سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » ماجرای یک بازداشت توسط گشت ارشاد؛ «امید» عین عبادت است...

ماجرای یک بازداشت توسط گشت ارشاد؛ «امید» عین عبادت است

چکیده :خوشحالم به خاطر رایی که دادم. از اون ابتدا و نفس حرکتم تا به امروز بیشتر و بیشتر خوشحالم و به خودم میبالم. خوشحالم که کلمه تهدید بازداشتگاه من نام "حسن روحانی" بود. همیشه وقتی به این اسم فکر میکنم یاد یه جمله ی طنزی از یکی از هم دانشکده ایم در زمان پیروزی انتخابات وقتی شور من رو دیده بود میگفت چنان خوشحالی و چنان پتانسیل خرج کردی ما شک کردیم که با رییس جمهورت فامیلی! فامیلیتونم که بهم میخوره....


سایت سلام نو روایتی از نحوه برخورد گشت ارشاد در قالب یک یادداشت را منتشر کرده که در ادامه می‌خوانید:

در حالیکه داشتم به دست فروشی که به خاطر ترس از ماموران مترو دست هایش می لرزید و عذرخواهی می کرد که چون به ایستگاه رسیدیم نمیتواند جنس مورد نظر خریداری شده ی من را عوض کند فکر میکردم، خسته و کوفته پس از طی راهی طولانی از محل کارم در کرج، در ایستگاه مترو صادقیه پیاده شدم.

با خودم گفتم من از آن فروشنده گذشتم چون نیاز داشت و من به او کمک کردم همین کافی است.

فقط در فکر این بودم که چرا انقدر میترسید …

از پله های مترو داشتم میرفتم بالا که ناگهان سربازی قد کوتاه که از چشم هایش خجالت همراه با استرس می بارید به سمت من آمد و گفت خانم میتوانم چند دقیقه وقتتان را بگیرم…

ابتدا فکر کردم او مزاحم است چون بارها شده بود که با سرباز های مزاحم در مسیر راهم رو برو شوم…

اما با اندکی نگاه شک کردم به قضیه…

من را به گوشه ای کشید که کمتر رفت و آمد باشد و یک زن مامور نزد من آمد. اما هیچ نشان مشخصی از لباس نیرو انتظامی نداشت. تقریبا چاق و قد کوتاهی داشت. چهره ی عصبی و بی احساس.

یاد دفعه ی قبل که البته دو سال پیش بود افتادم. وقتی که با عده ای از بچه ها برای برنامه‌ریزی یک کنفرانس و کارهای مطالعاتی به پارکی رفته بودیم، خانمی از ون ارشاد پیاده شد و از بین اون همه دانشجو من رو بلند کرد و جواب سلام من را نداده من رو چند بار مجبور به بشین پاشو کرد!

من لباس عادی به تنم بود. همون لباسی که باهاش به سر کار می‌رفتم. با این حال توجه مردم به این موضوع جمع شده بود و همه با شبهه و آرام آرام راه می رفتند. سرباز کاغذی در دست داشت که انگار دیالوگها به او دیکته شده بود و به آن نگاه می کرد اما زن ماهر بود.

ابتدا سر باز به من گفت شما ساکن تهرانید؟

گفتم بله.

گفت دانشجو هستی؟

گفتم بودم فارغ التحصیل شدم!

زن مامور نزدیک ترآمد و گفت کارت شناسایی داری؟

گفتم بله چه طور؟!

گفت تو بده برات توضیح میدم.

به سختی وسایلم را زمین گذاشتم. داخل کیسه ای که در دست داشتم را نگاهی انداخت ظرف غذایم را دید و گفت از سر کار آمدی؟

گفتم بله از کرج و خیلی خسته هستم.

گفت معلومه.

کارت ملی ام را نشان دادم. میخواست از دستم بگیرد گفت با من بیا.

