یک نفر در آمریکا کشته شد؛ یک نفر در ایران کشته شد
چکیده :علیرغم بالا بودن آمار خشونت و مرگ در امریکا هنوز مرگ برای مردم این کشور عادی نشده است و هنوز مردم در مقابل خشونت می ایستند. اما در ایران یک کارگر ساده دستفروش در مقابل فرزند پسرش توسط ماموران شهرداری با مشت و لگد و پنجه بکس کتک می خورد و سر آخر در بیمارستان جان می دهد. و هیچ کس هیچ اعتراضی نکرده است....
محمد ایمانی فوادی در یادداشتی در فیس بوک خود نوشت:
خودم را که مرور می کنم به دو اصل می رسم که خشم مرا از استبداد در ایران دو چندان می کند: 1- خشونت 2- مرگ
در خیابان های تهران قدم می زدم رد خشونت در چهره تک تک ما موج می زد. یا خشن بودیم و یا قربانی خشونت. اما مهمتر از همه عادی شدن خشونت است. اگر دو تا راننده تاکسی سر یک مسافر دعوا کنند ما داخل یکی از ماشین ها نشسته ایم و نگاه می کنیم. اگر دعوا بالا بگیرد و همدیگر را لت و پار کنند ما از ماشین پیاده می شویم و یک تاکسی دیگر می گیریم و می رویم و آن دو راننده همچنان دعوا می کنند.
چون خشونت قاطی دود تهران شده و ما بهش عادت کرده ایم. این گذشتن «بی خیال» و «به من چه مربوط» مردم از کنار خشم مرا ترسانده است. خشونت نیروی انتظامی در برخورد با مردم بر سر مسائل شخصی، خشونت درون خانواده، خشونت کلامی کارمند ادارات با ارباب رجوع ها خشونت علیه زنان و بچه ها، همه برایمان عادی شده است. همه تلاش می کنیم از این موقعیت ها فرار کنیم. اما همه حداقل یک و یا چند بار درگیر این خشونت شده ایم و کما این که قربانی اصلی یکی از اینها بوده ایم.
در اتوبان های تهران رانندگی می کنم مدام باید مراقب باشم که قربانی یک حادثه رانندگی نشوم. تصادفات رانندگی در جاده های ما زود منجر به مرگ می شود. این کمترین تاوانی است که در مقابل تخلف، استاندارد نبودن جاده ها، خستگی راننده های اتوبوس و کامیون از دو شیفته و سه شیفته رانندگی کردن ها در بر بیابان، می پردازیم. امکان نداشته که ما در طول مسافرت های درون شهری و بیرون شهری تصادفی ندیده باشیم که چند نفر در آن نمرده باشند. و ما فقط گفتیم آخ آخ، بیچاره خانوادهشون و این تمام عکس العمل ما بوده. و اندکی خوشحال که خدا را شکر ما قربانی این حادثه نبودیم. برای ما مرگ عادی شده همچون همان خشونت. اما محال است که ما و یا خانواده ما و یا یکی از دوستانمان قربانی تصادفات و یا اتفاقات قریب الوقوع(مانند زلزله و یا همین طوفان تهران) نبوده باشیم. هر کس از مرگ زخمی دارد. اما مرگ هم قاطی دود تهران شده و ما هر روز آن را استشمام می کنیم. مرگ برای ما عادی شده و این خطرناک ترین فاجعه ای است که روان یک جامعه را آلوده کرده است. چون زندگی مفهومش را از دست داده است.
دوستی نوشت چرا یک سیاهپوست در امریکا کشته می شود مردم تظاهرات می کنند، پلیس از ساعت 10 شب به بعد حکومت نظامی اعلام می کند اما مردم همچنان ایستاده اند و تظاهرات می کنند. چون یک نفر انسان کشته شده است. و علیرغم بالا بودن آمار خشونت و مرگ در امریکا هنوز مرگ برای مردم این کشور عادی نشده است و هنوز مردم در مقابل خشونت می ایستند. اما در ایران یک کارگر ساده دستفروش در مقابل فرزند پسرش توسط ماموران شهرداری با مشت و لگد و پنجه بکس کتک می خورد و سر آخر در بیمارستان جان می دهد. و هیچ کس هیچ اعتراضی نکرده است. شهردار محترم گفته باید تحقیق شود ببینیم چه کسی متخلف بوده مامور ما و یا مقتول؟ شهردار همان منطقه هم اصلن این قتل را به ماموران شهرداری نسبت نمی دهد و مشکل را بر گردن کس دیگر می اندازد.
به همین راحتی مُرد. یک نفر، یک انسان یک کارگر مُرد و ما می گذریم از کنار مرگش. و شاید ته دل راضی هستیم که دستفروش نیستیم و یا مامور شهرداری، و خدا را شکر که ما هنوز زنده ایم. و شب در بستر تحقیر خود آرام می خوابیم. اما یافتن رد نگاه پسر این دستفروش(علی چراغی) زیاد دشوار نیست. به جایی دور از زوایه دوربین که از او عکس می گیرد نگاه می کند به دور از کسانی که شاید آمده اند قضیه را ماست مالی کنند. و با دادن گزارش خبر مرگ یک نفر دیگر، ارزش زندگی را از معنا تهی کنند. در نگاه این پسر نفرت است. خشمی که روزی می تواند در یکی از خیابان های تهران تبدیل به فاجعه شود می تواند خشمش دامن مرا و یا فرزندان مرا بگیرد. این نگاهی که بحق پر از کینه است. کینه از نظامی که جوابگوی مرگ پدرش نیست. این نگاه تصمیم گرفته تا خود قاضی شود و روزی خود به دادخواهی از مرگ پدر قانون را اعمال کند. چون قانونی برای التیام بخشیدن به زخمش نیست. یافتن رد نگاه این پسر در سمت راست تصویر سخت نیست.
به مرگ بی دلیل پدرش می اندیشد و مادری که مثل پارچه کرباس از هم وارفته و نمی داند با آینده چه کند… از این روز مرگ برای این پسر هم عادی می شود.













