سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
» چهار پیشنهاد دکتر تقی آزاد ارمکی برای رسیدن خاورمیانه به بلوغ فرهنگی

فرهنگ فدای سیاست و اقتصاد

چکیده : اگر قرار بود که حوادث سیاسی و اقتصادی جهت جامعه را مورد تعیین قرار دهد، مسیر جامعه به گونه ای بود که سیاست بازان و سرمایه سازان انتظار داشتند در حالی که اینگونه نشده است. معنی دیگری که در این سخن دارم اشاره بر غلبه حوزه اجتماعی و فرهنگی بر حوزه اقتصادی و سیاسی است. این دو حوزه قدرتمند هستند و در بسیاری از جهات هم تعیین کننده جهت عمل حوزه اقتصادی و سیاسی اند. با زبان شما می توان اینگونه گفت که بلوغ فرهنگی است که جهت بلوغ سیاسی و اقتصادی را می سازد، اگر حوزه اقتصادی و سیاسی بدون اعمال نظر و نفوذ عمل می کردند، بلوغ فرهنگی که جامعه دچار شده است با کمترین بحران روبرو شده و جهت دهنده عمل کلی جامعه بود...


«بلوغ فرهنگی است که جهت بلوغ سیاسی و اقتصادی را می سازد و اتفاقا جامعه ایرانی بر خلاف تصوری که بسیاری دارند به لحاظ فرهنگی و اجتماعی از بلوغ بالایی برخوردار است. همچنین نسل جدید در مسیر ساختن سیمای جدیدی از ایران به لحاظ فرهنگی است و در این راه هم موفق است.» اینها نظرات مثبت دکتر تقی آزادارمکی، جامعه شناس مشهور نسبت به فرهنگ و بلوغ فرهنگی مردم ایران است. او مشکل اصلی جامعه ایران را عدم تأثیر فرهنگ در شرایط سیاسی و اقتصادی می داند و در گفت و گو با شفقنا می گوید: اگر حوزه اقتصادی و سیاسی بدون اعمال نظر و نفوذ عمل می کردند، بلوغ فرهنگی که جامعه دچار شده است با کمترین بحران روبرو شده و جهت دهنده عمل کلی جامعه بود.

به گزارش  شفقنا، او برای رهایی کشورهای خاورمیانه از آسیب های گروه های تروریستی چون داعش رسیدن به بلوغ فرهنگی کشورها را ضروری می داند و برای رسیدن به این سطح از فرهنگ، دفاع از صلح و دوستی، محوریت دادن به نیروهای فرهنگی، نقد رادیکالیسم، تقویت نسل جدید و نقد نسل میانی را از راهکارهای اساسی عنوان می کند.

متن گفت وگوی شفقنا با دکتر تقی آزاد ارمکی را می خوانید:

طبیعی است جامعه ای که به بلوغ فرهنگی نرسد به اهداف توسعه ای نیز نخواهد رسید و از رشد باز می ماند اما در تعریف از این نوع بلوغ دیدگاه های متفاوتی وجود دارد؛ از بلوغ فرهنگی جامعه چه تعریفی می توان ارائه داد؟ چه عناصر و ملزوماتی در رسیدن جامعه به بلوغ فرهنگی ضروری است؟