گفتم به کارتم دست نزنید لطفا ! برای چی باید بیام؟

ناگهان یک زن میانسال همراه با یه مرد که به نظر میرسید همسرش هست به سمت مامور زن آمد. زن فریاد زد که از جون این دختر معصوم چه میخواهید؟!…

مامور زن با لحن بدی گفت به تو ربطی نداره! فعلا که ما هستیم و خواهیم بود! برید از روحانی بپرسید! شما بهش رای دادید و انتخابش کردید حالا اینم حقتونه!

من خنده‌ام گرفت.

گفت چرا میخندی؟

گفتم برای اینکه همه میدونن حرفت درست نیست. من میخوام برم.

گفت تو که داری گنده بازی در میاری از چی میترسی؟! با من بیا از کارت ملی ات استعلام بگیرم بعد اگر تذکری از قبل نداشتی میذارم بری.

گفتم باشه. استعلام بگیرید. گفتم اون زمانی که بسیج وضعیتش فرق می‌کرد من عضو بسیج مدرسه بودم. فعال دانشجویی هم هستم و خواهم بود . گفت آره؟ اگر بسیجی هستی چرا چادر نداری؟گفتم به شما چه ارتباطی داره؟ این اعتقاد منه و اونا هم قبولش کردن.مهم براشون اخلاق، دین داری و تعهد بود که من داشتم و دارم .

گفت زیادی حرف میزنی بیا بریم…

گفتم باشه میام اما باید از من عذرخواهی کنید. هم از رفتارتون و هم از ادبیات زشتی که به کار میبرید. من حتی نه آرایشی روی صورتم دارم نه مانتوم کوتاهه نه آستینم. خسته و کوفته از سر کار اومدم. یه جوان فعالی که درسشو زود تموم کرد با معدل خوب! الانم سرشو بالا گرفته داره کار میکنه با این سختیها. نون حلال بدست میاره!!! هیچ میدونی نون حلال چیه؟!!

گفتم چرا به آدمای خراب گیر نمیدین؟ این همه آدمی که مشکل اخلاقی دارن و برای دخترایی مثل من مزاحمت ایجاد میکنن. از هر کی میخواید استعلام بگیرید. شما با این رفتارتون چارچوب نظام رو زیر سوال بردید و باید جواب پس بدید! چون شخصی که مورد تایید علمی و اخلاقی کشوره رو دارید بهش توهین می کنید!

رسیدیم به ون گشت ارشاد. یه ون داغون که چند تا خانمی که ساپورت پوشیده بودن توش نشسته بودند به همراه یک زن مامور دیگه.

زن ماموری که همراه من بود به همکارش گفت کارت ملی رو ازش بگیر و استعلام کن!

اون خانم مامور دیگر که به نظر خانم با شخصیتی میومد و فهمیده نگاهی به من انداخت و با تعجب به همکارش گفت : ” بابا!!! این دختر چه گناهی کرده آخه؟! بذار بره! همکارش داد زد: “کاری که میگم بکن!” استعلام بگیر!

من داد زدم :” دیدی ؟! دیدی؟! خدا ازت نگذره! تو چه جور آدمی هستی؟! زود کارت منو بده! مظلوم گیر آوردی؟!!”

زن مامور گفت اوووووووووو … چه پرررررو…چه قدرم که مظلومیییی! با وضعیت بدی هلم داد توی ماشین و گفت حالا که این جور شد حالتو بد میگیرم!

در حالیکه بین بیرون ماشین و توی ماشین خودمو نگه داشته بودم گفتم من تو نمیرم! مرد سرباز اومد و گفت خانوم برو تو دیگه! میخواستن به زور متوسل بشن! من داد زدم! به من دست نزنید!! اسمت چیه؟ چرا هیچ کدومتون اتیکت ندارین؟

راننده ی ون سوار شد. یه پسر سرباز چشم سبز. گفتم آقا ! تو یه چیزی بگو! من قیافه ام مورد داره؟؟ پسره یه نگاه به من انداخت گفت خانم درکت میکنم. منم سربازم این کارو اصلا دوست ندارم. من مجبورم! ببخشید! بعد سرشو با دستاش گرفت.

