ناگفتههای نخستوزیر جنگ از هشت سال مبارزه قهرمانانه
چکیده :میرحسین نمی تواند میزبان رزمندگانی باشد که به عشق دیدار یکی از همرزمانشان همه ساله در سالگرد آغاز جنگ راهی دیدار او می شدند تا تجدید خاطره کنند با نخست وزیر سالهای جنگ. آن ها که سالهای جنگ را زندگی کردند و پس از آن مبارزهشان شروع شد؛ مبارزهای آرام برای پاسداری از خاطره حیاتی که چشیده بودند. خاطره ی حیات طیبه ای که این روزها جانبازان در آسایشگاه ها، رزمندگان در "سلول ها" و نخست وزیر هشت سال دفاع مقدس در "بن بست اختر" مرور می کنند....
کلمه – سیدحامد آرین:
باز سی و یکم شهریور ماه است و سالگرد جنگی تحمیلی بر ملتی که تازه قامت از یک انقلاب بزرگ بلند کرده بود. جنگی که با هجوم جنگنده های هوایی حکومت بعثی صدام حسین به مرزهای خوزستان برای هشت سال به مردم تحمیل شد و همه این سالها و روزها گره خورد به نام نخست وزیری از تبار مردم. کسی که در طی هشت سال دفاع با کمترین بودجه و با بیشترین مخالفت ها و کارشنکنی ها و سنگ اندازی ها در دولتش توانست کشور را بدان سان اداره کند که بار گرانی، کمر مردمی را که در اثر سال ها جنگ همه داشته های خود را از دست داده بودند، خرد نکند و کشور را سربلند از میانه میدانی که برای تخریبش کمر بسته بودند بیرون بیاورد.
مهندس موسوی نامی آشنا برای رزمندگان و خانواده های آنان است. نخست وزیر جوانی که سراسر جبهه های جنوب و غرب او را به نام کوچکش “میرحسین” می شناختند. او که بازدید از مناطق جنگی جز لاینفک برنامه های کاری اش بود و گاه و بی گاه مهمان رزمندگانی می شد که به باورش درس مردانگی و کرامت را تا ابد به مردم ایران زمین داده اند.
میرحسین، نخست وزیری که سالها بعد باز با همان ادبیات و خلق و خوی جبهه آمده بود تا یاد آنان را باز گوید و فرهنگی را که آنان با خون و جان خود ساخته بودند، به این سرزمین بازگرداند. او که می خواست درسی را که طی هشت سال از رزمندگان آموخته در مدرسه ای به وسعت ایران زمین بازپس گوید و نشان دهد شاگرد خوبی برای مدرسه شهیدان شاهد این سرزمین است.
کسی که همه این سال ها که در خلوت خود به بازگویی تاریخ انقلاب و جنگ می پرداخت و میزبان جانبازان و یادگاران جبهه و جنگ بود. هم او که پس از دو دهه وقتی باز به عرصه سیاست قدم نهاد، ستاد ایثارگران و جانبازانش یکی از پررونق ترین ستادها شد و یادگاران جنگ به یاد خاطرات شیرین دوران هشت سال دفاع مقدس، به پشتیبانی از نخست وزیرشان به میدان آمده بودند تا او بار دیگر ارزش های انقلاب و جنگ را برای آنان که چون نخست وزیرشان در همه این سالها خانه نشینی پیشه کرده بودند، زنده کند.
میرحسین تاریخ یک انقلاب بزرگ و هشت سال دفاع مردانه را سینه خود دارد و بعد از اینکه یک بار دیگر در سال 88 پرچم به زمین افتاده ی انقلاب را در دست گرفت، از تحریف های صورت گرفته گلایه ها کرد و از حامیانش در جنبش سبز خواست تا واقع بینانه به این تاریخ سی ساله بنگرند و مستقل از همه دروغ ها و تحریف ها به شناسایی این دو بخش از تاریخ سیاسی معاصر کشورمان بپردازند.
او که سینه اش مخزن اسراری از ناگفته های جنگ است، پیش از آنکه به حصر ببرندش، به همه تحریف هایی که از این قطعه از تاریخ می شود، انتقاد کرده و هشدار داده بود که “در صورت ادامه این تحریف ها برای دفاع از رزمندگان سلحشور و مدیران برجسته ای که در این میان سهم عمده داشتند، ناگفته های خود را بگویم و نیز بگویم که استعفای سال ۶۷ بر سر چه بود.”
میرحسین که طی همه این سالها خون دل خورده بود از کسانی که تمام این سال ها تریبون ها را به خود اختصاص داده اند و دروغ پردازی کرده و یک بار فرصت دفاع نداده اند، سربسته به آن وزیری که به کابینه جنگ تحمیل شد، گفته بود که اگر زمان جنگ دولت را در اختیار می گرفتید بر سر کشور همان می آوردید که بر سر اموال مستضعفان و یتیمان در بنیاد مستضعفان آوردید! بنیادی که بعدها به نام جانبازان تغییر نام داد و نه خدمتی به مستضعفان رساند و نه جانبازان!
کسانی که امروز سفره دار انقلاب و جنگ شده اند و آن روزها خون ها به دل امام و نخست وزیر امام کرده بودند و نفر صدم گروه نود و نه می شدند و در برابر آنان که بی هیچ چشمداشتی در خدمت رزمندگان بودند، سنگ اندازی می کردند. همان ها که امام در وصفشان بارها گفته بودند “کسانی که با شما مخالفت می کنند، حتی توانایی اداره کردن یک نانوانی را هم ندارند.”