هر روز در ایران در حوزه مطبوعات و رسانه ای افراد را درگیر بحث های مفصل و بی حاصل در مورد مفاهیم ابداعی به واسطه فردی یا گروهی می کنیم. زمانی طولانی سخن از پیشرفت و ترقی انسانی و فرهنگی می کردیم. بعد از مدتی وارد بحث هایی چون توسعه اقتصادی، اجتماعی و در نهایت توسعه فرهنگی شدیم. به نظر می آید نتوانستیم از بحث های صورت گرفته سالم بیرون آییم. بعد از بیش از هفتاد سال تجربه توسعه در ایران هنوز معلوم نشده است چه رابطه ای بین توسعه اقتصادی و توسعه اجتماعی و فرهنگی هست. هنوز هم برنامه های توسعه ای اقتصادی و عمرانی طراحی و اجرا می شود و از طریق مباحث فرهنگی و اجتماعی مورد نقد قرار می گیرد. عجیب هم هست که هر وقت به سوی توسعه اقتصادی و فنی می رویم عده ای فغان کشیده که تکلیف فرهنگ و جامعه چه می شود و به همین دلیل هم یکباره از ترس و دلهره فرهنگ و جامعه، کار را رها کرده و برنامه هایی که اگر ادامه می یافت می توانست نتیجه بخش باشد را نابود می کنیم. در ایران ما بارها شاهد شروع برنامه های توسعه ای به معنی اقتصادی، فنی و عمرانی بوده ایم و در اثر اعتراض های صورت گرفته در قالب دین، فرهنگ و جامعه به کنار گذاشته شده است و دوباره از صفر شروع کرده ایم. این است که همه تلاش های دولت های ایرانی در قالب نظام های سیاسی همین بوده و بس. کمتر شده است دولتی در ایران ادامه دهنده برنامه های اقتصادی دولت قبلی باشد و در جهت کاهش مشکلات اجتماعی و فرهنگی آن اقدام کند؛ نزدیک ترین دولت های ایرانی در دوره جدید مصداق این وضعیت هستند. دولت اصولگرای احمدی نژاد آمد که مشکلات اجتماعی و فرهنگی ناشی از توسعه اقتصادی دولت های گذشته را حل کند، این کار را که نکرد هیچ، خودش منشأ ایجاد مشکلات جدید اجتماعی و فرهنگی به دلیل ورود به مباحث اقتصادی و فنی جدید شد. به نظر می آید دولت جدید هم اینگونه عمل خواهد کرد. ظاهرا این دولت هم به جای حل مشکلات اجتماعی و فرهنگی جامعه، دوباره سیاست های اقتصادی از صفر را شروع کرده است.

در همین میان است که مفهومی تحت عنوان “بلوغ فرهنگی” در کنار “بلوغ سیاسی” طرح شده است. این مفهوم و تعابیر نزدیک به آن هم همین سرنوشت را خواهد داشت. البته محوریت دادن به این مفهوم ریشه در فلسفه اجتماعی حاکم بر جامعه و اندیشه ایرانی در دوره معاصر دارد. یکی از مشخصات و کانونی ترین این فلسفه اجتماعی، به حاشیه گذاشتن امر اجتماعی و محوریت دادن به امر روانی و شخصی است. در این سرزمین همه آدم ها به لحاظ شخصی، روحی و روانی مورد بررسی قرار می گیرند. همه آدم ها به دلیل مسایل شخصی شان مورد مؤاخذه قرار می گیرند. همه آدم ها به دلیل شخصی خوب یا بد هستند و کمتر شده است که آنها به دلیل اینکه شرایط اجتماعی به شکل خاصی عمل می کرده در مهلکه یا مسیر مشکل قرار گرفته اند. به همین دلیل هم هست که ما در کنار بلوغ جنسی از بلوغ عقلی و بلوغ اجتماعی یاد می کنیم. در این نگاه فرد محور است و مشکلات فردی و شخصی است. درحالی که بیشتر تلاش ها در فهم اثرات الزام های ساختاری در زندگی بشری است و به همین دلیل هم هست که اکثر جامعه شناسان از امری تحت عنوان عقلانیت یاد می کنند. منظورشان از عقلانیت همان تناسب ابزار و اهداف است. البته در این میان کنشگران هم مهم هستند و خواسته های آنها اهمیت دارد. ولی بیش از اینها ما شاهد نقش آفرینی شرایط و الزام ها هستیم. بدین لحاظ بهتر است به جای تاکید بر بلوغ عقلی از عقلانیت اجتماعی یاد کنیم.

در توجه و تمرکز بر بلوغ فرهنگی هم همین وضعیت وجود دارد. تاکید زیاد بر بلوغ فرهنگی هم بر اساس رویکرد و فلسفه اجتماعی با کانونیت مسایل فردی و شخصی تا تاکید بر نظام اجتماعی است. کمتر کسی در ایران در موضع سیاست گذاری و اجرایی است که درکی از جامعه به معنی کل داشته باشد. بیشتر تصمیم ها و سیاست سازی ها و مداخله گری ها بر اساس تصوری کلی از انسان و اموز شخصی است. اینگونه داوری می شود که اگر مثلا اخلاق فردی خوب باشد جامعه خوب خواهد بود. یا اینکه اگر افراد هر یک سالم باشند کلیت جامعه هم سلامت خواهد یافت. در حالی که مدعیان علوم اجتماعی نظری دیگر دارند. آنها عموما مدعی اند که جامعه اقتضائات خودش را دارد و حتی آدم های سالم را هم در شرایط ناسالم قرار داده و از آنها پدیده هایی مساله ساز و مساله دار می سازد. بدین لحاظ است که بلوغ فرهنگی و بلوغ عقلی همراه و همزاد با بلوغ جنسی دیده شده است. به همین دلیل هم هست که من مدعی ام باید از تاکید و محوری کردن این مفاهیم اجتناب کرده و مفاهیمی چون عقلانیت اجتماعی و عقلانیت انسانی و عقلانیت فرهنگی استفاده کنیم.