بعد خانم ماموری که به نظر فهمیده تر میرسید گفت خانم نگران نباش. منم بهت حق میدم. من کارمو دوست ندارم. به زور اینجام! من تو مبارزه با مواد مخدر بودم! به زور منو آوردن اینجا! از این کارا حالم بهم میخوره.

همه خانمایی که تو ماشین بودن جیغ و دادشون روهوا بود که آخه این چه امر به معروف و نهی از منکریه؟ یزیید با امام حسین این کارو نکرد .تو چله ی گرما مارو نگه داشتید .ما تشنه امونه! آب میخوایم! یک دختر دانشجو که با مقنعه بود ، به بیرون نگاه میکرد. پسری بقل ون وایساده بود.دستش رو گذاشت روی شیشه و او هم گذاشت. به نظر دوست بودن.

یک زن گفت من مادرم مریضه و زود تر باید برم داروهایش رو به دستش برسونم. دیگری گفت من بچه ی شیرخواره ام رو خونه تنها گذاشتم! تورو خدا بذارید برم! آخه این اسمش اسلامه یا اسلام زدگی؟ از فردا دیگه نمازمم نمیخونم! خسته ام کردید! کی استعلام میگیرید؟

اولش الکی گفتن استعلاماتون هنوز نیومده. باید منتظر بمونید! بعد 5دقیقه که من نفر آخری بودم که ونشونو پر کرده بودم راه افتادیم. شاید خسته شده بودند و برای پر کردن ون سخت‌گیرانه تر به دخترها نگاه کرده بودند تا آخرش به من گیر داند. زن ماموری که به من بی احترامی کرده بود بغل من نشست. بغلش هم همکارش. انگار دزد گرفته بودن!

بهشون گفتم که به شما گفته این کار رو بکنید؟ دوباره گفتن روحانی!

یکی از خانم‌ها اعتراض کرد و گفت به من رحم نمیکنید به بچه شیرخوارم رحم کنید! پس کی منو استعلام میکنید؟!!!

زن مامور گفت حرف نباشه. بریم کلانتری گیشا!

راننده حرکت کرد…

راننده راه رو بلد نبود. زن مامور بهش میگفت.. چند بار هم اشتباهی رفت.

یه جای خاکی و یه در آهنی. یه سر باز دم درش وایساده بود. در بازشد یه دختره دویید بیرون بغل یه آقاهه. گریه میکرد. خانما وقتی اون صحنه رو دیدن ترسیده بودن. گفتن اینجا کجاست. ما نمیایم! مرد مامور گفت اونو نبینید داره فیلم میاد واسه عشقش!

مارو پیاده کردن. سربازه به ترتیب اسم ها رو میخوند. به من که رسید وقتی منو دید یه مکس کرد. منو بردن یه جایی که شبیه بازداشتگاه بود. آدمای مختلف. فضاش خیلی بد بود. خیلی از آدمایی که اون جا بودن مثل من مشکلی نداشتن. چند تا دختر داشتن گریه میکردن و التماس.

یه دختر که به نظر دبیرستانی بود به خودش میلرزید. رفتم پیشش لبخند زدم. اونم به من خندید. گفت این جا رسما زندانه مگه نه؟

گفتم نه بابا نگران نباش. بهش چشمک زدم.

یه دختره داشت میگفت مامان بابام شهرستانن. من چه جوری مانتو جور کنم؟ اشک میریخت. بیشتر دخترایی که اونجا بودن مجرد بودند و تنهایی گرفته بودنشون.

خودمو بردم ته سالن. چند تا نگهبان خانم هم اونجا بودند.

یواشکی تلفن رو برداشتم! نمیدونستم به کی زنگ بزنم. اما چیزی که توی من جریان داشت ترس نبود! از نظر جسمی شرایط مساعدی نداشتم و حالت تهوع همراه با سر درد و مقداری درد داشتم که ناشی از شرایط زنانه ام بود. نگاهم افتاد به زنی که حامله بود.

