شعر سبز/ اين قصه را پايان تلخى نيست
چکیده :بيا تا دست در دستان هم/ از غم رها گرديم/ دوباره شال سبز آشنايى را به سر بنديم/ و بى دلواپسى از شب/ دوباره مشق بنويسيم:/ كه در پيروزى ما هيچكس را هم شكستى نيست....
شعر زیر را یکی از مخاطبان همراه کلمه که مایل به انتشار نامش نیست، پس از عمل جراحی اخیر میرحسین برای ما ارسال کرده است:
از آنجا تا به اختر راه بسيار است
به ظاهر چند كوچه، چند ديوار است
يكى آنجا به تخت است و يكى اينجا به زنجير جفا در حصرِ بيداد است
يكى مير است و ميرا نيست،
چون مهرش،
به دل ها سخت افتاده ست
و آن ديگر
و آن ديگر كه در زندانِ جهلِ خود گرفتار است
ز ترس سبزى شهرى كه دل مرده است
به فرمانش هزاران سرو در حبس اند
يكى جرمش سخن گفتن ز آزادى است
يكى ديگر زن است و ديگرى درويش بى آزار
ولى اين قصه را پايان تلخى نيست
كه شب را صبح پايان است
بيا تا دست در دستان هم
از غم رها گرديم
دوباره شال سبز آشنايى را به سر بنديم
و بى دلواپسى از شب
دوباره مشق بنويسيم:
كه در پيروزى ما هيچكس را هم شكستى نيست.