 آیا در مسیر دست یابی به عقلانیت اجتماعی که اشاره کردید، قرار گرفته ایم که در آن افراد، گروه ها و نهادهای اجتماعی به طور پیوسته در جهت ارتقای سطح زندگی باشند یا خیر؟ اگر اینگونه است، چرا به مشکلات بسیاری دچار شده ایم؟ آیا مشکلات موجود در ایران معطوف به جنس مردم ایران است یا ساختارهای اجتماعی یا دولت یا سرنوشت ماست و ربطی به این امور ندارد؟

بحثی که کردم به این معنی نیست که جامعه ایرانی به طور کامل دچار عقلانیت اجتماعی است و به همین دلیل هم مشکلی ندارد. عقلانیت اجتماعی در ایران سرنوشتی خاص دارد. این مفهوم هم دچار مساله شده است. تمرکز بر این مفهوم راهی شده است در نقد نسبت به جامعه و فرهنگ ایرانی اما با ارجاع به واقعیت های جاری و مشارکت اجتماعی مردم، می توان مدعی شد که جامعه ایرانی در سطح خاصی از عقلانیت اجتماعی قرار دارد. این جامعه در شرایط معاصر زیست می کند و مردمانش در قالب گروه های متعدد اجتماعی و نهادها و گرایش ها و آرزوهایش براساس عقلانیت جدید که اساسا ضد سنت نیست و به نوعی با سنت و آیین دینی متناسب شده، سامان یافته است. تجربه ایرانی، زندگی مدرن با همه مشکلات و دردسرهایی که داشته و دارد و بیشتر آنها بعد از انقلاب اسلامی ظهور کرده است، تلاشی در متناسب کردن عقلانیت مدرن با سنت و فرهنگ دینی است. سختی کار به دلیل همراهی این دو است نه تعارض آنها. در این زمینه نیازمند بحث بیشتری هستیم که در شرایط فعلی فرصت آن نیست. من از ظهور عقلانیتی حرف می زنم که اساسا ضد فرهنگ و سنت نیست و البته هم گذشته گرا نیست. این عقلانیت با محوریت زندگی و رشد و توسعه با ارجاع به مبانی فرهنگی و دینی و سنتی است. عقلانیتی که کنشگران متعدد اجتماعی در قالب روشنفکران، روحانیون، هنرمندان، تجار، سیاستمداران و مردم را به تحقق انقلاب اسلامی می رساند تا انقلابی سکولار و ضد فرهنگ بومی. این عقلانیت در مسیر تحقق انقلاب اسلامی شعار ضدیت با خشونت، تجاوز و بی اعتنایی به حقوق اقلیت ها و گروه های اجتماعی را سر داده است، نه حذف و نادیده گرفتن دیگران. اتفاقا در این مسیر بوده است که دیگران با خودی ها همراه شده و امکان تحقق انقلاب اسلامی را فراهم کرده اند. این است که بسیاری در انقلاب اسلامی نقش داشته اند. خودی ها و غیرخودی ها با هم بوده و بر سر بسیاری از امور توافق داشته که توانسته اند از استبداد شاهی گذر کرده و منتقد مدرنیته باشند. نه اینکه ضد مدرنیته شوند و میل به استبداد یابند یا اینکه ضد استبداد شوند و سکولار گردند. این ترکیبی که در انقلاب اسلامی ظهور کرد، نشان از همان عقلانیتی است که از آن سخن گفتم.