بالاخره زنگ زدم به خاله ام که هر وقت مشکل پیدا میکردم پیش اون میرفتم. گفتم خاله به نظرت باید چی کار کنم؟ خاله ام گفت نترس الان میام. گفتم نمیترسم ولی نمیدونم باید چی کار کنم و با کی حرف بزنم که من کاری نکردم! یهو یکی از نگهبانا منو صداکرد. گوشی رو قطع کردم رفتم سمتش. یه وایت برد که روش مثل زندانیا اسم و فامیل و تاریخ تولدمو نوشته بودن داد دستم. یه مامور زن دیگه هم دستش دوربین بود. به دوربینش نگاه کردم. از این دوربین قدیمیای کنون که چاپگر داره. اون جایی که ما بودیم تقریبا تاریک بود. به خانومه گفتم من مشکلم چیه؟ خانومه گفت نمیدونم… وارد منطقه نظامی شدی! هر کار میخواستی بکنی باید قبل سوار شدن ون میکردی. حالا نگران نباش. تو که آرایش نداری. عکستو میبینن میگن ولش کنید. گفتم من نمیخوام عکس بگیرم. گفت وایسا و دوربینو الکی گرفت دستش. اما حس کردم دکمه رو فشار نداد. حتی فلش هم نزد! چیزی هم چاپ نشد! از اون فضای مسخره خنده ام گرفته بود.

یه فرم داد. گفت فرم تعهده پرش کن. یه استامپ اون جا بود گفت امضا باید بکنی و اثر انگشت.

گفتم من کاری نکردم! نه امضا میکنم نه اثر انگشت! نگاه میزشون کردم نه خبری از کامپیوتر بود نه استعلام کردنی نه چیزی! رفتم سرجام. دوباره یواشکی گوشی رو برداشتم و یکی از دوستام که تنها کسی بود که به ذهنم میرسد تو اون موقعیت میتونه منطقی تر عمل کنه و کمکم کنه زنگ زدم. دعا دعا کردم بر داره. همونطور که داشتم باهاش صحبت میکردم یهو یه نگهبان زن داد زد: آی دختری که ته نشستی. تلفنتو بیار! واسه من تلفن صحبت میکنی؟!

من اما ریلکس بودم و به روی خودم نیاوردم. بعد یه دختره که بغل من بود رو صداکردن. حواسم به حرفای دوستم بود فقط دیدم دختره میگه به خدا من کاری نکردم و شروع به اشک ریختن کرد.

انگار دوست داشتند که اشک بریزیم. فهمیدم دختره روجای من که داشتم با تلفن حرف میزنم اشتباهی دیدن بردن. با لحن تهدیدآمیزی میگفتند که باید پدرمادراتون بیان و اگرنه شب مهمون بازداشتگاهید! زیاد بحث کنید میبریمتون وزرا!

تلفنمو زود تموم کردم.

روی فرم اطلاعات شخصی امو خواسته بود.

یه نگهبانه داد میزد! یه جای حرفهاش گفت بدبختا روحانی چی به سرتون آورده! برید از اون بپرسید. ما فکر کردیم میاد تموم میشه ارشاد ما هم میریم دنبال کارمون!

یه زنه داد زد شما همیشه هستید.

نگهبانه گفت: تا شما باشید دیگه به روحانی رای ندید!

دختری که از شهرستان اومده بود همچنان داشت گریه میکرد. یواشکی بهش اشاره کردم و گفتم بیا. اومد سمتم. گفتم از کجا اومدی؟ گفت من لرستانی ام. اسمشو پرسیدم. همین جوری اشک میریخت. گفتم گریه نکن. اه!! من کمکت می‌کنم. لبخند زد. گفت چه جوری؟ گفتم رفتم بیرون صحبت میکنم توام بری. نگاهم میکرد و لبخند زد. دستشو فشردم.

