سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » سید مصطفی تاجزاده؛ چهار سال حبس بی‌وقفه در زندان انفرادی...
» یادداشت فخرالسادات محتشمی پور: سلام به آزادی!

سید مصطفی تاجزاده؛ چهار سال حبس بی‌وقفه در زندان انفرادی

چکیده : سال های زندان مصطفی تاجزاده از پنج سال گذشت و وارد ششمین سال شد و چهار سال آن بی وقفه در انفرادی بوده است.این تنها حبس در بند انفرادی نیست، آن را باید اضافه کنیم به چهار سال روزه داری و محرومیت دیدار فرزندان. در این چند سال فرزندان اش به تعداد انگشتان دست او را ملاقات کرده اند....


سال های زندان مصطفی تاجزاده از پنج سال گذشت و وارد ششمین سال شد و چهار سال آن بی وقفه در انفرادی گذشته است.این تنها حبس در بند انفرادی نیست، آن را باید اضافه کنیم به چهار سال روزه داری و محرومیت دیدار فرزندان. در این چند سال فرزندان اش به تعداد انگشتان دست او را ملاقات کرده اند.

به گزارش کلمه، فخرالسادات محتشمی پور همسر سید مصطفی تاجزاده به مناسبت سالگرد اجرای حکم زندان همسرش یادداشتی نوشته است که می خوانید:

دارد موها را جلوی آینه شانه می زند و من خواب آلود نگاهش می کنم. می گوید: خوب عزیزم من دارم می رم. افطار هم می رم پیش عزیز و آقاجون که شما راحت باشین با مهمان هاتون. بعد فهرستی از چیزهایی که برای افطاری لازم است از من می گیرد و می رود. من چشم ها را می بندم و با خود فکر می کنم مثل همیشه لیست می گیرد و می خرد و تیک می زند و می آورد و می گوید کاری نداشته باش از کجا خریده ام و چند خریده ام، تو فقط لیستت را بده. لبخند زنان نفس عمیقی می کشم و از این که این رمضان او را کنار خود دارم در دل شادی ها می کنم و به شکرانه این نعمت سعی می کنم همه روزهای رمضان گذشته را که بی او و به یاد سختی های او سخت گذشت، فراموش کنم.

نزدیک ظهر است. در آشپزخانه سخت مشغول کارها هستم که تلفن زنگ می زند. سعید شریعتی از آن سوی خط سراغ همسرجان را می گیرد و می پرسد درست است که باید برگردد؟! می دانم که بعد از شکایت همسرجان و شش یار همراهش از سردار مشفق و بعد از این که حضرات مطمئن شدند که کسی شکایتش را پس نمی گیرد یکی یکی آن ها را برای اجرای حکم می خوانند ولی باور نمی کنم همسرجان که هنوز در دوران نقاهت پس از عمل جراحی دیسک کمر به سر می برد، فراخوانده شود. فوری می گویم برگردد؟ کجا برگردد مگر من مُرده ام اگر قرار به زندان رفتن باشد با هم می رویم. آقا سعید متوجه می شود که من کاملا بی خبرم و فوری حرفش را برمی گرداند و بعد خداحافظی می کند. دلم می خواهد حرف هایی را که شنیده ام فراموش کنم اما نمی شود. فوری با همسرجان تماس می گیرم و می پرسم چه خبر؟ می گوید: سلامتی. می پرسم باهات تماس گرفتن؟ می گوید: آره ولی مهم نیست باید بریم صحبت کنیم. از وقتی که همسرجان به مرخصی آمده دائم برای گفتگو با آقایان سپاه می رود به دفتر سئول که ظاهرا برای این منظور و لابد بازجویی های سطحی و جمع و جور درنظر گرفته شده است. بارها خودم او را رسانده ام و منتظر بازگشتش مانده ام. خیالم راحت می شود و به کارها ادامه می دهم.