حال این سوال مطرح است که چطور شده است که جامعه ای با این نوع عقلانیت و نتایجی که برای آن در ظهور انقلاب اسلامی پیدا شد، دچار این همه مشکل شده است؟ راز و رمز این همه مشکل در جامعه ایرانی در چیست؟ آیا دور شدن جامعه از عقلانیت است یا اینکه ظهور نتایج نامناسب عقلانیت این شرایط را فراهم ساخته است؟ هر دو مورد در این زمینه موثرند. هم دور شدن از عقلانیت اجتماعی و فرهنگی قبل از انقلاب اسلامی و هم نتایج نامناسبی که این پدیده در جامعه داشته است موجب شکل گیری وضعیت جدید شده است. بعد از انقلاب اسلامی در اثر ورود به جنگ داخلی و جنگ با دشمن خارجی شرایط جامعه هیجانی شد. هیجان به جای عقلانیت نشست و تغییر در جایگاه گروه های اجتماعی مهم پیش آمد. اگر در شرایط قبل از انقلاب اسلامی روشنفکران به معنای کلی آن مهم بودند در شرایط بعد از انقلاب نظامیون مهم شدند. اگر در شرایط قبل از انقلاب اسلامی دفاع از فرهنگ، عقل، مدنیت، برابری، آزادی و همزیستی اصل بودند، در شرایط جنگی شناسایی راز و رمزهای اثرگذاری دشمن در عرصه های متعدد اصل شد. همه موظف شدند تا نسبت به دشمن به هر شکل آن واکنش سریع داشته باشند. این تفاوت موقعیت موجب شد تا تفاوت در سیاست گذاری و تصمیم گیری و عمل پیش آید و همانطور که اشاره شد تغییر در نوع ظهور گروه های اجتماعی و فضاهای فکری و اندیشه ای شد اما با طی کردن شرایط جنگی و تزاحمی زمینه های ظهور شرایط مساعد همگرایانه در پیش گرفته شد. این وضعیت را ما در دوره اصلاحات دیدیم. دوره ای که کمی از شرایط جنگی فاصله گرفته بودیم و تمرکز جامعه بر فرهنگ تا سیاست، بر سازندگی تا جنگ، بر آشتی تا دشمنی و …. بود. در این شرایط بود که دوباره از عقلانیت فرهنگی و اجتماعی سخن گفته شد. این ماجرا ادامه داشت تا یکباره دچار تنش درونی شدیم و گروهی در جهت طرح خودشان به ضدیت با عقلانیت اجتماعی و فرهنگی اقدام کرده و شعار ضدیت با جامعه باز و حاضر با همه ظرفیت ها سر دادند و نزاع و درگیری شکل گرفت. آنقدر این سیاست ادامه یافت که حوزه های متعدد جامعه و به طور خاص اقتصاد و فرهنگ و سیاست بحرانی شد. بحران در حوزه اقتصاد در قالب وضعیت رکود تورمی ظهور کرد و در حوزه سیاست در قالب صف آرایی غرب در مقابل ما و آماده شدن برای جنگ دیده شد و… سخنم این است که هر جایی که از طرح و دفاع و توجه و عمل به عقلانیت فرهنگی و اجتماعی دور شده ایم جامعه مان دچار شرایط بحرانی شده و مسایل و مشکلات متعدد آن ظهور کرده است. حال اگر دارای مشکلات بسیاری هستیم به دلیل این است که از این فضا دور شده ایم و بی حساب و کتاب و بی منطق عمل می کنیم. شاید بهتر باشد بگویم که به جای اهمیت عقل جمعی، منافع گروه های فشار، مهم شده و از نقش آفرینی بخش عمده جامعه جلوگیری شده است.

 پس از اینکه جامعه ای به عقلانیت اجتماعی مطلوبی رسید، آیا می توان گفت که در سطح بالایی از فرهنگ هم قرار خواهد گرفت، در واقع می توان گفت که رسیدن مردم یک جامعه به عقلانیت اجتماعی پیش زمینه ای برای بسیاری از تحولات به خصوص بلوغ فرهنگی است؟

بله! اینطور است. دستیابی به عقلانیت اجتماعی بدون وجود شایستگی فرهنگی امکان پذیر نیست. در جامعه ای که استعداد فرهنگی و عمل اجتماعی وجود دارد، ضرورت ساماندهی مناسبات اجتماعی بر اساس منطق فرهنگی پیش می آید. زمانی از همزیستی گروه های اجتماعی متفاوت در متن فرهنگی امکان پذیر است که آموزه تعامل و تسامح وجود داشته باشد. سخن از مشارکت اجتماعی وقتی ممکن است که قواعد همزیستی گروه های متفاوت و به رسمیت شناختن منافع متعدد به لحاظ فرهنگی پیش بینی شده باشد. به عبارت دیگر، وقتی فرهنگ توسعه یافته باشد، عقلانیت اجتماعی ظهور می کند. تحقق عقلانیت اجتماعی بستر اصلی تحولات عمده و بنیادی خواهد شد. همانطور که اشاره شد در ایران وقتی انقلاب اسلامی محقق شد که عقلانیت اجتماعی و فرهنگی ظهور کرد. عقلانیت فرهنگی و اجتماعی در متنی ظهور کرد که فرهنگ از حالت بسته و کهنه اش خارج شده و متعامل با دیگر فرهنگ ها قرار گرفت. بر خلاف تصوری که جاری است انقلاب اسلامی به دلیل ایدئولوژیک شدن فضای جامعه و فرهنگ نبود بلکه به دلیل گشادگی آن و امکان حضور بیان های متعدد و مشارکت طلبی آن بود. این است که بلوغ فرهنگی را من ضمن اینکه پیش زمینه عقلانیت فرهنگی و اجتماعی می دانم، همراه با یکدیگر هم می شناسم و آن را نتیجه هر نوع حادثه مهم و بنیادی می دانم.