بعد یه مدتی رفتم پیش یکی از ماموران خانم. گفتم خانم به نظرتون من مشکلی دارم؟ گفت حتما داری که اومدی اینجا! من حوصله حرفاتوندارم! گفتم من دارم محترمانه از شما نظر میپرسم. گفت درسته تو موردی نداری اما ما ماموریم و معذور. گفتم اون خانم مامور از من خوشش نمیومد. خب من چه گناهی کردم؟ من اشتباهم کجا بوده؟ گفت وایسا قشنگ. ببین یه دو انگشت مانتوت بالاتر از زانوهه! گفتم بابا جون من قدم بلنده خوب! میشه ازتون بخوام چادرتونو بردارید مانتوتو ببینم؟ یه نگاه چپ به من کرد چادرشو جمع تر کرد گفت نه! گفتم ببینید من فقط چادر ندارم شما داری! فرق ما همینه! مهم ذات آدماست نه ظاهرشون. یه ذره فکر کرد. گفت حرفات قشنگه اما بحث نکن سریع امضا و انگشت بزن و زود برو بیرون. من هم مامورمو معذور! زیاد بحث کنی میبرنت و از کرده ات پشیمون میشی!

گفتم نه! من امضا نمیکنم! من کاری نکردم!

یه نگهبان دیگه داشت رد میشد.. یهو اومد سمتم گفت تو دانشجویی مثل انکه آره؟

گفتم بودم. فارغ التحصیلم الان.

گفت کدوم دانشگاه؟ گفتم تهران جنوب.

سرشو انداخت پایین. گفت بچه های خوبی داره! گفتم من فعال دانشجویی ام. خیلی از بزرگان منو میشناسن! برام کاری نداره فقط یه زنگ زدنه! اما دوست ندارم این کارو بکنم! دوست دارم با حرف حل بشه! قیافشونو نگاه کردم. لحنشون عوض شد.. بله! بله! درسته!…

یهو در بازداشتگاه باز شد. یک مامور نیروی انتظامی اومد. اسممو صدا زد. رفتم جلو گفتم منم!

یه نگاه بهم کرد مات و مبهوت….گفت سریع بیا بیرون!

زن نگهبانه دم در بود! گفت یعنی چی؟! باید فرمو امضا کنه! باید مانتو براش بیارن مامان باباش!

مرد گفت نمیخواد! و رفت…

زنه اما عصبی شده بود و کوتاه نمیومد. براش خیلی سنگین بود که تونستم خودمو اثبات کنم… برگشت گفت نمیشه باید امضا کنی زود باش اثر انگشت امضا! گفتم من این کارو نمیکنم. من امضا نمیکنم. من کاری نکردم! خود مامورینتون 3 نفر بودن دو تاشون راضی نبودن منو بگیرن. اون خانم به من گیر داد. به من چه با من مشکل داره!؟ یه ذره فکر کرد گفت امضا کن …

گفتم جایی ثبت میشه؟ گفت نه فقط سیستم داخلی اینجا. تازه عکست بررسی میشه بعد… تو که آرایشی نداری پس از چی میترسی. گفتم دقیقا چون کاری نکردم امضا نمیکنم!

گفتم من تا رییس کلانتری رو نبینم امضا نمیکنم. من فقط با اون آقا حرف دارم! ایشون که گفت من برم چرا مانع من میشی؟ یهو ترسید. اون خانومی که باهاش صحبت کردم گفت چیکارش داری دختره مشکلی نداره بذار بره. زود بیا برو.

رفتم سمت در. سربازه درو باز کرد. خاله و شوهرخاله امو از دور دیدم که تکیه داده بودن و چشم انتظارم بودن. بهشون لبخند زدم. از دور حس کردم خاله ام تو چشاش اشکه. دوییدم طرفش. گفت آخه واسه چی تو رو گرفتن!

خاله ام گفت زود بیا بریم…

مادرم که از این مسائل خبر نداشت اما وقتی فهمیده بود فکر کرد مشکل از منه… عصبانی بود.

من فکر اون دختر لرستانیه بودم… دوست داشتم برگردم و از اونجا نجاتش بدم …اما…

فردای اون روز با همکارام مساله رو در میان گذاشتم. جالب این جا بود که چند تا از همکارامم اون جا برده بودند.