میهمانان عزیز سومین افطار رمضان 89 من هم کلاسی های مدرسه رفاه و علوی هستند با گرایش های مختلف سیاسی. هر سال به برکت رمضان وعده دیدار داریم و خانه ما با وجودشان گرم می شود. من سخت مشغول میزبانی هستم. دوستان گل می گویند و گل می شنوند و از این که مرا شاد می بینند سخت خوشحالی می کنند. میان صرف افطاری و شام فاصله انداخته ایم. و من در تدارک برنامه شام هستم که صدای زنگ بلند می شود. می دوم و درب آپارتمان را باز می کنم. همسرجان است. با تعجب می پرسم: چه زود آمدی؟! می گوید: برگردم؟ با تردید می پرسم طوری شده؟ می گوید: فردا باید برگردم زندان! من که زبانم بند آمده نگاهش می کنم و ناگهان می پرسم: چرا صبح نگفتی چرا نگفتی به من؟ می گوید: نمی خواستم میهمانی ات را خراب کنم، و به اتاق می رود. رنگِ پریده و حال خراب من دوستان را به تحیر انداخته. فاطمه انگار از خواب بیدارم می کند: مامان! حواست به مهمان ها باشد این ها که هنوز شام نخورده اند! و آهسته ادامه می دهد: مثلا آمده اند مهمانی. مشکل ما که به این ها ربطی ندارد. فوری میز شام را می چینیم و در سنگینی و سکوتی که هیچ با فضای شور و نشاط دقایقی قبل قابل قیاس نیست، هرکس چیزی می خورد و بعد با یک بسیج عمومی چیدمان خانه برای حضور همه آنان که از صبح در جریان این خبر شوم بوده اند و ساعتی است پشت در مانده اند تا همسرجان اذن ورود بدهد، تغییر می کند. من از همه دوستانم عذرخواهی می کنم و آن ها درد خانواده زندانی بودن را در لحظه حس می کنند. بعضی می مانند برای کمک به من و بقیه که عادت به این گونه برنامه ها و فضاها ندارند هر یک به بهانه ای خداحافظی می کنند. لب ها بسته و چشم ها سرشار از سخن هایی که خوب ادراک می شوند و دست هایی که گرم فشرده می شوند و …

حالا خانه ما می شود همان خانه روزهای اول مرخصی همسرجان. پر از دوستان و آشنایان و عزیزانی که دلشان می خواهد یک بار دیگر با مردی تجدید عهد کنند که خودش، خانواده اش و زندگی اش را فدای آرمان های انسانی و اخلاقی و اسلامی اش کرده است. مردی که به جای آدم ها قانون را فصل الخطاب دانسته و می داند و برای حاکمیت قانون، این ثمره انقلاب مشروطه و حاصل مبارزات عدالت جویان مشروطه خواه، حاضر است هرگونه سختی را به جان بخرد. مردی که حاضر است تن بیمارش را از خانه گرم به سلول سرد زندان بسپارد و تسلیم بی عدالتی و قلدری صاحبان زرو زور وتزویر نشود. نگاه های تحسین آمیز انگار راه سخن را بسته است. گاهی سکوت خود به تمامی گویاست.

شب چهارم ماه رمضان سال 89 شبی که با شادی آغاز می شود و با اندوه هجری که در پیش است به پایان می رسد. فردا باید عزیزترینمان را به اوین تحویل دهیم و دلمان می خواهد این شب سحر نشود اما می شود و از آغازین ساعات روز دل بستگان به راه درستی و صداقت باز هم در خانه ما جمعند تا آخرین لحظات آزادی را با سید مصطفی تاجزاده تجربه کنند! نماز ظهر به جماعت و به امامت همسرجان خوانده می شود. جوانانی که به او اقتدا کرده اند و من که همیشه به او اقتدا کرده ام. و حالا وقت آن است که از زیر قرآن ردش کنیم و به خدای بسپاریمش. می خواهیم با دوستان خداحافظی کنیم اما آنان با ما تا درب زندان همراه می شوند و بار دیگر قرآن و فرزند قرآن و رهروان قرآن که سرود سلام و سلامت سرداده اند. مأموران با تعجب ما را نگاه می کنند و حتی نمی توانند مانع گرفتن عکس های یادگاری شوند. ما می خواهیم با عزیزمان خداحافظی کنیم. لبخند برلب داریم اما اشک در چشم ها جمع است. از داخل آمده اند دنبال همسرجان ما می خواهیم وداع کنیم اما گویی مجلس، مجلس سلام است: سلام به آزادی!


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.