 نسبت، رابطه و تفاوت بلوغ فرهنگی با بلوغ سیاسی و اجتماعی چیست و کدام یک بر دیگری تقدم دارد؟

همانطور که اشاره کردم بین عقلانیت اجتماعی و فرهنگی با توسعه سیاسی و اجتماعی رابطه تنگاتنگ وجود دارد. یکی بر دیگری برتری ندارد. من خیلی معتقد به تقدم یکی بر دیگری نیستم. البته سرنوشت ما اینگونه شده است که حوزه سیاسی و اقتصادی در ساماندهی عمل اجتماعی و فرهنگی کانونی شده و جهت کار در این دو حوزه را معلوم می کند. هر چند که این تلاش در حال انجام است و سیاست بازان و سرمایه سازان در این زمینه تلاش می کنند، ولی حوزه فرهنگ و جامعه از قدرت کافی برخوردار شده و حیات مستقل و قدرتمند یافته اند. با این استدلال است که می توانیم وقوع حوادث و وقایع مهم اجتماعی و فرهنگی در ایران را مورد تحلیل قرار دهیم. اگر قرار بود که حوادث سیاسی و اقتصادی جهت جامعه را مورد تعیین قرار دهد، مسیر جامعه به گونه ای بود که سیاست بازان و سرمایه سازان انتظار داشتند در حالی که اینگونه نشده است. معنی دیگری که در این سخن دارم اشاره بر غلبه حوزه اجتماعی و فرهنگی بر حوزه اقتصادی و سیاسی است. این دو حوزه قدرتمند هستند و در بسیاری از جهات هم تعیین کننده جهت عمل حوزه اقتصادی و سیاسی اند. با زبان شما می توان اینگونه گفت که بلوغ فرهنگی است که جهت بلوغ سیاسی و اقتصادی را می سازد، اگر حوزه اقتصادی و سیاسی بدون اعمال نظر و نفوذ عمل می کردند، بلوغ فرهنگی که جامعه دچار شده است با کمترین بحران روبرو شده و جهت دهنده عمل کلی جامعه بود. به طور مثال، وقتی که جامعه ایرانی به لحاظ آموزشی، فرهنگی و فراغتی بسیار متعالی است، باید حوزه سیاسی و اقتصادی نیز متاثر باشند و جامعه شرایط بهتری را بیابد. برای فهم این معنی بد نیست به بحرانی که در آمریکا در چند سال گذشته به لحاظ اقتصادی پیش آمد و راهی در ورود دولت اوباما شد، توجه کنیم. وقتی که دولت اوباما بر سر کار آمد، مدعی شد که آمریکا به لحاظ فرهنگی، اجتماعی و علمی دچار مشکل شده است و راه نجات جامعه تقویت بنیان های اجتماعی، فرهنگی، علمی و آموزشی آن است. بدین لحاظ هم در این زمینه ها بسیار اقدام شد. اقدام های صورت گرفته یکی از راه های عمده ارتقابخشی به حوزه اقتصادی شد و جامعه آمریکایی از فروپاشی قطعی نجات یافت. اگر ما ظرفیت مورد نظر را داریم و اکثر مردم ایران در پی کسب دانش و علم هستند و در این زمینه هزینه می کنند، چرا حوزه سیاسی و اقتصادی به آن تن نمی دهند و موجب نمی شوند تا بلوغ حوزه فرهنگی بر حوزه سیاسی و اقتصادی اثرگذار باشند؛ رازی است که در ایران باید آن را کشف کرد و در جهت ساماندهی آن تلاش کرد.

