سهراب کلافه است
چکیده :کم سن ترین زندانی سیاسی جنبش سبز(که سال 88 در سه سالگی همراه پدر و مادر بازداشت شد) حالا آسیبی سخت دیده و منتظر آغوش گرم باباست تا در آن همه دردهای این روزهایش را چونان چشمه آب گرمی به فوران آرد. خدابخشی به سمیه گفته هروقت خواستند دوباره عمل کنند نامه بیاور تا پدرش را تحت الحفظ بیاوریم بیمارستان بالای سر بچه. سمیه می پرسد: این مرد پدر است؟ بچه دارد؟!...
كلمه – فخرالسادات محتشمي پور:
برای سهراب
برای مانا
برای سمیه
برای پرستو
برای خودمان
این نوشتن ها نیازی به مخاطب ندارد. می گویند ضمیر مرجع خود را پیدا می کند. اما من برای این نوشته مخاطب خاص دارم. مخاطبی که هیچ گاه روز معلم را به من تبریک نگفت!
این نوشته مخاطب خاص دارد برای شاگرد دیروز من که امروز معلم – مادر است. معلم بودنش در این نوشته کمتر اهمیت دارد مادر بودنش مهم است. این نوشته مخاطب خاص دارد. مخاطب این نوشته به دوستان خود گفته که شوهر دل رحم و لطیف الطبعی دارد. مردی که پدراست!!!
من امشب رفتم به دیدن «مانا» همان مانا کوچولویی که اول هفته وقتی مامان از سرکار دنبالش آمد تا از منزل مادربزرگ به خانه خودشان ببرد، زمین خورد و دستش از چند ناحیه شکست و هم زمان دل مادرش سخت شکست!
همان مانا که پزشک دنبال پدرش بود برای جراحی دستی که می گفت ممکن است مثل اولش نشود خدای نکرده. همان مانا که مادرش وسط بیمارستان فریاد کشید پدرش زندان است آقای دکتر و دکتر خونسرد گفت خوب بروید رضایت نامه اش را بیاورید. همان مانا که در میانه درد فهمید چرا مادرش اینقدر لاغر و استخوانی شده است. همان مانا که… برای همان مانا که به قدر یک زن کامل می فهمد و تحلیل دارد و درک دارد و آدم وقتی در مقابلش قرار می گیرد جرأت نمی کند به چشم هایش نگاه کند از بس معصومیت در آن موج می زند. می گویم مانا تو خیلی قوی هستی به کی رفتی به مامان یا بابا؟ فوری می گوید: هیچ کدام. می گویم چطور؟ می گوید مامان که اینقدر نازک است! از من بیشتر ترسیده بود وقتی دستم شکست و بابا هم که چند سال است نیست! مانا می خواهد اعتراضش را بیان کند به زبانی که خودش می فهمد و ما هم باید بفهمیم. راست می گوید مانا. مامان آنقدر نازک است که با شکستن به قدر مویی فاصله دارد.
در گوش مانا می گویم: مامان با همین دلِ نازکِ شکسته سال هاست که ایستاده و سمیه می گوید: بابا که خیلی قوی است که توانست چند روز اعتصاب غذا را تاب بیاورد. مانا می خندد با یک نوع رضایت کودکانه.
کم سن ترین زندانی سیاسی جنبش سبز(که سال 88 در سه سالگی همراه پدر و مادر بازداشت شد) حالا آسیبی سخت دیده و منتظر آغوش گرم باباست تا در آن همه دردهای این روزهایش را چونان چشمه آب گرمی به فوران آرد. خدابخشی به سمیه گفته هروقت خواستند دوباره عمل کنند نامه بیاور تا پدرش را تحت الحفظ بیاوریم بیمارستان بالای سر بچه. سمیه می پرسد: این مرد پدر است؟ بچه دارد؟!
هفته قبل رفته بودم دیدن «سهراب»! همان سهراب معروفی که پروین خانم در گوشش نجواهایی کرد که فقط خودشان دوتا از فحوای آن خبر دارند. مادر سهراب از روز شهادت پسرش به قدر سال ها و ماه های عمر او سهراب دارد. جرم سهراب کوچولوی نورانی نژاد که این روزها دوری از پدر را مظلومانه و معصومانه تحمل می کند هم نامی با سهراب، شهید رعنای جنبش سبز، است. جرمی که پدرش را به زندان افکنده و مادرش را این گونه مغموم و افسرده کرده است. بابای سهراب زندانی سپاه است. سپاهی که باید از مرزهای وطن پاسداری کند و حالا بخشی از آن دارد از بازداشت گاهی غیرقانونی در دل اوین پاسداری می کند و از زندانی های سیاسی که دل در گروه حفظ نظام دارند، بازجویی می کند و می گوید که ضابط قضائی است و دارد حفظ امنیت می کند با بازداشت و بازجویی امثال بابای سهراب کوچولو. سهراب در آغوش هیچ کس آرام نمی گیرد جز مادر.
پرستو کلافه شده دنبال حسین می گردد تا نقش پدری را ایفا کند باشد که کودکش مهلت دهد تا او لختی آرام گیرد. پرستو بال بال می زند می خواهد پرواز کند خودش را برساند به اوین درب قفس را باز کند و پرنده چشم رنگی اسیری را که با صدای خوش قرآن و دعای کمیل می خواند آزاد کند. سهراب اما قدرت پرواز را از مادر گرفته. پرستو چشم های منتظرش را به در می دوزد و به پدر بیمار حسین باز هم دروغ می گوید: بازجو گفته که همین روزها حسین می آید. پروانه خانم چشم ها را از عروس می دزدد و می دوزد به سهراب.
سهراب کلافه است. انگار چیزی گم کرده. حسین پیغام داده که من دارم این جا زندگی می کنم شما هم زندگی تان را بکنید!
حسین در دو الف، امین و بقیه در 350، احمد و بقیه در رجائی شهر و دیگر زندان ها و عزیزدل من در «بند مصطفی» زندگی شان را می کنند و ما این جا باید زندگی مان را بکنیم انگار نه انگار که بچه ها بابا می خواهند. انگار نه انگار که پدر و مادرهای پیر و خسته و بیمار چشمشان به در خشک شده. انگار نه انگار که این زندگی لنگ می زند. زندگی نیست!
مانا درد دارد. تب هم دارد. کم حوصلگی می کند. بهانه می گیرد. حوصله کتاب خواندن هم ندارد. برایش شطرنج برده ام. می خندد و می گوید: از کجا می دانستی من کلاس شطرنج می روم؟ نمی دانستم ولی می دانم که باید در بازی زندگی برنده شوی!
سهراب کلافه است. گویی چیزی گم کرده. به سینه مادر چنگ میزند وشیون می کند. پرستو سهراب را در آغوش می گیرد و همه تجربه های مادرانه این چند ماه را با تجربه های پروین خانم مادرسهراب مقایسه می کند. حسین در انفرادی سپاه قرآن می خواند و امین در بند 350. شب جمعه است. پدر سمیه دارد به هیأت می رود. مادر حسین ختم قرآن می گیرد. مانا درد دارد. سهراب کلافه است. پرستوسخت به فکر فرو رفته و سمیه رو به دخترش می گوید: مانا باید همکاری کنی تا زود خوب شوی.
لابد بازجو دارد به حسین می گوید: اگر همکاری کنی زودتر می روی پیش سهراب و لابد حسین می خندد و می گوید: الان هم پیش سهراب هستم!