چند تا از همکارام نصیحتم کردن و گفتن چرا جوابشونو دادی و مقاومت کردی؟! فرمو امضا میکردی و میومدی بیرون! اگه یه بلایی سرت میومد میخواستی چی کار کنی؟! گفتم من چرا باید به خاطر گناهی که مرتکب نشده ام سکوت کنم و یا گریه کنم. حتی اگر جونم هم به خطر میفتاد مهم این بود که به عنوان یک زن از حداقل حقوق خودم دفاع کنم! از شخصیت و هویتم!

به دوستم که برای احوال پرسی به من زنگ زد گفتم دوست دارم بنویسم و تا ننویسم خالی نخواهم شد! من به اون زن مامور دروغ نگفتم و میخوام ماجرا رو رسانه ای کنم. دوست دارم صدایم برسد به دست رییس جمهور و حتی مقامات بالاتر.

الان که دارم این متن رو تایپ میکنم برای ارسال به رسانه‌ها، باز هم فکر میکنم به اون چه که بر من گذشت… با اینکه هزینه ی روحی سنگینی دادم اما حس خوبی دارم. حس اینکه نباختم. حس اینکه نذاشتم به رییس جمهورم توهین بشه و اونا به هدفشون برسند. فکر زن بودم! حقوق زن! حس شجاعت و دفاع از حقوق حقی یک شهروند که رییس جمهورم به من یاد آوری کرده!

بالاترین حس یعنی ….آزادی! آزادی! آزادی!

چه قدر زیباست اون صحنه ای که در همه ی زندان ها باز میشه و زندانی ها بیرونو می بینند..

چه قدر زیباست این پیروزی اثبات بی گناهی.

و چند سوال مبهم در ذهنم!

که این افراد واقعا چه کسانی بودند؟ چرا وقتی گفتم به مقام بالا گزارشتون رو میدهم ترسیدند! چرا اتیکت نام و نام خانوادگی روی لباسشون نداشتن!؟

و به اینکه نیمی از جمعیت ما زنند! اما علاوه براینکه یکسری افراد بی فرهنگ مزاحم این جنس در جامعه میشوند و حس کاذب برتری دارند، حالا چرا باید در بازی سیاست و اختلافات جناحی وسیله ی این مزاحمت ها شوند. البته که از یک نظر خوشحال کننده است. چون هر چه که هست اون افراد زن را ضعیف نپنداشته اند که روی آن بیشتر گیر کرده اند .اما زن مگر چه گناهی کرده؟این زنان همان خواهر و مادر های ایرانند. مگر نه اینکه پلیس باید پاسدار و حامی جان و مال و ناموس ملت باشد؟!

در آخر این متن دوست دارم بگویم که…

خدایا! پروردگارا! تو که عادل اول و آخری! تو که قادر مطلقی! زن رو به تو سپردم. ناعادلان رو هم به تو میسپارم.

کی بزرگ میشویم؟ کی از دشمنی و کین دست بر میداریم؟

خوشحالم به خاطر رایی که دادم. از اون ابتدا و نفس حرکتم تا به امروز بیشتر و بیشتر خوشحالم و به خودم میبالم. خوشحالم که کلمه تهدید بازداشتگاه من نام “حسن روحانی” بود. همیشه وقتی به این اسم فکر میکنم یاد یه جمله ی طنزی از یکی از هم دانشکده ایم در زمان پیروزی انتخابات وقتی شور من رو دیده بود میگفت چنان خوشحالی و چنان پتانسیل خرج کردی ما شک کردیم که با رییس جمهورت فامیلی! فامیلیتونم که بهم میخوره.

خوشحالم که مردم حرفای اون افرادو در مورد رییس جمهورم باور نداشتند و حمایتش کردیم.

به رای ام مطمئن شدم … هر روز مطمئن تر میشم! حس اعتماد!

ممنون گشت ارشاد الکی یا هر چه که بودی که باعث شدی من به عنوان یک زن به خودم اثبات بشم و خیلی چیزا بهم ثابت بشه و تو ببازی!

این برای من بهترین هدیه بعد مدت ها بود..

و من از اندوه آدمی فهمیدم که «امید» عین عبادت است.


دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.