. ما شماره دیگری را می گیریم. می گوید: ایشان که نمی توانند کسی را ببینند شما کارتان را باید به کاردانش بسپارید! (چیزی شبیه به این مضمون می گوید.) هیأت رئیسه را می گیریم: آقا ما تعدادی خانواده های زندانیان سیاسی، آمده ایم یکی از اعضای هیأت رئیسه را ببینیم. چه کسی را؟ رئیس یا نوابش یا یکی از اعضای دیگر. آقای ابوترابی فرد نیستند؟ نمی شود ایشان را ببینیم؟ نه، ایشان را باید موقع نماز ظهر و شام در مسجد ببینید. می گوییم پس برویم به نماز برسیم. می گوید: نه، امروز نیستند، یعنی تا سه هفته نیستند. سفر حج تشریف برده اند! بقیه را هم که ما نمی توانیم هماهنگ کنیم. هرکدامشان دفتر دارند. مسئول دفتر دارند، باید به دفترشان زنگ بزنید وقت بگیرید. الان هم که جلسه دارند، ملاقات ندارند. تشکر می کنیم. گوشی را قطع می کنیم. صدای یکی از دوستان همراه بلند می شود: این ها نماینده مردمند یا حکومت؟! می گوییم نماینده هایی در خانه ملت که باید پاسخ گوی مردم باشند. صدای پیرمردی به گوشمان می رسد که با فریاد سراغ آقای ابوترابی فرد را می گیرد. کسی به او می گوید: برو شماره داخلی را بگیر. مرد سری تکان می دهد و ابراز عجز می کند. می گوییم: پدرجان ایشان سفر حج هستند. کارتان بماند برای سه هفته بعد!

می آییم بیرون و سعی می کنیم همه تخلفات قوه قضائیه را فهرست کنیم. باید شکایت را بفرستیم برای کمیسیون اصل نود. چه می خواهیم؟ قبلا تنها خواسته مان آزادی زندانیان بی گناه بود. حالا می گوییم اشکال ندارد، زندانی ها را نگاه دارید و به لجبازی با مردمی که به روحانی رأی دادند ادامه دهید، اما با رعایت حقوق زندانیان سیاسی. با رعایت احترام زندانی و خانواده اش، مرخصی، انواع ملاقات، تلفن، درمان، امکانات رفاهی و آموزشی و فرهنگی، حق آزادی مشروط و از این ها مهم تر اجرای قانون جدید مجازات اسلامی تجمیع و ادغام احکام که منجر به آزادی بیش از دو سوم زندانیان موجود می شود! حتما باید از زندان انفرادی پس از اجرای حکم شکایت کنیم و از حصر در زندان و بیمارستان و از بازداشت های موقت که دیگر معنای موقت ندارند و از صدور احکام پی در پی و از آزارهای روانی به زندانی و خانواده اش و از تحقیر خانواده ها توسط مقامات قضائی و از اعمال سلیقه ها به جای قانون و از تبعیدهای غیرقانونی و از مشکلاتی که پس از آزادی برای زندانیان سیاسی و خانواده هایشان به وجود می آورند به بهانه و بی بهانه و از ….

یادمان باشد یک سوال اساسی هم بکنیم از کمیسیون : مگر چوب زدن به مرده کراهت ندارد؟؟؟ بفرمایید رها کنند این پیکره بی جان «فتنه» را تا بپوسد و برود پی کارش. بفرمایید کاری نکنند که اژدها بیدار شود!


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.