اشاره کردید که بلوغ فرهنگی است که جهت بلوغ سیاسی و اقتصادی را می سازد، به عبارت دیگر می توان گفت که فرهنگ تأثیر بسیاری بر سیاست و اقتصاد یک کشور می گذارد. ما شاهدیم که ایران نسبت به بسیاری از کشورهای دیگر در حوزه اقتصاد و سیاست چندان موفق نبوده است. فرهنگ ایرانی از ریشه دچار مشکل است یا اشکال از حوزه اقتصاد و سیاست است که مانع تأثیرگذاری این دو بر یکدیگر می شود؟

اتفاقا جامعه ایرانی بر خلاف تصوری که بسیاری دارند و شما هم اصرار بر قبول آن دارید، به لحاظ فرهنگی و اجتماعی از بلوغ بالایی برخوردار شده است. مشکل در این است که شرایط سیاسی و اقتصادی جامعه اجازه ظهور و اثرگذاری این بلوغ را نمی دهد. ببینید جامعه ایرانی به لحاظ فرهنگی همیشه فرهیخته بوده و اگر هم در بیان فرهیختگی اش دچار مشکل می شده است از فرهنگ و اخلاقیات دست برنداشته است. اکنون هم که جامعه ایرانی به لحاظ اخلاقی دچار بداخلاقی شده است بیشترین تلاش ها در جهت ساماندهی اخلاقی و فرهنگی است. این خودش نشان از این دارد که فرهنگ و امر اجتماعی و مناسبات اجتماعی برای مردم ایران مهم بوده و هست. این است که کمترین خلافی که در جامعه صورت می گیرد بیشترین مجازات برای آن در نظر گرفته می شود و … با این وضعیت این سوال مطرح است که چرا مردم ایران که اینقدر به فرهنگ اهمیت می دهند چرا دچار مشکل هستند؟ پاسخ به این سوال را باید در مناسبات سیاسی و اقتصادی دید. مردم ایران دچار چرخه معیوب اقتصادی و سیاسی اند. برای نجات از این چرخه معیوب باید کاری کرد. باید به اصلاح ساختار سیاسی اقدام کرد و باید در جهت روان سازی حوزه اقتصادی عمل کرد. برای تحقق اولی باید جای سیاست بازان را به سیاستمداران سپرد. باید از سیاستمداران حرفه ای و ملی خواست تا حوزه سیاست را مدیریت کنند و از شر سیاست بازان بازاری دور شد. باید بازی حرفه ای سیاسی در ایران شکل بگیرد. شاید سر و سامان دادن احزاب و اهمیت دادن به قانون مناسبات سیاسی و رقابت ها یکی از راه های آن باشد. دیگری اهمیت دادن به امر سیاسی است. باید امر سیاسی به اندازه امر دینی دارای اهمیت باشد. مردان سیاستمدار باید به اندازه دینداران احترام یابند و عمل آنها مهم باشد. شاید اینکه شعار مطرح در سده اخیر در ایران این شده است که «سیاست ما عین دیانت ماست و دیانت ما عین سیاست ماست» به معنی کم اهمیت شدن سیاست نیست بلکه به معنی ارتقابخشی به سطح سیاست تا سطح دیانت است. این دو از یکدیگر کمتر نیستند. این طور نیست و نخواهد بود که سیاست متعلق به افراد بی دین و بی اخلاق باشد و دین متعلق به آدمهای غیر دنیایی. اتفاقا سیاست مداران باید همانطور که دنیایی اند، آخرتی هم باشند و دینداران همانطور که آخرتی هستند باید به دنیا هم فکر کنند. این یک راه درست و مناسب گذر کردن از این ماجرای خطرناک است. در مورد اقتصاد هم راه حل سپردن کارهای به مردان ملی اقتصادی و اهمیت یافتن اقتصاد ملی است. در این مسیر است که سرمایه داری ملی ظهور خواهد کرد و اجازه نخواهد داد تا هر کالایی به دلیل اینکه سودآوری دارد، وارد کشور شود. ضمن اینکه سود از خرید و فروش کالا مهم خواهد بود کیفیت کالا و اقتصاد ملی هم مهم شناخته خواهد شد. این راهی است که در ساماندهی حوزه اقتصاد باید دنبال شود. حال اگر این دو اتفاق افتاد، آن زمان است که بلوغ فرهنگی موجود اثرگذار در ساماندهی حیات جامعه خواهد شد.

