سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » ساجده! یک سال گذشت، پاسپورتت را گرفتی؟!...
» دلنوشته‌ای دیگر برای ساجده عرب‌سرخی، به بهانه سالگرد بازگشت به وطن

ساجده! یک سال گذشت، پاسپورتت را گرفتی؟!

چکیده :ساجده جان! یک سال گذشت. امروز برگه عبورت را برای خیلی چیزها بازپس گرفته ای، برای جاهایی که هر کسی را لیاقت رفتنش نیست. اما جایی که رفتی اصلا پاسپورت نمی خواست. راست می گفتی؛ آدم که در کشور خودش پاسپورت نمی خواهد. حتی اگر تکه ای باشد از اوین....


یکی از دوستان ساجده عرب سرخی، زندانی بند زنان زندان اوین، در نوشته ای به بهانه سالگرد ورود او به ایران، نوشته است: ساجده جان! یک سال گذشت. امروز برگه عبورت را برای خیلی چیزها بازپس گرفته ای، برای جاهایی که هر کسی را لیاقت رفتنش نیست. اما جایی که رفتی اصلا پاسپورت نمی خواست. راست می گفتی؛ آدم که در کشور خودش پاسپورت نمی خواهد. حتی اگر تکه ای باشد از اوین.

ساجده عرب سرخی همزمان با بازگشتش به ایران در شهریور 1393 به صورت غیابی به یک سال حبس محکوم شد و از یک ماه و نیم پیش محکومیت خود را در بند زنان زندان اوین می گذراند. او در حالی به تبلیغ علیه نظام محکوم شده که مصداق این اتهام برای وی، نگارش چند دلنوشته برای پدرش در دوران بازداشت او در سال ۸۸ عنوان شده است.

با آنکه در زمان صدور این حکم، ساجده عرب سرخی در ایران حضور داشته، دادگاه بدون حضور وی و به صورت غیابی حکم را صادر کرد و حتی پس از درخواست واخواهی وی نیز امکان تجدید محاکمه و دفاع عادلانه را از او سلب کرد.

این زندانی سیاسی دیروز در یادداشتی نوشته بود: من، زندانی شماره ۲۴۲۲۱۱ محبوس در بند زنان زندان اوین، اگرچه سرم به نشانه خضوع و خشوع در برابر رهبران درحصر جنبش سبز و بزرگان دربند و دلسوزان و دغدغه‌مندان کشورم به زیر است، بلند می‌گویم که اگر امروز به یک‌ سال پیش بازگردم و بلیت تهران در دستانم باشد و هنوز فرصت انتخاب داشته باشم، باز هم سرم را بالا می‌گیرم و به کشورم باز می‌گردم و دلم برای ایرانم می‌تپد.

دوست او هم که نوشته اش را برای کلمه ارسال کرده، خطاب به ساجده نوشته است: فکر می کنم حیف بود که تو زندان اوین را تجربه نکنی. آن همه دلنگرانی که از زندانی ها داشتی و سرنوشت خانواده هایشان. رزمنده و آزاده و استاد و دانشجو و روزنامه نگارانی که شاید خیلی هایشان دوست های دوران دانشگاهت بودند و چندتایی هم دوست های قدیمی فیس بوکی و … حالا با هم تجربه می کنید آن همه را که این همه سالها بیرون از اوین در هوایش بودی.

متن کامل این یادداشت را در زیر بخوانید:

‌‌

درست یک سال است که از اولین پیامت در فرودگاه امام خمینی می گذرد. پیامت کوتاه بود، با خنده گفتی “پاسپورتم را گرفتند!” هنوز چمدان هایت را نگرفته بودی و به محل استقبال کنندگان نرسیده بودی. اما دیگر با پاسپورتت کاری نداشتی. هر وقت سراغش را می گرفتم، می گفتی پاسپورت می خواهم چه کار؟! من که در کشورم هستم و نیازی به خروج ندارم. حتی وقتی بازجو با لبخند پرسید “چرا غیرقانونی از کشور نمی روی؟!” گفتی آمده ام که بمانم.

حالا به پشت سرم که نگاه می کنم همه خاطرات این یک سال مثل نوار فیلم های قدیمی از ذهنم عبور می کنند. بازجویی هایی طولانی، دلتنگی ها، بلاتکلیفی ها، دلهره ها، تنهایی ها، سرنوشت صبا، دلنگرانی پدر، چشمان پرپرسش مادر و خواهری که دلخوش بازگشت “ساجده” اش بود.