بیست و پنج سال از یک جنگ هشت ساله گذشته است و بارها اقتصاددانان و دست اندرکاران در مقایسه درآمدهای عظیم روان شده به خزانه دولت به مقایسه با بودجه شش میلیارد دلاری زمان جنگ پرداخته اند که چگونه مدیری لایق توانسته بود با چنین بودجه اندکی کشور را از گردنه های خطرناک عبور دهد، شش میلیارد دلاری که سال ها بعد میرحسین خطاب به آنان که به تحریف تاریخ جنگ کمر بسته اند، گفته بود: “من باور نمی کنم که شما فراموش کرده باشید که چهار میلیارد دلار از شش میلیارد دلار در آمد نفتی کشور هزینه جبهه ها و جنگ می شد و آن دو میلیارد مابقی نیز در حقیقت برای حفظ کیان کشور بود که آن هم می تواند در خدمت دفاع مقدس تعبیر شود.”
در پی هجوم ناجوانمردانه آنان که کمر به تحریف تاریخ جنگ بسته بودند، میرحسین را بعدها مجبور کرده بودند که بگوید “علی رغم نتیجه درخشان دفاع مقدس که به بهای نثار خون های بسیار و جانفشانی رزمندگان جان برکف یک سانتیمتر از خاک کشور تقدیم دشمن نشد و این دومین مورد در طول جنگ های کشورمان از زمان فتحعلی شاه تا انقلاب اسلامی بود، اگر پیوندی قوی تر بین جبهه ها و دولت وجود داشت و دولت را به بهانه درز خبرها از ماجرای طرح های جنگی و دفاعی کنار نمی گذاشتند نتیجه های بهتری از عملیات گرفته می شد. فتح بغداد با تحویل دولت به چند فرمانده نظامی امکان پذیر نبود. بلکه برای شکست قطعی دشمن لازم بود از همان اول رابطه دولت با اداره عملی جنگ و طراحی های نظامی قطع نشود که چگونگی قطع این ارتباط داستان دیگری دارد که شاید در فرصتی دیگر به آن بپردازم.”
فرصت دیگری در اختیار نخست وزیر جنگ قرار نگرفت که ناگفته ها و رازهای دل خود را بازگو کند و شاید در همان روزهای اولی که از حصر میرحسین گذشته بود، اسناد و مدارکی که از خانه او بردند، دست نوشته ها و خاطراتی بود که نشان از بزدلی کسانی داشت که امروز سینه های خود را شایسته ی نشان های سرداری و فرماندهی جنگ می دانند. همان ها که در تمام این یک ربع قرنی که از جنگ و دفاع گذشت، بر سر سفره های پهن شده نشسته و میراث خوار یک انقلاب و جنگ شده اند.
آن طور که میرحسین موسوی گفته بود، در زمانی که خوزستان در معرض تسخیر قوای بعثی بود و کسی امیدی به نجات این قطعه از خاک کشورمان نداشت، با کمک مدیران برجسته ای چون “بهزاد نبوی” و “محسن میردامادی” – کسانی که سال هایی از عمر را در زندان های جمهوری اسلامی گذرانده اند _ تغییر اساسی در آرایش جنگی ایجاد شد و در کمترین زمان ممکن به کمک همه امکانات کشور، نیروهای موجود در کردستان به خوزستان منتقل شد و “یکی از حماسی ترین نبردهای تاریخ دفاع مقدس که با شهادت بسیاری از فرزندان کشورمان قرین بود ،اتفاق افتاد و دشمن آن چنان تو دهنی خورد که بعد از آن دیگر نتوانست حمله ای را سامان دهد و حداکثر از منافقین حمایت کرد که آن خیانت بزرگ با پشتیبانی نیروهای صدام علیه کشور انجام شد و مردم با مقاومت خود آنها را خرد کردند.”
میرحسین بعد از دو دهه سکوت فقط شمه ای از آنچه در دل دارد را بازگفت تا به تحریف گران تاریخ جنگ بگوید “اگر شما واقعا به خون شهدا و تلاش جهاد گران و مقاومت همه جانبه همه ملت و دولت در این جنگ سر نوشت ساز احترام می گذارید و نمی خواهید از حماسه دفاع مقدس برای خود قبایی بدوزید، تن به خواسته های تحریف گران تاریخ و سیاست بازهای تاریخ ندهید.”
میرحسین گفته بود “این جنگ ناگفته های فراوان دارد” و اگر لازم شود روزی لب خواهد گشود و بخش هایی از آن را برای روشنگری جامعه بازخواهد گفت. ناگفته هایی که شهیدانی چون حاج داوود کریمی ها و جهان آراها با آن خون دل ها خورده بودند تا توانسته بودند تمامیت ارضی کشور را در برابر آنان که دل در گروی شیوه های کلاسیک داشتند، حفظ کنند.
امروز باز سی و یکم شهریور ماه است. هزار و سیصد و سیزده روز است که نخست وزیر هشت سال دفاع مقدس در حصر است. سه سال است که میرحسین نمی تواند میزبان رزمندگانی باشد که به عشق دیدار یکی از همرزمانشان همه ساله در سالگرد آغاز جنگ راهی دیدار او می شدند تا تجدید خاطره کنند با نخست وزیر سالهای جنگ. همان ها که برای “معنویتی سرشارتر” به جبهه میرفتند. آنها که میرفتند تا از “فضای نورانی” آنجا بهرهمند شوند. همان ها که به گفته میرحسین “نامدارترین قهرمانان” بودند. همان ها که سالهای جنگ را زندگی کردند و پس از آن مبارزهشان شروع شد؛ مبارزهای آرام برای پاسداری از حیاتی، یا لااقل “خاطره حیاتی” که چشیده بودند. خاطره ی حیات طیبه ای که این روزها جانبازان در آسایشگاه ها، رزمندگان در “سلول ها” و نخست وزیر هشت سال دفاع مقدس در “بن بست اختر” مرور می کنند.