 در چه صورت فرهنگ می تواند بر جریانات سیاسی یک کشور تأثیر بگذارد و آن را وابسته به خود کند؟

لازم نیست تا برای سر و سامان دادن حیات اجتماعی تلاش کنیم تا فرهنگ اصل شود و دیگر حوزه ها فرع یا تابع شوند. باید تلاش کرد تا فرهنگ اثرگذار باشد و در فرایند اثرگذاری فرهنگ موانع غیر طبیعی از بین بروند. من خیلی باور به اصل بودن فرهنگ ندارم. باورم این است که فرهنگ مهم است نه اینکه تابع باشد یا اینکه دیگر امور تابع هستند. در اثرگذاری فرهنگ باید نقش کانونی به بازیگران فرهنگی داد. این بازیگران روشنفکران به معنی عام هستند. روشنفکران، دانشگاهیان، هنرمندان، علمای دینی و… باید بتوانند در جامعه ایرانی نقش کانونی – فرهنگی داشته باشند. درست است که بعضی از این گروه ها نقش سیاسی مهمی یافته اند، اما نقش فرهنگی آنها کم شده است. باید نقش آنها به لحاظ فرهنگی اصل شود و کارشان را در شرایط مناسب انجام دهند. من در بسیاری از جاها سخن از «بی کانونی شدن فرهنگ» یاد کرده ام. روز به روز که می گذر به این مفهوم توجه ام بیشتر می شود. شاهد این هستیم که فرهنگ از مرکزیتش خارج شده است. نمی گویم که فرهنگ کم اثر است. فرهنگ اثرگذار و مهم است، اما فرهنگ دچار اختلال شده است. کسانی که قرار بود فرهنگ را سر و سامان دهند به سیاست و قدرت توجه کرده و کسانی که باید کاری دیگر کنند مدعی فرهنگ شده اند. این معنی بی کانونی شدن فرهنگ است. البته حوزه علم هم این وضعیت را یافته است و سیاست هم همینگونه است. همه نیروها و سرمایه های جامعه جاری است و نقش دارند و زحمت می کشند. اتفاقا خیلی هم کار می کنند، اما به دلیل بی کانونی شدن حوزه های متعدد کارهای زیادی که انجام شده، بی فایده است. باید به ساماندهی کلی نظام اجتماعی دست یافت. باید نیروهای هر حوزه را به آن حوزه وارد کرد و از آنها خواست تا کار و تلاش خودشان را در متنی که به آنها مربوط است، انجام دهند. در این راستا بازیگران اصلی حوزه فرهنگ مهم می شوند و کار اصلی شان را که پالایش فرهنگ است، انجام خواهند داد. در این مسیر با کمترین زحمت البته با دقت زیاد و وسواس بسیار است که فرهنگ متحول و جامعه مهم خواهد شد.

بلوغ فرهنگی در بستر تاریخ رخ می دهد یا می توان تصور کرد که هر نسل به بلوغ فرهنگی خاص خود برسد؟

بلوغ فرهنگی وقتی محقق می شود که شرایط آن وجود داشته باشد. در بالا اشاره کردم که یکی از اصلی ترین شرایط آن وجود نیروی فرهنگی (کارگزاران فرهنگی) است. کارگزاران فرهنگی چون روحانیت، روشنفکران، هنرمندان و… هستند. این نیروها اگر سر جای خودشان باشند، کار خودشان را انجام دهند، آن زمان است که جامعه سامان خواهد یافت. در این مسیر است که نسل جدید صاحب صلاحیت اثرگذار خواهند شد.

 بیش از 3 دهه از انقلاب اسلامی ایران می گذرد و ایران به عنوان یک کشور در حال توسعه 3 نسل متفاوت را تجربه کرده است. با توجه به اینکه فرهنگ نقش تعیین کننده ای در مناسبات و رفتارهای فردی و اجتماعی انسان ها دارد، نسل ها در رسیدن به بلوغ فرهنگی چه تفاوت هایی با یکدیگر داشته اند؟ اگر تفاوتی وجود دارد، ناشی از چیست؟