همه چیز تمام شد! در اولین شبی که هر کس “قدر” خود را مقدر می کند، با آن چمدان قرمز که پر بود از کتاب های پیشنهادی پا به بند زنان زندان اوین گذاشتی. با این بند خیلی بیگانه نبودی، قبلا یک شبی را به مهمانی بهار رفته بودی. اما امروز 46 روز است که از اسکانت در این بند می گذرد. می گویند زیادی کتاب می خوانی و همه آن روزهایی را که دل به خواندن نمی دادی، جبران کرده ای. به قول صبا والیبال هم که بازی می کنی. امیدوارم در کنار خواندن زبان فرانسه و انگلیسی، خاطره نگاری را فراموش نکرده باشی. قول داده بودی که وقتی یک سال تمام شد، حداقل یک کتاب نوشته باشی!

قبل از رفتنت به اوین، در آن صبح ماه رمضان کلی از همه جا حرف زدیم و به شوخی گفتم: پس چرا زودتر نمی روی تا خیالمان راحت شود؟! گویی ما هم از این بلاتکلیفی که زندگی تو را گرفته بود کلافه شده بودیم و گمانم بود با رفتنت همه به تبع آرامش تو آرام می گیریم. دیگر نه کسی می گوید “ساجده” هم به نوعی “آقازاده” قدیمی است و هوایش را ندارند، و نه دیگر هر روز صبح با دلهره تلفن بازجو بیدار می شوی. همه آن بازجویی های طولانی بی ثمر هم تمام شد. تو زندانی شدی!

گاهی فکر می کنم حیف بود که تو زندان اوین را تجربه نکنی. آن همه دلنگرانی که از زندانی ها داشتی و سرنوشت خانواده هایشان. رزمنده و آزاده و استاد و دانشجو و روزنامه نگارانی که شاید خیلی هایشان دوست های دوران دانشگاهت بودند و چندتایی هم دوست های قدیمی فیس بوکی و … حالا با هم تجربه می کنید آن همه را که این همه سالها بیرون از اوین در هوایش بودی.

ساجده! یک سال پیش وقتی قرار شد شهریور ماه به تهران بروی، می خواستی برای ثبت نام دخترت فرصت کافی داشته باشی. حالا صبا تکلیف مدرسه اش روشن است. مادربزرگ با صبوری مثل همیشه به صبا دلداری می دهد. او هم هر از گاهی در یک ملاقات خصوصی پر می شود از بوی مادر. شاید تنها کسی را که این روزها نتوان آرام کرد، چشم های نگران پدر باشد. پدری که بارها به دختر نازدانه اش گفته بود: “برگرد، نهایتش این است که مثل خیلی دیگر از این بی گناهان به زندان می روی!” بله، مگر خون تو از بقیه رنگین تر است! مگر پدر جرمی کرده بود که 4 سال در حبس بود؟ یا عموهای دیگر. آنها هم که اهل کتاب بودند و درس و دانشگاه.

حالا ساجده در زندان است. هر هفته که می شود، پدر از سربالایی اوین برای دیدن ساجده اش از پشت شیشه کدر سالن انتظار اوین بالا می رود. همان سربالایی که بیش از پنج سال است مسیر هفتگی این خانواده شده. پدر تجربه حبس و سختی را دارد و این روزها که بیرون از اوین است، خیلی روزگار شیرینی ندارد و دلتنگ روزهای اسارتش است. او هم دلش هوای دوستانش را دارد. اما پدر را گمان نبود که دخترکش را در بند ببیند. شاید فکر می کرد هنوز در این دیار کسی برای “مادر” ارزشی قائل است و “دختر” ی را به جرم دلنوشته ای برای “بابا” یش به بند نمی برند.

ساجده جان! یک سال گذشت. امروز برگه عبورت را برای خیلی چیزها بازپس گرفته ای، برای جاهایی که هر کسی را لیاقت رفتنش نیست. اما جایی که رفتی اصلا پاسپورت نمی خواست. راست می گفتی؛ آدم که در کشور خودش پاسپورت نمی خواهد. حتی اگر تکه ای باشد از اوین. مقدمت بر خاک وطن گرامی باد.


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.