هر نسلی با توجه به تجربه تاریخی که دارد و شرایطی که در آن قرار می گیرد، نقش عمده در بلوغ فرهنگی و سیاسی دارد. همه کارها و نقش ها در حوزه سیاست و فرهنگ را به دلیل اینکه همراه با انقلاب بوده است به نسل میانی ایران امروز منتسب کرد. درست است که این نسل مهم است، اما آنقدر مهم نیست که دیگر نسل ها نتوانند کاری کنند. نسل جدید هم در شرایط جدید خواهد توانست نقش آفرینی کند. بعضی ها همه خوبی ها را برای نسل میانی و همه بدی ها را برای نسل جدید می دانند؛ این داوری و قضاوت درستی نیست. نسل جدید هم با توجه به شرایطی که در آن هست، می تواند نقش آفرینی کند. برای این کار یک شرط لازم است و آن هم نقش آفرینی کارگزاران فرهنگی است. مثلا اگر روشنفکران بتوانند و بخواهند نقش کانونی شان را انجام دهند، آنوقت است که حوزه فرهنگ داغ، تازه و اثرگذار خواهد بود و در نتیجه دیگر حوزه ها تازگی خواهند داشت. در این وضعیت است که نسل جدید نقش مثبت و سازنده خواهد داشت، همانطور که نسل میانی نقش مثبت و سازنده داشته است. نمی گویم نسل جدید درگیر انقلابی مثل انقلاب اسلامی خواهد شد. اما نقش این نسل در سر و سامان دادن حوزه فرهنگ کمتر از نسل میانی نخواهد بود. نسل میانی عاملی در تغییر دو رژیم شد و نسل جدید راهی و زمینه ای برای سر و سامان دادن جامعه. شاید هم مقاومتی که این نسل در مقابل تغییرات رادیکال انجام می دهد، نشان از همین سوگیری دارد. این تلاش نسل جدید (بی اعتنایی به حرکت های رادیکالی) را بعضی ها به بی فرهنگی تعبیر کرده اند؛ من با این تعبیر مخالفم. نسل جدید اصلا بی فرهنگ نیست. نسل جدید داعیه ای متفاوت از نسل میانی دارد. چون نسل جدید است. این داعیه جدید اوست که موجب خواهد شد تا تحولات جدیدی در ایران آینده به وقوع پیوندد. نسل جدید در مسیر ساختن سیمای جدیدی از ایران به لحاظ فرهنگی است و در این راه هم موفق است.

امروز از میان مسلمانان کشورهای اسلامی گروهایی مانند داعش و بوکوحرام و… سر در آورده اند که با رفتار و اعمال خود چهره غیرواقعی از اسلام را به نمایش می گذارند. در این میان برخی از کارشناسان معتقدند، برای رهایی کشورهای خاورمیانه از شر و آسیب های این گروه ها تنها راه، رسیدن به بلوغ فرهنگی است. آیا با این نظر موافقید؟ با توجه به تفاوت فرهنگ، سیاست و اجتماع در کشورهای خاورمیانه آیا امکان این مساله را محقق می دانید یا به عبارتی می توان روزی را متصور شد که کشورهای خاورمیانه به بلوغ فرهنگی مطلوب برسند؟

اتفاقا آنچه که شما اشاره کردید شاهد مثال مورد نظر من است. کسانی که در ایجاد رادیکالیسم دینی و فرهنگی درگیر هستند بیشتر از نسل میانی اند و کمتر از نسل جدید. نسل جدید از این نوع حرکت ها منزجر است و سعی دارد تا راهی دیگر در مقابل آنها بیابد. برای گذر کردن از این شرایط در کشورهای اسلامی چندین گام و راه وجود دارد: اول باید به دفاع از فلسفه اجتماعی پرداخت که کانون آن «صلح و دوستی» تا جنگ و دشمنی است. در این زمینه باید تلاش بسیاری کرد. طرح مفهوم صلح و دوستی و آشتی برای ما مسلمین از واجبات است. باید دنبال ایده هایی بگردیم که از آن صلح و دوستی و همکاری و همیاری به دست می آید تا درگیری و دشمنی و بدنامی. دومین گام محوریت دادن به نیروهای فرهنگی در سطح ملی و جهانی است تا نیروهای نظامی و سیاسی. در این مسیر است که کنشگران حوزه فرهنگ به جای هیجانی کردن جامعه و فرهنگ همه را به تدبیر و تامل و صمیمت دعوت خواهند کرد. سومین راه و اقدام هم نقد رادیکالیسم است. چهارمین گام هم تقویت نسل جدید و نقد نسل میانی است. نسل میانی باید پاسخگوی آنچه که در طول بیش از چهار دهه در جهان انجام داده است باشد نه اینکه هر روز بر اهمیت گذشته بکوبد. در این مسیر است که جایی برای حضور و نفس کشیدن نسل جدید پیدا خواهد شد. نسل جدیدی که مدافع صلح و دوستی است و از دشمنی و رادیکالیسم بیزار است. در ضمن این نسل مجهز به دانش و فن و صنعت است و از این طریق جهان اجتماعی را تقویت خواهد کرد. البته این نسل کمی هم غیر ایدئولوژیک شده است. که البته می تواند هم بد باشد و هم خوب. من این ماجرا را خوب می دانم و موثر در اهمیت یافتن فرهنگ و دانش و عقل و زندگی است.


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.